کد خبر: 201383
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۸۸ - ۱۸:۱۹
"الیزابت اولتن" 9 ساله در یک خانواده کم جمعیت در شهر "مارتینز" میسوری زندگی می کرد. تنها دوست او "آلیسا باستامنتی" 15 ساله در همسایگی آنها بود اگرچه این دو در یک رده سنی نبودند اما دوستان خوبی برای یکدیگر بودند پدر الیزابت به خاطر شغلش دائم سفر می کرد. بزرگترین مشکل دختر کوچولو ترس از تاریکی بود و همین مساله باعث شده بود تا مادر او را تنها در خانه رها نکند.یک روز آلیسا از کاترین اجازه گرفت تا الیزابت را بعد از مدرسه به همراه برادر کوچکش به جنگل ببرد. الیزابت به همراه آلیسا و دنی بعد از تعطیلی مدرسه به سمت جنگل راه افتادند اما در راه دخترک به طرز مرموزی ناپدید شد کارآگاه "گریگ وایت" هم مجبور شد به جای رفتن به خانه و غافلگیر کردن همسرش ژانت به مناسبت تولدش ، رسیدگی به پرونده را دستور کار خود قرار دهد. آلیسا تعریف کرد در راه جنگل راه متوجه مرد شکارچی شده که آنها را تعقیب می کرد اما او بچه ها را از راه میانبر می برد تا مرد ناشناس گمشان کند. او و دنی سرگرم چیدن گلهای وحشی می شوند و وقتی به خود می آیند الیزابت ناپدید شده بود. جایی نبود که ماموران برای یافتن دختر بیچاره نگشته باشند نیروهای اف بی آی نیز وارد عمل شدند. در این میان پلیس با چهره نگاری رایانه ای مرد ناشناس به نام "پگی فلورنس" را دستگیر کرد. پگی در بازجویی با دیدن عکس الیزابت جا خورده و ادعا کرد که او را نمی شناسد اما وقتی با آلیسا روبه رو شد گفت: و اینک ادامه ماجرا - آره من شما رو تعقیب می کردم نمی خواستم کسی این موضوع رو بفهمه چون با فهمیدن آن همه فکر می کردند من دیوانه ام. راستش وقتی 13 سالم بود دختر کوچکی در همسایگی ما زندگی می کرد که "رز" نام داشت و بسیار شبیه به این دختر بود. ما همبازی های خوبی برای هم بودیم اعتراف می کنم که از همان سن نوجوانی عاشقش بودم و می خواستم وقتی بزرگتر شدم با او ازدواج کنم اما در یک شب بارانی "رز" به همراه خانواده اش از آن شهر رفتند با وجود گذشت سالها از این ماجرا من همچنان عاشقش هستم و وقتی آنروز الیزابت را دیدم ناخودآگاه به سمتش رفتم اما آنها ترسیدند و فرار کردند فقط همین . در ادامه تحقیق ها مشخص شد حرفهای "پگی فلورنس" صحت داشته و او فقط با یاد عشق دوران نوجوانی الیزابت و دوستانش را تعقیب می کرد. شیطان یا ؟با اینکه فردا سالگرد تولد همسرش بود اما پیچیدگی پرونده اجازه نمی داد آن را رها کند. کارآگاه جوان می دانست این روز برای ژانت خیلی مهم است اما زن بیچاره به گرفتاریهای کاری همسرش عادت کرده بود. با این فکر از اداره خارج شد و وقتی به خودش آمد درمحله ای که الیزابت و آلیسا زندگی می کردند بود. چشمش به دختر نوجوانی افتاد که از مدرسه به خانه برمی گشت جلو رفت و پس از سلام پرسید: ببینم شما الیزابت رو می شناسید؟دختر که "جنیفر میر" نام داشت گفت: اوه بله الیزابت به همراه مادرش درهمسایگی ما زندگی می کردند دختر نازنینی بود همه دوستش داشتند عاشق رنگ صورتی بود هر وقتی بچه ای رو با لباسهای صورتی می دیدیم می فهمیدیم الیزابت است آلیسا دوست صمیمیش بود اما ...- اما چی؟-اما این دختر یه کم عجیبهگریگ چشمانش را تنگ کرد و پرسید: عجیب! چرا عجیب؟جنیفر ادامه داد: راستش یه روز که رفته بودم خونشون روی صفحه کامپیوتر آلیسا عکسهای وحشتناکی دیدم- چه جور عکسهایی؟- تصاویر دختری بود با آرایش غلیظ و ترسناک، لبهای خونی و چشمانی که مدل شیطان آرایش شده بودند، خیلی ترسناک بودند درست همانند شیطان- شیطان؟- راستش وقتی اون رفت تا قهوه درست کنه من جلو رفتم و عکسها رو با دقت و خوب نگاه کردم باور نمی کردم اون خود آلیسا بود که عکسشو توی چند سایت گذاشته بود - چه سایتی؟راز گشایی پرونده.... گریگ از دختر تشکر کرد و به سمت اداره راه افتاد کامپیوترش را روشن کرد و به سایتهایی که "جنیفر" گفته بود رفت. باورش نمی شد عکس آلیسا در چند سایت با شکلهای ترسناکی قرار داشت. یکی از عکسها آلیسا را نشان می داد که انگشتش را همانند لوله تفنگ به طرف سرش نشانه گرفته بود. کارآگاه پروفایل او را باز کرد دخترک پس از معرفی خود، یکی از سرگرمی هایش را کشتن و شکنجه انسانها عنوان کرده بود. امکان نداشت یعنی دختر به آن مهربانی می توانست قاتل الیزابت کوچولو باشد. با کشف این سر نخ آلیسا تحت بازجویی قرار گرفت. "گریگ" یکی از عکسهای خود آلیسا را به او نشان داد و در حالیکه خود را بی تفاوت نشان می داد گفت: خیلی ترسناکه مگه نه؟ از جایش بلند شد، به سمت پنجره رفت و پرسید می خوام بهم بگی با الیزابت چه کار کردی؟دیگر خبری از نگرانی در چهره دختر نبود خیلی خونسرد گفت: واقعا می خواید بدونید؟ - آره- پس با من بیایید"گریگ" به همراه چند مامور با آلیسا به سمت جنگل راه افتادند. بعد از طی مسیری دختر نوجوان کنار یک درخت رسید و گفت:همینجاست اینجا رو بکنید.ماموران هاج و واج مانده بودند "گریگ" دستور داد زمین را بکنند، وحشتناک بود جنازه الیزابت در حالیکه آثار شکنجه روی آن به چشم می خورد در گودال قرار داشت.بر اساس جوابیه پزشکی قانونی ، الیزابت کوچولو خفه و پس از آن گردن و بدنش با چاقو بریده شده است.آلیسا در حالیکه خود را خونسرد نشان می داد گفت: آن روز با الیزابت و دنی به سمت جنگل راه افتادیم می دونستم الیزابت از تاریکی می ترسد دوست داشتم یه کم سربه سرش بذارم اول بازی کردیم هوا داشت تاریک می شد و جنگل تاریکتر، وقتش بود؛ برای همین به الیزابت گفتم چشم بگذارد تا من و دنی قایم شویم وقتی او چشم گذاشت دنی را به گوشه ای بردم و درست هنگامی که الی دنبال ما می گشت از پشت به او چاقو زدم خیلی لذت بخش بود بعد هم ...گریگ با خود فکر کرد دختر کوچک چه زجری کشیده ترس از تاریکی و حمله با چاقو آنهم از پشت، آخر چطور می شود آلیسا آنقدر بی رحم بوده باشد. جانی نوجوان پس از بازجویی تحت معاینات روانپزشکی قرار گرفت. "دیوید رایس" روانشناس، تنها انگیزه آلیسا از این جنایت را ترساندن عنوان کرد.دختر جانی سپس به یک بیمارستان روانپزشکی در ایالت فولتون فرستاده و در آنجا مشخص شد او گاهی بدن خودش را هم با ناخن می خراشید و برای همین مجبور بوده همیشه آنها را کوتاه نگه دارد،حتی به گفته خودش چند بار قصد خودکشی داشته است. "آلیسا باستامنتی"آلیسا از یک مادر نوجوان و خلافکار به دنیا آمد. مادرش معتاد به مواد مخدر و پدرش به جرم ضرب و شتم یک شهروند در زندان بود. آلیسا طی این سالها در خانه پدر خوانده اش بزرگ شد. در مدرسه یک دانش آموز نمونه و در محلی که زندگی می کردند از او به عنوان دختر خوب و قابل اعتماد یاد می شد. به گفته روانشناسان آلیسا در این سالها از مشکلات روانی رنج می برد و با رفتن به سایتهای غیر اخلاقی سعی می کرد خودش را تخلیه روانی کند اما همین مساله از او یک قاتل ترسناک ساخت.پس از دستگیری آلیسا ، تابوت کوچک الیزابت سوار برکالسکه،همانند یک شاهزاده کوچک به گورستان "مارتینز" برده و با حضور دوستانش که همگی به یاد او لباس صورتی پوشیده بودند به خاک سپرده شد. گریگ نیز با بسته شدن این پرونده، تصمیم گرفت فردا صبح اول وقت و پیش از آنکه درگیر پرونده دیگری بشود نزد همسرش ژانت به جفرسون برود.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
امیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۲:۵۶ - ۱۳۹۷/۱۰/۱۱
0
2
داستان اصلا اینجوری نبوده
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار