کد خبر: 389498
تاریخ انتشار: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۸
دلنوشته اي از مهماني 89 شهيد در خيابان‌هاي تهران
چقدر لجم مي‌گيرد از اين قطرات اشك كه امان ديدنم را مي‌برند. حالا كه اين همه راه كوبيده‌ام و آمده‌ام تا زير پل كالج، اول خيابان حافظ جلوي چشم‌هايم را گرفته‌اند تا نبينم آن زن ميانسال را كه دسته‌هاي داغ منقل دستانش را سوزانده و صورتش گل‌انداخته از گرماي زغال، ولي باز هم بساط اسپندش را مدام جابه‌جا مي‌كند تا بوي كندر و اسپند پر كند تمام مسير را. چشم‌هايم تار مي‌بينند اما مي‌بينند پيرمرد را كه با پاهاي دردمند به سختي خودش را از پل حافظ بالا مي‌كشد و مدام دستش را مي‌كشد روي تمثال امام(ره) و آقا و بعد از آن عكس شهيد هاشمي و مي‌مالد به چشم‌ها و صورتش. شايد صلواتي هم مي‌فرستد آن پيرمرد وقتي روي پنجه‌هايش مي‌ايستد تا دستش برسد به پوسترهايي كه روي بدنه تريلي‌‌هاي حامل شهدا چسبانده‌اند.و پيرمردي ديگر كه پاي لنگانش را نهيب مي‌زند زير اين آفتاب ارديبهشتي كه بيايد و همراهي كند، از شهيد علي هاشمي مي‌پرسد و بعد طوري كه به‌سختي مي‌شود صدايش را در همهمه جمعيت شنيد، يادمان مي‌آورد كه اين انقلاب با اين خون‌هايي كه پايش ريخته شده، هيچ ضربه‌اي نمي‌بيند. از حرف‌هاي سياسي خسته شده‌ام اما انگار حرف دلم را مي‌زند. با اين حال گوش شنواي من را به اين راحتي‌ها رها نمي‌كند. آنقدر مي‌گويد تا خسته مي‌شود. شايد هم سربالايي پل حافظ نفسش را به شماره انداخته است.يك طلبه جوان هم آن طرف‌تر، دو دستي ميله تريلي را چسبيده است و تا خود معراج رها نمي‌كند. ضجه‌هايش آدم را ياد پدران جوان از دست داده مي‌اندازد. چه مي‌دانيم، شايد مزد شهادتش را بگيرد با همين توسل 4-3 ساعته!راستي به اين فكر كرده‌ايد كه در اين چند سال بعد از جنگ، هميشه شهدا بعد از گذر از «انقلاب»، رسيده‌اند به «حافظ» و تشييع‌كنندگان را در درياي عرفان و عشق او به «بهشت» رسانده‌اند. از انقلاب و بهشت كه بگذريم، حضرت حافظ چه توفيقي دارد كه هر از چندگاهي مي‌شود ميزبان استخوان‌هاي شهيدان. حالا شايد او هم از شيراز به خيابان خودش در تهران مي‌آيد براي مشايعت فرزندان مام ميهن...نمي‌دانم چه سري است كه هميشه زنان انقلابي خط‌شكن بوده‌اند. از آن دختر مانتويي با موهاي رنگ كرده كه قطره‌هاي اشك، نظم آرايشش را به كلي بر هم زده و هم‌تيپ‌هاي خودش را در كنار ديوار پارك شهر از خجالت درمي‌آورد، گرفته تا آن خواهرهاي محجبه كه اولين شعارهاي انقلابي و اعتراضي مثل مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسراييل و... را شروع مي‌كنند تا مردان را هم از سكوت دربياورند.در تعجبم از برخي نهادها و سازمان‌ها كه حتي از خير بنرهاي كنار تريلي‌ها كه كارشان فاصله انداختن بين تشييع‌كنندگان وچرخ‌هاي قطور و سنگين است تا كسي آسيب نبيند هم نگذشته‌اند و آرمشان را آورده‌اند تا بگويند ما هم هستيم. در حالي كه هرچه پوستر و تراكت و بروشور معنادار و هدفمند مي‌بيني، كار خودجوش بچه‌ بسيجي‌هاي عاشق ولايت است. يكي‌شان همين ميثم حسني كه در مؤسسه عاشورا چند طرح و عكس ناب از «آقا» و شهدا را گذاشته است كنار چند خط از دلنوشته‌هاي حسين قدياني و خودش هم با موتور آمده تا آنها را توزيع كند.عكاس و فيلمبردار غيرسازماني هم تا دلت بخواهد هست. حتي سيدمحمد جوزي، مسئول سابق خانه شهيد هم دوربيني گرفته رفته است بالاي ديوار تا همه چيز را تمام و كمال ثبت كند. با خودم مي‌گويم حالا اگر خداي نكرده دوباره جنگي بشود، از هر 10 رزمنده يكي دوربين به دست است تا ديگر غبطه نخوريم براي نداشتن تصوير از فلان شهيد و بهمان فرمانده. التماس‌هاي عكاس جوان هم دلم را مي‌سوزاند كه آخرش هم نمي‌گذارند برود بالاي تريلي براي چند فريم. شايد مي‌ترسند تروريست باشد اين جوان خوش‌سيما كه از ريش‌هايش نور مي‌بارد. از دوربينش مي‌گذرد ولي از عكس شهدا نه. دوربينش را مي‌دهد به يكي از مأموران تا حداقل او برايش از آن بالا چند فريم بگيرد براي ثبت در تاريخ.وقتي كنج خيابان بهشت و كوچه معراج ايستاده‌ام و شهدا يكي يكي مي‌آيند و سان مي‌بينند از دوستدارانشان با خودم مي‌گويم چقدر خوشبختم حالا كه جهنمي بودنم محرز است، حداقل در اين دنيا براي چند دقيقه هم كه شده بهشت را درك كرده‌ام. اصلاً در خيابان بهشت نقطه‌اي هست كه قطعه‌اي از بهشت است. همان تقاطع كوچه معراج را مي‌گويم. حتي داخل معراج هم به اندازه آنجا حس و حال ندارد. براي همين است كه حاج حسين‌ الله‌كرم هم همانجا مي‌ايستد تا از برخي مسئولان گلايه كند. همانجاست كه به نيامدن مسئولان در مراسم تشييع شهدا اعتراض مي‌كند و بعد كه متوجه حضور دكتر احمدي‌نژاد مي‌شود، رسماً پشت بلندگو عذرخواهي مي‌كند اين سردار جبهه‌هاي غرب و جنوب.اصلاً بهشت واقعي همين تقاطع خيابان بهشت است. چرا كه يكي از تابوت‌ها را نگه داشته‌اند تا در كنار او مصيبت‌هاي «مادر»مان را يكي يكي بگويند و قطره‌هاي اشك آلوچه آلوچه روي صورت‌هايشان بنشيند. همين «آلوچه آلوچه» را از نامه‌هاي فهيمه به شوهر عاشقش شهيد غلامرضا صادق زاده ياد گرفتم. انگار حالا كه دارم مي‌نويسم جفتشان آمده‌اند روبه‌رويم آن طرف ميز نشسته‌اند و دارند ريز ريز مي‌خندند به حس بچگانه و قلم ضعيف من!حالا وقتي من را با صورت روي آتش مي‌اندازند، دلم غنج مي‌رود كه بارها تقاطع خيابان بهشت را درك كرده‌ام. خصوصاً كه يك طرفش با ليواني شربت صلواتي جگرم خنك شده است و آن طرفش حسين قدياني را ديدم و دعوتش كردم به روزنامه به احترام نوشته‌هايش و البته بابا اكبرش. بابا اكبر داداش حسين بچه‌ بسيجي‌ها را نديدم ولي مطمئنم كه او هم آمده بود براي ايستادن در تقاطع «بهشت».
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار