«آلین توماس» 19 ساله در ساوت ولز انگلیس زندگی میکرد، تنها فرزند خانواده بود و پدر و مادرش معلمان بازنشسته بودند. آن شب تا صبح چشم بر هم نگذاشت قرار بود فردا نتایج اعلام شود، خیلی دلشوره داشت. سر میز شام هر کس چیزی میگفت، همه خوشحال بودند چون میدانستند «آلین» حتماً مجاز به انتخاب رشته مورد علاقهاش خواهد شد. مادر، پدر و مادر بزرگ هر کدام پیشنهاد و جایزهای برایش داشتند:
- آلین با آقای مکس تماس گرفتم و قرار شده فردا پس از گرفتن نتیجه به نمایشگاهش بری و اون ماشین فوردی که بهت قول داده بودم بگیری.
- آلین جان من هم از پدر ومادرت اجازه گرفتم حتماً برای تعطیلات به ونیز بریم میگن یکی از شهرای قشنگ ایتالیاست بلیت اون هم تضمین شده است.
- دخترم من هم به تمام فامیل و دوستات زنگ زدم تا برای مهمانی یک شنبه آماده باشن قراره عموت هم از کالیفرنیا بیاد.
اینها همه صحبتهای آن شب خانواده بر سر میز شام بود. «آلین» شب بخیر گفت و به اتاقش رفت تا نیمههای شب چشم بر هم نگذاشت. نزدیکیهای صبح به خواب عمیقی رفت و تازه چشمش گرم شده بود که ناگهان با صدای زنگ ساعت پرید، عقربهها 7 صبح را نشان میدادند با سرعت آماده شد و پس از خوردن صبحانه به سمت مدرسه به راه افتاد:
«آلین میخوای من برسونمت» این جمله را پدر گفت.
جواب داد: نه خودم میرم.
نزدیک مدرسه رسید، کمی احساس نگرانی میکرد اما ته دلش مطمئن بود نمره حد نصاب را برای رشته مورد نظرش به دست آورده است، با این افکار وارد حیاط مدرسه شد و به سمت شیشهای که اسامی را زده بودند، رفت. هر کسی به دنبال اسم خود در رشته مورد نظرش بود، «آلین» هم به زور خود را به شیشه رساند و در ستون رشته مهندسی مکانیک دنبال اسمش گشت تمام حروف را پیدا کرد چشمش به کلمه «آلین» افتاد خواست از خوشحالی فریاد بکشد اما خوب که دقت کرد دید نه آن اسم «آلین جکسون» بود نه «آلین توماس» یکبار دیگر لیست را خواند اما اسمش در آنجا نبود. دختر جوان در رشته دلخواهش نمره نیاورده بود با ناراحتی به گوشهای رفت و به فکر فرورفت. «الان همه در خانه منتظرش هستند، مادر در حال آماده کردن وسایل برای مهمانی بود، عمو ریچارد داشت از کالیفرنیا میآمد و آقای مکس هم در نمایشگاه منتظرش بود تا ماشینی را که پدر به او قول داده بود از او تحویل بگیرد» تمام این افکار لحظهای دست از سرش بر نمیداشت.
«راگر» آن شب مهمان دخترش بود پس از یک هفته مرخصی قرار بود فردا سرکار برود دلش برای حل معماهای جنایی حسابی تنگ شده بود سرمیز شام بودند که ناگهان تلفن زنگ زد:
- الو کارآگاه میدونم در مرخصی هستید اما چند دقیقه پیش زنی با ما تماس گرفت و گفت جنازه دختر جوانی در خیابان رها شده است.
- میشه لطفاً آدرس رو بگی.
«راگر» شامش را نیمه کاره رها کرد و به نشانی مورد نظر در «بریجند» راه افتاد. در کنار خیابان چند خودروی پلیس، آمبولانس و شماری از افراد محلی به چشم میخورد. کارآگاه نگاهی به اطراف انداخت. وقتی از خودرواش پیاده شد سروان والتر را در مقابل خود دید:
- قربان مقتول دختری 17 ساله است که با ضربات چاقویی که به قلبش وارد شده جان باخته و حدوداً دو ساعت از زمان مرگش میگذرد.
- ببینم کسی اون رومیشناسه؟
- نه قربان اما بر اساس مشخصاتی که روی کارت شناسایی مقتول نوشته اسمش «کاترین مکگریس» و دانشآموز مدرسه «برنتیگ» است.
با مشخص شدن هویت مقتول تحقیقات برای دستگیری جانی آغاز شد. صبح روز بعد راگر به مدرسه «برنتیگ» رفت تا از همکلاسیها و مسؤولان مدرسه درباره کاترین سؤالاتی بپرسد:
«دختر بدی به نظر نمیرسید اما خیلی هم درسخوان نبود بیشتر ترمها میافتاد» این صحبتهای مدیر مدرسه درباره شاگردش بود.
همه دانش آموزان و دوستان دختر جوان نیز نظر مشابهی داشتند. کارآگاه سراغ یکی از آنها رفت و درباره کاترین سؤال کرد، سوزان که همکلاسی کاترین بود، گفت:
- دیروز اون و با آلین دیدم. «آلین» برای گرفتن نمرههاش به مدرسه اومده بود وقتی فهمید برای رشته مورد نظرش در دانشگاه حد نصاب نمره رو نیاورده حسابی حالش گرفته شد بعد من کاترین رو دیدم که اونو بیرون برد تا یه کم حالش جا بیاد.
- ببینم میشه اونو به من نشون بدی.
- «آلین» امروز مدرسه نیومده فکر کنم حالش خیلی بد بوده.
با شنیدن این جمله «راگر» به فکر فرو رفت سپس نشانی «آلین توماس» را از مدیر مدرسه گرفت و به سمت خانه آنها به راه افتاد. کارآگاه تا رسیدن به خانه همکلاسی «کاترین» هزاران سؤال را در ذهنش مرور کرد پس از دقایقی خود را جلوی خانه آلین یافت، در زد و خانم توماس در را باز کرد:
-کارآگاه «راگر» هستم از دایره جنایی.
- با کی کار دارید؟
- میخواستم چند تا سؤال از دخترتون درباره دوستش «کاترین» بپرسم، ایشون خونه هستند؟
- بله اما حالش اصلاً خوب نیست.
خانم توماس در حالی که کارآگاه را به داخل راهنمایی میکرد، گفت:
- از وقتی فهمید توی امتحان ورودی نمره لازم رو نیاورده رفته توی اتاق خودشو حبس کرده هیچکدوم فکر نمیکردیم اون توی رشته مورد نظرش نمره نیاره.
- میتونم به اتاقش برم.
- میشه بپرسم چه اتفاقی افتاده؟
- فقط میخوام چند تا سؤال درباره یکی از همکلاسیهاش بپرسم فکر میکنم دخترتون بتونه به ما کمک کنه. -بله بفرمایید.
راگر به اتاق آلین رفت و از «کاترین» سؤال کرد. دختر جوان با شنیدن اسم همکلاسیاش به هم ریخت به طوری که از نگاه تیزبین کارآگاه دور نماند.
-«کاترین مکگریس» رو میشناسید؟
- بله دوستم بود.
- بود؟ مگه الان نیست.
آلین کمی دستپاچه شد و گفت: خب آره اما دیروز بحثمون شد و با هم قهر کردیم.
- میدونی الان اون کجاست؟
با گفتن این جمله دختر جوان ناگهان زد زیر گریه و در حالی که هقهق امانش را بریده بود، گفت: اون مرده من «کاترین» رو کشتم.
«راگر» با شنیدن این جمله لحظهای به او خیره شد، فکرش را نمیکرد دخترک به این راحتی اعتراف کند. وقتی آلین کمی آرام شد لیوان آب کنار تخت را به دست او داد و پرسید: چرا علتش چی بود تا اونجا که من میدونستم شما دوستای صمیمی بودید.
«آلین» اشکهایش را پاک کرد در حالی که به نقطهای خیره شده بود، ادامه داد: تو این عصر یخی پیدا کردن یه دوست خوب کار سختیه، فکر میکردم کاترین بهترینه و با وجود اینکه از من کوچکتره اما خیلی بیشتر میفهمه.
دختر درسخونی نبود بیشتر وقتشو توی کافی شاپ میگذروند اما ظاهراً مهربون بود. اون روز وقتی فهمید حالم خوب نیست از من خواست بریم بیرون دور بزنیم. همراهش به یه کافه تریا رفتم «کاترین» به من مشروب داد و گفت حالتو خوب میکنه بهتره دیگه بهش فکر نکنی. گفت، اشکالی نداره دوباره سعی میکنی و قبول میشی. اون روز ما تو خوردن مشروب زیاده روی کردیم وقتی از کافه تریا بیرون اومدیم نزدیک غروب بود، توی راه کاترین یکی از دوستاش رو دید و از ما دعوت کرد باهاش به خونه همکلاسیش بریم. میدونستم که چند تا از پسرای بدنام اونجا بودند. من حال خوبی نداشتم اما کاترین اصرار داشت شب رو اونجا بریم. سر این موضوع با کتی بحثم شد و به جون هم افتادیم هی با مشت منو میزد و دوستش هم با اینکه تعادل نداشت به جونم افتاد نفهمیدم چی شد ناگهان چاقویی رو که تو کیفم بود در آوردم و تو قلب کتی فرو کردم. باور کنید نمیخواستم اونو بکشم من فقط از خودم دفاع کردم.
«راگر» و «آلین» از اتاق بیرون آمدند مادر نگاه پرسشگرانهای به دخترش کرد و او به همراه کارآگاه سالخورده به بازداشتگاه رفتند.
«راگر» طی سالهای خدمتش تاکنون نتوانسته بود به این آسانی از قاتل اعتراف بگیرد. «آلین» برای ادامه تحقیقات بیشتر و حکم نهایی به بازداشتگاه فرستاده شد و مادر پشت شیشه پنجره منتظر بازگشت دخترش ماند