شاهد توحیدی-دكتر مجتبی مطهری از سیره پدر ناگفتههایی فراوان و دلنشین در ذهن دارد. در طول سالهای اخیر او كمتر با جراید به گفتوگو نشسته و این مصاحبه از معدود دل گفتههای اوست. سخنان او به اندازه كافی گویاست و ما را از هر توضیح دیگری بینیاز میسازد. با او در فضای معنوی و معطر كتابخانه استاد شهید مطهری به گفتوگو نشستیم.شهیدمطهری، فرزندانشان را چگونه تشویق میكردند؟پدر پیوسته بیان طریقت و راه میكردند و راه خدا، راه انبیا، راه انسانیت و راه سعادت را بیشتر به صورت ایجاز و كنایه و در پرده موعظه و حكمت بیان میكردند. بسیار مختصر سخن میگفتند و كمتر مسائل را توضیح میدادند. از تطویل كلام به شدت پرهیز داشتند و پیوسته به نكات اساسی اشاره داشتند و درك معانی كلی را به عهده مخاطب میگذاشتند. آیا از این رهنمودهای تلویحی خاطرهای را به یاد دارید؟بله. یادم هست كه میخواستم كنكور بدهم و پدر میگفتند، «اگر من جای مجتبی بودم، طلبه میشدم.»چرا چنین استدلالی داشتند؟میگفتند دانشگاه لطفی ندارد و مثلاً مرحوم دكتر آیتی كه روحانی و مرد عالمی بودند و تاریخ اسلام و تفسیر هم درس میدادند، فرزندانشان مهندس شدهاند و حیف است. میگفتند در انجمن مهندسان و پزشكان، دائماً یكدیگر را با القاب صدا میزنند و به این شكل میخواهند برای خود شأنی دست و پا كنند، در حالی كه این چیزها برای من ظاهری است و بهایی ندارد. میگفتند اعتبار و شأن یك روحانی عالم و عارف واقعی، بسیار فراتر از این حرفهاست. میگفتند اینها با مشتی علوم ظاهری و اعتباری گمان میكنند راه به جایی بردهاند، در حالیكه نمیدانند اینها مبتدیات و الفبای علم است. ایشان برای شأن روحانی خود تا چه حد ارزش قائل بودند؟دبیرستان میرفتم و دكتر مقدادی انگلیسی درس میدادند. امتحان زبان داشتم كه آن روزها شفاهی هم امتحان میگرفتند. دكتر مقدادی از من خیلی خوشش میآمد. یك روز از من پرسید كه پدرم چه كاره است و من گفتم كه استاد الهیات و معارف اسلامی است. لبخندی زد و حس كردم كه راضی است. گمان میكردم شاهكار زدهام و حالا كه این حرف را به پدرم بگویم، تشویقم میكنند و میگویند باریكلا پسر! وقتی به ایشان گفتم، نگاهی به من كردند و گفتند: «اشتباه كردی. باید میگفتی پدرم روحانی است. استاد دانشگاه بودن كه شأنی ندارد، اما روحانیای كه حقیقتاً نورانی، عارف و مهذب باشد، دارای شأن و ارزش بالایی است.» آیا این جایگاه را برای همه روحانیون قائل بودند؟یقیناً خیر، ایشان میگفتند هر كسی كه این لباس را پوشید و عمامه گذاشت، هر چند لباس مقدسی است، ولی چون نمود ظاهری است، بدون باطن روحانی، بیفایده است. لباس دین، لباس پاسداری است. هركس كه این لباس را پوشید، لزوماً قداست پیدا نمیكند. در آنجا بود كه متوجه شدم سلوك و عرفان و علوم باطنی در مقابل علوم دانشگاهی كه علوم ظاهری هستند، چقدر اهمیت دارند و افق دید پدر تا كجاست. بدیهی است كه در نگرش ایشان به شأن روحانیت و علوم باطنی، تكذیب علوم ظاهری وجود ندارد. قطعاً همینطور است. منظور پدر این نبود كه افراد غیرروحانی، جدای از نور معرفت و عوالم معنوی درونی هستند، بلكه میگفتند پزشكی، فیالمثل، زمانی ارزش دارد كه جنبههای باطنی و روحانی و قصد خدمت به خلق در آن باشد و پزشك پیوسته درصدد قرب به خداوند باشد. سخن پدر به هیچوجه طرد علوم دانشگاهی و ضدیت با آنها نبود، بلكه ایشان اعتقاد داشتند كه علوم ظاهری بدون اتكا به علوم باطنی، راه به جایی نمیبرد و فایدهای ندارند. از شكل تشویقهای پدرتان چه خاطراتی دارید. یك وقتی داستانی نوشته بودم كه آن را با علاقه خواندند و گفتند میدهند به آقای دكتر غفاری كه چاپش كنند. اسم داستان كره اسب یتیم بود. من از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم و پرسیدم كه میتوانم اسم خودم را به عنوان مؤلف بنویسم. پدر لبخندی زدند و به شوخی گفتند، «اسم كتابت خوب است. پیشنهاد میكنم اسم مؤلف را هم یك چیزی بر همین وزن بنویسی!» پدر اهل شوخی نبودند و مزاحی هم اگر میكردند در همین حد بود. بسیار جدی و باصلابت بودند و در عینحال دنیایی صفا و تواضع در ایشان بود. به قدری متواضع بودند كه در عین جدیت، هركسی با ایشان روبهرو میشد، انسانی موقر و وارسته را میدید. در هرحال، تشویقهای پدر، غیرمستقیم و به صورت حكمت و مختصر و گاهی در قالب لطیفه بود. شیوههای تنبیهی ایشان چگونه بودند؟ابتدا نصیحت میكردند و میگفتند كه كار ما درست نبوده و موقعیكه موضوع خیلی جدی میشد، قهر میكردند. قهرشان چه مدت طول میكشید؟حداكثر سه روز، یعنی ما تاب نمیآوردیم. واقعاً قهر پدر، برای ما فوقالعاده تلخ بود. خودشان هم از اینكه قهر را طولانی كنند، پرهیز میكردند. چرا قهر پدر برایتان اینقدر تلخ بود؟چون هم دوستشان داشتیم، هم به ایشان فوقالعاده احترام میگذاشتیم. احترام و عاطفه كه با هم تركیب شود، چیز عجیبی از كار درمیآید. دائماً نگران بودم كه نكند از من برنجند و از تصور چنین چیزی دلم میگرفت و طاقت نمیآوردم. وقتی پدرقهر میكردند، دل آدم تاریك میشد. وقتی با من حرف نمیزدند، احساس عجیبی داشتم و حس میكردم دنیا تاریك شده است و از درون احساس رنج میكردم. قصه هم میگفتند؟ معمولاً چه وقتهایی قصه تعریف میكردند؟بله. هر وقت مناسبتی پیش میآمد و وقت داشتند كه معمولاً بعد از ناهار بود یا عصرها كه میوه میخوردیم، قصههای شیرینی را به خصوص از قرآن و آثار ادبی فارسی برایمان نقل میكردند. پدر هیچگاه، وقت خود را تلف نمیكردند و در عینحال خونگرم و اهل صحبت و خاطره بودند. شهیدمطهری چگونه به كسوت روحانیت درآمدند؟داییام آقاشیخعلی در دوره رضاخان، به پدرم میگفتند كه دوران قدیم سپری شده و حالا دانشگاه ساختهاند و علوم جدید را درس میدهند و دیگر كسی نمیخواهد طلبه شود. از سوی دیگر رضاخان با روحانیون بد است و آنها را خلع لباس میكند. خلاصه هرچه به پدرم نصیحت میكنند، به قول ایشان «به گوشش فرو نمیرفت!» هر چه میگفتند برو علوم جدید بخوان، چون علم سنتی و طلبگی جایگاهی ندارد و میترسم رضاخان تو را اذیت كند و این كارت اشتباه است، پدرم میگفتند، «حتی به قیمت جانم هم كه شده است، باید بروم طلبه شوم.» آشیخعلی تعجب میكرد و با خود میگفت، «شاید من پیر شدهام و نمیفهمم. راز حفظ روحانیت همین است كه وقتی پیرمردها میترسند، بچهها با عشق و علاقه میگویند باید طلبه بشوم و خداوند به این ترتیب، دین خودش را حفظ میكند.»رفتار شهید مطهری با پدرشان چگونه بود؟بسیار محترمانه و همراه با مهربانی. پدر همیشه دست پدربزرگ را میبوسیدند. یادم هست یكبار در آنجا با مادر قهر كردم و غذا نخوردم. پدرم سر سفره نگاهی به من كردند و گفتند كه آدم از حرف پدر و مادرش بدش نمیآید. از حرف هركسی ناراحت شدی، حق با توست، ولی از حرف پدر و مادرت نباید ناراحت شوی، چون آنها گوهرهای نفیسی هستند. آدمی كه باعث ناراحتی پدر و مادرش شود، خیر نمیبیند. دعای پدر و مادر میتواند بسیار مثمرثمر باشد. اگر دل مادر بشكند، در زندگی اثر سوء میگذارد. پدر میگفتند كه كوچكترین بیاحترامی به پدر و مادرشان نكردهاند و یكی از عوامل پیشرفت ایشان، همین دعای خیر آنها بوده است. میگفتند كه حتی از شهریه اندك طلبگی خود برای آنها پول میفرستادند و معتقد بودند كه بركت پولشان زیاد میشود. ایشان به دعای خیر پدر و مادر، بسیار اعتقاد داشتند. از خصال و ویژگیهای پدربزرگتان بگویید؟پدربزرگم، حاجشیخ، اهل نماز شب و تهجد بودند و در منطقهای كه زندگی میكردند، از احترام بسیار زیادی برخوردار بودند. هیچ جنازهای دفن نمیشد، مگر اینكه ایشان بالای سر او حضور پیدا كنند. جمعهها روضههای با صفایی داشتند. بسیار متواضع بودند و هرگز حاضر نمیشدند كسی از ایشان تعریف كند. صداقت و صفا و پاكی ایشان نظیر نداشت. اهل ذوق و ادب بودند. رویكرد ایشان نسبت به آثار شهیدمطهری چه بود و ایشان متقابلاً چه عكسالعملی نشان میدادند؟یكبار پدربزرگم كتاب عدلالهی پدر را میخواندند و اشكال میگرفتند. البته سطح علمی ایشان در سطح پدر نبود، ولی پدر كاملاً سكوت كرده بودند. عمههایم اعتراض میكردند كه چرا پدر، جواب پدربزرگ را نمیدهند و پدر میگفتند، «نهایت بیادبی است. اشكالی ندارد كه ایشان انتقاد كنند و همین كه به اثر، توجه دارند، لطف خداوند است.» حتی در مواردی هم كه حق كاملاً با پدر بود، یك كلمه هم جواب نمیدادند. رابطه شما و پدربزرگتان چگونه بود؟سراپا مهربانی و صفا. میگفتند كه موقع بهدنیا آمدن من كه فرزند اول بودم، شعری گفته بودند به این شكل كه:مجتبیبنالمرتضی از مصدر حسنالقضا آمدند در این فضا ایزد ز وی بادا رضاپدربزرگم اهل ذوق بودند. من بهقدری به ایشان علاقه داشتم كه در حوالی سال 41 كه ایشان از فریمان به تهران آمدند و پدر و عمویم به ایستگاه راهآهن رفتند تا ایشان را بیاورند ظاهراً پدربزرگم در راه زمین میخورند. من كه آن موقع بسیار كوچك بودم، موقعیكه این خبر را شنیدم به عمو و پدرم گفتم: «آخر شما به چه دردی میخورید كه گذاشتید بابابزرگ زمین بخورد؟» این حرف كودكانه من، سالهای سال باعث خنده پدرم میشد.چندبار در سال نزد پدربزرگتان میرفتید؟حداقل سالی یكبار تابستانها یا ایام نوروز. گاهی یكهفته، گاهی هم دوهفتهای میماندیم. باغی بود و تشكیلاتی و خیلی خوش میگذشت. بعد هم كه مدتی در مشهد میماندیم. پدربزرگتان چندبار در سال به تهران میآمدند؟خیلیكم. بیشتر ما میرفتیم. ایشان چشمشان ضعیف بود و خیلی سفر نمیرفتند. واكنش شهیدمطهری نسبت به فوت پدربزرگتان چه بود؟من گریه پدرم را جز در عزای امامحسین(ع) و فوت آیتاللهبروجردی ندیده بودم. بچه بودم كه آیتاللهبروجردی فوت كردند و پدرم مثل ابر بهار اشك میریختند و از زیر عینك، اشكشان را پاك میكردند. بعد هم برای پدر و مادرشان بیتابی میكردند. تردید ندارم كه اگر پدر زنده بودند و علامهطباطبایی یا امام(ره) فوت میكردند، ایشان همینقدر بیتابی میكردند، چون پدرم به استادانشان بسیار وابسته بودند. تقدیر چنین بود كه آنها در رثای شهیدمطهری بگریند. بله. امام(ره) و علامهطباطبایی در رثای پدر، سخت گریستند. پدر با تعبیر روحیفداه از آندو یاد میكردند و با تعابیری شبیه به امامان معصوم از علامه و با تعابیری شبیه به انبیا، از امام سخن میگفتند. مادربزرگتان چه ویژگیهایی داشتند؟مادربزرگم زنی مدیر، شجاع، اهل بصیرت، عفیف و پاكدامن بودند. بسیار به دیگران محبت میكردند، اما بسیار با درایت و مدیریت، امور را اداره میكردند، طوریكه همه از ایشان حساب میبردند. بیبی هیبت عجیبی داشتند و عروسها و دخترها و حتی آقاصفر كه اسبها را تیمار میكرد، در عینحال كه مشكلاتشان را با بیبی در میان میگذاشتند و به لطف و محبت ایشان، بسیار مطمئن بودند، بسیار هم حرمت نگه میداشتند. رابطه شما و ایشان چگونه بود؟من همیشه دست بیبی را میبوسیدم و به یكدیگر علاقه داشتیم. ایشان فشارخون داشتند و من بچه بودم كه فوت كردند. واكنش شهیدمطهری در برابر فوت مادربزرگتان چه بود؟این اتفاق در سال 45 روی داد و یادم است كه پدر، سر خاك بیبی خیلی بیتاب شدند. پدربزرگ و مادربزرگ و اساتیدی مثلآیتاللهبروجردی و حاجمیرزا علیآقاشیرازی موقعی كه فوت كردند، من در همان عالم بچگی متوجه بودم كه پدرم گریههای شدید میكردند و شانههایشان میلرزیدند. از رفتار شهیدمطهری درباره زیردستان بگویید. پدرم بسیار متوجه حال و وضعیت آنها بودند، مثلاً در دانشكده دائماً از خدمتكارها میپرسیدند غذا خوردید؟ چه خوردید؟ غالباً از منزل غذا میبردند و اگر دانشكده غذا میداد تا نصف آن را به خدمتكارهای دانشكده نمیدادند، غذا نمیخوردند. از دستور دادن به دیگران بهشدت ابا میكردند و اگر هم ناچار میشدند با خواهش و خضوع همراه بود. تجسم مطلق مكارم اخلاق بودند و اعتقاد داشتند استاد و خدمتكار، همه بنده خدا هستند و شؤوناتی كه برخی از افراد برای خود قائل میشوند، نشانه تنگنظری آنهاست. پدرم دائماً به فقرا كمك میكردند. این كمكها را یا ما میبردیم یا به رانندهشان مرحوم مدنی میدادند. بارها شده بود كه بعد از شهادتشان افرادی نزد ما میآمدند و میگفتند كه پدر، جان بچه آنها را خریدهاند. به بیماران سر میزدند و نسبت به درد دیگران بسیار حساس بودند و تا جاییكه دستشان میرسید، مشكلات دیگران را رفع میكردند. بسیار به مسائل روحی و تهذیب اخلاق توجه داشتند. رابطه شهیدمطهری با مادرتان چگونه بود؟مبتنی بر محبت و احترام مطلق. هرگز ندیدم كه صدایشان را بلند كنند و فریاد بزنند. حتی وقتی مادرم احساساتی میشدند، ایشان سكوت میكردند، هرگز ندیدم كه به مادرم تحكم كنند. اگر هم میخواستند تذكری بدهند، میگفتند اگر این كار را بكنید، بهتر است. حرفهایشان باادب و ملاحظه خاصی توأم بود. هروقت مادر حوصله نداشتند، پدر سكوت و صبر میكردند، به ایشان دلداری میدادند و محبت میكردند. به ما همیشه توصیه میكردند كه در مقابل خانمها سكوت كنیم و میگفتند كه احساسات آنها بر عقلشان غلبه دارد و اوقاتشان زود تلخ میشود، اما زود هم خشمشان فروكش میكند. آیا در این مورد خاطرهای را به یاد دارید؟بله، یادم هست كه مادرم با خانمی به مشهد رفته بودند. روزی كه میخواستند برگردند، پدرم خانه را جارو كردند، نان و پنیر و كره خریدند و صبحانه خوبی را برای مادرم تدارك دیدند. هدیهای هم برای مادر خریده بودند تا ایشان خوشحال شوند. ما را هم از خواب بیدار كردند و گفتند بیاحترامی است كه مادرتان بیاید و شما خواب باشید. من همراه پدر به استقبال مادر رفتم. خانمی كه همراه مادرم بود از این همه توجه، تعجب كرده بود و میگفت، «خوش به حالتان! چقدر شوهر مهربانی دارید كه خانه را آب و جارو و سماور را روشن كرده و اینقدر حواسش جمع همه چیز بوده است.»خرید خانه به عهده چه كسی بود؟پدر غالباً با دست پر به خانه میآمدند. بیشتر هم میوه و سبزی و سیبزمینی را ایشان میخریدند، اما خانه همیشه پر از مهمان بود و خدمتكار هم نداشتیم و مادرم ناچار بودند خودشان هم خرید كنند. اغلب هم از میدان خرید میكردند و كمتر به مغازه میرفتند. رسم هم نبود كه كسی از بیرون غذا بگیرد و این كار كسر شأن بانوی خانه بود. هیچوقت شهیدمطهری با كسی برخورد تندی كردند؟در مورد مسائل دینی یا مسائل حسینیهارشاد، گاهی عصبانی میشدند. در خانه عصبانیت ایشان را دیده بودید؟موقعی كه بچه بودیم و نمیگذاشتیم بخوابند و یا موقعیكه مطالعه میكردند، به خواهرهایم میگفتند كه بچهها را ساكت كنند. در یك مورد هم كه اقوام ما در فریمان اشتباهی میكردند و آبروریزی میشد، پدر خیلی ناراحت میشدند و میگفتند شأن خانواده روحانی را نگه دارید و موقعیت خودتان را بسنجید. ظاهراً زندگی پدر و مادرتان در ابتدا با دشواریهای فراوانی همراه بوده است. در این مورد خاطرهای دارید؟مادرم در ابتدای زندگی خیلی خون دل خوردند. خودشان میگویند اوایل زندگیشان با سختیهای فراوانی همراه بوده، طوریكه دل مادربزرگم میسوزد و منزل كوچكی را برای مادر و پدرم تهیه میكنند. ایشان میگفتند: «دیگر طاقت ندارم دخترم اینقدر عذاب بكشد.» مادرم میگویند كه بخش اعظم مشكلاتشان را به مادرشان نمیگفتند كه بیشتر از آن آزار نبینند. از كودكی شما چه خاطرهای را نقل میكنند؟من سالها عكس میرزا علیآقاشیرازی را در كتابخانه پدرم دیده بودم. میگویند یازده ماهه بودم كه ایشان به خانه ما تشریف آورده بودند و من مدتها به ایشان زل زده بودم. از رابطه شهیدمطهری و علامهطباطبایی بگویید. رابطه آنها بر مبنای علاقه و احترام فوقالعاده زیاد بود. در سال 55، رعشه و لرزش دستهای علامهطباطبایی خیلی زیاد شده بود و پزشكان تشخیص دادند كه ایشان برای ادامه معالجات، باید به خارج سفر كنند. پدر علاقهای به سفر خارج نداشتند، ولی به خاطر ایشان گذرنامه گرفتند و به منچستر رفتند. در آنجا از آقای طباطبایی دعوت میكنند كه سخنرانی كنند، ولی ایشان میگویند كه حالم خوب نیست و پدر را برای سخنرانی میفرستند. آیا با پدرتان نزد علامه طباطبایی میرفتید؟بله، از همان دوران كودكی میرفتم. شهیدبهشتی، كه خدا رحمتشان كند، اغلب آنجا بودند. بعضیها میآمدند و سؤال میكردند و علامه جواب میدادند. من گمان میكردم با هم مناقشه میكنند و وقتی بیرون میآمدیم، از پدر میپرسیدم، «آقای طباطبایی درست میگویند یا آنها؟» پدر میگفتند، «آقای طباطبایی!» بزرگتر هم كه شدم گاهی میگفتند كه اینها متوجه نیستند و به روح و جان مسأله نرسیدهاند. آیا از علامه طباطبایی خاطرهای دارید؟امام(ره) كه تشریف آوردند ایران، یك شب آقای طباطبایی آمدند منزل ما كه به دیدن امام(ره) بروند. آیتالله میرزا هاشم آملی، پدر آقای لاریجانی، داماد ما هم آمده بودند. ایشان به منزل پسرشان رفتند و آقای طباطبایی خانه ما ماندند. ایشان در كتابخانه ما استراحت میكردند و من نشسته بودم و تماشایشان میكردم و كاملاً بیاختیار شده بودم. آقای محققداماد كه حاضر بودند گفتند كه من فرزند آقای مطهری هستم. ایشان نگاهی به من كردند كه دل در سینهام لرزید. سیمای ایشان فوقالعاده ملكوتی بود. من این حالت را در آیتاللهكشمیری هم دیده بودم كه هزار سر و معنا در نگاه عمیقشان بود و آدم دلش نمیخواست از صورتشان چشم بردارد. حضرت امام(ره) هم همین حالت را داشتند. برخورد علامهطباطبایی با شهادت شهیدمطهری چگونه بود؟بسیار متأثر و متفكر و ناراحت بودند و به اعتقاد من یكی از مواردی كه رحلت علامه را تسریع كرد، غم از دست دادن شهیدمطهری بود. امام(ره) هم بسیار متأثر و ناراحت بودند. نخستینبار امام(ره) را در چه سنی دیدید؟مرحوم حاجشیخ، پدربزرگم، در سالهای 43ـ42، از فریمان به تهران آمدند تا به قم برویم و با امام(ره) ملاقات كنیم، چون پدربزرگم بسیار به امام(ره) علاقه داشتند و با رضاخان چپ بودند. آیا برخوردی هم بین پدربزرگتان با رضاخان پیش آمد؟پدربزرگ، بسیار شجاع بودند و موقعی كه رضاخان به فریمان آمد، ایشان به دیدنش نمیروند. به رضاخان میگویند حاجشیخ نمیآید، میگوید من به دیدنش میروم و میرود و زنبوری زهری او را میگزد، طوریكه تب میكند. حاجشیخ دعایی میخوانند و رضاخان دیگر جرأت نمیكند به فریمان بیاید. پدربزرگ میگفتند آرزو دارم امام(ره) را ببینم. به امام(ره) پیغام میدهند و امام(ره) با احترام و علاقه خاصی از ایشان استقبال میكنند. در هر حال دل به دل راه دارد. از ارتباط امام(ره) و شهیدمطهری بگویید. روزهای انقلاب بود كه مقدم، معاون نصیری، به منزل ما آمد، گمانم دی ماه 57 بود و گفت: «شاه گفته مردم انقلاب نكنند، هر حرفی كه آقا از حالا به بعد بگویند، قبول میكند.» پدر میگویند: «امكان ندارد و این راه ادامه پیدا میكند و شاه باید برود و جای ماندن نیست. بگذارید خیالتان را راحت كنم. شما كه سهل است، اربابتان آمریكا هم كه بیاید، این انقلاب به انقلاب همه انبیا، رسولاكرم(ص)، امامحسین(ع) و ولیعصر(عج) متصل است و ملائكه و رسولاكرم(ص) پشت این انقلاب ایستادهاند.»از دیدار شهیدمطهری با امام(ره) در هنگام ورود امام(ره) به ایران بگویید. از پدرم شنیدم زمانیكه امام(ره) میخواستند از پلههای هواپیما پایین بیایند، پدرم در میان روحانیون بودند. امام(ره) میگویند تا مطهری بالا نیاید، پایین نمیآیم. شهیدمطهری نمیخواستند تشخصّی برای خود قائل شوند و جلو نرفته بودند، ولی وقتی امام(ره) امر كردند، به ناچار پیش رفتند. از حالات شهیدمطهری نسبت به امام(ره) خاطرهای دارید؟نامههایی را كه برای امام(ره) میآمد، ایشان میخواندند و علامت میزدند تا امام(ره) وقت كمتری را صرف اینكار كنند و میگفتند امام(ره) نباید خسته شوند. در بهشتزهرا دائماً به همه تذكر میدادند كه مراقب جان آقا باشند، چون اگر صدمهای به ایشان برسد، در واقع صدمیلیون شیعه صدمه میبینند و از بین میروند، بنابراین حفظ جان آقا از اوجب واجبات است. بعد از پیروزی انقلاب همراه پدرتان به دیدن امام(ره) رفتید؟خیر، در مدرسه علوی همراه جمعیت به دیدن ایشان رفتم. دیدار خصوصی با امام(ره)، بعد از شهادت پدر دست داد. در آن جلسه در مورد رابطه عاطفی امام(ره) و شهیدمطهری متوجه نكتهای شدید؟بله، منزل آقای اشراقی در قم به دیدن امام(ره) رفتیم. چشمهایشان پر از اشك بود. تازه جنازه را دفن كرده بودیم كه حاج احمدآقا دنبال ما آمدند و گفتند كه امام(ره) منتظر ما هستند. مادر هم بودند. امام(ره) گفتند: «من نمیتوانم علائق خود را نسبت به ایشان بیان كنم. فوقالعاده برای من عزیز بودند. خدا ایشان را با پیامبر(ص) محشور كند.» مادرم گفتند: «مطهری كه رفت، اما حاضرم همه بچههایم را هم در راه اسلام بدهم.» امام (ره) گفتند: «الحمدالله مادرها به بركت ایمان و تحول ناشی از انقلاب، بسیار شجاع شدهاند.» مادرم خوابی را كه پدرم دیده بودند، نقل كردند و آن هم خوابی بود كه در آن امام(ره) و پدر به حضور پیامبر(ص) رسیده بودند. تفصیل خواب این بود كه امام(ره) و پدر مشغول طواف دور كعبه بودهاند كه دیوار كعبه شكاف برمیدارد و پیامبر(ص) تشریف میآورند. پدر عقب میایستند تا امام(ره) پیش بروند. پیامبر(ص) امام(ره) را در آغوش میگیرند، سپس پیش میآیند و پدر را میبوسند. امام(ره) به هیچوجه توصیفی را كه در مورد خودشان بود، تكرار نكردند و گفتند: «این خواب از عالم بالاست و پیامبر از عالم بالا خبر دادهاند.» مادر كم و بیش این سؤال را داشتند كه چرا پدر، محافظ نداشتند. امام(ره) گفتند كه ایشان قبول نمیكرد و فرمودند كه این تقدیرالهی بود. مادر گفتند كه پدر همیشه در روضه امامحسین(ع) بیتاب میشدند و آرزوی شهادت داشتند و امام (ره) گفتند: «مطمئن باشید كه دیدن خواب پیامبر(ص)، نشانه استجابت دعای ایشان است.» شهیدمطهری در مورد رفاقت و رفقای شما چه واكنشی نشان میدادند؟پدر دائماً مراقب بودند و میپرسیدند كه دوستان شما چه كسانی هستند. میگفتند دوست، شخصیت انسان را تغییر میدهد و این شعر را تكرار میكردند كه:تو اول بگو با كیان زیستی پس آنگه بگویم كه تو كیستیمیگفتند شكارچیهایی دائماً در كمین هستند كه بچهها را خراب میكنند. پدرم میگفتند كه اگر مراقب جوانها نباشیم، از دست میروند. آیا روی فرد بخصوصی هم حساسیت داشتند؟بهندرت، ایشان مراقب بودند كه دوستان ما را بشناسند، ولی خیلی وارد جزئیات نمیشدند. در شأن ایشان نبود كه مته به خشخاش بگذارند و بیشتر نقش ناصح و هادی را داشتند. آیا در مورد تفریحات شما هم حساسیت به خرج میدادند؟ما تفریح خاصی نداشتیم. به پارك و خیابان میرفتیم و ایشان میگفتند كه مراقب باشیم. ما حتی تا زمانی كه انقلاب شد، تلویزیون هم نداشتیم، چون پدر معتقد بودند كه برنامهها آلوده هستند و ناراحت میشدند. میگفتند برنامههای آن، بچهها را تخریب و از مسیر الهی دور میكند. آیا پیش آمد كه برنامه خاصی را دیده باشید و ناراحت شده باشند؟خاله ما در مشهد تلویزیون داشتند. پدر ناراحت بودند كه چرا تلویزیون را خاموش نكردیم. سینما هم همینطور. یكبار داییام مرا برده بود سینما كه پدر ناراحت شدند و گفتند كه عمرتان تلف و روحتان آلوده میشود. سعی كنید مطالعه كنید و كتاب بخوانید. برنامههای سینما چرند است. در مورد لباس پوشیدنتان حساس بودند؟چندان كاری به لباس ما نداشتند. حتی یكبار كت و شلواری برای من خریده بودند كه وقتی پوشیدم با الفاظی شبیه، «بهبه! ماشاءالـله چه بزرگ شدی! تیپی پیدا كردی! آدم حظ میكند تو را تماشا كند.» تحسینم كردند. به مسائل جزئی دخالت نمیكردند، مگر اینكه تندروی میكردیم. وقتی به تن بچههای كوچك لباس كوتاه و شلوارك میدیدند، ناراحت میشدند و میگفتند موقعی كه بچه با فرهنگ غلط بار میآید، دیگر نمیشود او را تربیت كرد. میگفتند فطرت بچهها از همان دوران خردسالی شكل میگیرد. یكبار بعد از انقلاب به یكی از روستاهای شهرستانك رفته بودیم و پدر متوجه شدند كه مدرسه راهنمایی مختلط است. روستاییان گفتند كه چند سالی است محصولات دچار خشكسالی میشود. پدر از وضعیت مدرسه بسیار ناراحت شدند و به آنها گفتند در سن بلوغ، اختلاط پسر و دختر خطرناك است. بعد از سخنرانی پدر، دخترها و پسرها را جدا كردند و بعدها مردم میگفتند كه دیگر دچار خشكسالی و آفت نشدهاند. با بدحجابی و بیحجابی چگونه برخورد میكردند؟برخورد تندی نداشتند. ایشان میگفتند مشكل اینجاست كه ما دائماً روی نقصها انگشت میگذاریم. خانمی كه حجابش را نود درصد رعایت كرده و ده درصد رعایت نكرده، باید روی بخشی كه مراعات كرده، تكیه كرد و در مورد آن ده درصد با نهایت احترام و ادب تذكر داد. البته ایشان در جایی كه بیحجابها بودند، تدریس نمیكردند. گاهی هم كه بیحجابها میخواستند حرفهای ایشان را بشنوند، در ردیفهای آخر سالن یا كلاس و پشت سر بقیه مخفی میشدند و حرمت نگه میداشتند، پدر تعصب نمیورزیدند، اما به بیبندوباری هم امكان اشاعه نمیدادند. ما گاهی با رفتارهای افراطی كاری میكنیم كه مردم به طرف كارهای درست جذب نشوند. در رفت و آمدهای خانوادگی این مسأله رعایت میشد؟مادرم زیاد اهل رفت و آمد نبودند. پدرم میگفتند صلهرحم را رعایت كنید و حتی اگر بیحجاب هم هستند، مجالس ختم و عروسیشان بروید. روزهای نوروز گاهی از اقوام بودند كه بیحجاب میآمدند، ولی آنروزها پدر معمولاً منزل نبودند. مادرم تمایلی به معاشرت با افراد بیحجاب نداشتند. نظر شهیدمطهری در مورد رابطه دخترها و پسرها چه بود؟رابطه علمی و مشخص و پاكیزه در حد ضرورت از نظر ایشان مانعی نداشت. قطعاً با رابطه دوست پسر و دوست دختر مخالف بودند و فقط در صورتیكه قصد خیر و ازدواج در میان بود، مراوده آنها در حد معقول را جایز میدانستند. جداسازی را در بعضی از جاها در شأن نظام و لازم میدانستند و اختلاط را كار درستی نمیدانستند و معتقد بودند كه پسرها و دخترها باید سر كلاس جدا بنشینند، اما افراط را مضر میدانستند و معتقد بودند كه در این امر هم باید تعادل را حفظ كرد. آیا به شما پول توجیبی میدادند؟خیر، فقط گاهی كه ضرورت ایجاب میكرد. لوازم ما را خودشان میخریدند. در مورد لباس چطور؟پارچه میخریدیم و حاجصادق خیاط، پسر ناصر صادق كه در زمان شاه شهید شد و در كنار مسجد آقای طالقانی مغازه داشت، برایمان میدوخت. پدر میگفتند ژورنال بیاورد و هر مدل معقولی كه میخواستیم و در شأن ما بود، برایمان میدوخت. پدر به ما گوشزد میكردند كه هر مدلی در شأن یك دانشجو نیست و با لباس زننده، شخصیت انسان از دست میرود. چه هدایایی به شما میدادند؟غالباً كتاب میدادند، گاهی هم همه اعضای خانواده را به غذاخوری سر خیابان دولت میبردند و ما را مهمان میكردند. لباس هم اگر میخواستند بگیرند، غیرمستقیم میگفتند برایمان به خانه بیاورند. مدرسه شما هم میآمدند؟بله، یادم هست كلاس اول دبستان بودم كه پدرم با شیشه شیری آمدند و به معلم گفتند كه پسرم شیر صبحانهاش را نخورده است. معلم من ایشان را ندیده بودند. پدر بهناچار گفته بودند كه همكار و استاد دانشگاه هستند و معلم من خیلی شرمنده و چشمهایش پر از اشك شد و به پدر گفته بود كه نمیخواهیم بچهها به بینظمی عادت كنند. پدر تا كلاس شش ابتدایی، در درس ریاضی كمكم میكردند. یكبار مسألهای را برایم حل كردند و معلم من وقتی فهمید كه پدرم روحانی است، خیلی تعجب كرد. بعد متوجه شد كه پدر، فلسفه خواندهاند و چند باری به خانه ما آمدند. میگفت كه این راهحل به ذهن من نرسید. پدر در ریاضی ذوق عجیبی داشتند. از تعامل و علاقهای كه بین پدر و شما حاكم بود بیشتر صحبت كنید. من در سپاه ترویج نیشابور خدمت میكردم. یكسالی هم در مشهد بودم. پدر حاضر نشده بودند از نفوذ خود استفاده كنند و برای من امتیازی بگیرند. در آن دوره نامههای ایشان را با عنوان نورچشم عزیزم دائماً دریافت میكردم. دانشكده الهیات هم كه بودم، خودشان به من درس ندادند و مرا به كلاس دكتر مفتح فرستادند. بسیار دقیق بودند و همه نكات را رعایت میكردند. نظر ایشان در مورد رشته تحصیلی شما چه بود؟پدر بسیار علاقهمند بودند كه من طلبه بشوم و البته هیچ تحكمی به من نمیكردند. كنكور سراسری امتحان دادم و قبول نشدم. جالب این بود كه دائماً درس میخواندم تا جامعهشناسی و روانشناسی و امثال آن بروم و قبول نمیشدم و نمیدانستم چه سری است. تا سال 54 كه بالاخره برای دانشكده الهیات امتحان دادم و بین 54نفر، نفر ششم شدم. من دیپلم طبیعی بودم و بدیهی است كه به خاطر آموزشهایی كه پدرم به من داده بودند، در دانشكده الهیات قبول شدم. احساس میكنم پدر چون راضی نبودند كه من در رشته دیگری درس بخوانم، بهرغم تلاش فراوان من، پیش نمیآمد. درباره عكس خودتان در كیف شهیدمطهری در لحظه شهادت بگویید. من نمیدانستم و پدر هم چیزی نگفتند. مادر میگفتند كه وقتی عبای خونین پدر را آوردند، عكس مرا در كیف پولشان دیدند. علاقه باطنی پدر به فرزندانشان ضربالمثل بود. بچه هم كه بودم، وقتی جلوی ماشین مینشستم، دائماً برمیگشتم و پدرم را تماشا میكردم. پدر لبخند میزدند و من دلم میریخت. سر درس هم وقتی به من نگاه میكردند و من محبت را در نگاهشان میدیدم، قلبم تكان میخورد. آیا قبل از شهادت، نشانهای دال بر اینكه شهیدمطهری، شهادت خود را قریبالوقوع میبینند، مشاهده كرده بودید؟آقای محقق در قم برگهای نزد ایشان آوردند و میگویند كه گفتهاند سه شخصیت نظامی، سیاسی و مذهبی را ترور خواهیم كرد. پدر گفته بودند كه شخصیت مذهبیش من هستم. ایشان در كتابهایشان مینوشتند كه در مقابل دفاع از اسلام، بهترین سرنوشتی كه برای خود تصور میكنند، شهادت است. از ساعات و لحظات آخر زندگی شهیدمطهری خاطرهای را نقل كنید؟قرار بود آن شب پدر بعد از نماز مغرب و عشا به جلسه شورای انقلاب و هیأت دولت بروند. كتابخانه را مرتب كردند و نگاهی عمیق به لباسها و كتابهای خود انداختند و میزشان را مرتب كردند. نیمساعت بعد شروع كردند به نماز خواندن. من آمدم و جانماز مخصوص مهمانها را از قفسه كتابخانه برداشتم.مادرم گفتند كه یادم باشد آن را سرجایش بگذارم. پدرم به من گفتند كه اصل، فضیلت نماز است و جانماز فرع موضوع است و بهتر است به حرف مادرم گوش بدهم. بعد از نماز هم رفتند. ساعت 5/10، یك ربع به 11 بود كه دكترسحابی تلفن زدند و گفتند كه پدرم آن شب به خانه نمیآیند. مادرم ناراحت شدند و گفتند، «مطهری در اینگونه مواقع خودش زنگ میزند و به كسی نمیگوید كه پیغام بدهد. چه شده؟ آیا زهرش دادهاند؟ او را با گلوله زدهاند؟ تردید ندارم كه اتفاقی افتاده.» دكترسحابی چارهای ندیدند و گفتند كه پدرم شهید شدهاند.