کد خبر: 210153
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۵:۲۳
گفت‌وگوی«جوان» با مهندس سید‌ابوالحسن کاشانی
23 اسفند ماه 1340 آفتاب حیات مردی غروب كرد كه بیش از هفت دهه از حیات خویش را وقف مبارزه با تجاوزات استعمارگران در ایران و عراق كرد. استعمار انگلیس از او شناختی دیرین داشت، چرا كه از دوران ثوره العشرین در عراق تا واپسین روزهای اسفند 40، او را در برابر خویش می‌دید و از این روی انتقام ضرباتی كه از او دریافت نموده بود را با امواج نیرو مرز تهمت و شایعه گرفت. اینك 48 سال از رحلت آیت‌الله سیدابوالقاسم حسینی كاشانی رهبر روحانی نهضت ملی می‌گذرد. در سالیان اخیر كاشانی پژوهی در میان تاریخ نگاران رونقی خاص یافته است و همین ضرورت دریافت آگاهی‌های لازم درباره او را از منابع مطمئن دوچندان می‌سازد. در گفت‌وشنودی كه از نظر می‌گذرانید، مهندس‌سید‌ابوالحسن كاشانی به بازگویی برخی خاطرات خود از منش سیاسی و اخلاقی پدر پرداخته است كه لطف ایشان را در پذیرش این گفت‌وگو سپاس می‌گوییمدر گفت‌وگو با جنابعالی بهتر است بحث را از این نقطه شروع كنیم كه ارجاع احتیاطات مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی، رهبر ثوره العشرین عراق به آیت‌‌الله كاشانی، آن هم در مقطع جوانی ایشان نشان می‌دهد كه مرحوم آیت‌‌الله كاشانی در همان دورانی كه در عراق و در آستانه جوانی بودند، در آستانه مرجعیت قرار داشتند. ایشان از این جایگاه رفیع صرفنظر كردند و وارد مبارزات سیاسی و پارلمانی شدند. تحلیل شما از این رویكرد چیست؟قبل از ورود به بحث و پاسخگویی به پرسش شما، باید عرض كنم كه سعی بنده در این گفت‌و‌گو، نقل وقایع و خاطراتی است كه تاكنون ناگفته مانده‌اند و من به عنوان مسن‌ترین فرزند زنده آیت‌‌الله كاشانی، بعد از گذشت بیش از نیم قرن، آنها را بیان می‌كنم و سعی دارم نكاتی را كه بلاواسطه از ایشان شنیده‌ام یا از مشهودات خودم هست نقل كنم كه دستمایه تحلیلگران و پژوهندگان تاریخ ملی شدن نفت قرار گیرد. در مورد سؤال شما باید عرض كنم كه این مورد خوشبختانه از مواردی است كه من بارها بلاواسطه درباره آن، نكات فراوانی را شنیده‌ام. ایشان می‌گفتند كه من از 14، 15 سالگی در‌اندیشه دفاع از حقوق مسلمانان دربرابر تجاوزاستعمارگران، به ویژه انگلیس بوده‌ام و در انقلاب 1920، بیشترین انگیزه مبارزه علیه انگلیس را در مرحوم آیت‌ العظمی حاج میرزا محمدتقی شیرازی معروف به میرزای شیرازی كوچك، برای رهبری این نهضت ایجاد كردم. ایشان داستان جالبی را نقل می‌كردند كه یك روز ظاهراً در منزل مرحوم میرزا و در محضر ایشان بودم. مرحوم آیت‌‌الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی كه در آن زمان از افاضل شاخص حوزه نجف بودند، ولی البته هنوز به مرجعیت نرسیده بودند، وارد شدند. ایشان به حضور و تصمیم مرحوم میرزا در این نهضت اشكال گرفتند و گفتند، « اگرمرجعیت وارد این مبارزه شود و موفق نشود، این شكست به پای مرجعیت و مذهب شیعه و در نگاهی كلی‌تر، اسلام گذاشته خواهد شد، بهتر است كه این مبارزه توسط متدینین و بدون حضور مراجع انجام شود تا به ساحت دین و مذهب لطمه‌ای وارد نشود. » مرحوم آقاجان [آیت‌‌الله كاشانی ] نقل كردند كه پس از شنیدن این حرف گفتم، « در حال حاضر این مملكت مسلمان و شیعه مورد هجوم اجانب قرار گرفته است و مردم هم پناهگاهی جز علما و مراجع ندارند. اگر مرجعیت برای حفظ كیان اسلام و تشیع، در این مرحله وارد میدان نشود، پس قرار است چه زمانی این كار را بكند؟الان بهترین فرصت برای دخالت علما و وظیفه آنهاست كه در مقابل هجوم استعمارگران انگلیس به كشور اسلامی و شیعی بایستند و در عین حال بهترین فرصت برای نشان دادن قدرت مرجعیت است. » آقا در ادامه نقل می‌كردند، مرحوم میرزا كه تا این زمان ساكت مانده بودند و به حرف‌های من گوش می‌دادند با جدیت و جزمیت آشكارمی گفتند، «حق با آقا میرزا ابوالقاسم است و ما باید در مقابل استعمارگران انگلیسی بایستیم. »نكته مهم دیگر این است كه هر چند علمای شیعی در طول تاریخ، در مقابل تجاوزگران حضور نسبتا نمایان و بارزی داشتند و نسبت به امور حكومتی و اجتماعی، بی تفاوت نبودند، اما در عین حال فرهنگ دخالت مداوم و گسترده مراجع تقلید در امور سیاسی، به‌اندازه امروز تثبیت نشده بود و بر اثر تبلیغات سنگین عوامل استعمار، به ویژه استعمار انگلیس، متدینین ناآگاه تصور می‌كردند كه اگر مرجعی، سیاسی است، آن فرد كاری خلاف مرجعیت و شأن و جایگاه اسلامی خود انجام داده است. من مكرراً از مرحوم پدرم شنیده بودم كه می‌گفتند من با آنكه در همان سنین جوانی می‌توانستم رساله ام را منتشر كنم و چنین زمینه‌ای هم برای من وجود داشت و درخواست‌هایی هم از من می‌شد، اما به دلیل برنامه‌های سیاسی و مبارزاتی كه برای آینده خود طراحی كرده بودم، از ورود به این عرصه چشم‌پوشی كردم، زیرا می‌دانستم كه اگر بخواهم در عین مرجعیت، به مبارزات سیاسی خود ادامه بدهم، مردم رساله‌های مرا در نهر آب خواهند‌انداخت. علاوه بر این می‌دیدم كه عناصر صالح برای تصدی مرجعیت، در حوزه‌ها زیادند و یا حداقل كم نیستند، اما كسانی كه با بینش عمیق سیاسی بتوانند مانع از تجاوز اجانب به حقوق مسلمین شوند،‌اندكند و من ترجیح دادم در حوزه سیاست و مبارزه با استعمار، فعالیت كنم. مقوله دیگری كه اشاره به آن بی مناسبت نیست، این است كه حضور گسترده آیت‌‌الله كاشانی به عنوان یك مجتهد شاخص و دارای پیشینه روشن و شناخته شده در حوزه نجف، موجب ارتقای بینش و انگیزه سیاسی علما و حتی برخی از مراجع بزرگ شد. به اعتقاد شما، مرحوم كاشانی تا چه حد در تصفیه و مشروعیت بخشیدن به برخی از پدیده‌های عرفی در دوران معاصر تاریخ سیاسی ما نقش داشته‌اند؟ به عبارت دیگر، ایشان تا چه حد در وجاهت دادن به پدیده‌های سیاسی یا علمی كه محصول پیشرفت درتمدن در عصر حاضر هستند، تأثیر داشتند؟سؤال بسیار مهمی است. باید عرض كنم بعد از جریان مشروطه كه فرجام آن منجر به سرخوردگی بسیاری از متدینین و مردم و حتی علمای بزرگ شد، مردم دیگر چندان انگیزه‌ای برای مشاركت سیاسی نداشتند. بدیهی است با پیدایش چنین روحیه‌ای در ساحت جامعه، مناسب ترین و بهترین زمینه برای پیدایش و تثبیت استعمار در آن جامعه فراهم می‌آید. مرحوم آیت‌‌الله كاشانی برای تفهیم ضرورت ورود و مشاركت مردم وعلما به عرصه مبارزه و عدم اتخاذ شیوه بی‌تفاوتی نسبت به امور در برابر متجاوزان، تلاش دامنه داری را آغاز كردند و پیوسته بر این نكته پافشاری كردند كه در صورت خالی شدن میدان از مردم و مبارزین، استعمار و عمال آنان، عرصه را برای تركتازی‌های خویش، آماده خواهند دید و از همین رو در مورد تشویق مردم به شركت در انتخابات و مشاركت سیاسی و اجتماعی آنان در امور، اهتمام بلیغ داشتند و من هنوز پس از گذشت سال‌ها، واقعاً شخصیتی را ندیده‌ام كه نسبت به این امر و رفع نقایص، چنین اهتمامی داشته باشد. در این زمینه چند خاطره را نقل می‌كنم. یادم هست كه یك روز مرحوم آیت‌‌الله آقا میر سید علی یثربی، برای دیدار آقا، به منزل ما در پامنار آمده بودند. می‌دانید كه آقای یثربی عالم بزرگی بودند و از نظر علمی دست كمی از مرحوم آیت‌‌الله بروجردی نداشتند و اگر ایشان بعد از آقای بروجردی زنده می‌ماندند، مرجعیت قطعا به ایشان می‌رسید، با این همه ایشان با همان ذهنیتی كه بسیاری از متدینین در مورد انتخابات و مشاركت مردم داشتند، با لهجه شیرین كاشی به مرحوم پدرم گفتند، «آقا! انتخابات چیست؟ مگر ما در زمان ائمه انتخابات داشتیم؟ مگر در زمان امیرالمومنین(ع) انتخابات بوده؟ این انتخابات چیست كه شما دائماً به مردم می‌گویید در آن شركت كنند؟» مرحوم آقا جواب دادند، « اگر شما نسبت به اداره امور مملكت اهتمام نورزید، كسانی بر سر كار می‌آیند و امور را در دست می‌گیرند كه مملكت را به طرف نیستی سوق می‌دهند و موجب استیلای بیگانگان بر مملكت می‌شوند، ضمن اینكه انتخابات، یكی از مصادیق بارز شوراست كه در قرآن نسبت به آن توصیه شده و امور جاریه مردم باید از این طریق اداره شود. » سپس پرسید: « آیا شما این نكته را قبول دارید كه دست كم همین سركوچه شما باید پاسبانی باشد كه از شما و خانواده‌تان حفاظت كند؟ حقوق او را چه كسی باید تعیین كند؟ باید نظامی مبتنی بر رأی و اتكا بر مردم بر سر كار باشد كه بتواند این گونه امور را سامان دهد یا نه؟ » مرحوم پدر، از این مباحث، فراوان داشتند و انصافاً در آن فضا، جا‌انداختن این مفاهیم، بسیار دشوار بود. پس از سپری شدن بیش از نیم قرن، كسی را ندیده‌ام كه مثل آقا، به امر انتخابات و پیگیری این مسأله كه افراد صالح به مجلس راه پیدا كنند و مصدر امور باشند، اهتمام داشته باشد. یادم هست كه در آستانه انتخابات دوره پانزدهم مجلس، مرحوم آقا از ماه‌ها قبل، تلاش دامنه داری را برای فرستادن عناصر صالح از حوزه‌های انتخابیه مختلف به مجلس آغاز كردند. ایشان برای تحقق این هدف، مسافرتی را به طرف مشهد شروع كردند و در شهرهایی كه در این مسیر بود، اتراق می‌كردیم و آقا برای مردم صحبت می‌كردند. عده‌ای از علما هم همراه ما بودند، از جمله آیت‌‌الله آقا شیخ محمود خلیلی، پدر پروفسور احمد خلیلی كه شوهر همشیره آقا بود، آیت‌‌الله سید شمس الدین ابهری، آیت‌‌الله شیخ‌محمد‌باقر كمره‌ای و آقا سید ابوالفضل برقعی. من هم حدود 16، 17 سال داشتم و همراه با كاروان آقا رفتیم. ما وارد هر شهری كه می‌شدیم، مردم تا پنج شش فرسخ بیرون از شهر به استقبال آقا می‌آمدند و گاو و گوسفند قربانی می‌كردند.همیشه هم به منزل متدینین و چهره‌های شاخص شهر، وارد می‌شدیم. همیشه برنامه آقا به این شكل بود كه واعظی حدود نیم ساعت، سه ربع صحبت می‌كرد و در انتهای صحبت او، مرحوم آقا حدود یك سوم آن زمان صحبت و فرد صالح آن شهر را به مردم معرفی می‌كردند و درباره انتخابات توضیحاتی می‌دادند و تأكید‌ می‌كردند كه انتخابات جزو وظایف شرعی مردم است و اگر مشاركت نكنند، اجانب، عناصر خودشان را وارد مجلس می‌كنند. استقبال های عظیم مردمی و تأثیر حرفهای آقا روی مردم، در همه شهرها، از جمله سمنان، شاهرود، دامغان و امثالهم تكرار شد تا زمانی كه به سبزوار رسیدیم. دوران نخست‌وزیری قوام بود. هنگامی كه از شاهرود بیرون آمدیم، ظاهراً راپورت به تهران رسیده بود كه چنین استقبال‌هایی از آیت‌‌الله كاشانی صورت می‌گیرند و برنامه از این قرار است و اگر ادامه پیدا كند، به ضرر حكومت تمام می‌شود. ما متوجه شدیم كه از شاهرود به بعد، مأموران سایه به سایه ما حركت می‌كنند. البته ما اعتنایی نكردیم و به راه خود ادامه دادیم. در سبزوار هم همان استقبال عظیم صورت گرفت و آقا هم سخنرانی كردند. آن شب منزل آقای محمدرضای مسلم بودیم و در حیاط استراحت می‌كردیم كه شنیدیم كسی به شدت در را می‌كوبد. متوجه شدیم كه عمال حكومت هستند و احتمالا برای دستگیری آقا آمده‌اند. اعتنا نكردیم و در را باز نكردیم. من یكمرتبه متوجه شدم كه روی پشت‌بام‌ها پر از سرباز است. سربازها از روی پشت بام‌ها وارد حیاط شدند و همه را دستگیر كردند. آقا وعده‌ای دیگر را سوار جیپ و باقی را سوار كامیون‌هایی كه به آنها«كامانكار» می‌گفتند، كردند و به طرف تهران برگرداندند و جالب اینجاست كه هنگام بازگشت، ما را از داخل شهرها نمی‌آوردند، چون قطعا مردم شهرهایی كه به آن شكل باشكوه از آقا استقبال كرده بودند، اجازه نمی‌دادند كه مأموران دولتی، آقا را به این شكل دستگیر كنند.ما را از پشت كوه‌ها و تپه‌ها و بیراهه‌ها به تهران آوردند. از وسط تهران كه رد می‌شدیم، هنگامی كه به پل چوبی رسیدیم، مرا از ماشین پیاده كردند و گفتند برو به خانه ات، اما آقا و دیگران را به دهی در اطراف قزوین، به نام بهجت آباد، بردند كه متعلق به یكی از دوستان قوام بود. آقا مدتی آنجا بودند و بعد با فشار دوستان و مریدان آقا، ایشان را به قزوین منتقل كردند. قوام بعدها كه اعتراضاتی علیه دستگیری آیت‌‌الله كاشانی صورت گرفت، در نامه‌ای كه كاملاً ظاهر سازی بود، به شاه نوشته بود كه آقا در واقع مدتی در بهجت آباد، مهمان قوام بوده‌اند! سؤال اینجاست كه واقعاً حتی در دوران حاضر، كدام مجتهد و عالمی به این شكل و كاملاً به شیوه‌ای كاربردی، به شهرهای مختلف می‌رود و برای فرستادن افراد صالح به مجلس، به این شكل به روشنگری می‌پردازد و تا این پایه اهتمام و احساس مسؤولیت دارد؟ گذشته از انتخابات، آقا نسبت به همه دستاوردهای علمی و تكنولوژیكی بشر هم این دقت را داشتند و بعضی از وقت‌ها كه با این مقوله‌ها برخوردهای شتابزده‌ای صورت می‌گرفت، آقا سعی می‌كردند وضعیت را اصلاح كنند.در سال‌های اخیر، به خصوص در دهه اخیر، در مورد صدور یا عدم صدور فتوای قتل رزم آرا توسط مرحوم آیت‌‌الله كاشانی، دو دستگی ایجاد شده است. دیدگاه شما در این باره چیست؟ آنچه كه من به طور قطعی می‌دانم این است كه ایشان برای قتل رزم آرا، فتوایی ندادند و حتی قبل از انجام این ترور هم با ایشان هماهنگی نشده بود، اما در عین حال، پس از وقوع، این عمل را صددر‌صد تأیید كردند، دلیلش هم روشن بود، چون اقدام بزرگی در جهت ملی شدن نفت بود و ایشان نهایت سعی خود را كردند كه مجلس، حكم آزادی خلیل طهماسبی را امضا كند. مرحوم خلیل، زیاد به منزل ما می‌آمد و پدرم به او علاقه داشتند. به یاد دارم در ایام محرم یا جلسات روضه‌ای كه درمنزل ما برگزار می‌شدند، آقا خلیل در زمینه برگزاری و تهیه تداركات بسیار كمك می‌كرد. پس از آزادی هم، از اولین جاهایی كه رفت، منزل ما بود. البته من آن روز منزل نبودم. ولی آقا بعدها برایم تعریف كردند كه وقتی خلیل آمد، او رانوازش كردم و دستم را روی سرش گذاشتم و برایش دعای حفظ خواندم. شاید عكس آن صحنه را داشته باشید. البته همین تأیید عمل مرحوم خلیل و ترور رزم آرا، به صورت دستاویزی درآمد كه رژیم از آن بهره‌برداری كرد، هر چند كه علاقه‌ای هم به رزم آرا نداشت و با از بین رفتن او، سود هم می‌برد. اینك مناسب است كه به خاطرات شما از برخی از فرازهای مهم نهضت نفت و پس از آن بپردازیم. در آغاز این بخش قدری برایمان از حادثه 30 تیر بگویید. در مورد 30 تیر صحبت‌های زیادی شده و واقعیت تأثیر و نقش مرحوم آیت‌‌الله كاشانی در این واقعه از سوی افراد گروه‌های مختلف، مورد تصریح و اذعان قرار گرفته است، یعنی در این عرصه، نیاز چندانی به اثبات واقعیت‌ها نیست، اما من در پاسخ به سؤال شما به این بسنده می‌كنم كه یك تشریفات كاملاً قانونی برای كنار رفتن مصدق و آمدن قوام، چیده شده بود. اگر رژیم می‌توانست از گردنه و معبر نخست‌وزیر شدن قوام، به سلامت عبور كند، به حداكثر موفقیت رسیده و تمامی دستاوردهای نهضت ملی نفت، یكسره به باد رفته بود. در این مقطع كه مصدق بدون آن حتی كوچك‌ترین اطلاعی به همپیمانان خود و مخصوصاً مرحوم آیت‌‌الله كاشانی بدهد كه مهم‌ترین عنصر برای به میدان آوردن مردم و حمایت‌ از او بود، به خانه رفته و میدان را خالی كرده بود، مرحوم آقا با نهایت شجاعت، مردم مستعد و خشمگین را بسیج كردند. قوام هم در همان یكی دو روز اول نخست‌وزیری خود می‌دانست كه خطرناك ترین و مهم ترین مخالف و دشمن او، مرحوم آیت‌‌الله كاشانی است و این نكته، از اعلامیه‌ای كه با آن الفاظ شداد و غلاظ منتشر كرد و البته خودش هم آن را ننوشته و بنابر قولی مورخ الدوله سپهر برایش نوشته بود، كاملاً مشخص است. او در آن اعلامیه اظهار كرده بود كه دیانت باید از سیاست جدا شود، اما همه در آن مصاحبه مطبوعاتی مشاهده كردند كه آیت‌‌الله كاشانی به صراحت گفتند كه اگر قوام تا 48 ساعت دیگر كنار نرود، من شخصاً كفن پوش و پیشاپیش مردم حركت خواهم كرد و قوام را ازاله خواهم كرد. و در نامه‌ای هم كه برای علاء نوشتند، گفتند به رغم تطمیع‌هایی كه شده‌ام كه اگر با نخست‌وزیری قوام مخالفت نكنی، انتخاب شش وزیر را به اختیار تو خواهیم گذاشت، اگر مصدق بر نگردد و قوام بماند، من حملات خودم را مستقیماً متوجه دربار خواهم كرد، اینك این پرسش مطرح است كه اگر اعتراضات مردمی به آن سطحی نمی‌رسید كه قوام استعفا دهد و رژیم، می‌توانست قوام را نگه دارد، مرحوم آیت‌‌الله كاشانی چه سرنوشتی پیدا می‌كردند. تفكر درباره این نكات بسیار حیاتی، به اعتقاد من تصویر روشنی از نقش آیت‌‌الله كاشانی در واقعه سی تیر، فراروی ما قرار می‌دهد.خاطره شخص شما در واقعه 30 تیر چیست؟ آن روز من چند بار حوالی مجلس رفتم و شاهد درگیری‌ها بودم. البته مقابل مجلس و سرچشمه، اوج درگیری‌ها بود و خیابان اكباتان را هم دیدم. بسیاری از رفتارهایی را كه در انقلاب سال 57 در جریان تظاهرات پیش می‌آمد، من آن روز آنجا دیدم، مثل دست‌هایی كه د ر خون شهدا شسته و روی دیوارها به عنوان علامت جنایت‌ رژیم نقش می‌شدند یا بر سر دست بلند كردن شهدای آن روز، یادم هست جوان 18- 17 ساله‌ای كه در آن صحنه‌ها جنب و جوش زیادی داشت، ناگهان تیر خورد. این صحنه بسیار روی من تأثیر گذاشت كه او بدون اینكه نفعی برایش متصور باشد و فقط روی احساس دینی و ملی به صحنه آمده و این طور فداكاری می‌كند. شما در روز 30 تیر، اخبار و جریانات بیرون را برای آیت‌‌الله کاشانی می‌بردید؟ آن روز ایشان در منزل آقای گرامی، داماد همشیره مان به سر می‌بردند و طبعا از افراد مختلفی خبرمی‌گرفتند و با کمال آرامش گوش می‌دادند. من هم اخبار را به ایشان می‌دادم. یکی از ویژگی‌های بارز مرحوم آیت‌‌الله کاشانی این بود که در بحران ها، آرامش خود را بسیار حفظ می‌کردند. این روحیه را من قبلاً هم در ایشان دیده بودم. در دوران رزم آرا، در مقابل مجلس درگیری روی داد و من با شور و هیجان زیادی به منزل برگشتم و دیدم ایشان دارند با دوستانشان صحبت می‌کنند. من جریان را نقل کردم. ایشان از من پرسیدند که چند نفر کشته و زخمی شده‌اند و وقتی جواب دادم با کمال خونسردی حرفشان را ادامه دادند. این اعتماد به نفس و تسلط برخود، در ایشان بسیار مشهود بود. زمانی که استعفای قوام اعلام شد و قوای دولتی شکست خوردند، طبیعتاً نیروهای نظامی در شهر نبودند و توسط مردم تار و مارشده بودند و خود مردم در سرچشمه و نقاط مهم شهر، تأمین امنیت را به عهده گرفته بودند. پذیرش ریاست مجلس شورای ملی توسط آیت‌‌الله کاشانی، پس از سال‌ها هنوز محل تحلیل‌ها و اظهار نظرهای گاه متناقضی است. طبیعتاً شما در جریان این پذیرش هستید. خاطراتی را در این زمینه بیان کنید. ابتدا باید بگویم واقعه 30 تیر شوک زیادی به مجلس وارد کرد، چون این همان مجلسی بود که چند روز پیش به نخست‌وزیری قوام رأی مثبت داده بود و طبیعتاً این سؤال پیش می‌آمد که اینها چه نمایندگانی هستند که رأیشان این گونه با اعتراض مردم مواجه شده است. دکتر سید حسن امامی، امام جمعه تهران و رئیس مجلس که گرایشاتی هم به دربار داشت، با توجه به شکست سختی که دربار خورده بود، دیگر نمی‌توانست در آن شرایط به کار ادامه بدهد و کارش را رها کرد و به خارج کشور رفت، بنابراین برای به دست گرفتن ریاست مجلس، بین دو نفر رقابت پیش آمد. این دو نفر دکتر شایگان و معظمی بودند که البته هیچکدام در میان نمایندگان مجلس، جایگاه و نفوذ لازم برای احراز این سمت را نداشتند. نمایندگان تهران جلسه‌ای را تشکیل دادند و خواستند راه حلی پیدا کنند که برای همه قابل پذیرش باشد و محل اختلاف نباشد. ما همراه آقا در ده نارون در لشکرک بودیم که چند نفر به نمایندگی از طرف نمایندگان تهران آمدند تا با آقا صحبت کنند. یادم هست که دکتر شایگان و چند نفر دیگر بودند. آنها گفتند: «در مجلس اختلاف پیش آمده و بیم آن می‌رود که دستاوردهای 30 تیر از دست برود و خون شهدای آن روز پایمال شود و تنها کسی که مورد اقبال همه اعضای مجلس هست و همه قبولش دارند، شما هستید.» مرحوم آقا در ابتدا از این سخن هیچ استقبالی نکردند، ولی آنها پافشاری می‌کردند: «اگر شما بپذیرید، کسی مخالفت نمی‌کند. »وقتی اصرار آنها زیاد شد، آقا به شیخ محمود حلبی فرمودند: « آشیخ! قرآنی را بردار و برای ما استخاره کن تا ببینیم تکلیف ما چیست؟ » ایشان قرآن را برداشت و سوره یوسف و آیه معروف: « انی رآیت‌ احد عشر کوکبا» آمد. آقای حلبی گفت: « اولا سوره یوسف، سوره مبارکی است. احد عشر هم که باقی نمایندگان تهران هستند» و برداشت با مزه‌ای از آیه کرد و گفت« به هر حال استخاره نتیجه اش این است که پذیرش این امر، مبارک و مثبت هست.» بر اساس اصرار و استخاره ایشان، آقا مسأله را پذیرفتند. این یک واقعیت تاریخی است که آیت‌‌الله کاشانی ریاست مجلس را فقط برای اینکه اتحاد نمایندگان بعداز قیام 30 تیر حفظ شود و پیامدهای این قیام از بین نرود، پذیرفتند. البته می‌دانید که ایشان هیچ وقت به عنوان رئیس در مجلس حضور پیدا نکردند، قبل و بعد از آن هم نمی‌رفتند. دو نفر نواب رئیس بودند که البته با اشاره مثبت ایشان انتخاب شده بودند. آقای رضوی نماینده کرمان بود وآقای ذوالفقاری که به نیابت ایشان مجلس را اداره می‌کردند و در فواصل زمانی معین می‌آمدند و به ایشان گزارش می‌دادند. در حالی که ایشان طبیعتاً به عنوان کسی که ملجأ و پناهگاه مردم بودند، مخارج زیادی داشتند، از بابت نمایندگی و ریاست مجلس، هیچ وقت حقوق نگرفتند. بعد از مدتی به ایشان اطلاع دادند که حقوق شما رویهم انباشت شده و مرحوم پدر دستور دادند پول به یکی از بیمارستان‌های تهران تحویل داده شود. درباره اختلافات آیت‌‌الله کاشانی ودکتر مصدق تا به حال مطالب گوناگونی گفته شده‌اند. شما در این مورد چه ناگفته‌هایی دارید؟ خوشبختانه امروز با انتشار اسناد و مدارکی از گفته‌ها و شواهد کسانی که به نوعی درا ین مسائل دخالت داشتند، ابعاد مسائل تا حدی روشن شده‌اند. در ابتدای بحث می‌خواهم همین لفظ اختلاف را بر این اساس که عده‌ای خواسته‌اند مسأله را به این شکل مطرح کنند که عده‌ای سعی داشته‌اند بین‌آندو، نقار و اختلافی ایجاد کنند، به شدت تکذیب کنم. واقعیت این بود که مرحوم کاشانی تا زمانی که دکتر مصدق بر صراط قانون و دوری از زیاده‌خواهی، مشی می‌کرد، از او حمایت‌ می‌کردند، ولی وقتی احساس کردند که دیگر بر این سیره و شیوه نیست، طبیعتاً حمایت‌شان را قطع کردند و این هم منطق کاملاً روشنی دارد. آنچه که به عنوان اختلاف از آن یاد می‌شود، ریشه‌های زیادی دارد، یعنی از روزهای بعد از سی تیر که دولت در مجازات عاملین کشتار سی‌تیر اهمال کرد و حتی به بعضی از آنها، پست و مقام داد، شروع شد، ولی اوج آن، مخالفت آیت‌‌الله کاشانی با دادن اختیارات شش ماهه و یکساله ازطرف مجلس به دولت بود. این به مفهوم نفی تفکیک قوا و مشروطیت در کشور و برخلاف اصول مسلم قانون اساسی بود و یک قانون شکنی مطلق و آشکار به شمار می‌رفت. من یادم هست در آن ایام که ایشان به شکلی کاملاً شفاف، به مخالفت با دادن اختیارات یکساله با مصدق برخاسته بود، وقتی درمیان مردم و جامعه حضور پیدا می‌کردم، می‌دیدم که علیه آیت‌‌الله کاشانی به شدت شایعه سازی و شانتاژ می‌شود. مصدق در همان ایام گفته بود که مخالفین این لایحه را لجن مال خواهد کرد. یک روز در دو طرف کرسی در منزل نشسته بودیم و من به ایشان گفتم، « آقا جان! من در میان مردم هستم و می‌بینم که چطور دارند علیه شما جو سازی و تبلیغات می‌کنند. به مصلحت شما نیست که با این لایحه مخالفت کنید. » ایشان در جواب من جمله‌ای را گفتند که هنوز آویزه گوش من است. ایشان گفتند: « بابا! آدم باید کاری کند که در آخر، پیش خدا و وجدان خودش روسفید باشد، ولو به هر قیمتی که تمام شود. من در طول این سال‌ها همواره دم از مراعات قانون وحقوق مردم زده ام. حال که به این شکل فاحش قانون تفکیک قوا و مشروطیت نقض می‌شود، اگر ساکت باشم، مردم و حتی نسل‌های آینده حق دارند مرا مورد مؤاخذه قرار دهند. . . » مرحوم پدر با آن که برای این مخالفت، هزینه سنگینی پرداختند و ترور شخصیت شدند، هرگز از این مخالفتشان پشیمان نشدند و حتی بر دفاع از تصمیم خود راسخ تر شدند. به اعتقاد من، مرحوم پدر کاملاً پیش بینی می‌کردند که با مخالفت با لایحه تفویض اختیارات به مصدق، کاملاً منزوی خواهند شد، ولی این مسأله، ذره‌ای برایشان اهمیت نداشت. روزی در سال‌های پایانی حیات پدر، همراه ایشان برای اقامه نماز به مسجد پامنار می‌رفتم. وقتی زیر بغلشان راگرفتم که بتوانند از پله‌های مسجد پایین بروند، گفتند: « باباجان! ریاست وانزوای این دنیا، هر دو توهم و سراب هستندو هیچ ارزشی ندارند. یک روز در همین مسجد و درهمین جا، جمعیت برای بوسیدن دست من چنان فشار می‌آورد که نزدیک بود دنده‌های من خرد شوند. امروز بر اثر تبلیغات سوء، حتی به ما سلام هم نمی‌کنند. هیچ کدامشان واقعی نیستند و ارزش اعتنا ندارند. » یادم هست آن زمانی که ترور شخصیت ایشان در سطح مطبوعات و جامعه به شدت اوج گرفته بود، بارها از ایشان شنیدم که می‌فرمودند، « من خاک کف کفش جدم امیر المومنین (ع) نمی‌شوم. او را هفتاد سال بالای منابر، لعن کردند، ما که دیگر جای خود داریم. »سؤالی که پیوسته مطرح است این نکته است که چگونه فردی را که آیت‌‌الله کاشانی به عنوان رجلی خادم و شریف توصیف می‌کرد، پس از مدت نه چندان زیادی، متهم به خیانت به نهضت نفت و زمینه ساز کودتا شد؟ آیا ایشان این همکار و هم پیمان سیاسی خود را نمی‌شناخت و بعد در جریان مبارزات، به ماهیت او پی برد؟ البته من حرف شما را تا حدودی تأیید می‌کنم. تنها کسی که از همکاران و همرزمان آیت‌‌الله کاشانی و دارای سابقه طولانی آشنایی با ایشاان نبود و بعدها در آستانه آغاز نهضت به ایشان معرفی شد، دکتر مصدق بود. البته این را هم باید گفت که آیت‌‌الله کاشانی، به جز مصدق، درباره هیچ یک از همگامان سیاسی خود تغییردیدگاه نداشتند و تا آخر عمر به خدوم و وطن دوست بودن آنها اعتقاد داشتند، البته در بعضی از مقاطع، نسبت به بعضی از رفتارهای آنها انتقاد داشتند، اما به هیچ وجه آنها را خائن قلمداد نمی‌کردند. مصدق در دوران فترتی که به سال‌های 26 و 27 ختم شد، دخالت جدی در سیاست نداشت و با اقامت در احمد آباد، خودش را بازنشسته سیاسی می‌دانست. بعدها افرادی نظیر حائری زاده، بقایی و دکتر مکی که جبهه ملی را تشکیل دادند، دکتر مصدق را به عنوان عنصر مناسب و مستعدی برای پیشبرد مبارزات به آیت‌‌الله کاشانی معرفی کردند و ایشان هم در راستای همان هدف، حمایت‌ گسترده وهمه جانبه‌ای را از او انجام دادند و تا سرحد امکان هم با او مدارا کردند. آیت‌‌الله کاشانی حقیقتا گاهی اوقات به دلیل برخی از رفتارها و موضعگیری‌های دکتر مصدق از سوی مردم، علی‌الخصوص متدینین، تحت فشار قرارمی گرفتند، ولی به خاطر همان هدف بزرگ، یعنی دفع استعمار انگلیس، از این حمایت‌، دست بر نداشتند. من یادم هست زمانی که عکس بوسیدن دست ثریا توسط مصدق در روزنامه‌ها چاپ شد، عده‌ای از بازاری‌های تهران به منزل ما آمدند و به ایشان اعتراض کردند: «آقا! شما دارید مارا دنبال چه کسی می‌فرستید؟ این آدم، متظاهربه فسق است. » آقا در جواب به این افراد می‌گفتند که این آدم با تمام معایبش، حالا با انگلیس درگیر است. باید صبر کنیم که مبارزه با استعمار به نتیجه برسد. از سوی دیگر مخالفان مصدق در مجلس بودند که به محض اینکه اعتراض می‌کردند، آقا با اعلام یک تظاهرات یا میتینگ، آنها را سرجای خودشان می‌نشاندند. ایشان از چند جبهه تحت فشار بودند و همه اینها را تحمل می‌کردند که مصدق بتواند کارنهضت را به پیش ببرد. جریان حمله طرفداران مصدق و توده‌ای‌ها به منزل شما و کشته شدن حداد زاده چه بود؟ وقتی مصدق تصمیم گرفت مجلس هفدهم رامنحل کند، با توجه به اینکه مطبوعات در آن زمان، صحبت‌های آیت‌‌الله کاشانی را سانسور می‌کردند، برای مطلع شدن مردم از حقایق و واقعیت‌ها، تصمیم گرفتند پس ازنماز مغرب و عشا، درمنزل خودشان جلساتی را برگزار کنند. در شب اول، در اواسط مجلس، عده‌ای درگیری و اغتشاش ایجاد کردند که دراثر آن چند نفری مجروح شدند، اما در شب سوم، این درگیری‌ها ابعاد گسترده تری پیدا کردند. در این مجلس آقای پروفسور خلیلی سخنرانی کوتاهی کردند و گفتند که ما نه قصدبلوا و نه قصد اهانت به کسی را داریم. هدف ما اظهار نظر است که بر اساس قانون آزاد است و ما انتقاداتی داریم که می‌خواهیم به شکل مسالمت آمیز مطرح کنیم. بعد ازایشان، مرحوم سید احمد صفایی، وکیل قزوین که در مجلس از همفکران آیت‌‌الله کاشانی بود، سخنرانی پرشوری کرد. در این لحظه عده‌ای با برنامه ریزی قبلی و از روی پشت بام، با چوب و سنگ و چماق و از کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف منزل به حاضران درمجلس حمله کردند و جلسه را به هم زدند. برخی از حضار در اتاقهای اطراف حیاط پناه گرفتند و بعضی‌ها هم در صدد دفاع بر آمدند، از جمله یکی از دوستداران آیت‌‌الله کاشانی به نام محمد حدادزاده که در بازار، آهن فروش بود، در مقام دفاع از حضار بر آمد که چاقو خورد و به ضرب چاقوی مهاجمان کشته شد. ظاهراً در اوایل مجروح شدن، زنده بود و آقای پروفسور خلیلی داشت ایشان را به بیمارستان می‌برد که در اواسط راه فوت کرد. نحوه مواجهه دولت با این رویداد هم بسیار جالب بود. به جای اینکه سردمداران و عاملان کاملاً شناخته شده این حمله، مورد شماتت قرار بگیرند، نزدیکان و منسوبین نزدیک آیت‌‌الله کاشانی را به عنوان عوامل اغتشاش دستگیر کردند و به زندان‌انداختند. بر اساس شواهد تاریخی، حزب توده در ایجاد جو ترور شخصیت آیت‌‌الله کاشانی، نقش بارزی را ایفا می‌کرد. در این زمینه خاطراتی را نقل کنید. من بارها از آقا این نکته را شنیدم که وقتی مصدق از حمایت‌ مردم، به‌خصوص متدینین که حامیان اصلی نهضت بودند، ناامید شد، دست این حزب را باز گذاشت و حال آنکه می‌دانست با این کار موجبات سقوط خود را فراهم می‌سازد. دردورانی که مرحوم آیت‌‌الله کاشانی، اعتراضات خود را نسبت به قانون شکنیهای مصدق علنی کرده بودند، نشریات حزب توده مثل به سوی آینده و چلنگر، هتاکیهای بسیار وقیحانه‌ای نسبت به ایشان می‌کردند. البته آنها این کار را با هماهنگی کامل بعضی از نشریات دولتی انجام می‌دادند. یادم هست در آن ایام نشریه «شورش» که زیر نظر کریمپور شیرازی منتشر می‌شد، عکسی را از آیت‌‌الله کاشانی چاپ کرده بود، در حالی که بر عمامه او پرچم انگلیس نقش بسته بود و شایعات بسیار زشتی را هم علیه ایشان در جامعه منتشر کردند. البته آقا خودشان به این مسائل ذره‌ای اهمیت نمی‌دادند و هیچ وقت هم در مقام اعتراض و پاسخگویی بر نیامدند. جالب اینجاست که بعدها، هنگامی که همین عناصر هتاک در معرض خطر قرارگرفتند، آقا کریمانه به آنها کمک کردند. دراین مورد خاطره جالبی به یادم آمد. بعد از ماجرای 28 مرداد، گروهی از افسران توده‌ای مورد تعقیب رژیم قرار گرفتند و بخش عمده‌ای از آنها دستگیر شدند. عده‌ای از آنها پس از گذراندن تشریفات قانونی، اعدام شدند و گروه دوم در آستانه اعدام قرار داشتند. خانواده‌های این گروه دوم به تکاپو افتادند و به منزل بعضی از علمای تهران رفتند. یکی از آقایان علما نه تنها برای آنها کاری انجام نداد که به فرمانداری تهران تلفن زد که بیایید و اینها را از خانه من بیرون کنید. بعد از این واقعه، اینها به خانه ما آمدند و دو روز در منزل ما متحصن شدند. در میان آنها پیرمرد و پیر زن و کودک هم به چشم می‌خورد. آقا با دیدن وضعیت رقت انگیز آنها، به یکی از اطرافیانشان گفتند: « فورا تلفن دربار و شاه را برایم بگیر. » به عنوان جمله معترضه باید عرض کنم که در آن مقطع آیت‌‌الله کاشانی شاید تنها شخصیتی بودند که هیچ وقت حاضر به ملاقات با شاه و حتی تماس تلفنی با او نشده بودند. من بارها شاهد بودم که حسین علاء وزیردربار وقت می‌آمد و به آقا گفت که: «اعلیحضرت مایل به ملاقات با شما هستند. » حتی می‌گفت: « اگر کسرشان شماست که او به ملاقاتتان بیاید ( چون شاه در آن دوران موقعیت ضعیفی داشت) می‌توانید محل ملاقات را در منزل یکی ازآشنایانتان قرار دهید. » مرحوم پدر هیچ وقت قبول نکردند. یک بار که از ایشان پرسیدم، چرا نمی‌پذیرید؟» گفتند: « انجام این کار ممکن است برای من خطراتی ایجاد کند. مخصوصا زمانی که لازم است ما با دربار برخورد قاطع و صریح داشته باشیم، ملاحظاتی مانع از این مسأله شود. » ایشان به رغم اینکه هرگز حاضر به ملاقات و صحبت با شاه نشدند، برای کمک به مردم بی پناهی که درحیاط منزل، متحصن شده بودند، از رویه همیشگی خود چشمپوشی کردند. وقتی تماس با دربار شاه برقرار شد، آقا به شخصی که گوشی رابرداشته بودگفتند: « بگویید سید ابوالقاسم کاشانی با شاه کار دارد. » به رغم اینکه کسانی که با دربار تماس می‌گرفتند، خیلی سخت می‌توانستند با شخص شاه صحبت کنند، هنوز یک دقیقه نگذشته بود که شاه پای تلفن آمد. مرحوم پدر گفتند: «تعدادی از بستگان خانواده‌های افسران توده‌ای که احتمال اعدام آنها وجود دارد، به منزل من پناهنده شده‌اند. قوت وغذای این افراد، اشک آنها شده است. به نظرمن برخورد با آنها ابدا به صلاح شما نیست. » شاه گفت: «آقا! شما می‌دانید اینها کمونیست بوده‌اند؟ » آقا جواب دادند: « ما در ایران کمونیست نداریم. اینها ناراضی هستند، نه کمونیست. بیهوده این اسم را روی خود گذاشته‌اند. » شاه گفت: « می‌دانید که اگر اینها موفق شده بودند، هیچ اثری از ما و شما باقی نمی‌ماند؟» آقا گفتند: « حالا که موفق نشده‌اند، عاقلانه نیست که شما با کشتن آنها، ناراضی تراشی کنید. اینها هر کدامشان عده زیادی فامیل و بستگان دارند. با کشته شدن اینها، تمام بستگانشان انگیزه مخالفت و عناد پیدا می‌کنند. » به هر حال با این منطق آیت‌‌الله کاشانی، شاه پذیرفت که آنها اعدام نشوند و مجازاتشان تعدیل شود. من شبهای جمعه آقا رابه حرم حضرت عبدالعظیم (ع) می‌بردم. بسیاری از این افراد توده‌ای که با وساطت آقا آزاد شده بودند، در آن شب‌های جمعه پیش می‌آمدند و دست آقا را می‌بوسیدند و می‌گفتند: « ما آزاد شده شما هستیم.» این نمونه‌ای است از برخورد ایشان با کسانی که در مقطعی، وقیحانه ترین شایعات را علیه ایشان منتشر کرده بودند. از روز 28 مرداد و برخورد و واکنش مرحوم آیت‌‌الله کاشانی خاطراتی را نقل کنید. آن روز من در میدان توپخانه بودم. تا حدود ساعت12 -5/11بخش قابل توجهی از حضار در میدان به نفع مصدق شعار می‌دادند. بعد از این ساعت، ناگهان جو تغییر کرد و عده‌ای از همان کسانی که یک ساعت قبل به نفع مصدق شعار می‌دادند، شروع کردند به «جاوید شاه» گفتن! شاید این یکی از خصوصیات مردم استبداد زده باشد که فکر و عقیده بخشی از آنها تابع قدرت مسلط و جا به جا شدنی آن است. البته آن روز وقتی شاهدان عینی می‌آمدند وآنچه را که دیده بودند برای آقا نقل می‌کردند، ایشان می‌گفتند: « در چنین شرایطی، رخ دادن چنین وقایعی، کاملاً طبیعی است. معلوم بود که بار کج به منزل نمی‌رسد. مصدق درطول یک سال گذشته، با عملکرد خود، انگیزه‌ای برای دفاع از خود باقی نگذاشته است. » البته در پی ترور شخصیتی که در مورد آیت‌‌الله کاشانی صورت گرفته بود، در آن مقطع، ایشان هم قدرت جلوگیری از رویدادهایی از این قبیل را نداشتند. از دستگیری و بازداشت مرحوم آیت‌‌الله کاشانی بعد از 28 مرداد و علت و کیفیت آن بگویید. این مسلم بود که دربار پس از 28 مرداد، و لو با فاصله‌ای، در مقابل ضربات خرد کننده‌ای که در طول سال‌های مبارزه، از آیت‌‌الله کاشانی دریافت کرده بود، از ایشان انتقامجویی کند و به شکل تدریجی هم در این مورد، زمینه سازی می‌کرد، مثل دستگیری فداییان اسلام و پیش کشیدن صدور فتوای رزم آرا توسط ایشان. به هر حال در دی ماه سال 34، ایشان را دستگیر کردند. ما تا 36 روز هیچ اطلاعی از ایشان نداشتیم و هر چه خانواده تلاش کرد که با ایشان ملاقاتی داشته باشد، میسر نشد، تا بعد از 36 روز که با اجازه ملاقات، موافقت شد. خانواده و بستگان تصور کردند که با ملاقات همه آنها موافقت شده است و بنابراین رأس ساعت ملاقات در برابر لشکر 2 زرهی واقع در چهار راه قصر حاضر شدند، ولی جز من و شوهر همشیره‌ام، آقای مصطفوی هیچ کسی را راه ندادند. ما را به طرف در اتاق کوچکی که ایشان در آن زندانی بودند، بردند. در کنار در، یک سرباز هم ایستاده بود. در را که باز کردم، دیدم ایشان که بسیار ضعیف و تکیده شده بودند، سر سجاده نماز نشسته‌اند. ما را که دیدند، تبسمی کردند و خواستند از جایشان بلند شوند که هر چه تلاش کردند نتوانستند. این مسأله بسیار برای ما تعجب آور بود، چون ایشان وقتی منزل بودند، خیلی تحرک داشتند. وقتی علت این ضعف را از ایشان پرسیدم، گفتند این سربازهایی که در برابر سلول من ایستاده‌اند، هر دو ساعت یک بار عوض می‌شوند. آنها برای اینکه مرا تحویل نفر بعدی بدهند، درسلول را که با صدای خشنی باز و بسته می‌شود، باز می‌کنند و می‌بندند. این صدای آزار دهنده، خواب شب و روز مرا گرفته ومرا به شدت کوفته کرده است. البته بعدها از ایشان شنیدم که آزموده در جریان بازجویی‌ها به آقا اهانت‌های زیادی کرده بود. آقا به او گفته بودند که اگر مصدق با ندانم‌کاری‌ها و اشتباهات خود، نهضت را به شکست نکشانده بود، امروز توجرأت نداشتی چنین برخوردی با من بکنی. شما قطعاً از ارتباط مرحوم آیت‌‌الله کاشانی با حضرت امام(ره) خاطرات جالبی دارید که شنیدن آنها در این بخش از گفت و گو مناسب است. بنده اولین بار نام حضرت امام (ره) را از زبان ابوی شنیدم. جریان هم از این قرار بود که در اسفند ماه سال 1339، یک روز آقا به من گفتند: «ابوالحسن! کاغذ و قلم بردار و این نامه‌ای را که می‌گویم برایم بنویس » در آن سال‌ها اغلب نامه‌های ابوی را من می‌نوشتم. نامه قریب به این مضمون بود: «حضرت آیت‌‌الله آقای روح الله خمینی! پس از سلام شنیده ام که حضرت آیت‌‌الله بروجردی کسالت دارند. متمنی است که ضمن عیادت از ایشان، از حالشان مطلعم فرمایید. سیدابوالقاسم کاشانی. » من پرسیدم: « چرا نامه‌تان را به ایشان می‌نویسید؟» آقا دقیقا این جواب را دادند:« من در قم کس دیگری را ندارم که به او این نامه را بنویسم. » آن روز فهمیدم که در بین علمای قم، مرحوم ابوی با امام بیشتر از همه احساس نزدیکی می‌کنند. اولین بار هم که من چهره امام را دیدم در سال 40 بود که ایشان برای عیادت ابوی به منزل آقای خلیلی، شوهر همشیره‌ام در پل چوبی آمدند. البته ایشان درموارد متعددی که آقا کسالت داشتند، برای عیادت تشریف می‌آوردند. اما خاطره جالبی را که می‌خواهم برایتان نقل ‌کنم، جریان ازدواج حضرت امام است که پدر همسر ایشان، مرحوم آیت‌‌الله ثقفی، خودشان برایم نقل کردند. آقای ثقفی در محله پامنار همسایه ما بودند و با آقا رابطه نزدیکی داشتند وما با آنها رفت و آمد خانوادگی داشتیم. درگذشته، معمولا سنت علمااین بود که وقتی دختری داشتند که در آستانه ازدواج بود، به یکدیگر اطلاع می‌دادند. مرحوم آقای ثقفی هم ظاهراً به مرحوم ابوی ما چنین چیزی گفته بودند. ایشان برای من نقل کردند که یک روز آیت‌‌الله کاشانی در معیت سیدی که همان حاج آقا روح الله بودند، برای شرکت در جلسه روضه، به منزل ما آمدند. آقای کاشانی، ایشان را به من معرفی کردند و گفتند: « ایشان موردمناسبی برای وصلت با شما هستند. » ما هم پس از مدت کوتاهی پذیرفتیم و خود آقای کاشانی هم در مراسم عروسی آقای خمینی شرکت داشتند. مورد دیگری که آقای ثقفی نقل می‌کردند این بود که ما تابستان ها، به همراه دامادمان، آقای خمینی، به ده شهرستانک واقع در لواسانات می‌رفتیم وآقای کاشانی را هم دعوت می‌کردیم. گاهی اوقات آقای کاشانی و آقای خمینی از صبح تا عصر با هم بحث فقهی می‌کردند. آقای ثقفی به من گفتند که آقای کاشانی پس از چند بار ازاین بحث‌ها به من گفت: « حاج آقا روح الله خیلی خوب درس خوانده و درمباحثه بسیار قوی است. » خاطره دیگر این است که بعد از جریانات خرداد 42، من و چند نفر از نزدیکانم، از جمله همین آقای دکتر محمود، به دیدن امام در منزلشان رفتیم. ایشان وقتی ما را دیدند و معرفی شدیم، فرمودند: « از افتخارات ما این است که دراین نهضت، راه مرحوم آیت‌‌الله کاشانی را ادامه می‌دهیم. »از روز‌های پایانی حیات آیت‌‌الله کاشانی چه خاطراتی دارید؟ ایشان در روزهای آخر، به خاطر کسالتشان در بیمارستان بازرگانان بستری بودند که مرخص شدند. باز وضع جسمیشان وخیم شد و ایشان را به بیمارستان طرفه بردیم. دربیمارستان طرفه ایشان واقعاً به مدد ساکشن و این روش‌ها نگه داشته شدند و همه می‌دانستند که ایشان، رفتنی هستند. علاقه مندان و عشاق ایشان، زیاد به آنجا می‌آمدند و اظهارعلاقه می‌کردند و احساسات جالبی از خودشان نشان می‌دادند. وقتی پزشکان قطع امید کردند، آقا را به منزل آوردیم. یکی دو روزی در منزل بودند تا از دنیا رفتند. پس از رحلت و انجام تغسیل در منزل، قرار شد پیکر ایشان از مسجد سپهسالار ( مطهری فعلی) تا میدان شاه (قیام) تشییع شود. ظاهراً با تمام تلاش‌هایی که برای ترور شخصیت مرحوم آیت‌‌الله کاشانی صورت گرفت، مردم تهرا ن در مراسم تشییع ایشان، حضور گسترده و کم سابقه‌ای داشتند. وقتی صبح برای تشییع به مسجد سپهسالار آمدیم، دیدیم جمعیت بیش از حد تصور و پیش بینی ماست. وقتی که جنازه تا میدان شاه تشییع شد، متوجه شدیم که با توجه به کثرت جمعیت، امکان گرفتن جنازه از مردم وجود ندارد و بنابراین قرار شد که تشییع حداکثر تا میدان شوش انجام و بعد به هر نحو ممکن، مراسم در آنجا ختم شود. وقتی به میدان شوش رسیدیم، مرحوم طیب و طرفدارانش آمدند و به برگزار کنندگان مراسم گفتند که اگر بنا دارید تشییع رادر اینجا تمام کنید، ما جلوی جمعیت می‌رویم و آنها را به طرف اتوبوس‌ها هدایت‌ می‌کنیم تا بقیه مراسم تا حضرت عبدالعظیم را با ماشین طی کنند.اینها وقتی رفتند جلوی جمعیت، تراکم جمعیت به حدی بود که نزدیک بود خود آنها زیر دست و پا له شوند. بعد هم نتوانستند جلوی جمعیت را بگیرند و مردم برسر زنان و پای پیاده، پیکر آیت‌‌الله کاشانی را تا حرم حضرت عبدالعظیم تشییع کردند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار