
30سال از ساعت صفر سیاست خارجی جمهوری اسلامی در آفریقا گذشته است اما به جرأت میتوان گفت که به جز چند سال اول انقلاب، استراتژی روشنی در این قاره نداشتهایم. هنوز هم پرسش خام و ابتدایی «چرا آفریقا؟» ذهن و فکر تصمیمسازان سیاست خارجی را نوازش میکند. در فضای انقلابی اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 جمهوری اسلامی آفریقا را از دریچه صدور انقلاب نگاه میکرد ولی همین که واقعگرایی هیکل سنگین خود را بر پیکر سیاست خارجی انداخت، پرسش کلیدی «چرا آفریقا؟» بر دستگاه دیپلماسی سایه افکند. هاشمیرفسنجانی رئیسجمهور سالهای 1368 تا 1376 معتقد بود که کشورهایی مثل ایران و عربستان باید زکات ثروتهایشان را در آفریقا خرج کنند، ولی حتی در پس این تفکر هم، آفریقا بماهو آفریقا نگریسته نمیشد بلکه به عنوان محل تنفس سیاست خارجی ایران در فضای تحریمی بعد از جنگ 8 ساله به شمار میآمد. با همین دیدگاه بود که صدور خدمات فنی به کشورهای آفریقایی به ستاره راهنمای سیاست خارجی ایران تبدیل شد و جهاد سازندگی چراغداری دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی در آفریقا را به عهده گرفت.
محمد خاتمی و تیم سیاست خارجی همراه او در فضای بعد از انتخابات خرداد ماه 1376 برای شروع گفتوگوهای انتقادی و نگاه به غرب، اساساً اولویتی برای آفریقا قائل نبودند. هر چند او در آخرین سال ریاست جمهوریاش به هفت کشور آفریقایی سفر کرد ولی به جرأت میتوان گفت که سیاست آفریقایی ایران سمت و سوی مشخصی نداشت و تصمیمسازان دستگاه دیپلماسی در دوره رئیسجمهور اصلاحات ترجیح میدادند کشورهای اروپایی را در مدار توجه سیاست خارجی قرار دهند. فراموش نمیکنم زمانی که به عنوان کارشناس مسائل آفریقا در یک مؤسسه پژوهشی فعالیت میکردم برای جلب حمایت از کارهای پژوهشی در موزه آفریقا به همراه تعدادی از دوستان با یکی از مسئولان کلیدی دولت اصلاحات ملاقات کردیم. قبلاً از یک مقام ارشد نظام شنیده بودیم که آفریقا میتواند مجرای تنفس نظام باشد، اما آن مسئول کلیدی دولت اصلاحات تأکید داشت کسانی که فکر میکنند، آفریقا مجرای تنفس نظام است، باید مجرای تنفس خودشان را تغییر دهند!
آفریقا و دولت احمدینژاد
آیا دولت نهم استراتژی آفریقایی منسجمی داشته است؟ دولت احمدینژاد بلافاصله بعد از در دست گرفتن سکان دستگاه دیپلماسی، نگاه به شرق را به عنوان محور سیاست خارجیاش تعیین کرد و بدون شک قاره آفریقا میتوانست در چارچوب سیاست نگاه به شرق جایگاهی کلیدی کسب کند، اما حداقل تا امروز چنین تحولی رخ نداده است. رئیسجمهور تاکنون چند مرتبه به کشورهای آفریقایی سفر کرده اما به جرأت میتوان گفت که سیاست آفریقایی دولتهای نهم و دهم تفاوت ملموسی با دولتهای قبل و سه دهه پیش نداشته است. چارچوبهای یک سیاست منسجم در یک حوزه ژئوپلتیکی خاصی مثل آفریقا با عدد و رقمهای مربوط به مبادلات تجاری، تعدد سفرها و چیزهایی از این قبیل قابل ترسیم نیست هرچند اینها نیز جزو ملزومات و نتایج سیاست آفریقایی هستند. چارچوبهای یک سیاست منسجم در آفریقا به ساختارهای پایدار، رویکردهای اعلامی شفاف و هدفگذاریهایی وابسته است که سیاست آفریقایی ایران طی سه دهه گذشته از نبود آنها رنج برده است.
کارشناسانی که نیستند
در حوزه ساختاری همین بس که به رغم مؤسسات پژوهشی گونه به گونهای، که طی سه دهه گذشته در حوزه آفریقا پایهگذاری شدهاند، هیچ مؤسسه پژوهشی قابل ملاحظهای دیده نمیشود.
اغلب کارشناسان حوزه آفریقا یا از روی اجبار روی آن متمرکز شدهاند یا اینکه از حوزههای دیگر به آن تبعید شدهاند! در نتیجه طی سه دهه گذشته، هیچگونه انباشت پژوهشی پایدار و پیوستهای در این حوزه صورت نگرفته است. اگر پیوستگی و استمرار تمرکز کارشناسی در کمتر حوزهای از سیاست خارجی ایران به چشم میخورد ولی ناپیوستگی و گسست کارشناسی در حوزه آفریقا چشمآزارتر است. طی سالهای آخر دهه 1370 که بر حسب وظیفه کارشناسی بر حوزه مطالعاتی آفریقا متمرکز بودم، با چند کارشناس صاحب کتاب در حوزه آفریقا تماس تلفنی برقرار کردم ولی اکثر آنان میگفتند که از حوزه آفریقا به حوزههای دیگری مانند خاورمیانه منتقل شدهاند(الان خودم هم جزو این دستهام).
جواب به آفریقا، یکبار برای همیشه
جدای از مشکلات ساختاری، سیاست آفریقایی ایران از وجود رویکردهای اعلانی شفاف و هدفگذاری شده نیز بیبهره است. کسانی که سیاست خارجی آمریکا را در حوزه آفریقای زیر صحرا مطالعه کردهاند میدانند که این سیاست حاصل مناظره دو دسته از کارشناسانی است که اغلب با عنوان جهانگرایان Globalists و منطقهگرایان Regionolists است که بعد از جنگ جهانی دوم ظهور کردهاند. جهانگرایان معتقدند سیاست آفریقایی آمریکا باید بخشی از صفحه شطرنج سیاست خارجی آمریکا در سطح نظام بینالملل باشد، به بیان دیگر اهمیتی که جهانگرایان برای آفریقا قائلند، از منظر نگاهی است که آمریکا به مناسبات خود در سطح نظام بینالملل دارد. در برابر گرایش جهانگرایان، منطقهگرایان به مسائل آفریقا از منظر نظام بینالملل نگاه نمیکنند بلکه آفریقا را در سطح منطقهای مورد تحلیل قرار میدهند. به طور خلاصه میتوان گفت منطقهگرایان بیش از آنکه آفریقا را از منظر رقابت آمریکا با سایر قطبها ملاحظه کنند از دریچه مسائل داخلی خود آفریقاییان نگریسته و مورد تحلیل قرار میدهند. از این منظر دستیابی به چارچوبهای یک سیاست خارجی شفاف در جمهوری اسلامی، مستلزم شکلگیری یک مناظره تاریخی حول پرسش «چرا آفریقا؟» است تا این پرسش از حالت خام و ابتدایی آن که سه دهه دستگاه دیپلماسی را به خود مشغول کرده، خارج شود. جمهوری اسلامی برای طراحی یک سیاست آفریقایی مستقل باید بکبار برای همیشه پرسش «چرا آفریقا» را از حالت خام و ابتداییاش خارج کند. ما در نقطه اوج سیاست آفریقاییمان یا به کشورهای آفریقایی به عنوان محلی برای تجارت و بازرگانی نگریستهایم یا اینکه به دنبال جلب رأی آنها در شورای امنیت سازمان ملل بودهایم. آفریقا هیچگاه به جز چند سال اول انقلاب آن هم به فراخور شرایط و اوضاع حاکم بر کشور نه در چارچوب سیاست جهانی ایران اولویت پیدا کرده و نه در نگاه منطقهایاش