
باید خودم را به شهرستان فسا برسانم. محیط دانشگاه فسا مرا یاد دوستان آن روزهای جنگ میاندازد. سالن پر است از دانشجو. احساس ورودم چه غریب است، طوری که همان دم دلم میگیرد. نمیدانم چرا توقع دارم این محفل مرا به دشت هویزه 16 دی 59 ببرد. هنوز تعلقات هویزهام زنده هستند. این سخنرانیها را هم که قبول میکنم، بیشتر برای خودم است، بلکه اسباب تزکیه فراهم آید. بی مقدمه میروم سراغ شهدا. کمی که میگذرد، عوض میشوم. خودم در سالن آمفی تئاتر جا میمانم و روحم پر میکشد. چه زود میرسم به دشت هویزه. فریاد میزنم:
«کجایی حسین؟! پس چه شدی فاضل؟! منم نصرت، یار آن روز تلخ هویزه. خوشنویسان! با تو هستم. اسماعیل، شاید از یادت محو شدم؟ منم، بازماندهای از آن حماسه که امروز چه غریب افتاده. آمدهام که اعتراف کنم. میخواهم به جای بازمانده به خود «وامانده حماسه هویزه» بگویم. آمدهام که برگردم به آن روزها. آن روزهای با صفا، آن روزهای سراسر شور، آن روزهای مسلح به شعور علم الهدیها و خوشنویسان ها. نمیدانم مرور زمان چه بر سر ما آورده است. در شهر کسی لب از جوهر حماسه شما باز نمیکند. حرفی از چگونه جنگیدن شما نیست. این همه دانشجو آمدهاند که شهدای هویزه را بشناسند. و من ماندهام که چه بگویم. از کجا شروع کنم. آن مقاومت را چگونه به اعتقادات شما وصل کنم که از شما قهرمان نسازم. کجایی قدوسی، حکیم، بوعذار، غفار درویشی، فاضل، خوشنویسان، ساکی. با شما هستم، حسین! چگونه نحوه رسیدنت به مدینه فاضله را بیان کنم؟! »
بر میگردم به سالن. دانشجویان کیپ تا کیپ نشستهاند. به آنها قول میدهم که امانت آن روز را آن طور که مشاهده کردم، بیان کنم. مراجعه میکنم به روز واقعه. عملیاتی به نام نصر شکل گرفت و در مرحله اول تا توپخانه دشمن پیشروی کردیم. نزدیک به 800 نفر از عراقیها را اسیر گرفتیم و برای مرحله دوم عملیات مهیا شده بودیم. دشمن پاتکی تدارک دید که تصور نمیکردیم. ساعتی بعد تانکهای ما عقب نشینی میکردند و گردانی از بچههای سپاه و بسیج در محاصره دشمن قرار گرفتند.
ساعت چهار بعد ازظهر بود که فهمیدیم در محاصره تانکهای عراقی قرار گرفتهایم. ما بودیم و یک لشکر تا بن دندان مسلح. وقتی نیروهای پیاده عراقی به خاکریز ما رسیدند، رگبارشان بچهها را مثل گل پرپر کردند. مانده بودیم چه کنیم. بچهها مقاومت را انتخاب کردند. ارتباطی با عقبه نداشتیم که کسب تکلیف کنیم. بیسیم دست خودم بود. حرفهای پرت و پلا میشنیدیم. یکی میگفت ما تا کرخه کور عقب نشستیم. یکی تا هویزه عقب رفته بود. عدهای هم تانکها را رها کرده بودند که خودشان را نجات دهند. بله، ما مانده بودیم و آن اعتقاد محکم مقاومتمان. فراموش نمیکنم که یکی از تانکها با پنج شهید چه کرده بود. راستش یکی از آنها هنوز زنده بود. خودم صدای فریادش را شنیده بودم. پشت خاکریز زل زده بودم به خباثت راننده تانک عراقی. مستقیم داشت میرفت طرف آن پنج نفر. بگذارید برای این قسمت از مظلومیت شهدای هویزه از نوشتههای همان روزهایم که در کتاب «حماسه هویزه» آمده، استفاده کنم. این کتاب همیشه یارم بوده و خواهد بود. امید که با نوشتن این کتاب، بخشی از آن تعهدی را که به شهدا داشتم، ادا کرده باشم. قرار بود پیام آنها را از منظر رسالت زینب در کربلا، به مردم برسانم. بخشی از آن را مرور میکنیم:
«... پنج نفر از بچهها مجروح و خون آلود کنار هم افتاده بودند. به نظر میرسید یکی از آنها هنوز زنده است. تانکها نزدیک و نزدیکتر شدند، ولی نه ایستادند و نه راهشان را کج کردند. دستهایم را روی چشمانم گرفتم و سرم را بی اختیار به خاکریز کوبیدم. آنچه را در آن حال میشنیدم، صدای آزار دهنده زنجیر تانکهای دشمن بود، ولی برای من از همه جانسوزتر فریاد آن مجروح بود که حرکت تانک عراقی و سنگینی آن را بر بدنش احساس میکرد. تانکها با تکه پارههایی از گوشت و استخوان به جا مانده بر زنجیرها گذشتند و پنج جنازه را با خاک همسطح کردند. از جنازهها تنها آن مقداری که زیر چرخ نرفته بود، سالم به جا ماند. سری، دستی، پایی یا سینهای. . . »
دست نوشتههای آن روزها هنوز برایم مقدس است و ناب، چون از خودم نیست، عین مشاهداتم است. باز هم حس میکنم در سالن دانشگاه نیستم. بر میگردم به 29 سال قبل که تو عملیات بودم. به محمد فاضل میرسم، او یکی از دانشجویان پیرو خط امام بود. دو ماهی بود که لانه جاسوسی آمریکا را رها کرده بود و آمده بود جبهه. از او کمک میخواهم. او زبان دانشجو را بهتر از من میداند. از او میخواهم که به دانشجوی این نسل چه بگویم که در پیچ و خم اوضاع سیاسی امروز راه را از چاه تشخیص دهد. با صدای بلند به فاضل میگویم:
«محمد فاضل! لااقل شما کمکم کن. چند ساعت از عملیات روز اول را که با هم بودیم. چطور بیست کیلومتر تا قلب توپخانه عراقیها پیشروی کردیم و سر از پا نمیشناختیم. یادته وقتی دسته دسته اسرای عراقی را از سنگرها بیرون میکشیدیم، چه شادمانه به کارمان ادامه میدادیم؟ خنده آن روزت را فراموش نمیکنم. با هم به علم الهدی رسیده بودیم. او چه متفکرانه بچهها را فرماندهی میکرد. پشت سرش راه افتادیم طرف توپخانه عراقیها. یک عراقی را دیدیم که از تانک بیرون میآمد. شما هم با یک موشک آرپی جی همان تانک را هدف گرفتی و زدی به برجکش. عراقی که آتش گرفت، از من کمک خواستی که نجاتش بدهیم و نجاتش هم دادی. خودت شلیک کردی و خودت هم نگذاشتی که آتش بگیرد. آنجا هم به من یک درس اخلاق داده بودی. سؤال کردم «چرا خودت که به طرفش شلیک کردی، حالا تلاش میکنی که آتش نگیرد. » و بعد در حالی که آتش را خاموش میکردی، گفتی:« انهدام این تانک وظیفه بود و حالا با اسیر مدارا کردن هم وظیفه است. » پس چرا روز بعد که ما در محاصره عراقیها قرار گرفتیم، موضوع عوض شد؟ خودت که میدیدی چطور بچهها را زیر زنجیر تانکها له میکردند. »
اجازه دهید باز هم از مشاهدات و دست نوشتههای آن روزها
استفاده کنم.
«... مجروحی بر زمین افتاده بود. فقط میتوانست دستهایش را تکان بدهد و همین حرکت را هم چشمهای تیزبین علی دیده بود. خودمان را به سرعت بالای سرش رساندیم. از خونهای روی زمین پیدا بود که مسافت زیادی خودش را روی خاک کشانده است. چند جای بدنش تیر خورده بود. خواستیم از زمین بلندش کنیم که با زحمت دستمان را کنار زد و گفت: «خواهش میکنم برین سراغ اونها. من هر جور شده خودمو نجات میدم. من به اونها قول دادم براشون کمک بفرستم. اگه نمیرین، برگردم. همون طور که اومدم، بر میگردم پیش اونها جون بدم. نمیخوام تو آخرین لحظه عمرم بد قولی کرده باشم. »
حرفهایش دل سنگ را آب میکرد. اگر آنچه در آن لحظه به من میآموخت، فرا نمیگرفتم، شاید هیچ وقت توفیق تعلیم گرفتنش را پیدا نمیکردم. بر میگردم به سالن آمفی تئاتر. از سکوت دانشجویان میفهمم که با من همراه شده اند، پس بهتر است برگردم هویزه.
میرسم به قتلگاه شهدای هویزه. چه خلوت و ساکت. پرچمها به بادی آرام میرقصند. میخواهم سکوتشان را بشکنم. فریادم میپیچد در دشت هویزه:
«کسی نیست که دستم گیرد و یارم شود؟ چرا پاسخم را نمیدهید. منم، واماندهای از حماسه هویزه. همان که در کنارتان جنگید، اما به دلایلی که نمیدانم چرا، از قافله شهدا باز ماند و حالا در جامعه گم شدهام. بی حکمت نیست که جنگ در دنیای پس از جنگ را «جهاد اکبر» گفتهاند. میخواهم خیلی راحت اعتراف کنم که از دانشگاه فرار کردهام و به شما پناه آوردهام. شما از طریق کربلای هویزه به معراج رفتید. و من اسیر زمین شدم. همایش دشت هویزه بی هیچ حاشیهای یکپارچه دانشگاه بود. اما در دانشگاه با آن همه یال و کوپالش خبری از انعکاس نحوه شهادت شما نیست. دانشگاه یکپارچه تصویر شماست، اما دشت هویزه همه تدبیر شماست. چرا این همه صورتپردازی و نرفتن در عمق معرفت شما؛ آن هم در محیط دانشگاهی؟! حالا به من حق میدهید که به شما پناه بیاورم و درد دل کنم. شهدا! بیایید باز هم مرور کنیم آن روزها را. »
«قامت حسین دوباره از میان دود و گرد و غبار پشت خاکریز پیدا شد. یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افراد گروه، فقط حسین زنده مانده است. حسین از جا کنده شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. غیر از گلولهای که در آرپیجی بود، یک گلوله دیگر هم در دست داشت. ما هم دو گلوله داشتیم. تانکها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانکها دوباره شروع شد و به قصد تصرف خاکریز پیش میآمدند. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلولهاش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد.»
این بار که به سالن دانشگاه برمیگردم، در چهرهها جوانههایی از نیاز مشاهده میکنم. انگار آنها هم دنبال گمشده خود هستند. گویی دانشجویان با من همراه شدهاند تا دشت هویزه. حالا خودم را تنها حس نمیکنم. میرسم به مزار حسین علم الهدی؛ یار با وفای آن روزهایم. پایم سست میشود و میافتم زمین. چشمم به عکسش قفل میشود. آرام زمزمه میکنم: «دلم گرفته حسین. میخواهم سر بر بالین شما بگذارم و گریه کنم. حال و روز بازماندگان جنگ خیلی تعریف ندارد. اصلاً چرا زنده ماندم که حالا این همه نق بزنم به وضع موجود. شاید وقت بایگانی ما فرا رسیده. فکر این را میکردیم که به قلم دشمن خط قرمز روی ما کشیده شود، اما فکر این را نمیکردیم که خودمان این همه تار عنکبوت دور خودمان بتنیم! تلخ است؟ شما که حاضر و زنده هستید. امثال ما که شاهد حماسه هویزهها بودیم، چه تکلیفی داریم؟»
سر از مزار شهید علم الهدی برمیدارم. پرچمها هنوز به بادی آرام میرقصند. سری به دانشجویان نشسته در سالن میزنم. حس میکنم آن حرفهایی که از دلم برمیخیزد، به دلشان مینشیند. اگر صداقت در کارت باشد، تحویلت میگیرند. اینها دنبال آب هستند، در حالی که باید راه و رسم به دست آوردن تشنگی را فرا گیرند. به عصر آن واقعه برمیگردم. میروم سراغ خوشنویسان: «چرا کمی سیر در سیرت شما نمیکنند؟! چرا شما با همه وجود ذوب در اسلام شدید و فلسفه عاشورا را با خون آبیاری کردید؟ یادتان هست وقتی در محاصره تشنه لب، دنبال آب بودیم، چگونه یاد گرفتیم که میشود با آب تشنه ماند و بیآب سیراب. خوشنویسان! شما که گواه این صحنه بودی. از خدا میخواستی چنان تو را تشنه کند که هیچ آبی، جز عطش کربلای هویزه سیرابت نکند – و همین هم شد – مگر شما چه کرده بودید که در عصر 16 دی آسمان و زمین برایتان یکی شد. برای اثبات اعتقادات شما به صحنهای دیگر از آن روز متوسل میشوم.»
«بلند شدیم و از خاکریز درآمدیم. هر سه نفر با دیدن ما تنهای خستهشان را روی زمین رها کردند. انگار بدنهایشان فقط تا دیدن یک آشنا تعهد کرده بودند که همراهیشان کنند. وقتی بالای سرشان رسیدیم، یکیشان لهله زنان گفت: «آب. . . آب. . . بیرحمها همه روکشتن. . . همه رو. » ما که آب نداشتیم. بعید هم بود که ته قمقمه بچهها آب پیدا بشود. خوشنویسان گفت: «حسین منتظره که براش آرپیجی ببریم. تا حالا چند تا از تانکهاشان را خاکستر کردند. اگر آر پیجی دارید، بدید ببرم» آرپیجی اسماعیل را به طرفش دراز کردم و بعد یکباره یادم آمد و گفتم «صبر کن. مگر آب نمیخواستید؟» هر کس قمقمه داشت آورد، ولی او نایستاد. از خاکریز عبور کرد و گفت «دیگه حالا تشنهام نیست» و رفت. نگاهم به او بود. دقیقهای بعد، با همان سرعتی که میدوید، به خودش پیچید و در خاک غلتید. در جا خشکمان زد. معلوم نبود که تیر از کدام سمت به او اصابت کرد. وقتی بالای سر خوشنویسان رسیدم، نفسهای آخر را میکشید. حداقل سه جای بدنش تیر خورده بود.»
امروز دریغ از این ماجرا. امروز که جوانان تشنه الگوی علم الهدی هستند، فقط صورت او را نشانش میدهند. من از که گلایه کنم. از خودم؟. . . .
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که حماسه شهدا را باید به شاهنامه زمانه بسپارم. آیا حق ندارم حماسه هویزه را تجدید دوباره عاشورای کربلا بدانم؟همه جا کربلاست. همه جا همین جاست. مگر نیست؟ یعنی خدا همه جا نیست؟ همه جا میهمان حسین (ع) نیستیم؟ مگر کربلای هویزه برای شهدا نه دلیلی بر وجود خدا، بلکه حجتی برای رسیدن به خدا نبود؟ هویزه یک دشت نبود، کربلای عصر ما بود. این قصه ناتمام را با بخشی از کتاب «سفر سرخ» ناتمام میگذارم. برمیگردم به مزار علم الهدی: «با شما هستم علم الهدی. شما که در جریان نوشتن این کتاب هستی. رنج دوران دیدم، چه سفرها کردیم تا که «سفر سرخ» به رشته تحریر در آمد. این کتاب هم به دشت هویزه ختم شد. یعنی همان مدینه فاضلهای که یافتی و دیگر رهایش نکردی و از همان جا عروج کردی. هویزه هدیه خدا بود به شما که در عالم وجود، وجود گرفتهاید. بگذارم و بگذرم؟ زبان امروز من که با دانشجویان سخن میگویم، از نوع درد است. به حرمت شما همه آن دردها را به جان میخرم. هر وقت زبان و قلم به دل سپردم، آرام گرفتم. بعضیها این نگاه را نمیپسندند، اما وقتی در کنار شما سخن میگویم، دیگر چه باک.»
حالا با تمام وجود به سالن آمفیتئاتر برمیگردم. نگاه دانشجویان میخوانند مرا. بهتر است آخر این سخنرانی را به آخرین نبرد حسین علم الهدی وصل کنم. از او مدد میجویم این بار میروم سراغ صفحاتی از کتاب «سفر سرخ»؛ «حلقه محاصره تانکها تنگ تر شد. دود و آتش دشت هویزه را فرا گرفت. هوا خفه و خاکآلود بود، شبیه عاشورای کربلا. شلیک تانکها تمامی نداشت. حسین بیاعتنا به تانکها، از جا کنده شد. خسته، ولی قرص و محکم. قدوسی زمزمه حسین را شنید که با خود حرف میزد: «ای روزگار، من که میدانستم پایان زندگی من همین است که اکنون شاهدش هستم، پس چرا مرا با وعدههای خوش آب و رنگت فریب میدادی؟ حتی نیم ساعت قبل وسوسهام میکردی که یارانم را تنها بگذارم و عقبنشینی کنم. تو میدانی که مقاومت من نشان از شجاعتم نیست. دیگر یاری نمانده که نگرانش باشم. تنهایی در دشتی که پر از تانک دشمن است، با تنهایی در شبی که در سنگر با خدا خلوت کرده بودم،چه تفاوتی دارد! این تانکها مرا یاد شبی میاندازند که در حکومت نظامی اهواز دستگیر شدم. تانک همیشه میخواهد هیبت خود را به رخ بکشد. تانکها در 15 خرداد سال 42 هم، خیابانهای اطراف منزلمان را هم محاصره کرده بودند. همه این تانکها در یک مسیر قرار دارند. »
حسین آخـرین موشک را در موشکانداز قرار داد. گذاشـت تا تانـک نزدیـکتر بیاید. یقیناً از 100 متری خطـا نمیکرد. لحظهای تأمل برای او کافی بود. نفس در سینه حبس کرد. این بار هم کلاهک تانک را نشانه رفت. لحظهای بعد تیربارچی پرت شد هوا.»
خستهام. روحم هم از هویزه برمیگردد. بهتر است سالن را ترک کنم. نمیدانم دلم به حال خودم بسوزد یا این دانشجویان تشنه حقیقت. انگار محوطه دانشگاه نیز میخواهد حرفی بزند. مثل کسی که دلش گرفته باشد. میروم.
. . . درست همین وقت از شب بود که از محاصره عراقیها نجات یافته بودم. با این تفاوت که حس میکردم همه چیزم را نزد شهدا در دشت هویزه جا گذاشتهام و اکنون که قصد ترک سالن را دارم، خود را بدهکار این نسل جوان میدانم. رزمنده جماعت همیشه بدهکار است. چه آن روز که میجنگیدیم، چه امروز که وظیفه داریم بگوییم چرا جنگیدیم.
کتاب «حماسه هویزه» را با این جمله پایان رسانده بودم:«بارانی ریز و تند دشت هویزه را زیر پوشش میگرفت و ما به راه خود ادامه میدادیم.»
اکنون که دانشگاه را ترک میکنم نیز بارانی ریز و تند میبارد و من نیز به راهی که از اعتقاداتم سرچشمه میگیرد، ادامه میدهم.
«الهی هیچ مسافری، از رفیقاش جا نمونه، از رفیقاش جا نمونه»