
. از همان سالها عاشق پسر همسایهشان، «مک والترز» شده بود چقدر آرزو داشت که زودتر بزرگ شده و با مرد مورد علاقهاش ازدواج کند. مک هم که نوجوانی 16 ساله بود به او علاقه داشت اما سنشان کم و هنوز برای ازدواج و تشکیل خانواده خیلی زود بود. یادش آمد در همان سالها در جشن ازدواج دختر عمویش شرکت کرده بود و درست زمانی که عروس دسته گلش را به طرف دختران مجرد پرت کرد او اولین نفری بود که جلو دوید و آن را گرفت وقتی نگاهها و خندههای اطرافیان را دید تازه فهمید چه کار عجولانهای کرده است و فردای آن روز مادرش او را به خاطر این کار دعوا کرد. درهمان سالها متوجه رفتارهای عجیب «مک» شده بود و فهمید او هم میخواهد با او ازدواج کند.
آن شب، شب تولدش بود. مادرش همه فامیل و بستگان را دعوت کرده و جشن مفصلی گرفته بودند. بالاخره نوبت به باز کردن هدیههای تولد رسید. یکی عطر گرفته بود، یکی بلوزی صورتی رنگ و این یکی ... اصلاً کادو نداشت و فقط یک پاکت نامه بود. «کتی» آن را گرفت، همه مهمانها منتظر بودند ببینند توی پاکت چه هست:
- حتماً یه چک نقدی.
- شاید نامه تهدید آمیزه، اوه! «کتی» نکنه میخوان بکشنت ازت پول میخوان.
- نه، من فکر میکنم یه نامه سر کاری باشه...
اینها جملات مهمانانی بودکه در جشن حضور داشتند و هرکدامشان به شوخی چیزی میگفت. «آنی» که یکی از دوستان شلوغ و شیطان جشن بود وقتی دید نامه در دست دوستش مانده و آن را باز نکرده با عجله آن را از دستش قاپید و باز کرد، سپس در حالی که ادای سخنرانان را در می آورد با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد:
«تولدتون مبارک خانوم «کتی»؛ میخواستم ازتون تقاضایی داشته باشم؛ با من ازدواج میکنین؟»
اینها جملاتی بود که فرستنده درنامه نوشته و در آن از دختر جوان تقاضای ازدواج کرده بود. مهمانان و بیشتر از همه خود «کتی» شوکه شده بود. همه با نگاه پرسشگرانهای دنبال نام فرستنده نامه بودند که «آنی» با اعلام نام «مک والترز» در پایان آن به همه این سوالات جواب داد.
«آنی» که باز شیطانیاش گل کرده بود به شوخی گفت:
- خدا شانس بده دختر میبینم که بالاخره به آرزوت رسیدی و ...
«کتی» که از خجالت سرخ شده بود با شنیدن نام «مک والترز» نامه را ازدست «آنی» کشید و به آشپزخانه رفت. خوب که به حرفهای دوستش فکر کرد دید دروغ نمیگوید و او به خاطر این پیشنهاد که سالها منتظرش بود قند توی دلش آب میشد.
یک هفته بعد «مک» به همراه خانوادهاش به خانه آنها رفتند و از دختر جوان خواستگاری کردند. دختر و پسر عاشق پیشه بالاخره با هم نامزد شدند و قرار عروسیشان را گذاشتند. هر دو که از این وصال راضی و خوشحال بودند تصمیم داشتند جشن باشکوهی بگیرند که خاطره آن تا سالها در ذهن مهمانان و بستگان بماند:
-مک، دلم میخواد یه جشن حسابی بگیریم تا همه دخترای فامیل از حسادت بترکن.
- عزیز، چرا؟ من با یه جشن عروسی خوب موافقم اما با اینکه دخترای فامیل از حسادت بترکن نه.
-آخه چند سال پیش که من نوجوان بودم تو جشن عروسی دختر عموم جلو پریدم زودتر از بقیه دسته گل عروس رو قاپیدم اما همه مهمونا بهم خندیدن و مسخرم کردند، حالا میخوام دسته گلم رو در مراسمی خاص و جالب به هوا پرت کنم.
- چه مراسمی عزیزم؟
-میخوام شب عروسی سوار هواپیمای شخصی بشیم و از اون بالا گل رو برای دخترا پرت کنم.
-اما «کتی» این کار خطرناکیه عزیزم.
-نه خطرناک نیست میخوام خوشبختیمونو تو آسمونا جشن بگیریم.
پیشنهاد «کتی» با مخالفت پدر و مادرش رو به رو شد اما دختر جوان که غرق در رویاهایش بود همچنان اصرار داشت با لباس سپید عروسی سوار بر هواپیمای دو موتوره شده و از فراز آسمانها دسته گلش را به طرف مهمانان پرتاب کند. سرانجام «مک» به خاطر علاقهای که به «کتی» داشت با پیشنهادش موافقت کرد.
بالاخره روز موعود رسید، همه مهمانان در باغ بزرگ جمع شدند و منتظر عروس و داماد ماندند. «کتی» در حالی که لباس سپیدی به تن داشت با غرور در کنار «مک» راه میرفت تا اینکه در پایان مهمانی، او به همراه تازه داماد در برابر رچشمان حیرت زده مهمانان سوار پرنده آهنین شدند. هر یک از مهمانان چیزی میگفتند و از هواپیمای عروس و داماد که به طرز جالبی تزئین شده بود تعریف میکردند. دختر جوان در پوست خودش نمیگنجید، بالاخره او به همراه «مک» سوار شدند و هواپیما بر فراز شهر «لیورنو» به پرواز درآمد.
وقتی هواپیمای عروس در فاصله چند متری سرسرایی که مهمانان جشن در آن حضور داشتند قرار گرفت «کتی» دسته گل را در آسمان به طرف دختران مجرد انداخت تا نویدبخش ازدواج آنان در آینده نزدیک باشد اما ...
دسته گل با جهش ناگهانی باد وارد موتور هواپیما شد و پرنده آهنین را به آتش کشید.
«کتی» و «مک» حسابی ترسیده بودند و نو عروس جیغ میکشید. سرانجام خلبان توانست آن را روی یک خوابگاه 50 نفری فرود آورد. کتی در حالی که لباس سپیدش پاره شده بود با کمک مهمانان از هواپیما بیرون کشیده شد. آن دو به خاطر جراحات سطحی روانه بیمارستان و چند روزی در آنجا بستری شدند.
دختر جوان از پنجره بیرون را نگاه میکرد و به خاطر آنکه جشن عروسیاش پایان خوشی نداشت حسابی ناراحت بود. غرق در همین افکار بود که در اتاق به صدا درآمد:
-کیه؟
-مهمونای عروسی.
-بیاید تو.
سپس دختران فامیل که در میان آنها «آنی» هم حضور داشت دسته جمعی به ملاقات «کتی» رفتند. دختران جوان در عیادت یک دسته گل زیبای عروس برای آنها به هدیه بردند.