کد خبر: 210299
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۳:۴۴

برگرفته از یک ماجرای واقعی
قسمت اول

قطرات اشک روی صورت زن سرازیر شد هیچ وقت تا این اندازه خود را درمانده ندیده بود نمی‌دانست چه باید بکند.
«آنتونیو» 46 ساله، چهار سال پیش دچار حملات قلبی مداوم می‌شد. طی این مدت پزشکان آزمایش‌های گوناگونی را روی قلب مرد انجام دادند و از روش‌های درمانی زیادی استفاده کردند؛ داروهای مختلف، آنژیو و در آخر هم استفاده از یک باتری برای ادامه زندگی. اما هیچ یک از این روش‌ها جواب نداند و سرانجام پزشکان تنها راه زنده ماندنش را پیوند قلب اعلام کردند. «سوزان» همسر جوان «آنتونیو» به هر دری زد تا بتواند قلبی برای همسر بیمارش پیدا کند. روزها می‌گذشت و تنها یک روز دیگر به مهلتی که پزشکان تعیین کرده بودند مانده بود که...
«سوزان» خسته و درمانده روی کاناپه دراز کشیده بود که تلفن زنگ زد، پرستار «هتی» پشت خط بود:
-‌ بفرمایید؟
-‌ الو خانوم «سوزان» یه خبر خوب براتون دارم قلبی رو که برای پیوند به شوهرتون لازم داشتیم پیدا شد. سریع خودتونو به بیمارستان برسونید.
باورش نمی‌شد در دقیقه نود خواسته‌اش برآورده شده بود. بلافاصله به اتاق رفت و آماده شد سپس در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت به سمت پارکینگ رفت و سوار خودرواش شد. در تمام طول مسیر خانه تا بیمارستان فکرهای جورواجوری به مغزش می‌آمد:«نکنه دکتر اشتباه کرده باشه، نکنه اصلاً گروه خون اون مریض به آنتونیو نخوره» و هزار فکر دیگر که به مغز زن می‌آمد.
غرق در همین افکار بود که خود را جلوی بیمارستان دید. ماشینش را در گوشه‌ای پارک کرد و خودش را به بخش سی سیو رساند با دیدن دکتر جانسون جلو رفت و در حالی‌که نفس نفس می‌زد پرسید:
-‌ سلام دکتر، درست شنیدم یه قلب واسه آنتونیو پیدا کردید، مطمئنید گروه خونیش به شوهرم می‌خوره، مطمئنید...
-‌ صبر کنید خانوم آرام باشید شما اینقدر هیجان زده‌اید که نمی‌ذارید من حرف بزنم، بله درست بهتون گفتن دیشب یکی از بیماران تصادفیمون، دچار مرگ مغزی شد هیچ راه نجاتی براش نبود با خونوادش صحبت کردیم بالاخره راضی شدند اعضای بدنش را به بیمارن نیازمند اهدا کنند. جالب اینکه گروه خونی این مرد درست با گروه خونی همسرتون مطابقت داره و ما می‌تونیم عمل را شروع کنیم.
از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید بلافاصله برگه اتاق عمل را امضا کرد و «آنتونیو» به تیغ تیز جراحان سپرده می‌شد. دقایق به کندی می‌گذشت و «سوزان» دل نگران پشت در اتاق لحظه شماری می‌کرد تا همسرش را بیرون بیاورند سعی کرد به خودش مسلط باشد. به یاد روزهای آشنایی افتاد.....
***
دوازده سال پیش با «آنتونیو» آشنا شد. مرد جوان همسرش را در یک حادثه رانندگی از دست داده و با دختر یکساله‌اش تنها زندگی می‌کرد. مادر «سوزان» نیز سال گذشته بر اثر بیماری مرد و پدرش هم دچار افسردگی و در بیمارستان بستری شد. دختر جوان هم تصمیم گرفت سر کار برود. «سوزان» آن روزها پرستاری 27 ساله و زیبا بود که به تمام خواستگارانش جواب رد داده بود. دختر جوان به پیشنهاد یکی از آشنایان پرستاری فرزند «آنتونیو» را به عهده گرفت. «ماریانا» در همان هفته‌های اول بدجوری به «سوزان» وابسته شد. «آنتونیو» نیز دست کمی از دخترش نداشت و هر روز صبح بی‌تابانه منتظر آمدن پرستار جوان دخترش می‌ماند. شش ماه گذشت مرد جوان پس از مرگ همسرش نتوانسته بود به زن دیگری دل ببندد و تنها دخترش را به دست نامادری بسپرد اما انگار «سوزان» با همه زنان و دختران جوان فرق می‌کرد او تنها زنی بود که می‌توانست همانند یک مادر، دلسوزانه از« ماریانا» نگهداری کند بنابراین عصر یک روز پاییزی وقتی از سر کار به خانه برگشت از «سوزان» خواست به اتاقش برود. پرستار جوان «ماریانا» کوچولو را در اتاقش خواباند و به دفتر او رفت: با من کاری داشتید آقای «آنتونیو؟
مرد جوان که در حال خواندن یک روزنامه بود سرش را از روی میز بلند کرد و گفت: بشین «سوزان».
دختر جوان روی مبل روبه رو نشست و «آنتونیو» گفت: «سوزان» دیگه نمی‌خوام پرستار «ماریانا» باشی.
«سوزان» که به دختر کوچولو بدجوری وابسته شده بود با ناراحتی نگاهی به «آنتونیو» کرد و گفت: چرا مگه اتفاقی افتاده؟
او در حالی‌که صفحه روزنامه را ورق می‌زد گفت: نه اتفاقی نیفتاده من می‌خوام... می‌خوام تو مادر دخترم باشی.
سپس در حالی‌که به چشمان پر از اشک «سوزان» نگاهی می‌کرد ادامه داد: با من ازدواج می‌کنی؟
***
در مقابلش زنی را دید که همانند او بی‌تاب بود جلو و رفت و پرسید: خانوم شما هم مریض توی اتاق عمل دارید.
زن میانسال با چشمان پر از اشکش به او نگاه کرد و گفت: بله، پسرم توی اتاق عمله قراره امروز بهش کلیه پیوند بزنند.
«سوزان» به اتاق رو به رو نگاه کرد. همسرش و پسر این زن در دو اتاق و روبه روی هم چشم انتظار دریافت عضو یک بیمار بودند. در همین افکار بود که زن دوباره گفت: راستش این دفعه دومی که بهش کلیه پیوند می‌زنند.
«سوزان» نگاهش کرد و با تعجب پرسید: دفعه دوم، یعنی دوبار کلیه گرفته؟
زن که خودش را «آنا» معرفی کرد جواب داد: دفعه اول بدنش کلیه رو پس زد و دکترها مجبور شدند دوباره از روش دیالیز استفاده کنند تا اینکه امروز صبح باهام تماس گرفتند و گفتند یه کلیه برای پسرم پیدا شده که گروه خونیش o منفیه.
زن جوان نگاهش کرد و گفت: امیدوارم این دفعه عمل موفقیت آمیز باشه و بدن پسرتون کلیه رو قبول کنه.
درست در اتاق جراحی کناری، «پائالو» در حالی که چشمانش را با چسب بسته بودند خوابیده بود و دقایق پایانی زندگیش‌اش را می‌گذراند؛ قرار شد قلب او به «آنتونیو» و کلیه و کبدش به دو بیمار دیگر پیوند زده شود.
پس از نزدیک به دو ساعت پسر جوان از اتاق عمل بیرون آورده و به بخش مراقبت‌های ویژه فرستاده شد. زن با دیدن پزشک معالج جلو رفت:
-‌ چی شد آقای دکتر حال پسرم چطوره؟
-‌ عمل به خوبی انجام شد و به احتمال زیاد بدنش کلیه رو پس نزنه به هر حال ما تلاشمون رو کردیم باید منتظر ماند و نتیجه رو دید
با شنیدن حرف‌های دکتر، مادر میانسال نفس عمیقی کشید و کمی خیالش راحت شد سپس به طرف زن جوان رفت و پرسید: شوهر شما رو هنوز بیرون نیاوردن؟
«سوزان» که نگرانی در چشمانش موج می‌زد جواب داد: نه می‌ترسم زیر عمل دوام نیاره.
زن گفت: نگران نباش، دعا می‌کنم همسرتون به سلامت از زیر عمل بیرون بیاد.
در همین هنگام «ماریانا» که نوجوانی زیبا شده بود از در وارد شد:
-‌ سلام مامان، حال پدر چطوره؟ عملش هنوز تموم نشده؟
-‌ نه دخترم نمی‌دونم چرا اینقدر طول کشیده نگرانم.
-‌ نگران نباش مامان من مطمئنم پیوندش با موفقیت انجام می‌شه
-‌ آره دخترم، اما نمی‌دونم چرا دلم همینجوری شور می‌زنه.
یک ساعت بعد در اتاق جراحی باز شد و پزشک بیرون آمد...
ادامه در شماره بعدی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار