
سردار آزاده ممتاز سید علی اکبر مصطفوی
پس از بازگشایی محور سقز به بانه و آزادسازی قله آربابا در خرداد 59 در منطقه ماندیم و آموزش ضد کمین را برای نیروها برگزار کردیم. حدود صد نفر نیرو بودند که با آنها تمرینات را آغاز کردیم. یک روز سربازی مرا صدا کرد و گفت: یک نفر با شما کار دارد و در کنار در ورودی پادگان منتظر است. به درب ورودی پادگان رفتم و یکی از کردهای وفادار به انقلاب را دیدم که قبلاً هم به من اخبار دقیقی داده بود. او را به داخل دعوت کردم و او جزئیات مهمی را از موقعیت نیروهای ضد انقلاب در اختیار من قرار داد، مخصوصا در مورد قسمت جنوب غربی بانه و در نزدیکی نوار مرزی با عراق یک پایگاه ضد انقلاب قرار داشت که پس از انقلاب هنوز هیچ کس به آنجا قدم نگذاشته بود. نیروهای ضد انقلاب در آنجا زیر نظر جلال حسینی برادر عزالدین حسینی، رهبر مذهبی سیاسی کردها بود عمل میکردند.
پس از گذشت دو سه هفته از تمرینات آموزشی نظامی مرا از تهران احضار کردند و مسئولیت آموزش نیروها را به یکی از برادران واگذار کردم و به همرزمان پاسدار قول دادم در اولین فرصت برمیگردم به بانه. چون لازمه کار است که بنده در مأموریت آینده در معیت شما عزیزان باشم. با برادران خداحافظی کردم. بانه را به مقصد تهران ترک کردم. با هلیکوپتر خود را به پادگان مراغه رساندم و از آنجا با قطار عازم تهران شدم. فردای آن روز رفتم به پادگان ولیعصر (عج). گزارش عملیاتهای حماسی را در اختیار واحد اعزام نیرو قرار دادم. در آنجا بود که به بنده گفتند احضار شما از منطقه به تهران به این خاطر بود که گزارش عملیاتها را باید به رئیسجمهور آقای بنیصدر ارائه میکردم و سپس روز بعد به اتفاق آقای ابوشریف که در آن مقطع زمانی در جایگاه فرمانده عملیات کل سپاه قرار داشتند، حرکت کردیم به مقصد دفتر محل کار رئیسجمهور. در آنجا مرحوم امیر ظهیرنژاد،رئیس ستاد مشترک ارتش، سردار رحیم صفوی و مرحوم امیر شهید صیادشیرازی حضور داشتند. قبل از رفتن به حضور رئیسجمهور هماهنگی لازم بین من و شهید صیاد و رحیم صفوی که در عملیاتها مسئولیت داشتیم به عمل آمد. بعد آن با بنی صدر هماهنگی شد و به نزد ایشان رفتیم. پس از سلام و احوالپرسی دور میز نشستیم. گفتوگوها در مورد عملیاتها آغاز شد.
انتظار داشتیم به عنوان رئیسجمهور و جانشین فرمانده کل قوا به خاطر پیروزیها و حماسهآفرینیهای پی در پی از آزادسازی سنندج گرفته تا شکستن محاصره پادگان بانه و آزادسازی قله آربابا و شهر ما را مورد تقدیر و تشویق قرار دهد ولی نه تنها تقدیر صورت نگرفت بلکه مورد مؤاخذه هم قرار گرفتیم که چرا در عملیاتها از سلاح سنگین استفاده کردهاید و از طرفی اعتراض به این داشتند که سپاه نباید سلاح سنگین در اختیار داشته باشد. قبلاً هم به من تذکر داده بود شما حق ندارید در عملیاتها از سلاح سنگین استفاده کنید. البته شهید صیاد و رحیم صفوی جواب مناسبی نیز به ایشان دادند.
چند روز از آن ماجرا گذشت. توسط حاج آقا صانعی در جماران خدمت حضرت امام (ره) شرفیاب شدم حاج آقای صانعی از کسانی بودند که با مرحوم آیت الله توسلی در رابطه با ملاقات و دیدارها با امام (ره) همکاری داشتند. ایشان بند و را به عنوان یکی از فرماندهان عملیاتهای کردستان که موفقیتهای چشمگیری داشته است به امام (ره) معرفی کردند امام (ره)از خداوند برای رزمندگان اسلام سلامتی و توفیق مسألت کردند. در آن موقع از فرصت استفاده کرده به طور کوتاه و مختصر در مورد عملیاتهای کردستان و دیدار با بنی صدر مطالبی را به عرض امام (ره) رساندم. در پایان عرایضم بلافاصله به حاج آقا صانعی فرمودند با آقای محلاتی تماس بگیرید، ایشان مطالبشان را با او در میان بگذارند. فردای آن روز در ستاد مشترک سپاه خدمت شهید محلاتی که نماینده امام (ره) در سپاه بودند رسیدم. نزدیک به یک ساعت در مورد عملیاتهای کردستان و راجع به افکار انحرافی بنی صدر گفتوگو داشتیم. بعد از آن دیدار و شرفیابی خدمت امام (ره)طولی نکشید و با 4 نفر از برادران پاسدار تهران را به مقصد بانه ترک کردیم. موقعی که وارد پادگان بانه شدیم، همرزمان پاسدار بسیار خوشحال شدند. همه چشم انتظار بودند که هر چه زودتر عملیات را شروع کنیم.
آموزشهای ضد کمین بالاخص پرش از کامیونهای در حال حرکت کماکان ادامه داشت. در حال تمرین بودیم یکی از افسران تیپ نوهد کلاه سبزهای چتر باز به نام علی اصغر نوری که افسری بسیار ورزیده، شجاع و شایسته بود و در آزادسازی قله آربابا با بنده و شهید صیاد همکاری داشتند و در آخرین عملیات درون مرزی نیز افتخار همکاری با ایشان داشتم. تعداد صد نفر از برادران داوطلب ارتش زیر نظر ایشان به نیروهای ما پیوستند. بیش از صد نفر از برادران پاسدار زیر نظر من نیروها را ادغام کردیم. آموزش ضد کمین خصوصاً پرش از کامیونها با جدیت تمام ادامه داشت. تمرینات را به حدی رسانده بودیم که با سرعت 30 و 35 کیلومتر در ساعت نیروها به خوبی از کامیونها میپریدند. آن هم حداکثر در مدت زمان 3 ثانیه و با تجهیزات انفرادی. موقعی که اطمینان حاصل کردیم آمادگی کامل برای عملیات دارند آنها را سازماندهی و برای انجام مأموریت و عملیات آماده کردیم. مسیری که ما باید ستون را حرکت میدادیم، مسیری بود خاکی با احتمال مینگذاری در آن و پیچ و خمهای فراوان کوهستانی صعبالعبور برای خودروها، انبوهی از درختان جنگلی، امکان مواجهه با کمینگاههای دشمن صد در صد و ناآشنایی به مسیر حرکت ستون. ضمناً کمتر کسی تصور میکرد که ما بتوانیم ستون را از آن مسیر سالم به بانه برگردانیم. بسیاری اقدام ما را یک عمل انتحاری میپنداشتند. لذا چنین عملیاتی نیاز به آموزش خاص ضد کمین و تدابیر امنیتی بسیار دقیقی داشت، برای اینکه بتوانیم مأموریت را به نحو مطلوب به اجرا در بیاوریم. به چند نکته بسیار اساسی و مهم باید توجه میکردیم. انتخاب افراد متعهد ورزیده و داوطلب برای آموزش ضد کمین، کسب اطلاعات دقیق ومورد اعتماد توسط افراد بومی و انقلابی استفاده از سلاح سنگین برای انهدام پایگاه دشمن، هماهنگی با نزدیکترین پایگاه هوانیروز برای حمایت از ستون در رفت و برگشت ستون در طول روشنایی روز و ... با چنین تدابیری در تاریخ 9/5/59 بعد ازنماز صبح ستون را به سوی پایگاه مورد نظر حرکت دادیم. برای جلوگیری از تلفات زیاد و خنثی نمودن مینهای ضد خودرو حرکت دو نفر با فاصله معین از ستون برای شناسایی مسیر و حرکت ستون الزامی بود. ضمناً هر نقطه مشکوکی زیر آتش تیربارهای سبک و سنگین قرار میگرفت. ستون به آرامی و با احتیاط به راه خود ادامه میداد. هنوز ده کیلومتر از شهر باند فاصله نگرفته بودیم. در اثر حجم سنگین آتش تیربارها به نقاط مشکوک متوجه فرار دشمن از کمینگاهها شدیم در آن موقع به شدت آتش تیربارها افزوده میشد. نیروهای ضد انقلاب در فاصله حدوداً یک کیلومتری از ستون پا به فرار گذاشتند. مجدداً به راه خود ادامه دادیم.
از پیچ و خمهای فراوان و از میان درختان بلوط میگذشتیم. تیراندازی همچنان به نقاط مشکوک ادامه داشت. نیروها طوری در داخل کامیونها آمادگی داشتند که با شنیدن صدای گلوله دشمن با 3 شماره و یا 3 ثانیه از کامیونها میپریدند و با ستون فاصله گرفته و برمیگشتند و با دشمن مبارزه می کردند. به هر حال ستون به راه خود ادامه میداد تا اینکه رسیدیم به نقطه بلندی که به پایگاه دشمن کاملاً مشرف بود. در آن موقع افراد بومی که برای آشنا نمودن به مسیر حرکت ستون و پایگاه ضد انقلاب همراه ما آمده بودند و دلسوزانه با ما همکاری داشتند از همان بلندی پایگاه را به ما نشان دادند. مواضع و تحرکات نیروهای دشمن در داخل پایگاه با دوربین به خوبی دیده میشد. پایگاه در پائین ارتفاع در نزدیکی نوار مرزی در فاصله حدوداً 3 کیلومتری با نیروهای ما قرار داشت. صبح زود که از پادگان حرکت کردیم و آن زمان ساعت حدود ظهر بود نماز ظهر و عصر را به طور انفرادی به جا آوردیم و نیروها را در همان ارتفاع در میان انبوه درختان به طور پراکنده مستقر کردیم. بعد از استقرار نیروها چهار قبضه خمپاره اندازه 120 م م را که همراه خود برده بودیم به سمت پایگاه ضد انقلاب نشانه رفتیم و دقایقی پس از استقرار خمپاره اندازهها دو تا فروند هواپیمای جنگی رژیم بعث در بالای سر ما به پرواز در آمدند. خوشبختانه انبوه درختان باعث شده بود خلبانان عراقی نتوانند موقعیت نیروهای ما را تشخیص دهند.دوباره 2 هواپیمای دشمن بالای سر ما پرواز کردند.
موقعی که مطمئن شدیم خبری از هواپیماهای عراقی نیست، خمپاره اندازهها را با دقت به روی پایگاه دشمن نشانه رفتیم و با خمپاره اندازه یکی پس از دیگری روی پایگاه و بر پیکر ضد انقلاب شلیک کردیم. در همان گیر و دار تعدادی از برادران با استفاده از پناه درختان جنگلی خود را به پایگاه دشمن نزدیک میکنند. تا اینکه از نزدیک انهدام پایگاه و به هلاکت رسیدن نیروهای دشمن را مشاهده کنند. موقعی که به نزدیکی پایگاه رسیدند به بنده اطلاع دادند که پایگاه به یک قتلگاه مبدل شده است. تعداد زیادی مجروح و کشته و بسیاری نیز در حال فرار بودند ناگفته نماند اگر چیزی هم از پایگاه باقی مانده بود توسط خلبانان هوانیروز و دلاور مردانی همچون شهید شیرودی و خلبان هاشمی نابود گردیدند.
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که ستون را به مقصد بانه حرکت دادیم. ساعتی بعد از حرکت ناگهان صدای شلیک گلولههای دشمن از قسمت جلوی ستون به گوش رسید. لحظهای بعد گلولهها همچون باران بر روی ستون باریدن گرفت. در آن لحظات سخت بحرانی براساس همان آموزشهایی که در پادگان بانه نیروها دیده بودیم با شنیدن صدای شلیک کلاشینکف نیروها بیدرنگ با سه شماره همگی از کامیون پریده و از ستون فاصله گرفتند و بعد برگشتند و به سمت کمین آتش گشودند. آنها تصور نمیکردند که ما بتوانیم پس از رها کردن ستون مجدداً برگردیم، آنها را غافلگیر کنیم. البته در پناه درختان از دید دشمن محفوظ بودیم. نیروهای دشمن با خیال آسوده برای کسب غنائم به سوی ستون حرکت میکردند که یکباره مورد هجوم نیروهای ما قرار گرفتند و وقتی با آتش سلاحهاح ما مواجه شدند با تعدادی کشته و مجروح بدون مقاومت فرار را بر قرار ترجیح دادند. شایان ذکر است اگر بنده به جای 2 ثانیه در 3 ثانیه از جلو کامیون پریده بودم حداقل 5 گلوله در قفسه سینهام قرار داشت همین که صدای شلیک کلاشینکف را شنیدم با 2 شماره از جلو کامیون به زمین پریدم بلافاصله شیشه جلو کامیون فرو ریخت. بیش از 5 گلوله به تکیهگاه صندلی اصابت نموده بود. البته آموزش و تخصص مؤثر است ولی از لطف و عنایت الهی نیز نباید غافل بود چون هر چه داریم از آن اوست. تا حدی که بنده اطلاع داشتم در آن مقطع زمانی ستونی نتوانسته بود، به این نحو از کمینهای مرگبار کردستان نجات یابد و دشمن را نیز سرکوب نماید.
پس از اینکه به یاری خداوند دشمن را در کمینگاههای خود با شکست مواجه ساختیم رفتیم ببینیم کسی مجروح یا شهید شده یا نه دیدم تعدادی مجروح روی زمین افتاده ولی یکی از آنها مجروحیتش وخیمتر از دیگران است. آن کسی نبود جز شهید کریم عرب قشقائی درجه دار لشکر یک مرکز. گلوله به شکمش خورده و رودهها از شکمش بیرون ریخته بود. اولین کاری که کردیم کمکهای اولیه روی مجروحان صورت گرفت در همان اثناء برای حمل مجروحان درخواست هلی کوپتر کردیم. کریم عرب قشقائی درحالی که در بغل همکار و دوست صمیمی خود درجهداری به نام غلام رضا جعفری قرار داشت زیر لب نجوا میکرد، کاری از دست کسی ساخت نبود. لحظهشماری میکردیم که خداوند هلی کوپتر را برساند با وجودی که مجروحیتش بسیار شدید بود از روحیه خوبی برخوردار بود. نه فریادی داشت و نه نالهای، ساکت و آرام با نگاه مظلومانه و توأم با تبسم به ما خیره بود، چهرهاش مظهر نورانیت و معرفت بود. در کنارش نشستم بوسه بر صورت و پیشانیاش زدم. رنگ صورتش رو به سفید می رفت در همانموقع که نگاهمان به همدیگر دوخته شد با صدای بسیار آرام به من گفت به خانواده مخصوصاً پسرم بگو بابا چگونه شهید شد. در پی این جملات شهادتین را بر زبان جاری نمود چشمانش را بست. گویی ساعتها به لقاءالله پیوسته است. چه زیبا و دلنشین است اینگونه وداع نمودن از دار فانی.
قبل از اینکه پیکر شهید عرب و مجروحان را با خودرو حل کنیم، هلیکوپتر رسید پیکر شهید و مجروحان با هلیکوپتر به مقصد مورد نظر انتقال یافت. پس از پرواز هلیکوپتر مجدداً نیروها را سازماندهی کردیم و حرکت به سوی بانه را آغاز نمودیم. ستون به راه خود ادامه داد قبل از غروب آفتاب به بانه رسیدیم در آن موقع بسیاری از برادران ارتشی و سپاهی و بعضی از مردم خارج از شهر با تکبیر و صلوات به استقبال ما آمده بودند. ضمن تبریک از حماسه سازیهای رزمندگان اسلام در حیرت بودند که چگونه توانستیم از آن مسیر پرخطر جان سالم به در ببریم. ضمناً پس از بازگشت از منطقه به تهران در ستاد مشترک ارتش با امیر شهید ولی الله فلاحی و دیداری داشتم. ایشان در ارتباط با آن پیروزی حماسی چنین فرمودند: موقعی که شنیدم یک ستون نظامی از پادگان بانه عازم آن منطقه شده تصور نمیکردم حتی یک نفر از آنجا سالم برگردد. لذا سالم برگشتن شما از آن پایگاه فقط لطف خدا بوده و بس و این آخرین مأموریت من در کردستان بود.
ضمناً در مورد سفارش و وصیت شهید کریم عرب قشقائی امانتی بود در نزد من که باید به خانوادهاش میرساندم. قبل از اسارت فرصت نشده ولی پس از رهایی از چنگال بعثیان بارها جویای آدرس منزل خانواده شهید بودم، ولی موفق نمیشدم تا اینکه اخیراً از طریق سیستم رایانهای توسط آزاده گرانقدر جناب سرهنگ حیدری مسئول حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس در قسمت ایثارگران نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی مشخصات شهید را به دست آوردم، با منزل خانواده شهید تماس گرفتم، گوشی تلفن را همسر شهید برداشت. بیان آن خاطره فراموش نشدنی که حاکی از ایمان و اعتقاد قلبی آن شهید به لقاءالله بود، قدری برای من سخت بود. بعد از اینکه خودم را معرفی نمودم نحوه شهادت شهید را با همسر رنج کشیدهاش درمیان گذاشتم. مرتب گریه میکرد و میگفت شهید قبل از شهادتش به من میگفت این آخرین مأموریت من است، از بچهها مراقبت کن و همین طوری هم شد بارها آرزوی شهادت میکرد و به آرزویش رسید. از اینکه موفق شدم پس از سالها نحوه شهادت یک انسان وارسته و خدا جو را به خانوادهاش بالاخص به پسرش علی آقا اطلاع دهم بسیار خوشحال شدم. سردار آزاده سید علی اکبرمصطفی