
محمدعلی آقامیرزایی
محمد مهرآیین در سال 1318 در شهرستان محلات به دنیا آمد.
در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد که سرآغاز زندگی جدیدی برای او بود و موجب شد تا با دسترسی به کانونهای فعال مذهبی، سیاسی به فراخور حال و تواناییهایش با گروههای مختلف مبارزه سیاسی ارتباط بگیرد و فعالیتهایی را صورت دهد. وی به دلیل داشتن قدرت بدنی و مهارت در ورزشهای رزمی، خاصه جودو و کاراته، کلاسهای آمادگی دفاعی را برای تعدادی از گروهها مثل حزباللـه، مؤتلفه اسلامی و سازمان مجاهدین خلق برگزار کرد.
گروگانگیری شهرام پسر اشرف پهلوی از عملیاتهایی است که او در آن نقش اساسی داشته است. وی سه بار دستگیر و بازجویی شد و او را به شدت شکنجه کردند. مهرآیین تا سال 1356 در زندان به سر برد. او اسامی مختلفی ازجمله داوودآبادی، محمد جودو و محمد موتوی نیز داشت. او پس از انقلاب در عرصههای مختلف سیاسی، فرهنگی و ورزشی فعال بوده و مسؤولیتهای مختلفی داشته است، از جمله: مدیرکل خدمات عمومی مجلس، مدیریت کل پشتیبانی سپاه، مدیرکل تربیت بدنی بنیاد جانبازان و... او در پیروزی و درخشش تیمهای ورزشی معلولان و جانبازان نقش پررنگی داشته و اکنون در فدراسیون جانبازان با وجود بیماری و زخمهای زندان ساواک هنوز خدمت میکند.
با این جانباز زندانهای رژیم پهلوی و ساواک به مناسب سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی گفتوگویی کردهایم که میخوانید:
* خیلی خلاصه از اولین فعالیتهایتان در بازار بگویید؟
بعد از فوت پدرم دبستان انتصاریه در کوچه مروی را که محل درس خواندن دکتر چمران هم بود رها کردم و در مغازه یکی از دوستان او به کار میخ و قفل و کلاً یراق آلات مشغول شدم، درست همزمان با کودتای 28 مرداد سال 32. استادم مردی متدین و مذهبی بود که با شهید مطهری، شهید هاشمنژاد، شهید عراقی و دیگر بزرگان نهضت اسلامی ارتباط داشت و به همین دلیل من نیز به تأسیس از او به نهضت امام (ره) پیوند خوردم.
* اولینبار کی دستگیر شدید؟
سال 47 مجبور به ترک مغازه استادم شدم چرا که در فعالیتهای رزمی و ورزشی با گروههای انقلابی شناسایی شده بودم و ساواک دنبالم بود. سال 50 اولینبار دستگیر شدم و بعد از تحمل شکنجههای بسیار به دادگاه رفتم و سه سال زندان برایم تعیین کردند ولی نهایتاً بعد از یک سال و نیم آزاد شدم.
و بعد؟
درست دو ماه بعد دوباره مرا گرفتند. آنها میخواستند پس از آزادی رد من را گرفته و به دیگر اعضا برسند ولی من چنین فرصتی را به آنها ندادم. دفعه دوم، شش سال محکوم شدم و با محکومیت قبلی جمعاً 6 سال و دو ماه در زندان بودم. ابتدا به اوین رفتم و بعد غزلقلعه و پس از تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری به آنجا منتقل شدم.
*از زندان برایمان بگویید.
**مرا به اتاق بزرگ، خیس و نمناکی بردند که دیدم مرحوم عظیمی کتابفروش هم آنجا است. رئیس زندان قزلقلعه فردی به نام ساقی بود که رئیس زندان اوین هم بود.
این آقا فرد بسیار خوبی بود که به روحانیت احترام میگذاشت. بعد از پیروزی انقلاب در همان اوین دستگیر شد ولی آقای رفسنجانی و ربانی، ساقی را آزاد کردند.
ساقی خیلی به زندانیان کمک میکرد و به مبارزانی که مقاوم بودند خیلی احترام میگذاشت، ولی از افرادی که میآمدند و مبارزان دیگر را لو میدادند خیلی بدش میآمد و اذیتشان میکرد. حتی گاهی اوقات اجازه میداد تا زندانیان با منزلشان تماس بگیرند. البته اینکار را بدون اطلاع ساواک انجام میداد و همیشه هم با ساواک اختلاف داشت و میگفت: برای چه بچه محصلها را میگیرید و آنها را میاندازید کنار مبارزان سیاسی، در آینده این بچهها چریک میشوند نظرش درست بود. میگفت: خودتان با دست خودتان دشمن میسازید. ساقی اجازه میداد تا در ماه مبارک رمضان قرآن بخوانیم و خودش مذهبیها را از چپیها جدا میکرد تا ما بتوانیم در ماه مبارک در کنار دیگر برادرها باشیم.
*چه طور در زندان به یکدیگر اعتماد میکردید؟
**اگر فردی را از قبل از ورود به زندان میشناختیم به او اعتماد میکردیم البته اغلب یکی دو تا جاسوس ساواک در هر بندی قرار میدادند که در اتاق ما هم دو نفر جاسوس وجود داشت.
زندانیان خیلی با این دو نفر مدارا میکردند ضمن اینکه به آنها نمیفهماندیم که ما میدانیم شما جاسوس هستید، در اتاق ما آقایان ربانی، عظیمی، جعفری، چینیجانی، هاشمیرفسنجانی، مهندس سبحانی، توسلی و تعدادی از طلاب بودند.
*چهطور شد که تصمیم گرفتید در زندان جودو را به دیگر زندانیان آموزش دهید؟
**یک روز، اقای ربانی املشی به من گفت: محمد آقا به این طلبهها جودو یاد بده، گفتم: حاجآقا اینجا که نمیشود، لباس نداریم گفت: اشکال ندارد با همین لباسهای زندان یاد بده. خلاصه زمانی که این دو نفر جاسوس برای هواخوری به حیاط میرفتند تشکها را پهن میکردیم و چند نفر مراقب میگذاشتیم تا حواسشان به نگهبانهایی که از پشتبام داخل اتاق را نگاه میکنند باشد. خیلی سخت بود به صورت مخفیانه این کار را انجام میدادیم. به ساقی اطلاع دادیم اگر میشود در کف زمین سلول ما تختهای قرار دهند تا کف اتاق کمی از زمین فاصله بگیرد. چون کف اتاق ما بسیار نمناک و خیس بود و ساقی هم مقداری چوب برای ما فراهم کرد و من خودم کف اتاق را درست کردم و از آن به بعد بچههای خیلی راحتتر شده بودند. در مجموع اوقات ما در زندان به بطالت نمیگذشت. زندان قزل قلعه زندانی بود که ما در هنگام ملاقات با ملاقاتکنندهها خیلی نزدیک بودیم، بدون وجود میله، شیشه و یا هرچیز دیگری که مانعی بین زندانی و ملاقات کننده باشد. بعد از آنجا به زندان قصر منتقل شدم. در زندان قصر هنگام حمام رفتن با کمونیستها یکجا بودیم، در زمان هواخوری هم آنها را میدیدیم.
دستگاههای قضایی آن زمان به چه شکل بود؟
پس از آنکه وحید افراخته من را لو داد برای تعیین وکیل به دادگاه رفتیم. من خودم وکیل گرفتم. در آن زمان اگر کسی میتوانست برای خود وکیل بگیرد به آن وکیل، وکیل تعیینی و اگر نمیتوانست، به وکیلی که دادگاه برای فرد انتخاب میکرد وکیل تسخیری میگفتند.
زمانی که ما به دادگاه رفتیم متوجه شدم وکیل بنده اصلاً پرونده را نخوانده بود. من اصلاً با این وکیل آشنایی نداشتم، ولی برای رسیدگی به پرونده از من پول گرفته بود. در دادگاه وکیل من گفت: موکل من اصلاً فعالیتی نداشته فقط یک مسلسل داشته که از آن هم استفادهای نکرده است که در این لحظه انگار دادستان دلش به حال من سوخته بود، گفت: من از ریاست دادگاه اجازه میخواهم و رو به وکیل من کرد و ادامه داد: مثل اینکه وکیل مدافع پرونده مهرآیین را با پرونده دیگری اشتباه گرفته است در پرونده این فرد اصلاً سلاح گرم نیست. وکیل بنده تازه فهمیده بود که اشتباه کرده است و دادستان که مدعیالعموم بود به فریاد بنده رسید! بعد از آن به مدت دو ماه آزاد شدم در این دو ماه آزادیام فقط کار میکردم و فعالیت خاصی نداشتم. بعد از دو ماه دوباره آمدند و در مغازه من را دستگیر کردند و من را به زندان اوین بردند. علت دستگیری آن بود که یکسری از مسائل لو رفته بود از آنجایی که آقا سید نبوی به فردی پول میداد تا او مستقیماً پول را به دست من برساند، این فرد پول را به یک نفر واسطه میداد که بعدها متوجه شدیم این نفر دوم را بیعلت دستگیر کردهاند و او من را لو داده بود.
*لطفاً کمی از شکنجههای زندان برای ما بگویید.
**مؤثرترین شکنجهها زدن کابل به کف پا بود که وقتی آن را به کف پا میزدند تا مغز استخوان انسان درد میگرفت. بعد از آن آپولو آمد که زندانی هنگام شکنجه هرقدر فریاد میزد صدای خودش از طریق این کلاهک فلزی دستگاه که روی سر قرار میگرفت در گوش خودش میپیچید و بسیار دردناک و وحشتناک بود. شکنجه دیگر شوک الکتریکی بود که انبرکهایی داشت که زیر ناخن میکردند و خیلی هم درد داشت. یا برای مدت نیمساعت از یک دست فرد را آویزان میکردند که وقتی دستبند را بعد از نیمساعت باز میکردند محکم به زمین میخوردیم چون دیگر نمیتوانستیم خود را کنترل کنیم. یکی از دوستان من را به نام مهدی غیوران زیر کولر مینشاندند که چک چک آب از آن میآمد این شکنجه قدیم چینیها بود آدم تا ده قطره اول را نمیفهمید ولی بعد مثل پتک به سر کوبیده میشد که خیلی دردناک بود. بیخوابی های زیاد هم خود یک نوع شکنجه محسوب میشد، سلول ما بغل دستشویی بود که در ردیف سلول آقای هاشمی رفسنجانی قرار داشت و آب دستشویی میآمد توی سلول، شبها هم ساواکیها مست میکردند و میآمدند و ایشان را اذیت میکردند.
البته من خودم هم اینها را تجربه نکردم فقط یک دفعه من را به پشت خواباندند و کتفهایم را بالا کشیدند البته خداوند در آن لحظه به من یک نیروی فوقالعادهای داده بود که هرچه میزدند تأثیر زیادی نداشت ولی وقتی یکی از شکنجهگران پای خودش را روی کمرم گذاشت و با قدرت سینه و کتفهای من را به بالا کشید کمر من شکست و زمانی که بدنم را ول کرد صورتم محکم به موازییک خورد و بینیام شکست.
بازجوهای ساواک علمی بازجویی میکردند ولی بازجوهای شهربانی هر طوری که میتوانستند افراد را شکنجه میدادند و انگار اصلاً برایشان مهم نبود که فرد زنده بماند تا بتوانند از او اعتراف بگیرند. به عنوان مثال یک بار شهربانی یکی از مبارزان به نام آقای ولیزادگان را زمان شکنجه آنقدر با اتو به پشتش کشیده بود که اتو به نخاش رسیده بود. ولی در ساواک این طور نبود افراد را میزدند بعد از مدتی رها میکردند و دوباره شکنجه را شروع میکردند یعنی یک تنفسی برای زندانی میگذاشتند.
*در زندانهای عمومی اوقات خود را چگونه میگذراندید؟
**زندانهای عمومی خوب بود زندانی آزادی داشت. اغلب ورزش میکردیم به هوا خوری میرفتیم. کتاب میخواندیم بچهها خمیر نان را رنگآمیزی کرده و شطرنج درست کرده بودند. دکتر شیبانی یکی از زندانیان به ما زبان انگلیسی یاد میداد، از علمای روحانی استفاده میکردیم و گاهی اوقات زندانبانها هم به بچهها کمکهایی میکردند.
به هر جهت ما در کشور خودمان زندانی بودیم ولی آزادگان ما در کشورهای بعثی و بیگانه زندانی بودند و خیلی مشکلات داشتند. وقتی من با یکی از اقوام خودمان که به مدت 10 سال در عراق زندانی بود صحبت میکنم میبینم که انگار ما در هتل بهسر میبردیم.
* در چه زمانی فهمیدید مبارزانی که با شما همراه بودند به جمع مارکسیستها پیوستهاند؟
** وقتی وحید افراخته من را لو داد درست زمانی بود که کارتر به ایران آمده بود تا بهزندانها سرکشی کند. من در زندان بودم که زمزمههایی شنیدم. وقتی پرسیدم چه شده، گفتند این خبیثها مارکسیست شدهاند و آنها را به زندان آورده بودند و معلوم شد وحید افراخته کلی با ساواک همکاری کرده بود که ابتدا یک روز من را با کابل حسابی زدند و به من گفتند تو از کجا فهمیدی که موتورسوارها دنبال تو هستند؟ گفتم نه آقا چه کسی چنین حرفی زده؟ و بعد رفتند وحید افراخته را آوردند. افراخته گفت: تو خودت میگفتی از آنتن بیسیمهایشان که زیر باکشان است متوجه میشوم ساواکی هستند. دوباره پرسیدند: چطور افراد ما را در کوچههای میدان خراسان و بیمارستان سوم شعبان قال میگذاشتی؟ که من آنجا متوجه شدم افراخته همه چیز را لو داده است. حتی شهادت شهید واقفی هم کار افراخته بود که پشت بیمارستان سوم شعبان یک گلوله در سرش خالی کرده و شکمش را شکافته و آتش زده بودند. بعدها زمانی که یکی از دوستانش را تلویزیون نشان داد، گفت این کار وحید افراخته بوده است.
* آقای مهر آیین، ساواکیها با وحید افراخته چه کردند؟
** زمانی که آنها میخواستند وحیدافراخته را اعدام کنند گفتند وصیتنامهات را بنویس. گفته بود من کلی اطلاعات دادم ولی ساواک گفته بود که دیگر اطلاعات تو به درد ما نمیخورد. در مجموع دستگیریاش تا به زمان اعدام یک سال طول کشید. آسیبهای اصلی که ساواک به من وارد کرد به خاطر اطلاعاتی بود که افراخته در مورد من به آنها داده بود، ولی با وجود همکاری بسیاری چون در قتل دو مستشار آمریکایی دست داشت در نهایت اعدام شد.
* خاطره خاصی از بازجوییها دارید؟
** سال 53 بود همراه چند نفر از زندانیان در اتاق بازجویی نشسته بودیم و روپوشی روی سرمان بود تا اطرافیانمان را نبینیم. من داشتم در رابطه با اعترافاتی که یک نفر در مورد من کرده بود توضیح میدادم که دفعتاً یک نفر روپوش روی سر من را کشید و به من فحش داد و انگار مرا میشناسد شروع به تهدید کرد و توی گوشم زد. یک مدت همین طور مانده بودم که یک دفعه عصبانی شدم و با تمام قدرت به سینهاش زدم. او عقب عقب رفت روی دو تا از زندانیان دیگر که آنجا بودند افتاد. بازجوها سر من ریختند و تا میتوانستند من را زدند و در آخر بدن زخمیام را داخل پتو گذاشتند و داخل سلول بردند. از آن به بعد بازجویی که من به سینهاش زده بودم همراه دو نفر سرباز میآمد و میگفت این را بزنید. آنها هم من را حسابی کتک میزدند. مشتی که من به او زده بودم حسابی کاری بود، چون تخت سینهاش ورم کرده بود تا اینکه دو هفته بعد آمدند و من را برای بازجویی بردند. از بازجو پرسیدم این کیه که از آن روز که به من فحش داد هر روز با دو تا سرباز میآید و من را میزند مگر شما مسؤول بازجویی من نیستید؟ این آقا چهکاره است؟ به بازجویم برخورد. فوری گوشی تلفن را برداشت و ماجرا را به فردی که پشت خط تلفن بود توضیح داد و آن فرد به بازجو گفت غلط می کند نباید چنین کاری انجام دهد. این شد که دیگر از آن روز به بعد نیامد و از شرش راحت شدم.
* یکسری از وقایعی که در زندان بر شما تأثیرگذار بود و امروز میتواند برای جوانان ما جذاب باشد را بگویید.
** بارها به دوستانم گفتهام اگر میخواهید معنای انفرادی را بفهمید خودتان را در اتاق منزلتان برای مدتی زندانی کنید. من زمانی که انفرادی بودم برای اینکه طاقت بیاورم و دیوانه نشوم به محفوظات خودم اتکا میکردم. به عنوان مثال سورههای کوچکی از قرآن، فرازهایی از دعای کمیل را با خود تکرار میکردم. نمازهای قضایم را میخواندم ولی زندان عمومی حقیقتاً یک موهبت الهی بود. دوستان خوبی در آنجا پیدا کردم. یکی از این دوستان خوب و نزدیک من آقای صحراکار بود که فرد ساده و متدینی بود که پول میآورد و به من میداد تا من به شهید مطهری بدهم. یک روز ما را گرفتند، خلاصه وقتی ما را برای شکنجه به اتاق حسینی (شکنجهگر) بردند ابتدا با کابل ما را حسابی زدند و گفتند امروز باید تکلیف این پولها که نبوی به شما داده معلوم شود.
با خود گفتم خدایا اگر حقیقت را بگویم یک تشکیلات زیر سؤال میرود آنها هم همین طور شلاق را میدادند به دست خودمان که به دوستانمان بزنیم تا روحیههایمان را تضعیف کنند. دیدند فایدهای ندارد در آخر خسته شدند. یک دفعه یک چیزی به ذهن من رسید. صحراکار تازه ازدواج کرده بود. رو کردم به صحراکار و با حالت عصبانیت گفتم: مرتیکه پولها را گرفتی رفتی عروسی کردی حالا ما باید کتکش را بخوریم. در واقع به او فهماندم که چه باید بگوید. او هم گفت: بله من پولها را خرج عروسیام کردهام. در نهایت آن روز از شکنجهکردن ما دست برداشتند و ما هم به زندان عمومی آمدیم و خدا را شکر کردم که این فکر به ذهن من خطور کرد. چون در غیر این صورت باید خیلی از افراد را لو میدادم.
با شهید بهشتی چطور آشنا شدید؟
قبل از سال 49 و یا 50 بود که من شهید بهشتی را در مسجد قبا دیدم. باغی درکرج وجود داشت که خانوادههای افراد مبارز هر 15 روز یکبار به آنجا میرفتند. شهید رجایی و شهید بهشتی هم به آنجا میآمدند و من با شهید رجایی آشنا شدم.
در زندان اوین هم که بودیم اتاق اول شهید رجایی، اتاق دوم موسوی گرمارودی، اتاق سوم هم من به همراه دکتر شیبانی، پرویز یعقوبی و مسعود رجوی و چند تا قاچاقچی اسلحه، اتاق چهارم تعدادی مارکسیست و اتاق پنجم اتاق تلویزیون بود. در زندان اوین نمیشد کاری انجام داد خیلی سخت میگرفتند، ملاقات نمیدادند. در کل تمام سعیمان این بود که روحیهمان را حفظ کنیم. افرادی مثل افراخته زیاد بودند که در بیرون زیاد مبارزه میکردند ولی در زمانی که دستگیر و شکنجه میشدند همه اطلاعات را میگفتند.
آیا تا به حال در خصوص اعتقادات خود دچار شک و تردید شده بودید؟
در زندان قصر که بودیم شبها یکی از زندانیان پیش من میخوابید و از من میپرسید محمد تو چطور تحمل میکنی؟ گفتم این جور حرف نزن مثلاً بچه مسلمانی. به او اخطار دادم اگر یک دفعه دیگر با این چپیها صحبت کنی خودت میدانی. البته در آخر یک سری اطلاعات به ساواک داد و آزاد شد و عدهای دیگر هم محکم و استوار شکنجهها را تحمل میکردند. انسان وقتی به اعتقاد خود پایبند باشد هیچ وقت دچار شک و تردید نمیشود و همه مصائب را تحمل میکند.
در یک سال آزادی که تا پیروزی انقلاب اسلامی داشتید اتفاق خاصی افتاد؟
در این یک سال به همراه دیگر دوستان در زندان با منافقین درگیر بودیم. آنها به آیتالله طالقانی و شهید لاجوردی و شهید عراقی ناسزا میگفتند. ولی زمانی که اینها از زندان آزاد شدند طالقانی به پدر طالقانی تبدیل شد و در زندان آنها همچنین با مارکسیستها یکی شده بودند و زندانیان مسلمان را اذیت میکردند. وقتی بچه مسلمانها میرفتند و وضو میگرفتند یکی از مارکسیستها میآمد و آب میپاشید. بچهها دوباره بر میگشتند تجدید وضو میکردند.
قرار شده بود غذا را ما خودمان برای بچهها داخل ظرفهایشان بریزیم. بعد از آن همبندها را از منافقان و مارکسیستها و ... جدا کردند.
بعد از آزادی به چه کاری مشغول شدید؟
بعد از آزادی در جهت کمک به خانواده اعتصابیون قرار گرفتم. محل ستاد ما منزل مرحوم طالقانی بود. از من خواسته شد تا برای کمک به شهید لاجوردی به زندان اوین بروم. بعد از زندان در دادستانی مشغول شدم. در مجموع من سالهای 58 و 59 و 60 زندان اوین بودم ضمن اینکه ریاست سه فدراسیون جودو، کاراته و تکواندو را بر عهده داشتم. آقای داوودی به من گفته بود شما فعلاً ریاست این سه فدراسیون را بر عهده داشته باشید و بعدها جدا شدیم و یکی از دوستان دیگر آمدند مسؤولیت فدراسیون را بر عهده گرفتند و من بعد از دادستانی سال 61 با آقای هاشمی رفسنجانی که رئیس مجلس شورای اسلامی بود به مجلس رفتم و مدیریت کل امور عمرانی خدمات رسانی به نمایندگان و کارکنان را بر عهده گرفتم و سپس زمانی که آقای محمد رفیقدوست وزیر سپاه شدند و به مجلس آمدند من از آقای رفسنجانی خواستم که در جهت مدیر کلی پشتیبانی سپاه در امور جنگ مشغول به خدمت شوم که تا زمانی که آقای رفیقدوست آنجا بودند من در سپاه حضور داشتم و بعد از آن به سراغ فدراسیون جودو رفتم و تا سال 65 در فدراسیون جودو بودم.
بعد از آن در وزارت سپاه بودم. سال 68 زمانی که آقای رفیق دوست به بنیاد جانبازان آمدند در بنیاد 10، 12 سالن من با ایشان بودم و قسمت ورزش جانبازان را برعهده گرفتم. با کمکهای ایشان که حدود 70 درصد بودجه فدراسیون معلولان را میداد والیبال نشسته برای جانبازان افتتاح شد تا 4 سال پیش مسؤولیت فدراسیون جانبازان را داشتم هماکنون مسؤولیتی ندارم و به اصطلاح نایب رئیس دوم پارالمپیک هستم.
مطلع شدیم دو فرزند بزرگوار شما به درجه رفیع شهادت نائل شدهاند. میشود توضیح دهید در چه سالی این اتفاق افتاد و شما مشغول به چه فعالیتی بودید؟
زمانی که در دادستانی حضور داشتم در تدارک جبهه هم فعال بودم. سال 62 فرزند بزرگم محمدرضا به جبهه رفت و شهید شد و یکی دیگر از فرزندانم به نام ناصر سه سال بعد یعنی سال 65 شهید شد. محمدرضا و ناصر مرتب به جبهه میرفتند و میآمدند. چون محمدرضا مسؤول حفاظت از شهید لاجوردی بود و ناصر هم در دادستانی کار میکرد. محمدرضا درعملیات والفجر 1 یا مقدماتی شهید شد.
آقای مهرآیین، برای چه و کی به انگلستان رفتید؟
چون کمر بنده از شدت شکنجهها بسیار آسیبدیده بود به انگلستان رفته و در آنجا نزد دانشجویان انجمن اسلامی ایران و انگلیس رفتم. در آن زمان امام (ره) در نوفللوشاتو حضور داشتند. در انگلستان دکتر به من گفت فقط باید فیزیوتراپی انجام دهی تا ناراحتیات کمتر شود. در آنجا بچههای انجمن اسلامی اروپا ـ آمریکا تصمیم گرفتند تا به وسیله کشتی برای دیدن امام (ره) به نوفللوشاتو بروند. در نوفل لوشاتو به خانه یکی از دانشجویان رفتیم.
بنده حامل پیامی از شهید بهشتی برای حضرت امام (ره) بودم. وقتی نامه را به دست امام (ره) رساندم ایشان نامه را گرفت نماز را خواندیم و فردا صبح با هواپیما به انگلستان برگشتیم و در کل یک نماز ظهر و عصر خدمت حضرت امام (ره) بودم.
در لندن هم به مسافرخانه یک پاکستانی رفتیم که تلفنچی آن یک دانشجوی ایرانی بود. بعد از اینکه کارم تمام شد به ایران برگشتیم که دیگر نزدیک پیروزی انقلاب اسلامی بود. بعد از پیروزی از امام (ره) و شخصیتهای دیگر حفاظت میکردیم و اولین فردی که من از او حفاظت کردم شهید رجایی بود.