چگونه و از کی با مرحوم نواب آشنا شدید؟از سال 1327 که از طرف آیتالله کاشانی اعلام میتینگ شده بود و شهید نواب در آنجا سخنرانی کردند. در سخنان نواب چه ویژگیهایی وجود داشت که شما را جذب کرد و دیدید در سایر روحانیون و مبارزان وقت، این ویژگیها وجود ندارد؟در بحبوحه انتخابات دوره شانزدهم مجلس بود و در دور اول، ملیون از صندوق در نیامده بودند. در آنجا به هژیر که وزیر دربار بود اخطار کردند. بچه سال بودیم و برایمان جالب بود و از همان موقع علاقهمند شدم. منزل ما در بازار آهنگرها، کوچه مسجد جامع، نزدیک پامنار، منزل آیتالله کاشانی بود. من بیشتر وقتها آنجا بودم و مردم، مرا نوه آیتالله کاشانی حساب میکردند. شما خودتان فرزند یکی از روحانیون شاخص هستید. مرحوم نواب چه تفاوتی با سایر روحانیون داشت که برایتان جالب بود؟در آن زمان اکثر علما به سیاست علاقه نداشتند. بعد از اینکه من با شهید نواب آشنا شدم و در جلساتشان شرکت میکردم، حتی وقتی میخواستند جلساتشان را در مسجد تشکیل بدهند، امام جماعت مخالفت میکرد و میگفت اینجا جای بحث سیاسی نیست. ما به این دلیل به شهید نواب علاقهمند شدیم که سیاست را با دیانت یکی میدانست. اشاره کردید به حضور دائمیتان در منزل آیتالله کاشانی. ایشان چه تفاوتهایی با روحانیت سنتی زمان خود داشت؟آیتالله کاشانی شخصیت عجیبی داشت. جنگجو و مبارز بود. این ویژگی در علمای دیگر دیده نمیشد. تکیه کلام جالبی هم داشت. هر وقت هم به آدم میرسید، میگفت بیسواد! خیلی خاکی و زاهد بود و همیشه در منزلش به روی همه باز بود. از صمیمیت اول آیتالله کاشانی با فداییان اسلام و کدورت بعدی که بین آنها پیش آمد، چه خاطراتی دارید؟جریان ملی شدن صنعت نفت که پیش آمد، رزمآرا نخستوزیر بود. او به مجلس رفت و نطق کرد و گفت: «ایرانی یک لولهنگ نمیتواند بسازد. چطور میخواهد صنعت نفت را راه بیندازد؟» این حرف خیلی به ملیون و متدینین سخت آمد. قرار شد سران جبهه ملی ملاقاتی با مرحوم نواب داشته باشند و درباره این موضوع صحبت کنند. از میان آنها دکتر بقایی، مکی، مهندس حسیبی، عبدالقدیر آزاد روی هم رفته 11 نفر بودند. قرار ملاقاتی در منزل مرحوم حاج محمود آقایی که بازرگان آهن بود، گذاشتند. در آن جلسه ملیون تقاضا کردند که رزمآرا از سر راه برداشته شود. شهید نواب قبول کرد، چون رزمآرا را به خاطر تنزل دادن ایران و ایرانی، مهدورالدم میدانست. ملیون در آنجا دستهجمعی به شهید نواب قول دادند که اگر رزمآرا از سر راه برداشته شود و آنها حکومت را به دست بگیرند، خواستههای شهید نواب را که اجرای مو به موی احکام اسلام است، اجرا کنند. چند روز شهید نواب در مسجد شاه اعلام میتینگ کرد. در آنجا شهید واحدی و شهید نواب به منبر رفتند. شهید نواب یک پله بالاتر و شهید واحدی یک پله پایینتر ایستاده بودند. در آنجا به رزمآرا اعلام کردند که یا استعفا بده و برو یا تو را به جهنم خواهیم فرستاد. در آن زمان روزنامهای بود به اسم توفیق. آن روز کاریکاتوری از رزمآرا کشیده بود که بالای سر در مجلس پیرزنی نشسته بود و فال نخود میگرفت. رزمآرا از در میآید و پیش پیرزن مینشیند و میگوید: «چند روزی است به خود حال دگر میبینم/ دل از این لحظه کنون پر ز شرر میبینم/ پیرزن گیر مرا فالی تو ز نخود/ مثل این است که خود را به خطر میبینم» پیرزن نخودها را میریزد و میگوید: «قدرت کردگار میبینم/ حالت روزگار میبینم/ای سیهروز بخت برگشته/ وضع تو ناگوار میبینم/ بعد چندی مصدق را / جای تو برقرار میبینم».اتفاقاً در همین ایام آیتالله فیض که از مراجع بود، در قم فوت کرد. دربار برای ایشان مجلس ختمی در مسجد شاه گذاشت. شهید نواب حدس زد که برای برچیدن ختم، یا نخستوزیر میآید یا یکی از سران دولت. استاد خلیل را مجهز کردند. آن روز من هم در مسجد بودم. از سر پلههای ورودی مسجد تا شبستان، پلیسها صف کشیده بودند. خلیل طهماسبی در جای بلندی در ایوان، پشت سر یکی از این پلیسها ایستاده بود. بهمجردی که رزمآرا وارد حیاط شد، چند قدمی که رفت، خلیل طهماسبی تکیه زد به یکی از پلیسها و آن پلیس سکندری رفت به یک طرف و خلیل شلیک کرد. من دیدم که رزمآرا سه چهار قدم رفت و نزدیک حوض افتاد روی زمین. شهید خلیل طهماسبی شروع کرد به تکبیر گفتن. آن قدر قوی و با اراده بود که پلیس به او حمله میکرد که بگیردش، برمیگشت و نگاهشان میکرد، آنها فرار میکردند. طوری بود که خلیل راهش را گرفت و رفت به طرف دری که به طرف بازار بزرگ میرود. از در بازار هم رفت بیرون. ما فکر کردیم الان است که در مسجد را میبندند و زود از مسجد زدیم بیرون. خلیل را در بازار زرگرها دستگیر کردند. از همان زمان این جریان شروع شد و بعد از انقلاب هم آقای ترکمان در کتاب «اسرار قتل رزمآرا» دوست دارد ثابت کند که رزمآرا به تیر خلیل کشته نشد، خلیل تیر را شلیک کرد، اما دو تیر بعدی را کسانی که از طرف دربار اجیر شده بودند، شلیک کردند و رزمآرا با تیر آنها کشته شد. شما که شاهد قضایا بودید، چه تحلیلی دارید؟همه اینها توطئه است که تاریخ را تحریف کنند، وگرنه خلیل با آن تیری که زد، مغز رزمآرا را متلاشی کرد. من خودم نظارهگر بودم. سهشنبه بعد از آن روزنامه توفیق نوشت: «به علی گفت مادرش روزی/ که بترس و به ختم فیض مرو/ رفت و افتاد ناگهان لب حوض / بچهجان حرف مادرت بشنو».از مجلسی که در منزل مرحوم آقایی تشکیل شد میگفتید. بله. آن جلسه برگزار شد و بعد از ترور رزمآرا، شاه، حسین علاء را به نخستوزیری انتخاب کرد. همان موقع فداییان اسلام اعلامیه دادند که: «حسین علاء! تو و امثال تو لیاقت به دست گرفتن حکومت کشور اسلامی را ندارید. هر چه زودتر استعفا کن، وگرنه به سراشیب جهنم نزدیکت میکنیم. » همان موقع شایع شد که علاء به دربار رفته و گفته: «من مزاجم به گلوله سازگار نیست. » و استعفا کرده. شاه مجبور شد مصدق را نخستوزیر کند. بعد از اینکه اینها به حکومت رسیدند و مصدق نخستوزیر و آیتالله کاشانی رئیس مجلس شدند- البته آیتالله کاشانی در تبعید بود و وقتی انتخاب شد برگشت و رئیس مجلس شد – شهید نواب پیغام داد قولی را که برای اجرای احکام اسلام داده بودید، اجرا کنید. مصدق اعلام کرد من که آخرین نخستوزیر نیستم و انشاءالله بعدیها و آیتالله کاشانی هم طفره رفت و گفت الان موقع اجرای احکام اسلام نیست. آیتالله طالقانی رابط شهید نواب و مصدق بود و چندین بار رفت و آمد، ولی آنها زیر بار نرفتند. خلاصه نشد و شهید نواب علیه آنها اعلامیه داد و روابط تیره شد. ملیون هم همین را میخواستند که روابط به هم بخورد و در حکومتشان صحبت اسلام نباشد. دستگیری مرحوم نواب در زمان مصدق از فصول قابل بررسی دوران حکومت مصدق است. الان مصدقیها ادعا میکنند که مصدق بسیار با مخالفین خود مدارا میکرد و اهل دادن آزادی بود و حال آنکه اولین کاری که مصدق پس از روی کار آمدن انجام داد، دستگیری مرحوم نواب و به زندان انداختن او به مدت 20 ماه بود. از این قضیه چه خاطراتی دارید؟بعد از اینکه شهید نواب علیه آیتالله کاشانی و مصدق اعلامیه داد، با یوسف مازندی، خبرنگار آسوشیتدپرس، مصاحبه کرد. او را با چشم بسته نزد شهید نواب برده بودند که رفت و مصاحبه را انجام داد و عکس هم گرفت. حکومت جایگاه فداییان اسلام و تأثیر جلسات آنها را میدانست، برای همین یک شب محله دولاب را محاصره کرد. در آنجا جلسهای بوده. شهید نواب وقتی میآید، یک ربع بعد استخاره میکند و میرود، ولی شهید عبدالحسین واحدی و شهید محمد واحدی میمانند. آن شب 40 نفر از بچههای فداییان اسلام را دستگیر میکنند و به زندان موقت شهربانی میبرند. پشت زندان موقت، باغشاه بود که گاریها میآمدند آب پر میکردند و میبردند. دستهجمعی رفتیم آنجا شعار دادیم، آنها هم از داخل زندان شعار دادند. بعد از مدتی اینها را آزاد کردند، ولی برای شهید نواب پروندهای را درست کردند، به این ترتیب که چند سال قبل وقتی در ساری دستور داده بود به یک مشروبفروشی بریزند و بشکنند و حالا صاحب آن مغازه آمده شکایت کرده و خلاصه سر این مسأله شهید نواب را دستگیر کردند و 20 ماهی در زندان بود. ظاهراً ملاقات آزاد بوده است. از آن ایام چه خاطراتی دارید؟برای ملاقات، ما را 5 نفر 5 نفر میفرستادند داخل بند. ما به اتاق شهید نواب میرفتیم. پنجره و این حرفها نبود. بچهها 5تا 5 تا میرفتند داخل و یکیشان میماند. تا ساعت آخر ملاقات 30، 40 نفر از بچهها آنجا ماندند و متحصن شدند. به سرهنگ نظری که رئیس زندان بود، خبر دادند و آمد و با زد و خورد، بچهها را جدا کردند و بردند. شما هم بودید؟خیر، من نبودم. آنهایی که رفتند برایتان چه چیزهایی را نقل کردند؟سرهنگ نظری داخل زندان میآید و به شهید نواب میگوید: «بگویید بروند بیرون. » شهید نواب ظاهراً میگوید: «اینها مهمان من هستند و من از آنها دفاع میکنم و بیرونشان نمیکنم. » زد و خورد میشود و پلیس ضد شورش میریزد داخل زندان. شهید نواب را از اینها جدا میکنند و بقیه را داخل اتاقی زندانی میکنند. اینها تختی را که آنجا بوده میشکنند و با چوبهایش به زد و خورد با پلیس ضد شورش میپردازند و یک صف طولانی بین زندان شماره 2 و زندان شماره 1 میکشند و یکی یکی اینها را با باتوم میزنند و لتوپار میکنند و بیرونشان میاندازند. بعد از مدتی هم محاکمه و بعد هم آزادشان میکنند. روایتی در مورد آزاد شدن مرحوم نواب هست که از او خواسته بودند بعد از آزادی فعالیت سیاسی نکند. این شایعه است یا واقعیت دارد؟یک روز شهید واحدی مریض میشود. زخم معده داشت. شهید نواب نذر میکند اگر او خوب شد، برود و یک روز برای پیرمردی که در دولاب خانه میساخته، عملگی کند. آن روزها آجر خیلی کم بود و خشت میمالیدند و خانه میساختند. نذرهایش این طوری بود. نذر نمیکرد آش بپزد، چون پولش را نداشت و این در حالی بود که پس از شرکت در مؤتمر اسلامی و عربی به شهرت زیادی دست یافته بود. شهید واحدی خوب میشود و شهید نواب تصمیم میگیرد نذرش را ادا کند. مردم آمدند و گفتند: «ما 30، 40 نفر میآییم و برایش کار میکنیم. » گفت: «من خودم نذر کردهام خودم این کار را بکنم. » و میرود و شروع میکند به خشتمالی. همان روز شاه، سید حسن امامی، امامجمعه تهران را با دو سه نفر دیگر میفرستد سراغ شهید نواب. سید حسن امامی میآید به خانه شهید در دولاب و میبیند شهید نواب نیست. میروند و به ایشان خبر میدهند. نزدیکیهای غروب بوده و شهید نواب میگوید: «بگو بماند، کارم که تمام شد میآیم. » و وقتی همه عملهها میروند، ایشان هم میآید و پاهایش را میشوید و نزد آنها میرود. امام جمعه از طرف شاه پیغام میدهد که: «من تولیت آستان قدس رضوی را به شما میدهم، ولی شما به کار ما کار نداشته باشید. » شهید نواب با عصبانیت به سید حسن امامی میگوید: «پسر عمو! (به سادات میگفت پسرعمو). به پسر پهلوی پدرسوخته بگو ما حاضریم جاروکش کوچههای کشور اسلامی باشیم. شما اگر احکام اسلام را اجرا کنید، ما کاری به کارتان نداریم. »شما تلویحاً با این جواب میخواستید بگویید آن حرفی که در مورد شرط مصدق کرده، دروغ است. بله دقیقاً، در دادگاه تجدیدنظر شهید نواب را بهشدت شکنجه کرده و لباسهایش را از او گرفته بودند و میخواستند هویتش را از بین ببرند. سپهبد مجیدی، رئیس دادگاه و فرمانده لشکر یک عشرتآباد هم بود. شهید نواب 6 ساعت، یعنی 4 ساعت صبح و 2 ساعت بعدازظهر از آرمان و منویاتش دفاع کرد. مجیدی یکمرتبه حرفش را قطع کرد و پرسید: «الان دادگاه شما را آزاد میکند. شما در بیرون چه کار میکنید؟» جواب داد: «به وظائف دینی خودم عمل میکنم. » در چنین شرایطی چنین جوابی داد. شما در طی این سالها کمتر به مسأله انشعاب فداییان اسلام اشاره کردهاید، به عبارت دیگر مرحوم نواب عدهای از اینها را اخراج کرد. عدهای میگویند علت این انشعاب، پذیرفتن کاندیداتوری مجلس توسط مرحوم نواب بود و برخی میگویند عدهای در درون تشکیلات به توجه و حمایت مرحوم نواب نسبت به سید عبدالحسین واحدی حسادت میکردند. شما چه تحلیلی دارید؟علت این بود که دیدند با این وضع، جریانات پیش نمیرود. اینها خواستهشان فقط اجرای احکام اسلام بود. به شهید نواب پیشنهاد دادند که از مصونیت پارلمانی استفاده کند و ایشان هم آن روز استخاره کرد و برای قبول کردن این پیشنهاد، خوب آمد. خیلی به استخاره اعتقاد داشت. یک عدهای از جمله حاج آقا قاسم رفیعی، آسید هاشم حسینی و صرافان میگفتند آقا دنیایی شده و میخواهد وکالت مجلس را قبول کند، در حالی که شهید نواب وکالت مجلس را برای خدا و پیشرفت کارهایی دینی میخواست قبول کند، این است که انشعاب کردند و حسادتهایی هم راجع به واحدی بود و او هم به شکل صوری از فداییان اسلام استعفا کرد که منجر به آن شد که یک ماه رمضان را در شبستان مسجد جامع مرحوم شاهآبادی منبر رفت. سوره یوسف را تفسیر میکرد و همه این طور تحلیل میکردند که دارد سوره نواب را تفسیر میکند. راجع به زندانهای حضرت یوسف تفسیرهای سیاسی میکرد و واقعاً سیاسی هم بود، چون نزدیک ظهر که میشد، دو تا کامیون روی پشتبامهای مسجد جامع و در مدرسه طلابی که روبهروی مسجد بود، میایستادند و نگهبانی میدادند. واقعاً جریانات سیاسی بود. شما چقدر با قضاوتهایی که درباره بیدقتی و سرخودی و بدون مشورت جمع و با استبداد تصمیم گرفتنهای واحدی میشود، موافق هستید؟ما که چیزی ندیدیم. اصلاً قبول نداریم. شهید نواب و شهید واحدی بدون مشورت کاری نمیکردند و هر کاری بود بچهها را در جریان میگذاشتند. این عده به این نکته اشاره میکنند که مثلاً ترور فاطمی بدون مشورت شهید نواب صورت گرفت و واحدی این تصمیم را گرفت. خیر این طور نیست. شهید نواب در زندان بود. مهدی عبدخدایی که حی و حاضر است. ایشان نزد شهید نواب رفته بود. اسلحه را شهید واحدی داده بود، ولی با اجازه شهید نواب این کار صورت گرفت، چون بدون فتوا کاری نمیکردند. تمام اعدامهای انقلابی که میشد، از مجتهدین فتوا میگرفتند، بیگدار به آب نمیزدند. پدر خود شما از علمای محترم و شناخته شده بودند. خودتان از رابطه علما و مراجع وقت با مرحوم نواب چه خاطرهای دارید؟رابطهشان با مرحوم آیتالله آسید محمدتقی خوانساری و با آیتالله صدرخیلی صمیمی بود. من در یکی از جلسات در قم بودم که پسر ایشان امام موسی صدر هم بودند. در آن زمان امام موسی صدر زیاد سنی نداشتند. این آخرین ملاقات شهید نواب با آیتالله صدر بود و میخواست برای شرکت در مؤتمر اسلامی فلسطین برود و آمده بود با ایشان خداحافظی کند. خیلی صمیمی بودند. حتی آیتالله صدر این را هم گفتند که ممکن است دیگر همدیگر را نبینیم و من زنده نباشم، اما شما با خلوص به راهتان ادامه دهید. از رابطه شهید نواب با آیتالله طالقانی چه خاطراتی دارید؟آیتالله طالقانی مرد مبارزی بود و شهید نواب را هم خیلی دوست داشت. نمیتوانستیم برویم و در سینماها را ببندیم، چون جلوگیری میکردند، شهید نواب یک برنامهای گذاشته بود. ما قبل از اذان مغرب میرفتیم مسجد هدایت. موقع اذان که میشد، بچهها جای مخصوص داشتند. یکی روبهروی مسجد میایستاد، یکی پنج متر پایینتر و همین طور ردیف توی خیابان استانبول میایستادند. آن موقعها خیابان استانبول مرکز تفریح تهران بود. اذان که شروع میشد، یکمرتبه همه شروع میکردند با هم اذان دادن. بعد از آن هم شعار الاسلام یعلوا و لایعلی علیه میدادند. مردم جمع میشدند و یکی از بچهها شروع میکرد به سخنرانی و در سینما تخته میشد. آقای طالقانی چیزی نمیگفتند؟نه، علاقهمند بودند و منع نمیکردند. ظاهراً شما بختیار را نزد نواب بردید. ماجرا از چه قرار بود؟من نبردم. قضیه از این قرار بود که بعد از زدن رزمآرا که خلیل را دستگیر کردند و به زندان بردند، بعد از مدتی مجلس تصویب کرد که چون خیانت رزمآرا به ملت ایران محرز است، خلیل طهماسبی جرمی مرتکب نشده و باید آزاد شود. قرار شد خلیل از ایران خارج شود و به یکی از کشورهای عربی برود. هر سفارتی را که برای ویزا رفتند، نشد. مرحوم حسین طهماسبی رفته بود سفارت اردن. سفیر اردن گفته بود خلیل الطهماسبی عنصر الخطرناک! و خلاصه نمیتوانیم ویزا بدهیم؛ این بود که از بختیار به منزل بابا جعفری، پدر زن دوم شهید نواب در خیابان 17 شهریور دعوت کردند تا راجع به این جریان با او صحبت کنند. بختیار با اکراه، همراه با اکیپی آمده بود. بچهها اکیپ را راه ندادند و بختیار تنها وارد خانه شد. من حضور نداشتم، ولی برایم نقل کردند که او چهار زانو نشسته بود و با کبریت بازی و به حرفهای شهید نواب گوش میکرد. شهید واحدی با اشاره چشم به بختیار میگوید مؤدب باش. چرا میخواستند خلیل را به خارج بفرستند؟اغلب نزدیکان رزمآرا ارتشی بودند و بچهها نگران بودند که یک وقت خلیل را ترور نکنند. بعد از اینکه روابط تیره شد، شهید نواب نامهای به من داد که پهلوی فلسفی بروم و او توصیه کند که من پهلوی بختیار بروم. جای تدریس فلسفی در خیابان ری بود و وعاظ به آنجا میآمدند و به آنها تدریس میکرد. من اتفاقاًموقعی رسیدم که همه بودند. اجازه خواستم و گفته بود بیاید داخل. نامه را باز کرد و خواند، ولی توصیه نکرد. میترسید. برخی معتقدند که ترور آخر فداییان درست نبود، در حالی که ترورهای قبلی جواب داد، مثل زدن هژیر، زدن رزمآرا، اما بعد از 28 مرداد با آن اختناقی که حاکم بود، زدن علاء نتیجه معکوس داد. شما در جریان برنامهریزی برای این اقدام بودید؟ بله، صحبت پیمان نظامی سنتو در بغداد بود. پیمان نظامی را که میدانید چه جور چیزی است. اتفاقاً با آن اختناقی که بود، انجام این کار یعنی که کارهای شهید نواب فقط برای خداست، به خاطر مسائل مادی و برای زنده ماندن و این چیزها نبود و با خلوص آمده بود و همه فکرش اعتلای اسلام و ایران بود، برای همین اعلامیهای داد و در آن هشدار داد که پیمان نظامی بغداد این خطرات را دارد و لذا از نظر ملت ایران رسمیت ندارد. علاء میخواست برود پیمان را امضا کند. اتفاقاً مظفر ذوالقدر را خود من تعلیم تیراندازی دادم. شخصیت ذوالقدر بر خلاف امامی و طهماسبی تا حد زیادی مجهول است. کمی در باره شخصیت او توضیح بدهید. مظفر از بچههای آبادان بود و آنها او را معرفی کرده بودند. خیلی آدم مخلصی بود و ضعفش این بود که کمسواد بود. من چند بار او را بردم پشت قبرستان مسگرآباد و به او تعلیم تیراندازی دادم. حتی یک شب شهید نواب گفت که این میخواهد برود دعای کمیل و او را بردم شاه عبدالعظیم. آن موقعها جاهای زیادی دعای کمیل نمیخواندند، برای همین میرفتیم آنجا میخوابیدیم و ساعت 12 شب بلند میشدیم و شروع میکردیم به دعا خواندن. خدا شاهد است بهقدری مخلص بود که میگفت: «بهاری! دعا کن مرا در راه خدا تکهتکه کنند. »پس چرا در دادگاه به نواب پشت کرد و علیه او حرف زد؟بختیار آمد و گفت: «او را نزنید. این مسلمان است. چرا این طور میزنیدش؟» و او را میبرند پیش قاضی عسگر و برایش آیه قرآن میخوانند و بهکل او را برمیگردانند. تا آن موقع یک کلمه هم حرف نزده بوده. قبلاً او را با پای برهنه میآوردند و در خیابانهای دولاب میدواندند و کتکش میزدند که جای نواب را نشان بدهد و او این کار را نمیکرد. پس شما معتقدید که مظفر ذوالقدر زیر شکنجه نبریده بود، بلکه به دلیل کم اطلاعی و ضعف بینش برید. بله، مسأله همین بود. شما که در طرح ترور علاء نبودید. پس چه شد که ترکش آن شما را هم گرفت؟ما شناخته شده بودیم. موقعی که مظفر میخواست تیراندازی کند، زده بودند زیر دستش. تیر در اسلحه گیر نکرده بود؟با تیر اول سر علاء خراشیده شده بود، ولی تیر دوم در اسلحه گیر کرده بود. مظفر حمله میکند که با کارد، علاء را بزند که او را میگیرند. شهید واحدی همراه با اسدالله خطیبی به آبادان میروند که اگر ترور در اینجا ناموفق بود، علاء را در آنجا ترور کنند که پیمان به وسیله او امضا نشود. بعد از ناموفق ماندن این کار، همه ما مخفی شدیم. شهید نواب هم به منزل آیتالله طالقانی رفتند و چند شبی آنجا بودند. ذوالقدر نامی در وزارت کشور بود که خیلی به شهید نواب علاقه داشت. قبل از جریان ترور علاء، از ایشان دعوت میکند که به منزل او برود. شهید نواب به آنجا میرود و چند شبی هم میماند. از منزل آیتالله طالقانی با ذوالقدر تماس میگیرند و ایشان هم قبول میکند و آنها به منزل او در خیابان 17 شهریور میروند. درباره سابقه این آشنایی باید عرض کنم روزی شهید نواب منزل پدر خانمش، نواب احتشام رضوی بوده. مظفر یک روز که داشته کفشهایش را میپوشیده که از خانهاش بیرون برود، تلفن زنگ میزند و ذوالقدر شهید نواب را دعوت میکند که به منزل او برود. مظفر در آنجا نام ذوالقدر را از زبان شهید نواب میشنود و گوش به زنگ میشود و میفهمد که او شهید نواب را به منزلش دعوت کرده است. بعد که این ماجرا و مخفیشدنها پیش میآید، او به یاد آن ذوالقدری که شنیده بود، میافتد. پس خانه ذوالقدر را هم او لو داد؟ نام ذوالقدر را بله، ولی آدرس خانه او را بلد نبوده، از توی دفتر تلفنها گیر میآورند. خود شما چطور دستگیر شدید؟استخاره کردم از تهران بروم، بد آمد و نرفتم. این را تا به حال در جایی نگفتهام. مصطفی، برادر حاج آقا مداح در جلسات فداییان اسلام قرآن میخواند. من خیلی با او رفیق بودم، با هم مسافرت میرفتیم، منزل ما میآمد، جاهایی را که مخفی میشدم بلد بود. دو هفته بعد از جریان ترور علاء، من در بالکن یک مغازه خیاطی بودم. یک وقت دیدم یک نفر با لباس شخصی آمد داخل و پرسید: «شما علی بهاری دارید؟» او داشت چیزی را قیچی میکرد و یکمرتبه دستش شروع کرد به لرزیدن. او جریان را میدانست. من فوراً از بالکن آمدم پایین و از مغازه رفتم بیرون. یک نفر واکسی بغل مغازه ما بود. گفتم: «فلانی! کفشهای من حاضر است؟» یکی این طرف مغازه ایستاده بود، یکی آن طرف. یکیشان گفت: «بله، حاضر است. » مرا گرفتند و کردند در مغازه. بعد مرا بردند داخل جیپی و دیدم مصطفی علامه هم آنجاست. شما را لو داده بود؟بله. از آنجا ما را به سبزه میدان بردند و برادر اسدالله صفا را که در بازار کفاشها بود آوردند. بعد بردند به شهربانی. همان روز یکی از رفقا مرا دعوت کرده بود به عروسی و کارتش در جیب من بود. خوشبختانه مرا نگشتند و همراه با علامه و صفا انداختند داخل یک اتاق. به علامه و صفا – البته آن موقع فامیلشان صفا نبود، بعداً کردند صفا - گفتم: «شما پول همراهتان دارید؟» گفتند: «نه. » گمانم 17 تومن داشتم، تقسیم کردم بین سه نفرمان و گفتم: «پیش شما باشد. شاید به دردتان بخورد.» بعد ما را از هم جدا کردند. کاری که من در این فاصله کردم این بود که کارت عروسی را مچاله کردم و انداختم داخل بخاری. اواخر آذر و هوا سرد بود. بعد از چند وقت شنیدم که علامه را آزاد کردهاند و در بازار مغازه خریده و اوضاعش رو به راه شده. قصه ملاقات شما و شهید نواب بعد از دستگیری چیست؟من در زندان قزلقلعه بودم. طوری ما را شکنجه کرده بودند که ما راضی بودیم همان شب تیربارانمان کنند و آن وضع ادامه پیدا نکند. ساعت یک بعد از نصف شب بود و ما را از زندان بیرون آوردند و من نفس عمیقی کشیدم و خدا را شکر کردم که الان تیربارانم میکنند و تمام میشود. من را از قزل قلعه به دادستانی ارتش در خیابان سوم اسفند آوردند. یک ربع بعد شنیدم صدای پا آمد و شهید نواب را از لشکر 2 زرهی آوردند. به شهید نواب گفتند: «ایشان را میشناسید؟» ایشان نگاهی به من کرد و گفت: «خیر» از من پرسیدند: «ایشان را میشناسی؟» گفتم: «من که هیچ، همه دنیا ایشان را میشناسد. عکس ایشان همه جا چاپ شده. ایشان حضرت نواب صفوی هستند.» سرباز مسلحی آنجا ایستاده بود. گفتند: «علی بهاری! یاوهگویی نکن. به سؤالات همان طور که باید جواب بده. بنویس. » من نوشتم: «همان طور که گفتم ایشان مشهورند و من همه جا عکسهایشان را دیدهام و از روی عکس میشناسم. » بلند شد و از پشت میزش آمد و قنداق تفنگ را طوری زد توی سرم که خون فواره زد. هنوز هم جایش مانده. قبل از اینکه توی سرم بزند، زنگ زده بود و آمدند عکس گرفتند که همین عکسی است که موجود است. جلوی روی نواب شما را زدند؟بله، البته به ایشان هم خیلی توهین کردند. دیگر تا دادگاه، شهید نواب را ندیدید؟چرا. وقتی ما را به زندان لشکر 1 عشرتآباد که زندانهای مخوفی داشت، بردند، همه سلولها به شکل ردیفی در کنار هم بودند. قبلاً که ما در قزلقلعه بودیم، شهید نواب و شهید واحدی را به زندان لشکر 2 زرهی برده بودند که بختیار فرمانده آن بود. بعد از دادگاه در عشرت آباد، سلولهایمان ردیف هم بود و یکدیگر را میدیدیم. خاطره دادگاه را نقل کنید. دادگاه بدوی ما در دژبانی ارتش بود. وقتی ما را نشاندند، فقط عکاسان خبری را راه دادند. وقتی آنها خواستند عکس بگیرند، شهید نواب شالی را که به کمرش بود، باز کرد که به سرش ببندد. پالتوهای سربازی را به تنش کرده بودند. سرگرد بهزادی که معاون دادستان بود و بعدها سرتیپ شد، آمد جلوکه شال را از او بگیرد که شهید نواب شال را محکم گرفت. آن دو شال را میکشیدند و عکاسها هم عکس میگرفتند. عکسها را گمانم از عکاسها گرفتند. یکی از دستشان در رفته!جالب است! من ندیدهام. خوشحال میشوم که ببینم. بله، بهزادی که آمد شال را بگیرد، شهید نواب محکم چسبید و زورش چربید و شال را کشید و زد به زمین و گفت: «به جدم با همین شال شهید میشوم.» بعد هم اعلام کردند که دادگاه سری است و خبرنگارها را راه ندادند. اتفاقاً یکی از جلسات دادگاه در روز 17 دی بود. سرلشکر آزموده دادستان ارتش، گفت: «دادرسان محترم! امروز روز 17 دی است. این جانیان بالفطره، این پیروان حسن صباح، اینها کسانی بودند که علیه اعلیحضرت، رضاشاه کبیر اعلامیه دادند. » و اعلامیه فداییان اسلام را بیرون آورد که نوشته بودند: «روز 17 دی، روز اسارت و بردگی زنان ایران و. . . » اعلامیه را خواند. شهید طهماسبی کنار من نشسته بود. گفت: «این الان مهدورالدم شد، چون منکر حجاب شد، چون حجاب نص صریح قرآن است. من اگر اسلحه داشتم، الان ترورش میکردم. » من گفتم: «آقا خلیل! اگر شهید نشدم، بروم بیرون این کار را میکنم.» سه سال زندانی کشیدم. شبی که آزاد شدم، شب اول ماه رمضان بود. یادم هست که بلند شدم و سحری خوردم. روز عید فطر مرا گرفتند. چه کسی شما را لو داده بود؟در زندان با یکی از بچههای زندانی که در قورخانه (اسلحهسازی) کار میکرد، تماس گرفته بودم که من اسلحه میخواهم. او هم آدرس خانهاش را داد که وقتی آزاد شدیم به سراغش بروم. من همین کار را کردم و به سراغش رفتم و او یک هفته مهلت خواست و در این فاصله، مرا فروخت و پول حسابی هم گرفت. اسلحه را که از او گرفتم و به طرف خانه رفتم که یکمرتبه 7، 8 نفر ریختند که مرا بگیرند. مسجدی در آن نزدیکی در خیابان آبشار بود که همیشه شلوغ بود. دویدم به آن طرف که خودم را وسط جمعیت گم کنم، ولی دیدم دارند میآیند، توی یک درگاهی ایستادم و یک تیر خالی کردم. اینها ترسیدند و رفتند عقب و از دو طرف محاصرهام کردند و مرا گرفتند و چشمهایم را بستند و سوار جیپ کردند و حس کردم که دارند به طرف قزلقلعه میبرند. آن روزها قزلقلعه از جاده اصلی خیلی دور بود و دو طرف جاده سیم خاردار کشیده بودند. ته جاده هم یک قلعه بود و یک در چوبی بزرگ داشت. به من گفتند جیبت را خالی کن. من همه چیز را بیرون آوردم، غیر از اسلحه خودم که آنها بعد از دستگیری در جیبم گذاشته بودند. استوار ساقی، چشم راست آزموده بود و تیمسارها به اوسلام نظامی میدادند و خیلی خرش میرفت. سرگرد جناب هم رئیس زندان بود. ساقی پشت میز نشسته بود. گروهبان آمد و مرا تفتیش کرد و اسلحه را بیرون آورد. ساقی پرسید: «این چیست؟» مچ گروهبان را گرفتم و به ساقی گفتم: «آقا! ببینید توی جیب من چی گذاشتهاند!» بهقدری مرا زدند که حد و حساب نداشت. من در دادگاه بعدی محکوم به اعدام شدم. البته یکی از قضات به نام سرهنگ مجید احیا، مرا تبرئه کرد و در دادگاه تجدیدنظر به من گفت: «به خاطر این حکم، منتظر خدمت شدم و خدا را شکر میکنم. »من به اتفاق آرا محکوم به اعدام شدم. مرحوم پدرم جریان را با آیتالله بروجردی در میان گذاشت. آیتالله بروجردی خیلی به پدر من احترام میگذاشت و هر وقت ایشان به قم میرفت، به دیدنش میرفت. آیتالله بروجردی نامهای را از طریق سردار فاخر حکمت به دربار فرستاد. دربار از دادستانی پاسخ خواست که چطور یک قاضی، متهمی را تبرئه و بقیه را به اعدام محکوم کردهاند؟ این بود که آزموده، مرا در دادستانی ارتش خواست. دور تا دور تیمسارها نشسته بودند. یک صندلی کنار آزموده خالی بود. تعارف کردند و نشستم. آزموده رو کرد به بقیه و گفت: «این علی بهاری است که به اعدام محکوم شده. ما میخواهیم اگر آدم شده باشد، تخفیفی برایش قائل شویم. » من یکمرتبه صدایی مثل روشن شدن ضبط صوت را از زیر پای او شنیدم. پرسید: «تو در جلسهای که برای ترور علاء برگزار شد، بودی. از چه کسی دستور میگرفتی؟» گفتم: «تیمسار! من که بارها در بازپرسیها گفتهام که خبر ندارم و نبودهام. » چنان چک محکمی توی گوش من زد که وقتی به سلولم برگشتم دکتر بقایی هم که زندانی بود، از من پرسید: «شکنجهات کردند؟» چون رسم نبود بعد از دادگاه و صدور حکم، کسی را شکنجه کنند. صورتم از جای سیلی او کبود شده بود. خیلی آدم پست و خبیثی بود. ماده 317 و 319 که برای من گرفته بودند عبارت بود از توطئه به منظور به هم زدن حکومت، تحریص مردم به مسلح شدن بر ضد سلطنت و حمل اسلحه کمری غیرمجاز. توطئه وقتی تحقق میپذیرد که بین دو نفر و بیشتر تبانی شده باشد. من زیر بار تبانی نرفتم و اعتراف نداشتم و دادگاه من ملایم شد و خانوادهام وکیل گرفتند. سرهنگ اللهیاری که در دادگاهی که با شهید نواب بودم، دادستان دادگاه تجدیدنظر ما بود، حالا بازنشسته شده بود، شد وکیل مدافع من. یک روز بعد از آنکه رفته بود خانه ما و پول وکالت را گرفته بود، برای پروندهخوانی آمد و گفت: «اصل ماجرا را به من بگو. » ولی من زیر بار هیچ چیز نرفتم. من 30 ماه در انفرادی بودم و ملاقاتی نداشتم. یک روز آمد و گفت: «برادرت میخواهد به دیدنت بیاید. وقتی آمدی به دادستانی ارتش و دادگاه، سراغ مرا بگیر. یک وقت با برادرت صحبت نکنی که پدر مرا در میآورند اگر بفهمند با او ملاقات داشتی. » اخوی آن موقع طلبه مدرسه مروی بود. خلاصه سعی کرد از این طریق با من خودمانی شود و پرسید: «جریان اسلحه چیست؟» من شروع کردم به قاه قاه خندیدن. همین موقع برادرم آمد. خیلی دلنازک بود. گفت: «بخند! محکوم به اعدامی، باید هم بخندی. » گفتم: «چرا نخندم؟ هنوز 5 تا برادر دیگر هستید. » اللهیاری کلافه شد. خدا رحم کرد که نگهبان زندان یک سرباز بیهوش و حواس بود. خلاصه به 5/3 سال زندان محکوم شدم. ما در زندان، چوب دو سر طلا بودیم. از این طرف مذهبیها به ما میگفتند انگلیسی، داخل زندان هم تودهایها میگفتند. ما غذای زندان را نمیخوردیم. وقتی به زندان قصر رفتیم، برادر حاج اصغر عمری، داش منش و با زندانبانها رفیق بود. یک کاری کرد که همه فداییان را در یک اتاق جا دادند. من بودم، برادر شهید نواب، احمد عباسی تهرانی، مهدی عبدخدایی و اصغر عمری. آخرین بار شهید نواب را کی دیدید؟وقتی دادگاه تمام شد، ما حکم قطعی شده دادگاه را امضا کردیم. چهار نفری که محکوم به اعدام شدند، فرجامخواهی کردند، ولی آن قدر شکنجهشان کردند تا فرجام را پس بگیرند. شاه آن شب آبعلی بود. حکم را میبرند و امضا میکند. ما را آوردند لشکر 2 زرهی. ما شهید نواب را در آن روز آخر دیدیم. شهید نواب لباسهای روحانیتش را گرفته بود و خیلی خوشحال بود. همان شب هم شهیدشان کردند. چگونه خبردار شدید؟نیمههای شب نزدیک اذان صبح بود. یک ردیف سلول بود و آن طرفش هم پاسدارخانه بود و سربازها در آن بودند. صدای شهید آسید محمد واحدی و بقیه میآمد که دعا و قرآن میخواندند و یکمرتبه صدای الله اکبر شروع شد. آن سال زمستان، هوا بهقدری سرد بود که سنگ میترکید. آنها آب خواسته بودند که غسل شهادت کنند و برایشان آب سرد آورده بودند. صبح یکی از تودهایها در دستشویی از برادر نواب پرسیده بود: «تو بهاری هستی؟» او جواب داده بود: «آره» گفته بود: «به برادر نواب نگو، ولی برادرش را اعدام کردند. » که آمد توی سلول و شروع کرد به گریه کردن. شما صدای تیر را شنیدید؟ بله، ولی فکر نمیکردیم آنها را اعدام کرده باشند، اما صدای اللهاکبرشان میآمد. نهیب آنان تاریخ را لرزاند. شما چرا بعد از آزادی از زندان، دیگر به سراغ فعالیتهای سیاسی نرفتید، چون شهید عراقی و بقیه فداییان به سراغ این کار رفتند. بعد از آزادی مرحوم پدرم در خیابان سعیدی فعلی برایم مغازهای گرفت. بالای مغازه من محضری بود که به من خبر دادند که فلانی! این شیخی که بالای سر تو آمده، ساواکی است و مراقب تو هستند. شاگردش هم همیشه یک صندلی کنار مغازه من میگذاشت و رسماً مرا میپایید. دست از پا خطا میکردم، مرا میگرفتند و میبردند ساواک. سر جریان ترور منصور، آسید هاشم امانی آمد و در اینباره با من صحبت کرد و به او گفتم مواظب باش، این محضر بالای سر ما ساواکی است. بعد از انقلاب هم آن شیخ را گرفتیم. من دائماً تحت نظر بودم و چند بار هم مرا به ساواک گلوبندک بردند.