
از نظر مالی در حد بسیار پایینی بود و در محلهای زندگی میکرد که مهاجران زیادی از هائیتی و دیگر جزایر کارائیب در آنجا با فقر و فلاکت روزگار میگذراندند
.
دختر آن روز برای اینکه به یکی از همسایگان قدیمیشان که از دنیا رفته بود ادای احترام کند به قبرستانی رفت که در نزدیکی خانه آنها بود. در مردهشورخانة قبرستان دختر جوانی را به حالت درازکش در تابوت دید که همسنوسال و هم اندازة او بود. در مردهشورخانه اتاقهای زیادی بود و انگار او را اشتباهاً به آن اتاق آورده بودند. درحالیکه داشت به تابوت نگاه میکرد متوجه لباس بسیار زیبا و کاملاً نو او شد که برای مراسم تدفین بر او پوشانده بودند.
در این وقت، متصدی کفن و دفن توی اتاق آمد و گفت که زمان بستن در تابوت رسیده است. سپس آن را با یک کلید بزرگ که به یک آچار شباهت داشت و قفل کرد و گفت تا زمان خاکسپاری که فردا خواهد بود، تابوت همانجا میماند. بعد از اینکه متصدی کفن و دفن از اتاق بیرون رفت، دختر به قسمتی رفت که همسایهشان در آن آرمیده بود.
درحالیکه در اتاق مخصوص به همسایهشان ادای احترام میکرد، از آن سوی سالنِ مردهشورخانه صدای گریة دلخراشی را شنید. کسی با ضجه در یکی از اتاقها مینالید، همه از جمله متصدی کفن و دفن به سمت آنجا دویدند تا به آن خانواده کمک کنند. وقتی از کنار تابوت رد میشد فکری به سرش زد. نزدیک تابوت رفت و آن را با یک آچار کجِ بزرگ باز کرد و بهسرعت لباس سفید را از تن آن دختر درآورد و دوباره در تابوت را قفل کرد. لباس سفید را توی کیفش چپاند و از اتاقی که صدای گریه میآمد بهسرعت دور شد. شب بعد، لباس سفید دختر مرده را پوشید و به مراسم جشن رفت.
در طول مدتی که آنجا ایستاده بود احساس کرد مفاصلش در حال سفت شدن هستند. با گذشت زمان، ماهیچههایش هم منقبض شد. دیگر نمیتوانست بایستد و تلوتلو میخورد. پیش خودش فکر کرد شاید به خاطر لباس باشد. به اتاق مخصوص استراحت دختران رفت و لباس را بهسرعت درآورد و آن را خوب وارسی کرد. اما چیز خاصی پیدا نکرد و دوباره آن را پوشید.
باز بدنش سرد و منقبض شد تا اینکه مثل سنگ شد. آمبولانس آمد و او را سریع به بیمارستان رساندند. پزشکان مرگ وی را اعلام کردند، ولی او زنده بود. او میتوانست تمامی حرفها را بشنود و همهچیز را ببیند. فقط نمیتوانست حرکتی بکند یا حرفی بزند. او را به قبرستان بردند. خانواده و دوستانش با گریه و ناراحتی بالای سرش حاضر شدند. دختر سعی کرد حرکتی کند یا فریادی بزند، ولی نتوانست.
متصدی کفن و دفن آمد و در تابوت را قفل کرد. روز بعد تابوت را برای خاکسپاری بردند. دخترک صدای قبرکنها را که در حال کار بودند میشنید؛ یکی از آنها گفت: «شنیدی امروز صبح در قبرستان چه اتفاقی افتاده؟»
یکی دیگر که داشت با بیل، روی تابوت خاک میریخت گفت: «نه، چی شده؟»
ـ «شاگرد جوان متصدی کفن و دفن از یکی از تابوتها صدایی میشنود، آن را باز میکند و دختر جوانی را میبیند که از تابوت بیرون میآید. دختر میگوید که قربانی یک آداب و رسوم جزیرهای شده است. کسی به او لباس آغشته به پودر مردهنما داده و وانمود کرده که او مرده است، درحالیکه زنده بوده است. »
قبرکن اولی گفت: «ها، تعجب میکنم که چه اتفاقی برای لباس افتاده؟»
بعد دختر نتوانست صدایی جز. . . را بشنود.