افسانه حبیبی
اینجا خوزستان است سرزمین آب و آفتاب و آتش و خون!
صبح زود بر دل جاده میزنیم تا در کنار اروند سروان بازنشسته مهدی اشتری شکارچی هواپیماهای دشمن از ایمان از دلاوریهای پدافند ارتش بگوید، از پل متحرکی که توسط رزمندگان بر روی اروند احداث شده بود هم دیدن کردیم، اروند بر خلاف زمان جنگ آرام بود و تنها باد گاهی پوست صورتمان را با شیطنت قلقلک میداد.
لنجهای ایرانی و عراقی در دو طرف اروند مشغول آمد و شد بودند از این طرف اروند، فاو و بیمارستانی را که ایران پس از تصرف در آن احداث کرده بود مشاهده میشد.
به جزیره مینو میرویم شهری که پس از نخلهای سوخته و بی سرش فقر را میتوان با همه وجود در کوچه پس کوچههای خلوتش احساس کرد. اعضای شورای شهر جزیره مینو از بیمهری مسؤولان منطقه، بیبرقی و فقر و اینکه با توجه به اتمام سال هنوز بودجه کامل خود را دریافت نکردهاند گله مند بودند.
پس از صرف نهار به میزبانی شورای شهر در رستوان کوچکی، جزیره مینو را به مقصد طلاییه ترک میکنیم. طلاییه به گفته سرهنگ پوربزرگ یکی از محورهای مهم عملیات بدر و خیبر برای حفظ جزایر مجنون بوده است. این نقطه که به قدمگاه بی بی دو عالم معروف است، هنوز شهدای گمنام زیادی را در آغوش خود میفشارد. ذره ذره خاک طلاییه آغشته به خون عزیزی است؛ شهید همت و برادران باکری از همین جا به آسمان عروج کردند. حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) طلاییه بر روی مکانی احداث شده است که پیکر بسیاری از شهدا در آن کشف شده است.
آفاقی که یک بازمانده گمنام جنگ است و آثار جنگ به وضوح بر پیکر او نمایان است تلاش میکند از دوربین تصویر برادران فاصله بگیرد تا همچنان گمنام باقی بماند.
با اصرار ما خبرنگاران، او علاوه برگرفتن عکس حکایت عجیبی را هم برایمان بازگو میکند، او میگوید:مادر یکی از شهدای طلاییه هنگام زیارت امام هشتم (ع) به اصرار از آقا پیدا شدن فرزند شهیدش را طلب میکند. پس از چندی پیکر این شهید گمنام توسط گروه تجسس کشف و به مادرش تحویل داده میشود. اما پس از چندی مادر این شهید فرزند خود را با چهرهای گرفته در خواب میبیند. علت را از او جویا میشود. این شهید در خواب به مادر خود میگوید در طلاییه که بودیم هر شب بیبی دو عالم به تک تک ما سرمیزند و ما را مورد لطف خود قرار میداد اما تو مرا از دیدن بی بی دو عالم و محبت او محروم کردی!، اشک از دیدگان همه جاری بود بی شک طلاییه قدمگاه بی بی دو عالم است!
اینجا خوزستان است سرزمین آب و آفتاب و آتش و خون!
از کربلا به زیارت شهدای گمنام هویزه رفتیم خادمان شهدا مشغول شستوشوی مزار آنها بودند، با چشمانی اشک بار فاتحهای نثار روح این عزیزان کردم و به سمت دیگری که گلزار شهدای هویزه بود رفتیم. هویزه مدفن عزیزانی است که در اوج مظلومیت آنجا آرمیدهاند.
کفشهایم را به بانوی کفشداری میسپارم و مانند دیگران با پای برهنه وارد گلزار شهدا میشویم از همان ابتدای ورود، موزه شهدا در اطراف گلزار توجهم را جلب کرد ترجیح میدهم اول به اطراف چرخی بزنم عکسهای زیادی با قاب و بی قاب پشت شیشههای موزه جا گرفتند آن عکسها متعلق به کسانی بودند که در آن نقطه به شهادت رسیده بودند.
در میان آن همه عکس، دیدن یک عکس قلب من را بشدت لرزاند. تصویر یک روحانی را نشان میداد که با دستمالی مشغول پاک کردن خون از دهان یک رزمنده بود. در سیمای آن رزمنده من چیزی را حس کردم که هرگز نمیتوانم آن را بیان کنم. تمام جزئیات آن عکس در قاب ذهن من نقش بسته و هنوز هم با یادآوری سیمای مظلوم آن رزمنده تا عمق وجودم به لرزه میافتد.
اینجا خوزستان است سرزمین آب و آفتاب و آتش و خون!
پس از دیدن تک تک قاب عکسها و لباسهای آغشته به خون شهدا که در موزه نگه داری میشد به گروه پیوستم تا از زبان سرهنگ علیرضا پوربزرگ حکایت شهدای گمنام هویزه را بشنوم حکایتی بس تکان دهند. وقتی خلبان یک هواپیما که مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفته بود با چتر نجات در منطقه هویزه فرو میاید، بعثیها برای به دست آوردن و اسیر کردن خلبان مردم را در فشار شدید قرار میدهند.
اما هیچیک از مردم حاضر به تحویل خلبان به عراقیها نمیشوند بنابراین بعثیها با جستوجوی خانه به خانه ما، مردم و خلبان را پس از اسارت به رگبار میبندند و در یک گور دسته جمعی دفن میکنند.
برای همین تا مدتهای طولانی نیروهای ما تصور میکردند آن خلبان به همراه مردم در اسارت بسر میبرند تا آنکه گروه تفحص با کشف پیکر یکی از این شهدا پی به این گور دسته جمعی میبرد اما از آنجایی که زمان زیادی از این ماجرا میگذشته اجساد شهدا چندان قابل شناسایی نبوده است.
اینجا خوزستان است سرزمین آب و آفتاب و آتش و خون!
علیرضا پوربزرگ حکایت عجیب دیگری را به هنگام بازدید ما از کوفه و پل نادری در ا بتدای سفرمان بازگو میکند او متولد تبریز است و سالها در محضر شهریار مشق عشق کرده است او میگوید: وقتی کرخه و پل نادری در آتش تهاجم دشمن سوخته و او قصد عبور از پل داشته در چند متری پل پیر مردی را میبیند که به گمان شهریار است لذا به دلیل ارادتی که به استاد خود داشته است از خودرو پیاده میشود تا از حال او جویا شود.
در همین حال یک دستگاه جیپ حامل دو رزمنده در حین عبور از پل مورد اصابت موشک دشمن قرار میگیرند و هر دو سرنشین آن شهید میشوند.
پوربزرگ میگوید صحنه دلخراشی بود اگرچه روح شهریار موجب نجات من شد اما ما مجبور شدیم پلاستیک به دست اجساد تکه تکه شده این شهیدان را که هنوز تکان میخوردند جمع آوری کنیم.
اینجا خوزستان است سرزمین آب و آفتاب و آتش و خون!
هنگام بازگشت ما از هویزه، علیرضا پوربزرگ وقتی برای آخرین مرتبه پیشانی بر خاک مقدس آنجا میساید تا خاک آنجا را توتیای چشم کند ناگهان با شگفتی سر از سجده بر میدارد و با لرزشی که در صدایش موج میزند میگوید صدای شهدا را میشنود.
شب به اهواز برگشتیم امشب شب آخر است بچههای گروه حال و هوای عجیبی دارند همه در یک اتاق میکنیم تا باز علیرضا پوربزرگ سرهنگ بازنشسته ارتش دلهای ما را با قرائت روضهای از باب الحوائج صیقل بزند.
برق دانههای درشت اشک از دیدگان همه مانند گلولههای منور یکی بعد از دیگری فضای تاریک اتاق را روشن میکرد و سپس به زمین میافتاد و خاموش میشد.
شام آخر را در فضایی آکنده از خلوص و صمیمت در محوطه مهمانسرای ارتش در اهواز میان گلهای رنگارنگ و شمشادهای سرسبز صرف کردیم.
صبح روز بعد یعنی پنج شنبه مورخ 20 اسفند 88 اختتامیه سفرمان را در ستاد فرماندهی قرارگاه جنوب کنار سرتیپ دوم مهرابی با قرائت بیانیهای به جا آوردیم و بعد از ظهر عازم فرودگاه شدیم.
شگفتا! همه اعضای گروه از خبرنگاران تا دو سرهنگ راوی، سرباز و پرستار و راننده آمبولانس و اتوبوس ارتش همه و همه از اینکه این ماموریت به پایان رسیده بود دگرگون بودند.
به خانه که میرسم اولین کاری که میکنم این است که شاخه گل ظریف و کوچکی را درون پوکه گلولهای که با خود از ابوغریب به یادگار آوردهام قرار میدهم و آن را در جایی میگذارم که همواره مقابل دیدگانم باشد برای همیشه فداکارهای فرزندان عزیزم و وطنم را به خاطر داشته باشم.
یادیاران کی رود از یاد ما گرچه رفت از یادیاران یادما