کد خبر: 202801
تاریخ انتشار: ۰۲ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۷:۲۱
خاطراتی از شهید علیرضا عاصمی تخریبچی بزرگ دفاع مقدس
زهرا فرخیگفت: توكلتون به خدا باشه.بیست تا مین داشتیم برای یك دشت بزرگ، به حساب می‌خواستیم جلو پاتك عراقی‌ها را بگیریم.گفتیم: از هیچی بهتره. یك تانك هم منفجر بشه، غنیمته.مین‌ها را دو به دو بستیم به همدیگر و بار الاغ كردیم.راه افتادیم سمت دشت. هنوز مین‌ها را پایین نگذاشته بودیم كه عرعر الاغ بلند شد.موقعیتمان لو رفت. برگشتیم عقب. الاغ هم رفت تو دل عراقی‌ها. گلوله توپ و خمپاره بود كه ریختند روی سر حیوان بیچاره!چند روز گذشت. خبری از عراقی‌ها نشد. بچه‌ها یك اسیر گرفتند.می‌گفت: آماده بودیم برای پاتك كه یك الاغ رو با بار مین بالای خاكریز دیدیم. فرمانده‌مان گفت: دشمن تمام دشت رو مین‌گذاری كرده، اینام مینای مازادشونه كه تو خورجین الاغ باقی مونده. از پاتك منصرف شدیم.علی خندید. گفت: وقتی هیچ كاری از دستت بر نمی‌یاد، خدا جوری درست می‌كنه كه بهتر از این نمی‌شه.پای جنگ و عملیات كه وسط می‌آمد، برادر و غیر برادر برایش فرقی نداشت. تو عملیات والفجر 3 عباس را پیش خودش نگه نداشت. فرستادش تو یكی از گروه‌های تخریب تا معبر بزند.بعد از عملیات، سرگروه‌های تخریب دور هم جمع شدند. آمدند گزارش كار بدهند به فرمانده‌شان. یكی یكی گزارششان را دادند. نوبت رسید به فرمانده عباس. اسم چند نفر از آنهایی را كه شهید شده بودند، گفت. بعد هم نصفه و نیمه، گزارشش را تمام كرد.سرش را انداخت پایین. بچه‌ها نگاه معناداری به هم انداختند. علی انگار یك چیزهایی فهمید.-‌ عباس هم مثل بقیه، اتفاقی براش افتاده، بگو.-‌ زخمی شده.-‌ نمی‌خواد ازم مخفی كنی، خودم می‌دونم شهید شده.سرش را انداخت پایین. گفت: همین طوره... عباس شهید شده.علی گفت: خدا رحمتش كنه. خب، بیه گزارشت رو بگو.گفتم: واقعاً ناراحت نشدی؟ را اینقدر بی‌خیال بودی؟گفت: مگه می‌شه برادر داغ برادر ببینه و ناراحت نشه، نمی‌خواستم كسی اشك‌هام رو ببینه. اگه از خودم ضعف نشون بدم كه روحیه‌ای نمی‌مونه واسه نیروها.گفت: تو بیان كنار من وایسا عباس!به هر كس یك جفت چكمه نو داد. یكی از آنها پاره بود. گذاشت كنار. به همه رسید. ماندیم من و خودش. همان چكمه‌های پاره را داد دستم.گفت: اینم سهم شما.خندیدم. گفتم: كرمتو برم، حالا نمی‌شد از نواش یكی می‌دادی به ما؟گفت: برای همین گفتم وایسا كنار خودم. چون برادرمی باید از همه آخرتر چكمه می‌گرفتی. بعدش هم اصلاً درست نبود چكمه كهنه رو بدم به یكی از نیروها و سالمه رو بدم به برادرم.خندیدم. گفتم: جرم كه نكردیم بابا! داداش فرمانده شدیم؟جانشین فرمانده تخریب قرارگاه كربلا بود. احساس كردیم لیاقت فرماندهی را دارد. بنا شد فرماندهی را بدهیم به عاصمی.قضیه را مطرح كردیم. زیر بار نرفت. اصرار كردیم، قبول نكرد.دست آخر گفتم: خدای نكرده من مسؤول شمام. ولایت دارم به علی عاصمی، حالا چی؟خندید گفت: چاره دیگه‌ای هم دارم؟ بدجور منو تو منگنه گذاشتین.بعد خیاط ویس، مسؤولیت تخریب قرارگاه مركزی كربلا با من بود. علی كه آمد، سررشته همه كارها را دست گرفت. فقط هماهنگی‌ها ماند برای من.تازه كمی رنگ به رو گرفته بود كه بلند شد. عصا را گذاشت زیر بغلش و راه افتاد. جلویش را گرفتم.گفتم: حداقل باش تا پلاتین دستت رو در بیارن.گفت: تا الان هم زیادی موندم، دلم طاقت نمی‌یاره مادر!گفتم: گچ‌ پات رو هم كه باز نكردن، آخه كاری ازت برنمی‌‌یاد؟گفت: با یك دست هم می‌شه كار كرد. یك لنگ پا هم می‌تونه آدم رو راه ببره. حداقل می‌شینم تو سنگر، تلفن‌ها رو جواب می‌دم. جلومو نگیر مادر!رفتیم معبر باز كنیم. یكی رفته بود رو مین. معلوم هم نبود كی شهید شده؟ از شدت موج انفجار بدنش سیاه شده بود، مثل زغال. علی و میرزایی همین طور یواشی اشك می‌‌ریختند. بعد گریه هم، كارشان به جر و بحث كشید. بحث، سر این بود كه كی شهید را بیاورد عقب؟ كوتاه بیا كه نبودند. میدان مین بود. دو نفری هم نمی‌شد بروند جلو.علی می‌گفت: من می‌رم!میرزای می‌گفت: تو زنده بمونی، بیشتر به درد می‌خوری، بمون. كار منه.بالاخره قرعه‌كشی كردند. قرعه به نام علی درآمد. طناب‌ها را برداشت و پرید پشت موتور. تا برگشت، كلی دعا خواندیم و نذر و نیاز كردیم. تمام پشتش سیاه بود. پیكر شهید را از تو میدان مین برداشته بود، پاهاش را بسته بود به ركاب موتور، كتفش را هم به پشت خودش. فكر كردم قبل از رفتن، گریه‌هاش را كرده، تازه وقتی برگشت، نشست به اشك ریختن. شب بود، ولی مثل روز روشن. با آتشی كه بین خط خودی و عراقی‌ها رد و بدل می‌شد، منطقه از روز هم روشن‌تر می‌شد. علی هم انگار شب و روز نمی‌شناخت. تا دیر وقت كار می‌كرد. بعد هم می‌رفت گوشه‌ای خلوت می‌كرد. نماز شب می‌خواند، زیارت عاشورا می‌خواند. آن هم زیر باران گلوله. اول خودش بود. به خودمان كه آمدیم، دیدیم تنها علی كه نیست؛ كلی علی پیدا شده تو دل شب.بعد چند وقت زنگ زد بهمان.-‌ چطوری علی؟-‌ خوب خوب.-‌ از كجا زنگ می‌زنی؟-‌ شیراز.-‌ اونجا چی كار می‌كنی؟-‌ عملیاتمون موفق بود. تشویقی آوردنمون شیراز. خوشحال شدیم.شنیدم این دفعه آخری بدجور جراحت برداشته!-‌ مگه مجروح شده بود، كی!؟-‌ همین چند وقت پیش، تو بیمارستان شیراز بستری‌اش كرده بودن.هیچ‌كس حاضر نبود پاش را بگذارد تو میدان مین ناشناخته. می‌رفتی، برگشتنت با خدا بود. كسی نبود بگوید مسؤولیتش با من.دوباره بحث در گرفته بود. داشت حرف‌ها بالا می‌گرفت كه علیرضا گفت: خیالتون راحت! به لطف خدا دیشب خودم میدون مین رو پاكسازی كردم. از چیز دیگه‌ای حرف بزنین.همه مانده بودیم هاج و واج.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار