کد خبر: 210543
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۹
نمایی از یک دوستی پرخاطره در گفت‌وگوی «جوان» با کاظم رحیمی
شاهد توحیدی -سیدکاظم رحیمی، دوست صمیمی و قدیمی مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین سیداحمد خمینی و از فوتبالیست‌های پرسابقه کشور، گفت‌وگو درباره یادگار امام(ره) را معمولاً با تردید می‌پذیرد. بیم از نارسا بودن تابلویی که از منش آن فقید سعید ترسیم می‌کند، لحظه‌ای آرامش نمی‌گذارد و همین موجب می‌شود که مطالب مصاحبه را چند بار مرور و اصلاح کند.
رحیمی منشی متواضع و پهلوانانه دارد و معاشرت با او می‌تواند تا حد فراوانی مخاطب را متوجه علت دوستی پایدار و نزدیک او با حاج سیداحمد خمینی کند. امید آنکه این گفت‌‌وگو بتواند در فضای سیاست‌زده کنونی که موجب ایجاد تردیدهایی در مردم درباره برخی مدعیان پیروی از خط امام(ره) شده، نمایانگر منش والای فرزندان امام راحل باشد.

از اولین روزهای آشنایی با سیداحمد آقا بگویید.

قبل از بیان این مطالب می‌خواهم این نکته را عرض کنم که آنچه می‌گویم تقدیم می‌کنم به روح پرشکوه آن یار یگانه که تا زنده‌ام قدردان محبت‌های بی‌دریغش خواهم بود. در ایامی که دوران دبستان را در قم می‌گذراندم با سیداحمد آقا آشنا شدم و در زمین‌های خاکی فوتبال با هم ورزش کردیم، درس خواندیم و بزرگ شدیم. بعدها از باشگاه شاهین قم به باشگاه شاهین تهران، دعوت و همبازی بزرگان فوتبال آن زمان مانند مرحوم دهداری، جاسمیان، بهزادی، شیرزادگان، مرحوم محراب شاهرخی، وطنخواه،‌ کاشانی و گنجا‌پور و دیگران شدیم. با زمینه خانوادگی مذهبی که داشتم، بیشتر تأثیرات معنوی را از دوست همیشه عزیزم، سیداحمد‌آقا دریافت می‌کردم. راستی انسان چه امیدواری بهتر از این می‌تواند داشته باشد که کمال‌جو باشد؟ یاد آن روزها گرامی باد.

در زمین‌های خاکی ناهموار و در کنار همبازی‌های خوب و صمیمی، فارغ از غم‌ها و جدایی‌ها به بازی می‌پرداختیم. بازی فوتبال خود به خود، از همان آغاز پر دردسر و پر سروصدا هست، چه رسد به این که در زمین‌های خاکی و پر از دست‌انداز بازی کنی که به هیچ‌وجه، بازی روال عادی و طبیعی پیدا نمی‌کند. مدتی که از بازی می‌گذشت، معمولاً سروصدای همه درمی‌آمد و اعتراض‌ها بالا می‌گرفت و ناراحتی و نارضایتی و عصبانیت پیش می‌آمد. بارها دیده بودم که زیر لب زمزمه می‌کرد و می‌گفت«دیگه جای ما نیست.» بازی را رها می‌کرد و برای این‌که خطایی یا اشتباهی مرتکب نشود، آرام زمین بازی را ترک می‌کرد و می‌رفت. بچه‌ها به دنبالش می‌رفتند و او را به بازی برمی‌گرداندند. اخلاق خوب، تواضع و فروتنی نسبت به همه، از او یک شخصیت استثنایی ساخته بود. رفتار سیداحمد در سن نوجوانی، متناسب با تربیت خانوادگی او بود و احترام همگان را نسبت به خود جلب می‌کرد.

از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟

خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ
واقعاً این شعر، مصداق حال و روز رفتار حاج احمد آقاست.

خاطراتتان را از رفاقت‌ها و رفتارهای شخصی حاج سیداحمد آقا بیان کنید.

ممتاز بود،‌ یعنی احمد آقا حقیقتاً یک امام کوچک بود. درست است که آن تحرکات و جست‌وخیز جوانی را به تمام معنا داشت، ولی رعایت مسائل اخلاقی را در هر شرایطی می‌کرد. عرض کردم وقتی در زمین خاکی غرق بازی می‌شدیم، تماشاگر و عکاس و خبرنگاری هم نبود که ملاحظه آنها را بکنیم و رفتارمان را تنظیم کنیم. به این دلایل نبود که رعایت آداب را می‌کرد. ذاتاً جوانی مؤدب و با نزاکت بود و در هر شرایطی رعایت تمام مسائل اخلاقی را می‌کرد.

از روحیه جوانمردی و مراعات ایشان بگویید.

اگر الان می‌بینید حال خوبی ندارم و به اصطلاح کوک نیستم به خاطر این است که من در این 48 ساعت،از لحظه‌ای که از من خواستید درباره او حرف بزنم، حتی یادآوری سجایای اخلاقی او، مرا وادار به تحسین می‌کند. منش‌های پهلوانی و خصوصیت‌های انسانی چنان در وجود او موج می‌زد که قلب هر بیننده‌ای را تسخیر می‌کرد‌ و برای همه دوستانش به صورت الگو درآمده بود و همه سعی می‌کردند مثل او باشند.

در سال‌هایی که با هم بودیم و اغلب هم در زمین‌های خاکی فوتبال و دبستان و دبیرستان و پشت نیمکت نشستن بود، این طور نبود که در محیط قم، بچه ها رعایت همه چیز را بکنند، به خاطر همین ایشان با همه فرق داشت و سمبل و الگو بود و دیگران از رفتارهای ایشان سرمشق می‌گرفتند. تربیت خانوادگی چیزی است که از طفولیت همراه همه انسان‌هاست. ما که از نزدیک شاهد رفتار متین و موقر امام(ره) در منزلشان نبودیم. زندگی شخصی‌ خودشان را داشتند، ولی وقتی حاج آقا مصطفی خمینی را می‌دیدیم یا حاج احمد آقا را می‌دیدیم، به این نکته پی می‌بردیم که در آن منزل چه می‌گذرد و چقدر با نهایت دقت، رعایت همه مسائل می‌شود.

وقتی عصبانیت بچه‌ها در زمین خاکی اوج می‌گرفت و بچه‌ها برای تصاحب توپ نق می‌زدند،در اوج آن بداخلاقی‌ها احمد آقا، بی‌صدا سرش را می‌انداخت پایین و از زمین خارج می‌شد، می‌توانستیم پی ببریم که ایشان تحت تعلیمات شخصیت برجسته‌ای است که بعدها قرار است افکارش، شخصیتش، سیاستش و منش او دنیا را به لرزه درآورد. ما همه این مسائل را می‌توانستیم از حاج احمد آقا درس بگیریم و بفهمیم که ایشان در چه فضایی زندگی می‌کند.

از نظر آمادگی‌های جسمانی و ورزشی و علاقه به ورزش چه خاطراتی از ایشان دارید؟

ایشان همه رشته‌های ورزشی را دوست داشت و به آنها می‌پرداخت، از جمله ژیمناستیک، والیبال، بسکتبال، شنا و دو و میدانی. در دورانی که در دبیرستان بودیم، یادم نمی‌آید که ورزشی در مدرسه داشته باشیم که ایشان به آن نپرداخته باشد. در تمام رشته‌ها مهارت‌هایی پیدا کرده بود و اگر هریک از آن رشته‌ها را ادامه می‌داد و آموزش می‌دید، یقیناً از قهرمان‌های برجسته آن رشته می‌شد.

البته فوتبال خیلی مورد علاقه ایشان بود و امکانات ما هم در قم خیلی محدود بود. زمین‌ها خاکی و ناهموار بودند. توپ و وسایل و مربی به اندازه کافی نبود. با تمام اینها موقعی که مسؤول باشگاه شاهین تهران به قم آمد و شنید که در همین زمین‌های خاکی، بازیکنان مستعدی وجود دارند که در آن سطحی هستند که بتوانند به باشگاه شاهین بپیوندند، احمد آقا انتخاب شد. من هم انتخاب شدم و ما به تیم شاهین تهران آمدیم.

به تهران می‌آمدید و بازی را انجام می‌دادید و برمی‌گشتید قم؟

بله، البته من یکی دو سالی زودتر از احمد آقا وارد تیم شاهین تهران شدم. خیلی به سختی می‌آمدیم تهران. جاده‌ها آسفالت نبودند، شنی بودند و اتوبوس‌ها هم مدرن و راحت نبودند. شاید سه چهار ساعت طول می‌کشید تا به تهران برسیم. البته زمانی که احمدآقا عضو تیم شاهین شد، ما به تهران آمده بودیم و ایشان هم یا منزل ما می‌آمد یا منزل مادربزرگشان، خانم ثقفی که خانمی بسیار زنده دل و اجتماعی و با کمال و تحصیلکرده بودند.

از خاطرات بعد از تبعید حضرت امام دو میدانی به عراق و ماندن حاج احمد آقا در ایران نکاتی را ذکر کنید.

شرایط طوری شده بود که خانم هم به عراق تشریف بردند و سه تا خانه تو در تو در کوچه یخچال قاضی مانده بود و احمد آقا. ایشان هم در آن زمان نوجوان بود و عاشق پدر و عاشق خانواده و به تدریج در مسیر مبارزه قرار گرفتند و ارتباطاتش با پدر و خانواده، توسط نامه یا مسافر انجام می‌شد. حاج احمد آقا،پدرشان را در جریان کل مسائل سیاسی مملکت قرار می‌داد. من می‌دیدم افرادی که می‌خواستند به عراق بروند، می‌آمدند در حیاط اصلی منزل امام(ره) که الان فکر کنم مرکز فرهنگی شده است به جمع آوری اطلاعات و اخبار می‌پرداختند.

مرحوم احمد آقا در تهران در زمینه ورزش تا چه حد پیش رفت و چه شد که ورزش را رها کرد؟

احمد آقا در فوتبال ویژگی‌های استثنایی داشت، یعنی با پای چپ بازی می‌کرد. هر بازیکنی نمی‌تواند با پای چپ بازی کند. بازیکنان چپ پا، خیلی کم هستند، به خصوص اینکه‌ چون چپ پا بود،تکنیک بالایی هم داشت و این تکنیک بالا طوری بود که در پست دفاع چپ، هافبک چپ، و فوروارد چپ بازی می‌کرد واز قدرت بدنی خیلی بالایی برخوردار بود. یادم هست یک سال در قم، به دلایلی من و حاج احمد آقا از همراهی تیم فوتبال که قرار بود در مسابقات قهرمانی استان شرکت کند، کناره‌گیری کردیم.

مربی دومیدانی آمد و از ما خواست که در رشته دوومیدانی فعال شویم. احمد آقا در 1500 متر و من در400 متر تمریناتی را انجام دادیم. مسابقات آن سال در قزوین برگزار می‌شد و احمد آقا قهرمان دوم استان تهران در رشته 1500 متر شد و من هم سوم شدم. این نشان‌دهنده این است که بازیکن فوتبال که عضلاتش پیچیده است و آمادگی برای دومیدانی ندارد (چون عضلات بازیکن دوومیدانی باید کشیده باشند)، چقدر باید مستعد باشد که بتواند این طور موفق شود. به همین دلیل عرض کردم که اگر تمرینات مداوم داشت، حتی می‌توانست در دوومیدانی، قهرمان ایران هم بشود. ایشان در هر رشته‌ای تمرینات اندکی داشت و این طور موفق می‌شد. بدیهی است که اگر تحت آموزش مربی‌های کاردان و با وسایل روز تمرین می‌کرد، موفقیتش صددرصد بود و به اوج می‌رسید. یادم هست موقعی که در نجف، خدمت امام(ره) بودیم، چون هوا خیلی گرم بود، به کوفه می‌رفتیم و در شط شنا می‌کردیم. ایشان توی آب، مثل آب خوردن، مثل راه رفتن روی زمین شنا می‌کرد. در آن شطّ، جزیره‌ای بود که احمد آقا تصمیم گرفت با شنا به آنجا برود.

نزدیک جزیره یک گرداب بود و ما می‌دیدیم که احمد آقا دارد به تدریج به آن نزدیک‌تر می‌شود و آب به شدت می‌چرخید و همه چیز را با خودش به سرعت به ته آب می‌برد. ما شنیده بودیم که حتی چند تا از قهرمان‌های شنای عراق در این گرداب افتاده‌ و غرق شده‌اند. بسیار لحظه ناراحت کننده‌ای بود. می‌دیدیم که دارد به گرداب نزدیک می‌شود و فاصله‌ هم به قدری با او زیاد بود که هیچ شناگری نمی‌توانست خودش را به او برساند و منصرفش کند و برگرداند. من خیلی فریاد کشیدم و هشدار دادم که مراقب گرداب باش و نزدیک نشو، ولی او اصلاً به فریادهای من توجه نمی‌کرد و به شنا ادامه می‌داد و مصمم بود که خودش را به جزیره برساند. خوشبختانه از کنار گرداب هولناک عبور کرد و خودش را به جزیره رساند.

من با یکی از طلبه‌هایی که اسمش یادم نیست و هر روز با ما می‌آمد، از یک قایقران خواستیم که همراه ما بیاید و سیداحمد آقا را از جزیره برگردانیم. رفتیم و وقتی دید که ما خیلی ناراحتیم، خنده را سرداد و به شوخی برگزار کرد که چیزی نبوده و اگر هم در گرداب می‌افتادم، عبور می‌کردم.

بعد از قیام 42 که چهره حضرت امام(ره)، شاخص شده بود، مردم با حاج احمد آقا چه برخوردی داشتند و رویه ایشان در آن روزها چه بود؟

گزارشات لحظه به لحظه شرایط اجتماعی و سیاسی ایران از این طرف و جزئیات احوال اعضای خانواده ایشان از آن طرف، توسط روحانیون مختلفی که به نجف می‌رفتند، به ایشان می‌رسید. احمد آقا نامه‌هایی را که از حضرت امام(ره) دریافت می‌کرد و توصیه‌های دینی و اخلاقی در آنها به حاج احمد آقا می‌دادند، می‌داد به من و می‌گفت:« بخوان.» بسیار انسان باهوش و زیرک و دانایی بود.

به این ترتیب می خواست به من بفهماند که موقعیت و شرایط ما خیلی سخت است و ما رفتارمان دقیقاً زیر ذره‌بین است و هرجا که هستیم، باید رعایت همه مسائل را بکنیم. البته به من حرفی نمی‌زد،‌ ولی از همین کارها می‌فهمیدم منظورش این است که نباید کاری کنیم که کسی بتواند بر ما خرده بگیرد و آن نقطه ضعف را بزرگ کند و در چنین شرایط مبارزاتی و بحرانی حساسی به پدرشان لطمه بخورد. یادم هست در سال 1347 وارد تیم ملی شدم، اردویی داشتیم و 9 نفر از بچه‌های تیم شاهین برای اردوی تیم ملی انتخاب شدند و مسابقات بسیار فشرده بود.

تیم‌ها تقریباً همه هم‌سطح بودند و از نظر کیفی، مسابقات در سطح بسیار بالایی برگزار شدند و ایران موفق شد در آن مسابقات، رژیم صهیونیستی را شکست بدهد. بعد از پیروزی، بچه‌ها را برای اینکه به خیال خودشان تقویت روحی کنند به کاباره بردند. بچه‌ها رفتند و من برای رعایت همین مسائلی که موظف به انجامشان بودم، در هتل ماندم. شب از کیهان ورزشی زنگ زدند که ببینند چه کسی گل زده و اوضاع بازی در آن روز چه بوده. گوشی را به من دادند و تعجب کردند که همه بچه‌ها رفته‌اند و من مانده‌ام و گفتند چطور تو ماندی؟ گفتم:«روحیه‌ام برای شرکت در چنین مجالسی آماده نیست.» یعنی رعایت تمامی مسائل. من و احمد آقا دائماً با تلفن تماسمان برقرار بود. یک روز توسط حاج حسن صانعی نامه‌ای را برای من فرستاد که آن نامه هنوز هست. من امتحانات نهایی را داده و قبول شده بودم و ایشان نامه فرستاده بود که این مژده را به من بدهد. نامه را دریافت کردم و دیدم ایشان زحمت کشیده و نتیجه را از مدرسه دریافت کرده است. نامه تاریخ داشت. الان تاریخش در ذهنم نیست. این شیوه امام(ره) که توصیه‌هایشان را توسط نامه به احمدآقا ابلاغ می‌کردند‌، او را چنان در رفتار و کردارش دقیق کرده بود که روز به روز می‌شد رشد و تکامل انسانی را در رفتار و کردارش دید. وقتی پدر و مادر احمد آقا در ایران نبودند، ایشان انصافاً یک دوره خودسازی را گذراند. او ضمن تحصیل و ورزش و مبارزه، خودسازی هم می‌کرد. انسان در تنهایی است که بیشتر خودش را پیدا می‌کند و این پدر ایشان بود که احمدآقا را تحت تعلیم قرار داده بودند و با آن نامه‌های سراپا محبت‌آمیز و توصیه‌های اخلاقی که به احمد آقا می‌دادند و من هم می‌خواندم، در واقع هر دوی ما تحت تعلیم امام(ره) بودیم و دست از پا خطا نمی‌کردیم. هرچه زمان می‌گذشت، صمیمیت ما بیشتر می‌شد. در یکی از سفرها که با تیم پیکان به پنج کشور اروپایی رفتیم، من در عنفوان جوانی بودم.

با احمد آقا یا تنها؟

نه، بعد از زمانی بود که همه دسته‌جمعی از پرسپولیس جدا شدیم و به تیم پیکان رفتیم. در آن سفر، به پنج کشور آلمان و یونان و ایتالیا و هلند و انگلستان رفتیم. یک شب،فارغ از همه چیز و همه جا داشتیم با بچه‌ها در میدانی می‌گشتیم که من متوجه شدم نمازم دارد قضا می‌شود. بلافاصله بدون ملاحظه هیچ چیز، از آبنمای وسط میدان وضو گرفتم و بدون اینکه بدانم قبله کدام طرفی است، روی چمن‌ها ایستادم و نماز خواندم. نمازم که تمام شد، دیدم رفقای خودم دارند با خجالت و خارجی‌ها با احترام و تعجب نگاهم می‌کنند. به هر صورت من از رفاقت با حاج احمد آقا فواید بسیار بردم و به همین دلیل خیلی دریغ و افسوس می‌خورم که چنین دوستی را از دست دادم، چون تنها دوست من بود که از سنین نوجوانی تا آخر عمر، این ارتباط را با هم داشتیم و خوشحالم که بعد از دوران انقلاب هم رفاقت ما هیچ وقت آلوده به مسائل سیاسی و اقتصادی و مالی نشد. برای من خیلی راحت بود که صاحب منصب و پست و مقامی بشوم، ولی چون هر دو از تعلقات و زرق و برق دنیا دوری کرده‌ بودیم، بسیار برایم طبیعی و راحت بود که از این قضایا بگذرم و آلوده بعضی از مسائل نشدیم.

چه شد که احمد آقا ورزش را کنار گذاشت؟

ما همراه تیم قم به شهرری رفتیم و با آنها مسابقه‌ای را برگزار کردیم. احمد آقا کاپیتان تیم قم بود. در آن بازی،احمد آقا موفق شد سه گل به این تیم بزند. او در پست دفاع چپ بازی می‌کرد، ولی نفوذی بود، آن هم در روز و روزگاری که دفاع‌ها خیال می‌کردند اگر از خط سانتر آن طرف‌تر بیایند، فول می‌شود، احمد آقا پا به توپ می‌شد، یک دو می‌کرد، می‌آمد و در هجده قدم شوت از راه دور می‌زد. آن روز خیلی بازی‌اش گل کرد. بعد از بازی او را شناختند. مردم هجوم آوردند و او را سر دست بلند کردند و در خیابان راه افتادند و شعار دادند:«درود بر خمینی، سلام بر سید احمد.» ما همبازی‌ها و رفقای سیداحمد دستپاچه شدیم که مبادا دستی در کار باشد که باعث گرفتاری احمدآقا بشود. چند نفری رفتیم و این وضعیت را به هم زدیم و او را گرفتیم و آوردیم رختکن که مشکلی برایش پیش نیاید. منظورم این است که واقعاً عالی بازی می‌کرد و واقعاً یک فوتبالیست تمام عیار بود. هم قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای داشت و هم بسیار خوش تکنیک و گلزن بود. توپ از هر جناحی که جلو و عقب می‌رفت، او به موازات توپ حرکت می‌کرد. بازیکنی نبود که گمنام باشد و او را نشناسند. اگر مدت کوتاه دیگری ادامه می‌داد، به خصوص در تیم شاهین، بسیار مشهور و موفق می‌شد. تیم شاهین آن روزها خیلی محبوبیت داشت و جنبه سیاسی هم داشت و بعضی اوقات وقتی موفقیتی به دست می‌آورد و بر تیم تهران جوان، تاج یا دارایی پیروز می‌شد، جمعیت تظاهرات سیاسی می‌کردند. خیلی‌هایی هم که مخالف رژیم بودند، آنجا می‌آمدند و سروصدا راه می‌انداختند و شعار می‌دادند. بازی کردن حاج احمد آقا با آن کیفیت بالای بازی و در تیم پرطرفداری مثل شاهین تهران، معلوم بود که اگر کمی دیگر ادامه پیدا کند، ایشان در سطح گسترده‌ای شناخته می‌شد و برنامه‌های مبارزاتی پنهانیشان تحت‌الشعاع قرار می‌گرفت.

آیا امام(ره) گفتند که ایشان دیگر ورزش نکنند؟

من در جریان این مسأله قرار نگرفتم، احمد آقا خیلی به فوتبال عشق داشت، خیلی علاقه‌مند بود و به این راحتی‌ها آن را کنار نمی‌گذاشت. او از زمین‌های خاکی قم وارد محبوب‌ترین تیم ایران شده بود که 9 نفرشان ستاره تیم ملی بودند. به این راحتی نبود که به میل خودش فوتبال را کنار بگذارد. او با اشتیاق دعوت شاهینی‌ها را پذیرفت و وارد تمرینات شد، بنابراین قطعاً از طرف پدر اشاره‌ای شده بود که ایشان ورزش را در صحنه قهرمانی ترک کرد، ولی همچنان ورزش می‌کرد. می‌رفتیم و هر جا که امن بود و می‌شد دور از انظار عمومی، فوتبال دلنشینی بازی کرد، بازی می‌کردیم.

در چه سالی ایشان فوتبال را رها کرد؟

فکر می‌کنم سال 1344 بود، چون این عکسی که هست، مربوط به قهرمانی شاهین است که ماهش را نمی‌دانم، ولی سالش، سال 44 بود. در آن سال ایشان به نجف رفت،ولی چند ماهی بیشتر آنجا نبود و برگشت.

چه شد که بعد ازآن که ایشان فوتبال را ترک کرد، رفاقت شما همچنان ادامه پیدا کرد؟

در زندگی باید شرایطی فراهم شود تا رفاقت انسان با کسی ادامه پیدا کند. پدر من به خاطر علاقه‌ای که به دروس حوزوی داشت، خودش را از تهران به قم منتقل کرد و در آن سال‌های بسیار طولانی که ما در قم بودیم و شاید 25 سالی طول کشید، پدرم به مراکز درسی حوزه می رفت و درس می‌خواند، حتی اواخر عمرش، شاهد مطالعات و مسائل درسی‌اش بودم، به جایی رسیده بود که روی نهج‌البلاغه و قرآن کار می‌کرد. استعداد خیلی خوبی هم داشت. خیلی هم خوب پیشرفت کرده بود. مادرم هم که از یک خاندان اصیل و معروف شمیران و از سادات آنجا بود به نام سادات اجاق. هنوز هم اقوامشان هستند. پدر و مادر من بسیار متدین بودند. من در چنین خانواده‌ای رشد پیدا کرده بودم و در محیط خانوادگی، این توانایی و آمادگی را پیدا کردم که در کنار چنین جوانی درس بخوانم، ورزش کنم و رشد کنم و از همان سال‌ها، علاقه‌مند به کسب مسائل عرفانی و معنوی بودم. این در ذات و وجود خودم بود. به خاطر تربیت خانوادگی‌ام بود. یادم هست وقتی رسیدیم قم، پدرم در گذر خان، منزل کوچکی را که متعلق به آقای بنی‌فاطمی که از خانواده‌های خیلی اصیل و مؤمن قم بودند، اجاره کرد. گذرخان تا گذر یخچال قاضی شاید فاصله‌ای چهار پنج دقیقه بود که بعدها مادرم می‌گفت در جلسات خانم امام(ره) شرکت می‌کرده‌اند.

از نظر باطنی و درونی و فرهنگی خیلی به هم نزدیک بودیم. از نظر فوتبال و بازی هم که هر دو شیفته فوتبال بودیم و هم در این کار استعداد خیلی خوبی داشتیم، قطعاً دو نفری که در یک تیم فوتبال از نظر بازی و مسائل فنی و خصوصیات روحی و اخلاقی شبیه هم باشند، خیلی به هم نزدیک می‌شوند. اینجا ما نمونه‌هایی را در تیم‌های مختلف داشتیم و داریم که به آنها زوج بازیگری می‌گویند و یا در تیم‌های معروف دنیا هم همین‌طور بوده که دو سه نفر خیلی با همدیگر هماهنگ می‌شوند. به اعتقاد من،اصل، مسائل اخلاقی و معنوی بود که ما را به هم نزدیک کرد و بعد هم فوتبال کمک کرد و این رابطه عمیق شد. وقتی احمد آقا وارد مبارزه شدند، من خودم هم چنین روحیه‌ای را داشتم و عشق فوق‌العاده‌ای به امام(ره) داشتم و در حد خودم از ایشان پیروی می‌کردم، وگرنه من که چیزی نبوده‌ام و چیزی نیستم. اگر این مصاحبه را هم به این سختی قبول کردم برای این بود که واقعاً فاصله خودم را با سیداحمد آقا و خانواده محترمشان به قدری دور می‌بینم که خودم را قابل این نمی‌دانم که بخواهم درباره این شخصیت‌ها صحبت کنم و یا این رفاقت را آن طوری که بود، بیان کنم. واقعیت این است که آشنایی و رفاقت با ایشان یک توفیق الهی بود که نصیب من شد. خدا خواست که من به این کانون مهر و محبت و سیاست و انقلاب نزدیک شوم. اگر لطف خدا شامل حالم نمی‌شد، شاید من هم خیلی از مرحله پرت می‌افتادم.

از خاطرات سفرتان به نجف به همراه حاج احمد آقا بگویید.

حاج احمد آقا فوتبال را گذاشته بود کنار و رفته بود به نجف، ولی هنوز روحانی نشده بود. به خاطر انس زیادی که با هم پیدا کرده بودیم احمد آقا دائماً پیغام می‌داد که بیا. ایشان جلوتر از من رفته بود. در ‌آنجا تنها بود و دوست همسن و سالی نداشت و دلتنگ شده بود و مکرر از من می‌خواست که کاری کنم. وسیله رفتنم را خود حاج احمد آقا فراهم کرد. فردی در خرمشهر بود که بدون گذرنامه مسافر می‌برد و می‌آورد و من به وسیله او که احمد آقا معرفی کرده بود،به طریقه خاصی به نجف رفتم و مدتی آنجا بودم که آن هم خودش داستان جدایی دارد.

از طریق حاج احمد آقا چقدر با امام(ره) مرتبط شدید و ایشان چه حالتی نسبت به شما و دوستیتان با احمد آقا داشتند؟

می‌توانم بگویم هر چقدر احمدآقا، امام(ره) را دوست داشت، من هم همان قدر دوست داشتم. اگر احمد عاشق امام(ره) بود، من هم عاشق ایشان بودم. آن دوران حالا گذشته و این حرف‌ها را می‌شود زد. جنبه خودنمایی ندارد بنابراین گمان نمی‌کنم شائبه خودنمایی داشته باشد. من در همان جوانی هم علاقه و اشتیاقی به تصدی مقامی نداشتم و این مسائل برایم حل شده بودند، این است که می‌توانم بگویم که هر دو عاشق امام بودیم. امام(ره) وقتی در خیابان‌های نجف یا کربلا راه می‌رفتند، هیچ‌کس حق نداشت ایشان را همراهی کند. امام(ره) دوست نداشتند کسی مشایعتشان کنند. به شدت از مسائلی که شائبه خودنمایی داشتند، پرهیز داشتند. بعد از فوت آیت‌الله‌بروجردی که همه مراجع رساله چاپ کردند و عکسشان چاپ می‌شد و همه جا بود، امام به شدت از این کارها پرهیز داشتند. امام(ره) هر روز از منزل به مدرسه آیت‌الله بروجردی و برای نماز ظهر و عصر به حرم می‌رفتند.
یک روز امام(ره) تأخیر کردند. من و حاج احمد آقا از فاصله چند متری، به طوری که وقتی امام(ره) برمی‌گردند ما را نبینند، ایشان را همراهی‌ می‌کردیم. آن روز منتظر ماندیم و دیدیم امام(ره) از منزل خارج نشدند. احمد آقا به من گفت:«برو ببین امام(ره) چه شد؟» من از زاویه دیوار، طوری که اگر آقا را دیدم، ایشان متوجه نشوند که من دارم تعقیبشان می‌کنم، نگاه کردم و دیدم روی تنها پله ورودی منزل امام در نجف، بره‌ای آمده و ایستاده و راه امام(ره) را سد کرده. دیدم ایشان با آن قامت رسا و رشید در آستانه در ایستاده‌اند، ولی بره اجازه نمی‌دهد که امام(ره) خارج شوند. به قدری این منظره و این رفتار امام(ره) برای من آموزنده و درس بود و یک دنیا معنا و عرفان در این حرکت نهفته بود و مثل اینکه عالمی برای من کشف شد. امام(ره) می‌خواهند بروند نماز بخوانند و یکی از واجبات دین را انجام بدهند. وقت اذان ظهر هم دارد می‌گذرد. هزار نکته‌باریک‌تر ز مو اینجاست. خیلی برای امام(ره) راحت بود که دستی بزنند و حتی با نوازش، این بره را رد کنند، اما این کار را نکردند. آمدم و به احمد آقا گفتم که چنین منظره‌ای دیده‌ام. گفت:«کاری نداشته باش.» ایستادیم تا این بره با میل خودش رفت و امام تشریف آوردند و برای نماز به مدرسه رفتیم. سال‌ها از این قضیه گذشت. یک روز بعد از انقلاب بود که امام(ره) فرمودند:«همه کاینات مأموریت دارند.» این خاطره یاد من بود و متوجه شدم این برّه مأمور بود جلوی راه امام(ره) را سد کند و تأخیری در رفتن امام(ره) بیفتد. ما هر چه از امام(ره) می‌دیدیم زیبا بود و یک دنیا الهام و درس بود.

خاطره اربعین حسینی در کربلا را نقل کنید.

اربعین حسینی بود و امام(ره) از نجف تشریف آوردند کربلا. روزها همراه ایشان می‌رفتیم. جمعیت خیلی زیاد بود. ولی خیلی شهامت و شجاعت اینکه خود را به امام(ره) نزدیک کنند، نداشتند. به ندرت بعضی از ایرانی‌ها می‌آمدند. آن شب در حرم حضرت سید‌الشهدا(ع) جمعیت خیلی زیاد بود. عرب‌ها هجوم آورده بودند که دست امام(ره) را ببوسند. من و احمد آقا دست‌هایمان را به هم قلاب کردیم و کوچه دادیم که امام(ره) که می‌خواهند به منزل تشریف ببرند، صدمه‌ای نبینند. راستش این بود که هر دو ما ته دلمان دوست داشتیم که مردم متوجه امام(ره) باشند و این ترس و لرز و ملاحظه‌ای که در مردم وجود داشت و نمی‌آمدند و خودشان را به ایشان نزدیک نمی‌کردند، این را بشکنیم. با هم در این باره صحبت نکردیم، ولی نیت هردویمان همین بود و به خاطر همین دو تا دست‌هایمان را به هم دادیم و کوچه باز کردیم و چند قدم که برای خارج شدن از حرم و بیرون رفتن از صحن برداشتیم، جمعیت متوجه امام(ره) با آن چهره باز و ملکوتی و سیمای جذابی که ایشان داشتند،‌ شدند و هجوم آوردند. من و احمد آقا در جوانی خیلی بدن‌های قوی و محکمی داشتیم. به اندازه چند نفر زور داشتیم و این گارد را حفظ کردیم و نگذاشتیم برای امام(ره) ناراحتی ایجاد شود. ما می‌آمدیم و جمعیت از جا بلند شد پشت سر امام(ره) می‌آمدند تا جلوی منزل رسیدیم و هیچ انتظار نداشتیم که امام(ره) کلمه‌ای بگویند. شیخی همراه امام(ره) بود که نمی‌دانم شیخ عبدالعلی بود،‌ شیخ عبدالغنی بود...
شیخ عبدالعلی قرهی

آفرین. زنده است؟
بله، دفتر آقای بهجت هستند.
تو را به خدا؟ چقدر دلم می‌خواهد ایشان را ببینم. چقدر بالای پشت بام منزل امام(ره) برای من و احمد آقا قصه می‌گفتند. چقدر نماز می‌خواندند. عاشق امام(ره) بودند. رهایشان نمی‌کردند. لاغر هم بودند. امام هرچقدر اصرار می‌کردند که «اینجا گرم است. برگرد ایران پیش زن و بچه‌ات. اینجا اذیت می‌شوی.» می‌گفتند:«آقا!من چه جوری شما را بگذارم و بروم؟» امام(ره) برگشتند به طرف آقای قرهی و با لبخند گفتند:«این هم از شیطنت کاظم و احمد بود.» امام(ره) نمی‌خواستند به خودشان بگیرند که این من بودم که جمعیت برایم این‌طور کرد. آن شب مردم حرکت کردند و خدا این توان را به من و احمدآقا داد که نگذاریم مشکلی برای امام(ره) پیش بیاید.

بعد از انقلاب که احمد آقا مشهور شده بودند و حالا به عنوان پسر و امین امام(ره)، در انظار همگان بودند، دوستی شما و ایشان چه حال و هوایی داشت؟

سال 59،‌ 60 بزرگان شاهین تهران از جمله آقای دکتر مسعود برومند از من خواستند که مسؤولیتی در اداره تیم شاهین داشته باشم. مسابقات دوره‌ای جریان داشت و تیم شاهین هم خیلی سنگین حرکت می‌کرد و توان قهرمان شدن نداشت. ما فکر ‌کردیم برای رسیدن به اوج قهرمانی که در شأن و شخصیت باشگاه شاهین باشد، یک سال کار لازم است. تیم ما در مسابقات دوره‌ای، ششم شد. تلفن زدم به آقای شیخ حسن صانعی و از ایشان خواستم اجازه بدهند که ما با تیممان خدمت امام (ره) بیاییم و با ایشان ملاقات کنیم. ایشان بدون هیچ مکث و درنگی پرسید:«تیمتان چندم است؟» گفتم:«تیم ما ششم شده.» گفت:«ششم فایده ندارد. باید بروید اول شوید.» و بدون رودربایستی ما را رد کرد.

مگر در این گونه موارد به حاج احمد آقا مراجعه نمی‌کردید؟

فرقی نمی‌کرد. با آقای صانعی هم رفاقت قدیمی داشتیم،‌ بعد هم من نمی‌خواستم پارتی بازی کنم. دلم می‌خواست این کار روی روال عادی و معمول پیش برود. من این مسأله را به هیچ کس نگفتم و پنهان کردم. واقعاً تا همین ساعت هم به کسی نگفته‌ام و بار ک‌‌الله به شما که گفتید در مصاحبه، بسیاری از خاطرات به یاد انسان می‌آیند، در حالی که در خاطره‌نویسی، این طور نیست. این مسأله را پنهان کردم و با کمک دوستان،آن چنان کار سنگین و با کیفیتی را با بچه‌ها انجام دادیم که در مسابقات حذفی 59،‌ 60 تیممان قهرمان جام حذفی شد. البته نوشتند که فلانی سرپرست و مربی تیم بود،اما حقیقتاً بچه‌هایمان چون بچه‌های بزرگ و رشید و قهرمانان ارزنده تیم ملی و باشگاه شاهین بودند، همراهی کردند و برنده شدیم. بعد،من ملاقات امام(ره) را به تیم شاهین منحصر نکردم. دوستان استقلالی، تیم ملی، پرسپولیس‌، همه را خبر کردم. هر کس همتی کرد، آن روز آمد. اغلب بچه‌ها خوشبختانه به دیدن حضرت امام(ره) آمدند.

فیلم آن هم هست. تلویزیون در ایام دهه فجر پخش کرد.

دلم می‌خواهد آن را داشته باشم. اگر یک کپی دست شما آمد، به من بدهید. وقتی از در منزلمان بیرون آمدم، یکمرتبه با خودم گفتم که لازم می‌شود حرفی بزنم و بهتر است بنویسم و همان‌جا در راهروی منزل نوشتم. چیزی که پخش می‌شود و صدای خودم هم هست، همان است که در راهرو نوشتم. ابهت امام(ره) و عشق و علاقه‌ای که به امام(ره) داشتم، این اجازه را به من نمی‌داد که بتوانم صحبت کنم، به همین دلیل برای این که تمرکز داشته باشم، نوشتم و وقتی به جماران رفتیم، کاغذ را دادم به احمدآقا که اگر صلاح می‌داند و مناسب است و اجازه می‌دهد، بخوانم.

از خاطره‌ رفتنتان به جماران در دوره جنگ بگویید.

آن روز که رفتم جماران، همه اعضای دفتر و مسؤولان کشور نشسته بودند. احمدآقا به خاطر آرتروز زانو، چهار زانو یا بدون صندلی نشستن برایش سخت بود. یک میز آهنی کوچک و یک صندلی گردان بود که پشت آن می‌نشست. من که وارد شدم، همه نزدیکان می‌دانستند که من و احمدآقا رفیق قدیمی هستیم. حاج احمد آقا در آن فشارهای سنگین و عجیب و نگرانی برای سلامتی امام(ره) و جنگ بار سنگینی را روی دوش خود احساس می‌کرد،با این همه،هر وقت من می‌رفتم،آن چند نفری که در اتاق بودند بیرون می‌رفتند که ما در خلوت، صحبت‌های خودمانی بکنیم و حاج احمد آقا روحیه‌ای و نشاطی پیدا کند. واقعاً هم همین‌طور هم بود و من اغلب به همین قصد می‌رفتم که حاج احمد آقا را از آن حال، بیرون بیاورم.
احمد آقا آن روز با صدای بلند گفت:«چند ساله انقلاب شده، تو نمیایی به من بگی که کجا گرفتاری داری که برایت حل کنم؟» البته عمامه‌اش را آورد جلو و این را با خنده گفت، طوری که همه متوجه و علاقه‌مند شدند ببینند من چه می‌خواهم بگویم. من هم خیلی راحت گفتم:«خب لابد کاری نداشتم. اگر مشکلی داشتم که می‌آمدم می‌گفتم. من مشکلی ندارم.»و واقعاً هم همین طور بود. الحمدالله رب العالمین یک جور بی‌نیازی در من بود. اگر می‌گویم من مدیون امام(ره) و این سید و این خانواده هستم، چیزهایی هستند که انسان فکرش را هم بکند، یادش نمی‌آید، فقط در حرف، یاد آدم می‌آید که این نعمت چگونه به من داده شده بود. من واقعاً چیزی نمی‌خواستم. آقایان هم خیلی با تعجب نگاهم کردند. شاید حاج احمد آقا از گفتن این حرف غرضی داشت. مرا خوب می‌شناخت و می‌دانست که به یمن رفاقت با او و عشق به امام(ره) در عالم بی‌نیازی هستم. شاید می‌خواست به این شکل،حرفش را به بقیه بزند. خیلی باهوش بود.

بعد از ارتحال امام(ره) تا ارتحال خودشان روابطتان چگونه بود؟
احمد آقا بعد از ارتحال امام(ره)، مسافرت زیاد می‌رفت و با مردم معمولی حشر و نشر داشت. دوست عزیز:
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

روزهایی بود که می‌رفتم و این عزیز دلم را می‌دیدم. چنان غرق در غم بود که دلم به درد می‌آمد، اما همین که مرا می‌دید آن‌چنان از ته دل خوشحال می‌شد،‌ آن چنان روی گشاده‌ای نشان می‌داد که انگار همه وجودش می‌خندید و شادی می‌کرد.

از اوقاتی که خیلی ناراحت بود و شما پیش ایشان می‌رفتید، چــه خاطره‌ای دارید؟ از چه چیزی ناراحت بود؟

یک روز عصر تلفن کرد به من و گفت:«خیلی دلم تنگ شده، می‌خواهم بیایم منزل تو. تو و بچه‌ها را ببینم.» ما آن موقع‌ها منزلمان پونک بود و کوچه‌ها پلاک درست و حسابی نداشتند و تاریک بودند. گفتم:«خیابان‌ها آسفالت نیست. تاریکند. اذیت می‌شوی.» نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:«تو می‌خواهی به من یاد بدهی که تو را چطور پیدا کنم؟ من نیم ساعت دیگر آنجا هستم.» من تا رفتم میوه‌ای چیزی تهیه کنم، دیدم رسید. امام جمارانی و سید حسین خمینی همراهش بودند. گفتیم و شنیدیم. من آن روزها ناراحتی‌هایی داشتم. این هم از الهاماتی بود که هر وقت من ناراحت بودم، او به سراغم می‌آمد و هر وقت او ناراحت بود من به طرفش کشیده می‌شدم. بارها این وضعیت پیش آمده بود. آن روز هم من از یک چیزهایی خیلی اذیت شده بودم. احمد آقا با اصرار از من جویا شد که ناراحتیم چیست. وقت نماز شد، نماز مغرب و عشا را خواند. موقع شام بود، گفت:«نمی‌توانم بمانم. باید بروم.»
من دیدم بعد از ماه‌ها آمده. دلم نمی‌آمد رضایت بدهم که برود. می‌خواستم بیشتر ببینمش و بیشتر با او حرف بزنم. می‌خواستم به بهانه شام و چیزهای دیگر نگهش دارم. گفت:«امام تنهاست. نمی‌توانم تنهایش بگذارم. باید بروم.» روزهایی بود که امام(ره) تحت مراقبت شدید بودند. وقتی گفت امام تنهاست و باید بروم از ایشان مراقبت کنم، من دیگر اصرار نکردم. ایشان با بچه‌های من رفیق بود. مثل برادر من بود. یادم است که گفت:«بروم اتاق‌های تو را ببینم. این ساختمانی را که درست کردی‌، ندیده‌ام.» در آشپزخانه نشست و گفت:«بگذار یک کمی با خانمت صحبت کنم.» مثل خواهر و برادر. بعدها خانمم می‌گفت:«از من پرسید شماها مشکلی ندارید؟ به کاظم که هر چه اصرار می‌کنم چیزی نمی‌گوید. شما بگو مشکلی ندارید؟» دائماً درصدد بود که مشکل همه را حل کند. مهر و عاطفه و محبتش جنبه عمومی داشت. هر جا می‌رفت، اثر خوبی از خودش باقی می‌گذاشت.

آخرین خاطره‌ای را که از ایشان دارید نقل کنید.

به بعضی از انسان‌ها الهامات قلبی می‌شود و آینده را شکلی نشان می‌دهند. در ابتدا حاج احمد ‌آقا این مسائل را جدی نمی‌گرفت ولی بعد علاقه‌مند شد. من درباره چند نفر قویاً فهمیدم که آنها را از دست می‌دهم. مرگ چند نفر را احساس کرده بودم. یکی خود حضرت امام(ره) بود که اتفاق افتاد.

چند وقت قبل از آن پیش‌بینی کرده بودید؟

شش ماه. من خبر نداشتم که امام(ره) مریضی سختی دارند. یکی از رفقای من یکی دو ماه قبل از رحلت امام(ره) به من گفت که دکتر مخصوص امام(ره) با من دوست است و چنین چیزی را گفته است. برای من از دست دادن امام(ره)، عادی نبود ولی قویاً می‌دانستم که این مصیبت پیش‌ می‌آید. در مورد حاج احمد آقا شاید حدود چهار ماه قبلش بود که این قضیه را فهمیدم و موقعی که برایش مشکل پیدا شد، بی‌قرار و بی‌تاب شدم. حال معمولی خودم را از دست دادم. یک شب قلم و کاغذ برداشتم و بی‌اختیار شروع کردم خاطراتی را از او نوشتن و فکر کردم اینها را پاکنویس می‌کنم و برایش می‌برم و این خاطرات که هم برای من و هم برای او شیرین هستند، ممکن است یک کمی از غم از دست دادن امام(ره) را در او کم کند. آن روزی که برای این کار به جماران رفتم، به من گفتند که ایشان روز قبل همراه با آقای هاشمی رفسنجانی برای افتتاح سد پانزده خرداد رفته‌. روزنامه همشهری عکسشان را انداخته بود. من بدون تلفن و خبر دادن و هماهنگی رفتم جماران. یک حال و شور خاصی داشتم. به دفتر آقای انصاری رفتم. چند لحظه‌ای نشسته بودم که حس کردم صدای حاج احمد آقا می‌آید. انتظار داشتم داخل بیاید، اما صدا قطع شد. من بدون این که چیزی بگویم دنبال صدا از پله‌ها بالا رفتم و به اتاق آقای شریعتی رفتم که مسائل شرعی را می‌گفت. خود حاج احمد آقا هم در آنجا بیشتر جواب تلفن‌ها را می‌داد.

البته به طور ناشناس.

بله. از بس عاشق این بود که کاری برای مردم انجام بدهد، یک لحظه‌ فارغ از حل مشکلات مردم نبود و وقتش را بیهوده نمی‌گذراند. آنجا می‌نشست و جواب مردم را می‌داد. رفتم و دیدم با لباس خانه روی تراس قدم می‌زند. تا مرا دید خندید و با انگشت خود دمپایی‌هایی را نشانم داد و گفت بیا. کفش‌هایم را درآوردم و دمپایی‌ها را پوشیدم و رفتم و مثل قدیم‌ها که از غم‌ها و غصه‌های روزگار فارغ بودیم، شروع کردیم با هم قدم زدن.
من عکسی را در جیبم گذاشته بودم و به خودم گفتم اگر او را ببینم، این عکس را به او نشان می‌دهم. یک عکس از وقتی بود که هر دوی ما در نجف، لباس روحانی داشتیم و برای ما کارت دانشجویی صادر کرده بودندکه قاچاقی این طرف و آن طرف نرویم. آن را با دو تا عکس دیگر نشانش دادم. همه را گذاشت توی جیبش و گفت:«دیگه این عکس‌ها را بهت نمی‌دم!» تا آمدم و خواهش کنم، آنها را پس داد. به قدری چهره‌اش نورانی شده بود، به قدری با معرفت شده بود که منقلب شدم. عکس‌ها را پس داد و گفت:«به شرطی که زود از روی آنها چاپ کنی و برایم بیاوری؟» گفتم:«یعنی کی؟» گفت:«یعنی همین فردا!» مثل این که برای رفتن شتاب داشت. مسأله عکس برایش مهم نبود. شاید این بهانه‌ای بود برای اینکه دوباره همدیگر را ببینیم. عکس‌ها را گرفتم و یکی دو روزی طول کشید تا چاپ کردم و رفتم جماران. یادم هست که خیلی ناراحت و ملتهب بودم. ساعت 8 صبح بود که رسیدم جماران و رفتم دفتر آقا رضا فدائی و دیدم وضعیت خیلی د‌گرگون است. آقا رضا به شدت آشفته بود. پرسیدم:«آقا رضا! برای احمد آقا اتفاقی افتاده؟ قلبشه؟» برایم واضح بود که احمدآقا از دنیا می‌رود. آقا رضا گفت:«چیزی نیست و ناراحت نباش.» گفتم:«کجاست؟» گفت:«بیمارستان.» گفتم:«من رفتم.» آمدم بالای سرش. دیدم خانمش و حسن آقا بالای سرش هستند و احمدآقا هم اصلاً بهوش نیست.
خاطره‌ای هم دارم از آن روزی که به دیدنش رفته بودم. روزنامه همشهری را نشانم داد و گفت:«این عکس را ببین. دیروز که رفتیم سد پانزده خرداد را افتتاح کنیم، آقای هاشمی می‌گفت شما افتتاح کن سد را، من گفتم من کاره‌ای نیستم. شما همه کارها را انجام داده‌ای. خیلی به من اصرار کرد. بالاخره مرا مجبور کردند و این عکس را هم از من گرفتند.» من بعداً که به خانه برگشتم، آن روزنامه را پیدا کردم و عکس را بریدم و لای قرآن گذاشتم یادگاری. با چه صمیمیت و گشاده‌رویی و خوشحالی‌ای از این سفر و افتتاح سد یاد می‌کرد. با خوشحالی که چنین گفت‌وگوی صمیمانه‌ای داشتند.

ظاهراً شما در ایام بستری شدن حاج احمد آقا، به سراغ یکی از عرفا رفته بودید؟

بله، مرحوم آمیرزا علی اکبر معلم دامغانی. من خدمت ایشان می‌رفتم و کسب فیض می‌کردم و به ایشان علاقه‌مند بودم و چون این سابقه را داشتم و می‌دانستم که مرد فوق‌العاده‌ای است و نظرش نظری الهی و وجودش،‌ وجودی الهی است و دعای مستجاب دارد، چند روز که از این ماجرا گذشت و همه تقریباً قطع امید کردند،در بیمارستان خدمت حسن آقا عرض کردم:«اگر اجازه می‌دهید من بروم آقای معلم را بیاورم.» ایشان بلافاصله موافقت کرد و خوشحال از اینکه چنین چیزی از ذهن من گذشته، ماشینش را در اختیار گذاشت و رفتیم دامغان. روحانی جوانی را هم با ما فرستاد که آنجا با آقای معلم صحبت و ایشان را راضی کند. حسن آقا نمی‌دانست که من و آقای معلم چقدر صمیمی هستیم. فکر می‌کرد باید یک نفر بیاید که بیان خوبی داشته باشد که آقای معلم راضی بشود، بیاید. شب بود که رسیدیم. آقای معلم کرسی داشتند. اسفند بود و دامغان هم زمستان سردی دارد. به ما تعارف کردند. این آقایان زیر کرسی نیامدند.
آقای معلم یک ابهت عجیبی داشت و به این راحتی‌ها نمی‌شد با او نشست و برخاست و گفت‌و‌گو کرد. رفتم بغل دستش زیر کرسی نشستم و شروع کردم به صحبت که حاج احمد آقا چنین وضعیتی دارد و خانواده و دوستان و مردم ناراحتند. اگر امکان دارد شما تشریف بیاورید. گفتند:«حالا که شب است، باشد فردا صبح.» همین قدر که ایشان موافقت کردند، برای این‌که مبادا رأیشان عوض شود، خداحافظی کردیم و شب رفتیم مقرسپاه خوابیدیم. فردا صبح زود رفتیم خدمت آقای معلم، ایشان را آماده کردیم. در ماشین من صندلی عقب بغل دست آقای معلم نشسته بودم، گفتم:«آقا! امکان دارد شما همین الان متوسل شوید و دعا کنید که حاج احمد آقا از این بستر بیماری بلند شود و سلامت خودش را به دست بیاورد؟» آقا به طنز گفت:«اگر ایشان دو تا عطسه بکند، حالش کاملاً خوب می‌شود.» عطسه را در حال عادی و معمولی می‌کنند. احمد آقا بیهوش بود. ایشان خواست با کنایه حالی من کند.
بعد دید باز اصرار می‌کنم، گفت:«من هر کاری را که باید انجام بدهم، انجام داده‌ام.» باقی را هم نگفت، می‌خواست بگوید که ایشان از دنیا رفته. دنبال چه هستید؟ آمدیم بیمارستان، ایشان لباس سبز مخصوص اتاق سی‌. سی. یو را تنش کرد و رفت داخل. دور تخت احمد آقا می‌گشت و تسبیح می‌انداخت و ذکر می‌گفت. دوست دیگری هم داشتم که اهل ذکر و عبادت و تقوا و از اولیای خدا بود. خدا رحمتش کند. از دنیا رفته. کلیدساز بود. او را هم بردم. حاج احمد آقا را دید و دعای مخصوصی را خواند. من پرسیدم:«جریان چه می‌شود؟» گفت:«خبرش را می‌شنوی؟»اصرار کردم که:«آقا! آن دعای مخصوصتان را بخوانید.» گفت:«من کارم را انجام داده‌ام و تو هم خبرش را می‌شنوی.»
چند ساعت بعد، در حالی که به اخبار تلویزیون گوش می‌دادم، خبر فوت حاج سید احمد آقا خمینی پخش شد. روحش شاد! خداوند به همسر و فرزندانش صبر و اجر عنایت فرماید.

به هر دیار که رفتم به هر چمن که رسیدم
به آب دیده نوشتم که یار جای تو خالی

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار