
شاید پژوهش در شیوه امام خمینی(ره) در مواجهه با فتنهها، دغدغه اغلب وفاداران به آن بزرگ در سال گذشته و سال جاری باشد. صرفنظر از تفاوت نظرها در این باره، تداوم این دغدغه قطعاً به شفاف شدن جنبههای مهمی از سیره حكومتی امام راحل(ره) منتهی خواهد شد. آیتالله حاج شیخ محیالدین حائری شیرازی كه 28 سال نمایندگی امام و رهبری و نیز امامت جمعه را در استان فارس بر عهده داشته است در گفتوگو با «جوان» سعی دارد به شفافسازی ابعادی از این موضوع بپردازد. وسعت دانستهها، حافظه نیرومند و بیان لطیف استاد، گفتاری غنی را رقم زده است كه لطف ایشان را در پذیرش این مصاحبه سپاس میگوییم.در سال گذشته شاهد بروز رویدادی بودیم كه هم مقام معظم رهبری، هم سایر علما و عناصر سیاسی بر این باور بودند كه میتوان آن را مصداق بارز فتنه دانست. جناب عالی در مقطعی نمایندگی امام را در شیراز به عهده داشتیدكه شاهد بروز فتنههایی از این دست در جامعه بودیم. شیوه مواجهه امام با فتنهها میتواند برای جامعه امروز بسیار درسآموز باشد. با توجه به خاطراتی كه از آن مقطع دارید، امام چگونه با فتنهها مواجه میشدند و چه شیوهای را برای خنثی كردن آنها به كار میبردند؟بسماللهالرحمنالرحیم. مسلماً كار امام راحل«قدس سره» آسانتر از آیتالله خامنهای«سلمهالله» بود، به دلیل اینكه مردم پیروزی انقلاب و براندازی حكومت 2500 ساله سلطنتی را از ایشان میدانستند. از این جهت زمینه اعتمادشان به امام راحل بهاندازهای بود كه ایشان نیاز به احتیاط و ملاحظه زیاد نداشت. ایشان هر وقت و در هر مقطعی میدید كه باید كسی را عزل كند، عزل میكرد. آقای بنی صدر 5/11 میلیون رأی آورد و تلاش زیادی میشد برای اینكه ایشان بتواند چهار سال ریاست جمهوریاش را به سلامت و بدون مسأله به پایان برساند، ولی وقتی كه امام دید صبر و حوصله و تذكر و كنایه و اینها كارساز نیست و در این میان، گروهكها میخواهند گل بزنند و نتیجه بگیرند، یك كلمه نوشت من ایشان را از جانشینی فرماندهی كل قوا عزل كردم و این زمینهای شد برای مجلسیها كه از قانون اساسی كه مجلس بر مبنای آن میتوانست رأی به عدم كفایت رئیس جمهور بدهد، استفاده كند. امام جاده را برای آنها صاف كرد و این كار را انجام دادند.امام در مورد قائم مقام خودش هم تلاش وسعی كرد تا بتواند شخصیت ایشان را از سوءاستفاده بیتشان، اطرافیانشان و ارتباطاتی كه ایشان با آنها داشت، دور بدارد، اما میدید كه سن خودش به حدی رسیده كه باید به فكر بعد از خودش باشد و اگر این مسأله در زمان خودش حل نشود، كسانی كه بعد از او میآیند، در برابر مسأله لاینحلی قرار میگیرند؛ این بود كه دست به اقدام زد و گفت من این منصب را از شما گرفتم و شما بروید كارهای علمی و تحقیقاتی كنید. این تصمیم برای خود امام هم خیلی سخت بود، اما انقلابی بود كه خون بیش از صد هزار نفر در یك كفه آن بود و نمیشد خونها و ایثارهای مردم را سهل گرفت. برای خود قائم مقام امام هم قبول این سمت، خوب نبود، یعنی مسئولیتهای خطیری به عهدهاش میافتاد كه توان انجام آن را نداشت. امام واقعاً او را نجات داد و به او كمك كرد كه برایش مسألهای ایجاد نشود.در مسأله جنگ هم، داستان داشت كشدار میشد. امام مسئولیت پایان جنگ را با قبول قطعنامه پذیرفت. اگر خودش قبول نمیكرد، بعد از او میگفتند امام تا آخر قبول نكرد، اما شما قبول كردید. امام این وضعیت و شرایط را داشت كه مسئولیت كارهای مهمی چون قبول قطعنامه را بعد از شعارهایی كه مردم سالها داده بودند كه: «جنگ! جنگ تا رفع فتنه»، «جنگ! جنگ! تا پیروزی»، «جنگ، جنگ تا آخرین خانه» و «تا آخرین قطره خون» را بپذیرد. امام گفت: «درست است كه من این را گفتم كه تا آخرین قطره خون، اما الان برای حفظ اسلام این كار را میكنم و این جام كشندهتر از زهر را مینوشم.» مردم میدیدند كه صدهزار شهید دادهاند تا احكام اسلام و سخن نایب امام زمان نافذ بماند، لذا بعد از قبول قطعنامه به نفع امام راهپیمایی كردند كه امام، نایب امام زمان(عج) است و حضرت فرمودهاند در دوران غیبت من، به نایب من مراجعه كنید. بر مبنای آن عمل كردند و اختلافی هم پیش نیامد. این نكته بسیار مهمی است كه رابطه بین مردم و امام بر مبنای نیابت امام زمان(عج) بود.در ادیان الهی وقتی امامت و حتی نبوت مطرح میشود، برای رفع اختلاف است. پیامبرها میآیند كه بگومگوهای بین مردم را براندازند. كسی از شام به مدینه آمده بود كه درباره مسأله امامت با امام صادق(ع) بحث كند. حضرت شاگردانشان را معرفی كردند و فرمودند: «اگر بر اینها غالب شدی، خود من با تو بحث خواهم كرد.» اینها كم و بیش بر او پیشی میگرفتند، اما آنچه حضرت میخواست و آن نوعی كه ایشان می خواست با او بحث شود، نشد. هشامبنحكم جوانی بود 17، 18 ساله، اما در همین سن، تحت تأثیر نعمتی خدادادی و تربیتی صحیح، به گونهای مباحثه میكرد كه وقتی آنها را مطالعه میكنید، میبینید كه این مباحثات هنوز هم زندهاند، یعنی روی دست او كسی نیامده! این جوان آمد و حضرت، او را پهلوی دست خود نشاندند و به آن مرد شامی گفتند: «با او مباحثه كن.» هشام پرسید: «تو از من سؤال میكنی یا من از تو سؤال كنم؟» مرد شامی كه خیلی به علم خودش مغرور بود، گفت: «از من درباره امامت این اقا! بپرس» لحن او سبك و اهانتآمیز بود. هشام كه اعتقاداتش به امام زمان خود فوقالعاده بالا بود، لرزید، اما خودش را مهار كرد و گفت: «بسیار خوب» و سه تا سؤال از او كرد. ابتدا پرسید: «خدا كه این همه نعمت به انسان داده، نعمت حل اختلاف را هم به او داده است؟» یعنی وقتی میخواهد وارد بحث نبوت شود، میگوید نعمت حل اختلاف. شامی گفت: «بله، این نعمت را هم داده است.» هشام پرسید: «خدا برای این حل اختلاف چه كرده؟» شامی گفت: «پیغمبر را فرستاده.» هشام سؤال دوم را مطرح كرد و گفت: «پیغمبر كه الان در حیات ظاهری نیست. حالا چگونه باید رفع اختلاف كرد؟» شامی گفت: «حالا با كتاب او، قرآن.» هشام سؤال سوم را مطرح كرد و پرسید: «قرآن میتواند اختلافات ما را حل كند؟ شما آمدهای بر اساس قرآن با ما بحث كنی. شما میگویی ما از قرآن این را میفهمیم، ما میگوییم آن را میفهمیم. اصلا خود فهم قرآن محل اختلاف ماست.» همه اول كیش و بعد مات میشوند، آن مرد شامی یكسره مات شد! سكوت كه طولانی شد، حضرت صادق(ع) رو كردند به مرد شامی و فرمودند: «جواب این پسر را بده!» مرد شامی گفت:«جوابی ندارم به این آقاپسر بدهم. بگویم خدا حل اختلاف نمیكند كه نمیشود؛ بگویم قرآن حل اختلاف میكند كه این هم نمیشود. من یك كار میتوانم بكنم. همین سؤالاتی را كه ایشان از من كرد، من از ایشان بكنم.» امام صادق فرمودند: «بگو» شامی همین سؤالات را پرسید. هشام در پاسخ به سؤال سوم گفت: «خداوند ایشان را قرار داده» و به حضرت اشاره كرد و به این ترتیب اعلام كرد كه امامت حضرت ضروری است. شامی رو به حضرت صادق(ع) كرد و گفت: «این پسر جوان باعث شد كه من در مسأله امامت به شما رجوع كنم».الان كه عصر غیبت امام زمان(عج) است، اگر كسی بپرسد حالا كه امام غایب است، پس حل اختلافات مردم چگونه انجام میشود، چه جوابی میدهیم؟ باید بگوییم امام در وقت غیبت فرمود: «اماالحوادث الواقعه، فرجعوا فیها الی رواه الاحادیثنا». امام برای حل اختلاف، رباط احادیث را معین كرد و امام راحل«رحمهالله» مصداق این معنا بود. مردم همان طور كه برای حل اختلافاتشان به امام زمان(عج) مراجعه میكردند، حالا یك نفر را نایب او میدانستند كه اختلافاتشان را به وسیله او حل كنند و لذا همگان اوامر او را میپذیرفتند.خبرگان آمدند رهبر را انتخاب كردند و مردم به رهبر به عنوان حلال اختلافات، مرجع عندالاختلاف، كلام فصل نگاه میكنند. در این فتنه، رهبری به وسیله قدرتی كه شرع و قانون به او داده، كلامش، كلام فصل بود، اما نخواست از این كلمهالفصل به صورت قیچی كردن استفاده كند و بگوید اینها را دستگیر كنید. الان هم چنین دستوری نداده و از این حق استفاده نمیكند، درحالی كه امام استفاده میكرد. همین آقایی كه شد سر فتنه، یك وقتی نخستوزیر رهبر فعلی و نخستوزیر وقت بود. یك دوره از ریاست جمهوری آقا تمام شد و ایشان دو باره رأی آورد. ایشان نظرش این نبود كه نخستوزیر قبلی را به مجلس معرفی كند، اما نظر امام این بود كه چه لزومی دارد نخستوزیر عوض شود؟ ایشان گفت اگر امام حكم كنند كه من او را معرفی كنم، این كار را خواهم كرد. امام حكم نكرد، اما حرفش را زده و گفته بود كه مگر قرار است رئیس جمهور و نخستوزیر عوض شوند؟ ایشان دید كه بالاخره چاره نیست و او را معرفی كرد. امام فرمود: «الحمدلله بالاخره موافقت كردید!» ایشان گفتند: «مضطر شدم!» مواردی هست كه رهبر و ولی فقیه میتواند از حكم استفاده كند، اما معمولاًاین كار را نمیكند. اگر حكم بدهد، بناچار باید اطاعت كرد، اما میخواهد بدون حكم، مسأله را حل كند. شیوه رهبری ایشان در فتنه اخیر مثل روش امام در انتخاب نخستوزیر در دور دوم ریاستجمهوری آیتالله خامنهای بود.جنابعالی در دهه اول انقلاب، به عنوان جانشین آیتالله شهید دستغیب در شیراز مواضعی داشتید كه برخی از كسانی كه در فتنه اخیر نقش داشتند و آن روز خود را در خط امام میدانستند، آنها را بر نمیتابیدند، اما گذر زمان نشان داد كه تشخیص شما درست بوده و آن افراد الان به جریان فتنه و حتی جبهه گسترده ضدانقلاب پیوستهاند. اینك سی سال از آن حوادث گذشته و میتوان به صراحت در باره آنها صحبت كرد. شما از كسانی نبودید كه برای آقای منتظری تبلیغ كنید، یعنی با وجود آنكه نام او در آن مقطع به عنوان قائممقام آوازه زیادی داشت، اما شما از تبلیغ برای او اعراض میكردید. علتش چه بود؟من آقای منتظری را دوست میداشتم و او هم به من خیلی علاقه داشت. حتی وقتی در مدرسه حقانی تدریس میكردم، ایشان به من توصیه كرد كه در باره حكومت اسلامی برای شاگردان توضیح بده. من سالها در مدرسه حقانی، حكومت اسلامی، ولایت فقیه و جامعهشناسی درس میدادم.از روی جزوه خودتان تدریس میكردید؟بله، درس حكومتی زیادی دادم و الان هم نوارهایش محفوظ است.كتاب نشد؟بعدها دفتر تحكیم، چكیده آنها را به صورت «ولایت فقیه» منتشر كرد. این بحثها در آنجا انجام شده بود و بعدها كه میخواستم برای دانشجوها صحبت كنم، از آنها استفاده شد. داستان دیگری از رابطه خودم با آقای منتظری بگویم. من نمیخواستم توسط برادرم، مرحوم آقای مهدی بهادران اداره بشوم. همان مرحوم بهادران كه در مؤتلفه هم بود؟بله، در مؤتلفه دو تا مهدی بودند. یكی حاج مهدی عراقی، یكی هم حاج مهدی بهادران. مهدی به آقای منتظری علاقهمند بود و بعدها به همین دلیل كمی منزوی شد. ایشان از طریق آقای ربانی شیرازی با آقای منتظری صحبت كرد و آن دو مجموعه هزینه مرا به عهده گرفتند، نصف ماهانه مرا ایشان میپرداخت و نصف دیگر را آقای منتظری. در وقتی هم كه زندانی یا تبعید بودم، آقای منتظری برای من كمك میفرستاد و رابطه من با ایشان خوب بود.علت اینكه بعدها چنین برداشت شد كه من به ایشان اعتقاد یا علاقهای ندارم، این شد كه گروهی از اطرافیان آقای منتظری كه میخواستند ایشان را به عنوان جانشین مطرح كنند، پیش همه رفتند و از جمعی از آقایانی كه الان هم هستند، در مورد ایشان سؤال كردند و همین آقایان فصل مشبعی در باره آقای منتظری نوشتند. پیش من هم آمدند. من اینها را برانداز كردم و گفتم: «ایشان مانند یك پلی است، اگر خودش باز شود، خوب است، به شرط اینكه شما بگذارید، شما نمیگذارید!» اینها نتوانستند «اگر شما بگذارید» را تحمل كنند و جواب مرا در این مجموعه نگذاشتند و فقط عكسها و جوابهای دیگران را گذاشتند، مجموعهای شد از صد تا عكس و چند تا نظریه. افرادی كه در استان ما بودند، همه جواب داده بودند و جای مرا خالی گذاشتند و این طور شد كه همه تصور كردند من با این امر مخالفم!آن وقتی هم كه بچههای جبهه به شیراز آمدند، به اینها القا كردند كه بنده با آقای منتظری مخالفم. از شعارهایی هم كه میدادند و الان نوارهایش هست، معلوم است كه آنها چه نظری نسبت به من داشتند. قبل از صحبتهای من در نماز جمعه، اینها یك ربع شعار دادند: «مخالف منتظری! مرگ بر تو» و من هم پشت سر هم تشكر میكردم! میگفتند: «امام جمعه ما به فرمان امام است/ مخالف منتظری، مخالف امام است» و من هم آرام تشكر كردم. شعرهایی هم گفته بودند و قس علیهذا. شعارها را كه دادند، گفتم: «بسماللهالرحمنالرحیم كه خطبه را شروع كنم. ناگهان سكوت برقرار شد و حتی یك شعار هم داده نشد! این سخنرانی از رادیو پخش شد، درحالی كه اگر از آن شعارها در آن بود، پخش نمیشد. همین كه من «والسلام علیكم و رحمهالله و بركاته» را گفتم، اینها گویی از زندان آزاد شده باشند، دو باره شروع كردند به شعار دادن! این جریان واقع شد. امام راحل آنها را خواسته بودند كه موضوع از چه قرار است و چه میگویید؟ آنها بدون اینكه كلمه آیتالله یا آقا را جلوی اسم مرحوم آیتالله خویی بگذارند، گفته بودند: «ایشان به روحانیونی كه به خویی اعتقاد دارند اجازه میدهد كه نماز بخوانند.» امام فرموده بود: «ایشان از مراجع بزرگ هستند. چرا اسم ایشان را این طور میبرید؟ بروید و در نمازجمعه شركت كنید».شما بهرغم دوستی و علاقهای كه به آقای منتظری داشتید، آیا ایشان را برای رهبری، صالح میدانستید؟ ارادت چیز دیگری است و اینكه كسی بتواند جای امام را بگیرد چیز دیگری.وقتی برای قائممقامی ایشان آمدند و امضا گرفتند، امضای من هم هست، اما بعضیها امضا نكردند. اعتراض ما بیشتر به بیت ایشان بود. امام راحل هم در پیامی كه برای خبرگان دادند، فرمودند: «الله! الله مبادا در انتخاب یاران و دوستانتان مسامحه كنید، مبادا دشمنان اسلام به صورت صد در صد اسلامی و انقلابی به شما نزدیك شوند و به دست شما به اسلام سیلی بزنند. یكی هم اینكه در مسائل، سعی كنید با كارشناسان صحبت كنید و هر وقت فهمیدید اشتباه شده، برشد. این برای شما بهتر است از اینكه به اشتباه ادامه بدهید». بنا بود بیت ایشان كه مشكلاتی داشت، تصفیه شود كه متأسفانه نشد. خاطره دیگری یادم آمد. در جوانی كت و شلواری بودم و معمم نبودم. وقتی آمدم برای درس خارج امتحان بدهم، بنا شد دو نفر از اقایان از من امتحان بگیرند كه برایم شهریه گذاشته شود. ممتحنین من آقای منتظری بودند و مرحوم آقای حاج آقا علی صافی گلپایگانی. در جایی كه الان كتابخانه مدرسه فیضیه هست، بالای آن اتاقكی بود كه آنها در همین جای كوچك مینشستند و سؤالاتی را مطرح میكردند. من امتحان دادم. بعد هم كه به زندان افتادم، چون آقای منتظری ممتحن من بود و علمیت مرا میدانست، به ما كمك میكرد. غیر از اینها ما با اصفهانیها رابطه بسیار صمیمی داشتیم. با حاجآقا حسین درچهای، نوه آسید محمدباقر درچهای، درس آقای داماد را مباحثه میكردیم. هم مباحثه دیگر من آقای آشیخ عبدالحسن، آقازاده آقای عراقچی بود كه بیشتر درسها را هم او میگفت. قبل از انقلاب و پیش از اینكه این جریانات پیش بیاید، از كنفدراسیون دانشجویان مسلمان اروپا دو نفر كه الان هم در حیات هستند، نزد من آمدند. یكی آقای صحراییان است كه الان یكی از از اقتصاددانان شاخص ما با گرایش ویژه در مسأله پولشویی است، یكی هم آقای نمازی كه بعداً وزیر اقتصاد و دارایی شد. من هنوز به قم نیامده بودم و پیشنهاد كردم كسانی كه در جایگاه مرجعیت هستند، مثل آقای مطهری و آقای منتظری بروند و اروپا را از نزدیك ببینند تا دیدشان وسیعتر شود. الان هم نظر من همین است كه كسانی كه در این جایگاه هستند، مدتی در كشورهای خارج باشند و از نزدیك اوضاع آنجا را ببینند. ما باید این هزینه را انجام بدهیم. آنها باید در مسائل حضور داشته باشند. علت هم این است كه این دنیایی است كه ما با آن سر و كار داریم و باید بدانیم در آنجا چه خبر است؟ چگونه فكر میكنند؟ چگونه برنامهریزی میكنند؟ وقتی آنها را بشناسیم، بهتر میتوانیم در بارهشان قضاوت كنیم. آنها نقصها و كاستیهایی دارند، تواناییهایی هم دارند، مسائلی را هم حل كردهاند، از مسائلی هم عبور كردهاند، داشتههایشان را ببینیم، كمبودهایشان را هم ببینیم، در مجموع با دست پر برمیگردیم و بعداً هم كه میخواهیم با آنها سروكار داشته باشیم، نتایج بهتری میگیریم. این خیلی نعمت بزرگی بود كه امام بعد از عراق رفت به فرانسه و مدتی در نوفللوشاتو ماند و آنها هم ایشان را از نزدیك دیدند. خیلیها هم به دلیل همان مسافرت و تماس نزدیك با امام، شیعه شدند. آنها به خاطر تبلیغات مسمومی كه علیه اسلام و تشیع میشد و میشود، با آنكه زمینه داشتند، مسلمان نمیشدند، اما امام را كه دیدند، تصمیمشان قطعی شد. الان بعضی از مسلمانانی كه در آنجا داریم، حاصل آن دوران هستند و لذا مهم است بعضی از شخصیتهایی كه داریم به آنجا بروند تا غربیها آنها را از نزدیك ببینند و تردیدهایشان برطرف شود و بتوانیم مسائل را حل كنیم.به هرجهت آن چیزی كه من میتوانم درباره مرحوم آقای منتظری عرض كنم این است كه باهوش بود، درسهایش را خوب خوانده بود، خوش حافظه بود، اما به خاطر بدبینی افراطی به عدهای و خوشبینی به عدهای دیگر، تنها شد. یك نوع خوشبینیها هست كه موجب بدبینی میشود و بالعكس. آنها هم به شیوهای عمل كردند كه محصولش آن چیزی شد كه دیدیم. خدا رحمتش كند.در مقطع امامت جمعه شیراز در زمان امام، شما با جریانی در شیراز مواجه بودید كه با یدك كشیدن نام بعضی از شهدای بزرگوار محراب، خود را بهشدت به خط امام منتسب و امثال جنابعالی را دور از گرایش به خط امام تلقی میكرد. جالب است كه اینك بخشی از این افراد همگی از اردوگاه نظام بیرون آمده و به اردوگاه فتنه رفتهاند. چه شد اینهایی كه اینقدر شعار خط و راه امام را میدادند و امثال شما را متهم میكردند، خودشان سر از اینجا در آوردند؟اینها آدمهای بدی نیستند. من آنها را از نزدیك میشناسم. متملق و دروغگو و چاپلوس و دنبال این مسائل نیستند. عقیدهشان این است و اگر نگویند، پا روی عقیدهشان گذاشتهاند. باورشان این است. یعنی وقتی اظهارنظر میكنند، به دنبال ریاست و آقایی نیستند، چون اگر باشند اینطور حرف نمیزنند. میشود گفت كه یك عدهای كه در اطراف آنها هستند، خیلی مسأله دارند. آقای منتظری هم خودش مسأله نداشت. همان بود كه امام گفت الله ! الله در انتخاب یاران و اصحابتان. اینها مشكل در انتخاب اصحاب و یاران خود دارند. بعضی از اینها در پستهای حساس مثل مدیر كلی اطلاعات استان فارس بودند. اینجا آمدند و جریان قتلهای زنجیرهای را راهانداختند. من از سخن گفتن به تفصیل در این باره معذورم. آن وقت میگویید آدمهای خوبی بودند؟همین رئیس اطلاعات شیراز كه به حبس ابد محكوم شد غیر از كسان خودش را نمیگذاشت در مجموعهاش حضور داشته باشند. كسی كه در چنین پستی هست و عده خاصی را در اطراف خود میگمارد، انحصاری را به وجود میآورد كه نفوذ در آن مشكل است و كس دیگری نمیتواند بیاید و حرفی بزند. بعد هم در جاهای حساسی نفوذ كردند، با استفاده از اقتدار كه داشتند، انحصار شدیدی را درست كردند و بعد حلقههای اول، دوم و سوم، همه در انحصار خود آنها در آمد. اگر شما از حلقه چهارم عبور كنید، در حلقه سوم گیر میافتید و نمیتوانید جلوتر بروید. اگر همه حلقهها را هم عبور كنید، در حلقه اول میمانید، حصار در حصار است. مسأله این است. منتهی نظر مسئولین این است كه در مورد مسائل قتلهای زنجیرهای كسی صحبت نكند. به همین دلیل از سخن گفتن بیشتر معذورم. شما همیشه از انتخاب مقام معظم رهبری در 14 خرداد1368 دفاع و حمایت كردهاید و پس از گذشت بیش از 21 سال هنوز هم محكم بر آن موضع هستید. علت چیست كه هرچه جلوتر میآییم، ثبات قدم شما در این امر، بیشتر میشود؟این را خدا فراهم میكند. اواخر دوره ریاست جمهوری مقام معظم رهبری، دیدم امام بعضیها را كه با من موضع دارند، مسئول پستهای حساسی در شیراز كردهاند! گفتم ممكن است بعداً مشكلاتی پیش بیاید. بهتر است قبل از اینكه اتفاقی بیفتد، برای كار فرهنگی به قم بروم. در سال 68 استعفا دادم و به امام نوشتم كه میخواهم منبعد كار فرهنگی كنم. گفتم به جای اینكه نامه را به دفتر امام بدهم، میدهم به رئیس جمهور كه ایشان بدهند به امام. رفتم به دیدن آیتالله خامنهای و از ایشان خواستم كه نامهام را به امام برسانند. ایشان فرمودند كه امام دفتر دارند، چرا به آنجا نمیدهید؟ عرض كردم شما روی رفاقتی كه با من دارید، این لطف را بكنید. بعد از ایشان پرسیدم: «دوره ریاست جمهوری شما دارد تمام میشود. بعد از آن میخواهید چه كار كنید؟» ایشان گفتند: «میروم قم و كار آخوندی میكنم، مگر اینكه امام نهیام كنند. بعد از ریاست جمهوری اگر امام به من امر كنند كه برو و مسئول عقیدتی سیاسی ژاندارمری یكی از روستاهای سیستان و بلوچستان بشو، تردید نمیكنم!» یك وقت یك كسی در ملأ عام این حرف را میزند كه مثلا بعد سیاسی داشته باشد، یك وقت حتی مسئول دفتر او هم حضور ندارد. من هستم و او، او هست و من و نفر سوم خدای ماست و لذا سیاسیكاری نیست، اعتقاد اوست. خدا میخواست ایشان را به من معرفی كند.امام راحل به ملأ اعلی پیوستند. من در مشهد بودم و همان شب به تهران آمدم و به مجلس خبرگان رفتم. وقتی رسیدم دیدم آیتالله خامنهای دارد وصیتنامه امام را میخواند. ظهر نماز خواندیم و ناهار خوردیم. عصر موقع اذان مغرب از مجلس بیرون رفتیم و آیتالله شرعی گفت: «مثل اینكه نظر هیئت رئیسه بر شورایی شدن رهبری است. آن چیزی كه به مردم قوت قلب میدهد، رهبری فردی است.» فكر كردم و دیدم حرفش درست است. من معمولا به عنوان سخنران قبل از دستور ثبتنام نمیكردم. وقتی این را شنیدم، رفتم و برای نطق قبل از دستور ثبتنام كردم. كسانی كه نطق داشتند، آمدند و مطالب خود را بیان كردند تا نوبت من شد. مستمعین گفتند حرفها تكراری است و كفایت مذاكرات را اعلام كردند. از نوبت ما گذشتند و امكان سخن گفتن ما پیدا نشد. رئیس مجلس آقای مشكینی بودند كه عملاً رئیس ساكتی بودند و مدیریت نمیكردند. اول مجلس تذكری و موعظهای میكردند و دعایی هم در آخر مجلس. مدیریت جلسه با آقایهاشمی رفسنجانی بود. همانطور كه در خبرگان قانون اساسی، رئیس آقای منتظری بود، ولی مدیریتش با آقای بهشتی بود.به هر حال آقایهاشمی جلسه را اداره میكرد و گفت بحث رهبری شورایی یا فردی را به رأی بگذاریم. قرار شد مخالفان و موافقان صحبت كنند. آقایهاشمی به آقای طاهری خرمآبادی كه منشی جلسه بود، گفت: «آنهایی كه برای نطق قبل از دستور ثبت نام كردند و نوبت به آنها نرسید، اگر بخواهند به عنوان مخالف صحبت كنند، در اولویت هستند.» آقای طاهری خرمآبادی گفت: «نوبت آقای حائری است.» بعد پرسید: «میخواهی به عنوان مخالف شورا صحبت كنی؟» گفتم: «بله». اگر من در نطق قبل از دستور صحبت میكردم، كسی گوش نمیكرد. حالا به عنوان مخالف اول میخواستم صحبت كنم و طبعاً همه با دقت گوش میكردند. من گفتم: «اگر قبل از بازنگری قانون اساسی، میخواستیم مسأله شورایی شدن رهبری را مطرح كنیم، ممكن بود در ذهنها جا بیفتد، اما شما آمدهاید در بازنگری قانون اساسی، برای تمركز، ریاست جمهوری و نخستوزیری را ادغام كردهاید؛ شورای قضایی را به رئیس قوه قضاییه تبدیل كردهاید، حالا میخواهید رهبری فردی را به رهبری شورایی تبدیل كنید. اینكه شد ارسال مسلم» این جمله در میان روحانیون معنی خاص خودش را دارد. وقتی میگویید ارسال مسلم، یعنی دیگر لازم نیست دلیل بیاورید؛ به صورت مسلم مردم چنین تصمیمی را رد میكنند.صحبتم كه تمام شد، یك نفر به عنوان موافق صحبت كرد و گفت: «جامعه ما از اقشار مختلف تشكیل شده، وقتی از هركدام یك نیرویی در شورای رهبری حضور داشته باشد، فرد احساس میكند كه حرفش در آنجا زده میشود، لذا مشاركت میكند و با هم متحدتر میشویم.» من نظرم را داده بودم كه چنین شورایی میتواند به رهبری كمك فكری بدهد و رهبری ازاندیشه آنها استفاده كند، ولی تصمیم نهایی با رهبر است. این مسأله، مبنای قرآنی هم دارد. بعد از این موافق، آیتالله جنتی به عنوان مخالف صحبت كرد و گفت: «اینكه میگویید شورایی باشد، در این شورا یكی سیاستش بیشتر است، یكی شجاعتش، یكی احساس مسئولیتش، یكی هم مدیریتش. آیا كسی كه شجاعتش بیشتر است، میتواند به دیگران هم شجاعت بدهد و یا مدیریت و جهات خاص و برجسته خود را بر آنها اضافه كند، ولی وقتی مجموعهای با هم تفاوت دارند، ضعیف آن مجموعه نمیتواند به پای قوی راه برود و در نتیجه قوی ناچار است ملایم راه برود. نتیجه
چه میشود؟» این را به این صراحت نگفت، اما مخاطبین معنای حرف ایشان را گرفتند. حرفهای آقای جنتی خیلی كارساز بود. موافق دیگر هم به صورت التماس و احساسات كه دلمان میخواهد این طور باشد، حرف زد و حرفهایش در برابر استدلال و منطق مخالفین، كارساز نبود. به هرجهت صحبتهای موافقها و مخالفها تمام شد و كفایت مذاكرات دادند. موقع رایگیری یكی از آقایان كه از دنیا رفته و آدم خوبی هم بود، گفت: «بگویید مخالفین شورا قیام كنند.» روحانیون گاه احتیاط میكنند. موضوع نه آن قدر برایشان روشن است كه موافقت كنند، نه آنقدر كه مخالفت كنند. چون احتیاط در روحانیون وزنه سنگینی دارد، ممكن است مثلا از 75 نفر كه 30 نفر موافق و 30 نفر مخالف هستند، 15 نفر رای ممتنع بدهند و در این نوع سیستم رأیگیری از جا بلند نشوند كه عملاً به نفع موافقین و به هر حال به ضرر مخالفین شورایی شدن میشد. آن آقایی كه این حرف را زد كه رأیگیری با قیام و قعود انجام شود، حساب همه جا را كرده بود، ولی خوشبختانه این طور نشد و مجموع ممتنع به اضافه موافق، كمتر از مخالف شورایی شدن شد!من در اینجا شهادت میدهم كه ریاست، مقام معظم رهبری را طلب كرد، ایشان آن را طلب نكرد. همه وعده دادند كه به شما اعانت میكنیم. كمك خدا بود كه ایشان آرام شدند و قبول كردند. در مقطع ریاست جمهوری ایشان دو بار به شیراز آمد كه یكی از آنها برای كنگره حافظ بود. نماز مغرب را با ایشان میخواندم، تا اللهاكبر گفت، انگار كه داشت با خدا حرف میزد. نماز برای حرف زدن با خدا هست، ولی همه در نمازشان با خدا حرف نمیزنند! كار سختی است. شما اگر بخواهید از دری وارد شوید، تا شما را نشناسند، راهتان نمیدهند. نماز هم همینطور است. اللهاكبر كه میگویید، اگر حقالناس به گردنتان باشد، این در باز نمیشود و انسان حضور قلب ندارد.در پیامی كه بعد از انتخابات ریاستجمهوری اخیر و خطبههای مقام معظم رهبری به ایشان دادید، پیشبینی كردید كه این حادثه بهرغم ظاهر تلخی كه دارد، در آینده موجب بركات فراوانی خواهد شد. اینك امواج فتنه رو به افول است. شما بر چه مبنایی این پیشبینی را كرده بودید؟این همان چیزی بود كه به مرحوم شهید رجایی هم گفته بودم. آخرین جلسه من با ایشان پنج شش ساعت قبل از شهادتش بود. در آنجا هم گفتم: «وقتی میخواهیم از مرحلهای بگذریم، حال ما حال زائویی است كه میخواهد زایمان كند و طبیعتاً درد شدیدی را باید تحمل كند و اشاره كردم شیرازیها وقتی میبینند زائو درد میكشد، میگویند خدا بدترش را بدهد، یعنی فشار و درد بیشتر شود كه بچه به صورت طبیعی و زودتر به دنیا بیاید.» رنگ و روی آقای رجایی تغییر كرد، ولی چیزی بروز نداد و من فكر كردم چه چیزی ممكن است در ذهنش آمده باشد.من این حرف را از انجیل گرفتهام. در همین انجیلهای معمولی هم هست كه حضرت عیسی(ع) میفرمایند كه وقتی من میخواهم بیایم، این عالم، دردِ «زا» پیدا میكند و خونریزیها میشود، چون فرزند انسان میخواهد بیاید و این علامت اوست. ما هم از هر مرحلهای كه میخواهیم عبور كنیم، مثل وضع حمل است و طبیعتاً درد دارد، ولی وقتی حملی به فرزندی تبدیل میشود، بركاتی دارد و بركات آن هم این است كه امت از مرحلهای وارد مرحله جدیدتری میشود و رشد میكند.مرحله عبور از فتنه، امامت را در جایگاه طبیعی خودش كه مرحله نبوت است، یعنی جایگاه حل اختلاف قرار میدهد.اخیراً از من خواستند كه در برخی جمعهها، نماز جمعه شیراز را برگزار كنم. این هم طرفه اشارتی است به بازیهای روزگار كه امام جمعه اصلی بشود امام جمعه موقت![با خنده] خودم قبلاً گفته بودم بعد از من هر كس امام جمعه شد، امام جمعه موقتش را قبول كنم. در نماز جمعه گفتم كسی كه امام یا پیغمبر می شود، مسأله اصلی او
حل اختلاف است.مثالی میزنم. این را در نماز جمعه به این وضوح نگفتم، ولی چند روز قبل، در جمع معلمان مطرح كردم. امام جماعتی نمازش دو ركعتی و مأمومین نمازشان چهار ركعتی است. امام دو ركعت اول را میخواند و بعد سلام میدهد. دو ركعت بعدی را مأمومین باید خودشان بخوانند. از هر دو قسمت فیلم بگیرید. در دو ركعت اول همه به تبع امام جماعت، منظم و مرتب به ركوع و سجود میروند و هماهنگ هستند. در ركعت دوم هر كسی بهاندازه سرعت خودش نمازش را میخواند و مثلاً در زمانی، یكی به ركوع میرود، دیگری به سجده میرود و یكی هم سلام میدهد و نماز را تمام میكند. حالا این دو فیلم را بگذارید جلوی یك نفر كه در این نماز نبوده. یك چیز عجیب و غریبی میشود. بعد گفتم به استانهایی میرویم و میبینیم بعضیها در ركعت دوم هستند. برای اینها امامت و نمایندگی ولی فقیه درست جا نیفتاده. اخیراً دیدم كه بعضی از نمایندگان قَدَر شیراز نوشتهاند كه ما تبعیت از نظر امام جمعه و نماینده ولی فقیه را برای خودمان وظیفه شرعی میدانیم. این میشود امامت و همان ركعت اول و دوم آن نماز.از بركات این فتنه یكی هم این بود كه ما را از ركعت سوم و چهارم آورد به ركعت اول و دوم! یعنی ما امام را به عنوان مرجع حل اختلاف دیدیم. بهمحض اینكه رهبری در جایگاه حل اختلاف قرار گرفت، نمایندگان ایشان هم باید در همین جایگاه باشند و لذا ایجاب میكند كه نمایندگان ولی فقیه از فیلترهای دشوارتری عبور كنند، چون باید تجسم این جایگاه باشند. قبلا حل اختلاف به صورت شمعكی بود، بعد از فتنه رسید به نقطه جوش. دئوترم ما برای اینكه خاموش نشود، باید در نقطه جوش باشد. كما اینكه قبلا در رسالههای عملیه دخالت در سیاست و تشكیل حكومت در حد شمعك بود كه فقط خاموش نشود، امام كه آمد و قیامی كه مردم كردند، دئوترم را از نقطه شمعك آورد روی نقطه جوش! الان هم روی نقطه جوش است و هرچه بیشتر برویم، درجه جوش آن بالاتر میرود، چون مردم در تجربههای عینی است كه رهبر خود را میشناسند. ارادت مردم به رهبری الان نسبت به ارادتشان در سال اول خیلی تفاوت دارد، یعنی مردم
در حال عبورند.این مطلب را بعد از بنیصدر هم گفته بودم كه امام و امت یك مجموعه در حال حركتند. دیگرانی كه همراه امام حركت نمیكنند، ایستا هستند. امت قبل از اینكه به این آدمها برسد، آنها را الگوی خودش میبیند، ولی وقتی رسید و دید همراهش نمیآیند و سرجایشان ایستادهاند، نسبت به آنها بغض پیدا میكند. گفتم ملت در گذشته عدهای را روی كار آورد، بعد آنها را روی زمین گذاشت و بعد روی آنها پا گذاشت و رد شد. این از بیوفایی امت نیست، از ایستایی خودشان است.