از هولناکترین تجربههای زیستن در شهر، افتادن در تور رستورانها و کافههای ادایی است، بهویژه وقتی به خاطر دهک اجتماعی و اقتصادی که در آن قرار گرفتهای، ریال به ریال پولت را از زیر پای فیل بیرون کشیده باشی جوان آنلاین: از هولناکترین تجربههای زیستن در شهر، افتادن در تور رستورانها و کافههای ادایی است، بهویژه وقتی به خاطر دهک اجتماعی و اقتصادی که در آن قرار گرفتهای، ریال به ریال پولت را از زیر پای فیل بیرون کشیده باشی. مثل این است که یکهو زمین زیر پایت خالی میشود. خیلی از آدمها به خاطر رودربایستی و فشار اجتماعی، به خاطر یک قرار با جنس مخالف، به خاطر قولی که برای یک تولد به خانواده دادهاند یا به خاطر اهمالکاری و خستگی در تور رستورانهای ادایی میافتند و حسابی نقرهداغ میشوند، یعنی تجربه یک جشن یا یک قرار که میتوانست خوشایند و شیرین باشد، در یک رستوران یا کافه ادایی به یک مصیبت تبدیل میشود. حال در نظر بگیرید کسی که میخواهد به خاطر یک رودربایستی، بخش قابلتوجهی از حقوق یک ماه خود را صرف یک وعده غذا در یک رستوران ادایی کند، مجبور است در آن شب به زور لبخندی تصنعی را روی صورت خود پهن کند که یعنی همه چیز آرام و طبیعی است که البته نیست.
اما ویدئویی از تجربه یک خانم در رفتن به یک رستوران ادایی با قیمتهای فضایی در شبکههای اجتماعی به همرسانی شدهاست که مثل یک فیلم آموزشی نشان میدهد چطور وقتی یک فرد از اعتماد به نفس کافی برخوردار باشد، حاضر نمیشود محتویات حساب بانکی خود را در اختیار رستورانهایی قرار دهد که قیمت خدماتشان بسیار بالاتر از ارزش واقعی کالایی است که ارائه میدهند. این خانم در آن ویدئو تجربه خود را این گونه شرح میدهد: «هفته پیش جمعه من و دوستم به رستورانی رفتیم که این سالها خیلی اسم درکردهاست. دم در سوییچ را از ما گرفتند و رفتند ماشین را پارک کردند. ما وارد سالن که شدیم، سالنی بزرگ جلوی روی ما بود که چند قسمت داشت. مدتها وسط سالن ایستاده بودیم و عملاً کسی به ما نگفت خرت به چه من! تا اینکه خودمان رفتیم مسیر را پیدا کردیم و آن وسط آویزان ایستادیم تا بالاخره یک نفر گفت بفرمایید و یک میز را به ما نشان داد. نشستیم؛ منو را که باز کردیم، دیدیم قیمت غذاها از ۳میلیونو۷۰۰ هزار تومان شروع میشود تا سینی پرس تکنفره که ۹ میلیون تومان بود. غذاها ۹ درصد هم مالیات داشت، تازه بدون برنج، نوشیدنی و مخلفات دیگر. وقتی حساب کردیم، دیدیم اگر ما دو نفر بخواهیم غذای عادی یعنی چلوکباب معمولی را هم بخوریم، باید ۱۰ میلیون کارت بکشیم. هاج و واج به هم نگاه میکردیم و میگفتیم در ازای چه؟ فقط به خاطر اینکه سوییچمان را دم در گرفتی یا در گوشت کبابهایت، بارقههایی از طلاست که ما متوجه نمیشویم؟ منو را بستیم و بلند شدیم. همین که از سر میزمان بلند شدیم چند نفر آمدند که جانم! گفتیم هیچ! ما میرویم، خیلی ممنون و در میان چشم آن همه آدم دماغبالا که نگاهمان میکردند، سرمان را پایین انداختیم و به خودمان، به مال حلالمان، به جیبمان و به عقلمان احترام گذاشتیم. جالب است که دم در نگهبان سوییچ را داد دستمان و با اشاره دست نشان داد که ماشینمان کجاست؛ یعنی خبری از اینکه ماشین را برایمان بیاورند، نبود. دستگاه پوزشان را هم نشانمان دادند برای انعام که ما به روی خودمان نیاوردیم. ما از آنجا بلند شدیم و رفتیم یک محله دیگر یک غذای مشدی خوردیم، خیلی خوشمزه بود و سیر شدیم. قیمت غذای دو نفرمان شد ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان. میخواهم بگویم اگر ما به خودمان رحم نکنیم و اگر ما به این رستورانهای ادایی که فقط اداست و در ازای آن هیچ خدماتی به تو نمیدهند، بال و پر بدهیم، به خودمان ظلم کردهایم، چون من باید از خودم بپرسم که چرا باید به یک فنجان قهوه این قدر پول بدهم، من چرا این کباب را اینقدر تومان میخورم. واقعاً این رستوران یا کافه ادایی چه به من میدهد جز اینکه پول برندش را دارد از جیب من بیرون میکشد. خواستم بگویم این برندها را الکی گنده نکنیم و پول اضافی ندهیم و هم اینکه به بیزینسهای کوچکتر کمک کنیم که نان حلال درمیآورند. ما هفته قبل در نطنز کارتی که کشیدیم برای غذاهای فوقالعاده خوشمزه ـ برای دو نفر ـ دو تومن بود. هفته قبلترش در کاشان وضعیت همین بود. خب تو چقدر میخواهی پول جایت را از من بگیری، چقدر پول اسمت را از من بگیری. چون لوکیشن تو در فلان خیابان است، جیب من باید خالی شود؟».
اما کاربران زیادی زیر همین پست نظر گذاشتهاند:
ـ هرچه تهیتر و پوچتر، اداییتر توخالیتر.
ـ این رفتاریه که باید ترند بشه.
ـ یادمه ما هم با همسر و پسرم در شمال رفتیم به یه رستوران توشهری که تو مسیرمون بود. منو رو باز کردیم، خیلی گرون بود. گفتم پاشیم بریم، خیلی راحت بلند شدیم و اومدیم بیرون، رفتیم جای دیگه و بهتر.
ـ همان اول که سوییچ رو گرفتند من بودم میگفتم خیلی ممنون، ما پشیمون شدیم.
ـ بهترین و عاقلانهترین کار را کردی، هیچ وقت با ناراحتی غذا میل نکنید. اگه به هر دلیل رستورانی رو پسند نکردید بلافاصله ترک کنید.
ـ ولی شما اول برای حمایت از کسبوکار کوچک کاری نکرده بودید، وقتی دیدید دارن گوش تون رو میبرن یاد کسبوکار کوچک افتادید با این حال کارتون خوب بود.
ـ همان جای دوم هم قیمتش زیاد بود.
انسان امروزی و مصرف تظاهری
فیروزه شیبانی، روانشناس میگوید: در زندگی امروز خیلی از رفتارهای ما در شهرها از الگوهای پیچیدهتری تبعیت میکند که لزوماً با آنچه در گذشته بود تطبیقی ندارد. به عنوان نمونه در روزگاری نهچندان دور، «غذا خوردن» پاسخی غریزی به نیازی زیستی یا بهانهای ساده برای گفتوگویی صمیمانه بود، اما امروز معنای این کنش دستخوش دگرگونی بنیادینی شده است. وقتی به صفهای طویل، رزروهای دشوار و فاکتورهای نجومی کافهها و رستورانهای «برند» در مناطق مرفه نگاهی بیندازیم، متوجه پدیدهای میشویم که بیش از آنکه به کیفیت خوراک یا هنر آشپزی مربوط باشد، حکایت از بحرانی فرهنگی و روانشناختی در لایههای جامعه مصرفزده دارد.
از این روانشناس میپرسم چرا حاضر میشویم بابت یک فنجان قهوه معمولی یا غذایی که در رستورانی نه چندان معروف با کیفیتی بهمراتب بالاتر و قیمتی منصفانهتر عرضه میشود، هزینههایی گزاف و نامعقول بپردازیم، او در این باره میگوید: در روانشناسی مفهومی وجود دارد به نام «مصرف تظاهری» یا Conspicuous Consumption. به این معنا که ما در جامعه مصرف نمیکنیم، چون واقعاً به آن نیاز داریم، بلکه مصرف میکنیم، چون به بازنماییهای بصری آن مصرف نیاز داریم. مثل کسانی که به سفر میروند یا رستورانهای لاکچری میروند نه اینکه واقعاً به غذای آن رستوران نیاز داشته باشند، بلکه بیشتر نیاز به بازنمایی بصری یا تصاویر و فیلمهایی دارند که میتوانند از آن رستوران تهیه کنند. این اتفاق به خاطر آن است که ارزشهای انسانی، اصالت اندیشه و دستاوردهای فردی جای خود را به بازنماییهای بصری دادهاند، بنابراین هر کسی که میتواند گرانتر و بیشتر مصرف کند، احساس بودن و قدرت بیشتری میکند. بنابراین فرد برای اثبات پایگاه طبقاتیاش نیازمند نمادهایی ملموس است. از این زاویه ما در این کافهها و رستورانها پولِ طعم غذا را پرداخت نمیکنیم، بلکه بهای «دیده شدن»، «اعتبار موهوم» و «متمایز جلوه کردن» را تسویه میکنیم. فاکتورهای سرسامآور این مجموعهها، در واقع عوارض ورود به یک صحنه و نمایش اجتماعی است؛ صحنهای که در آن «بودن» جای خود را به «داشتن» و «وانمود کردن» دادهاست.
از این روانشناس میپرسم چرا در مصرفکنندگان رستورانها و کافههای ادایی نوعی بیحسشدگی نسبت به قیمتهای گزاف کالایی که ارائه میشود وجود دارد، او در این باره میگوید: ساختارهای فکری و روانی مسلط بر بسیاری از ما شهروندان باعث شده است که در برابر ارزش واقعی کالاها مسخ شویم. شما وقتی مثلاً در شمال شهر سکونت داری حس بهتری داری، بنابراین آدمهایی را میشناسیم که حاضرند خودشان را فرسوده کنند، وامهای متعددی بگیرند، احیاناً تخلفهای مالی، کمفروشی و گرانفروشی داشته باشند، اما پایشان به مناطق شمالی شهر برسد تا مثلاً بگویند در فلان منطقه خانه دارند. چرا؟ به خاطر اینکه یک برند لوکس یا موقعیت جغرافیایی خاص، هالهای از خاص و درجهیک بودن کاذب پدید میآورد. بنابراین میبینیم مثلاً حتی رفتار مشتریها هم در چنین مکانهایی بسیار منفعلانه میشود. یعنی همان مشتری که به راحتی در مناطق معمولی از فروشنده تقاضای تخفیف میکند، قدرت نقادی و تمایز ذائقه خود را در مکانهای خاص و لاکچری از دست میدهد. فرد در مواجهه با لوگوی پرزرقوبرق یک کافه، دچار نوعی خطای شناختی میشود، چون ذهنش پیشاپیش متقاعد شده که گرانی مفرط لاجرم با کیفیتی بینظیر جبران شده است، حتی اگر تجربه حسی او خلاف این ادعا را ثابت کند. بنابراین فعالیت چنین مکانهایی وابسته به خطاهای شناختی و ادراکی مشتریان آنهاست.
خوراک، نه برای چشیدن، برای به تصویر کشیدهشدن
چند روز پیش تصویر دختر نوجوانی را در اینستاگرام میدیدم که بینیاش را گرفته بود و با حالتی از اکراه نوشیدنیاش را میخورد، یعنی با شکنجه. دوستش که از او فیلم میگرفت به کنایه خطاب به ما بینندگان این فیلم میگفت ثنا خیلی علاقه دارد به ماچا و ثنا در مقابل و رو به دوربین میگفت لعنت به کسی که گفت ماچا بخوریم.
چطور میشود که آدمها تحتتأثیر موجهایی که در شبکههای اجتماعی شکل میگیرد، حاضر میشوند پولشان را صرف خرید کالایی کنند که مجبورند با حالتی از شکنجه و اکراه آن را مصرف کنند. فیروزه شیبانی در پاسخ به این سؤال میگوید: تسلط بیچونوچرای شبکههای اجتماعی بر زندگی روزمره، باعث شده خوراک در فرهنگ امروز، پیش از آنکه چشیده شود، به تصویر کشیده شود. در همین مثالی که شما گفتید، ماچا یا همان نوشیدنی چشیده نمیشود، بلکه به یک محتوای بامزه و طنز، به یک فیلم وایرال شده در شبکههای اجتماعی بدل میشود. بنابراین خیلی وقتها زوجها و خانوادهها حاضرند غذایشان سرد شود، اما با نورپردازیهای حسابشده از غذا تصویر تهیه کنند. با چنین رویکردی دکوراسیونهای پرهزینه و نام پرطمطراق کافه، ابزارهای تولید محتوا برای ارضای حس تأییدطلبی مجازیاند. شما میبینید که بلاگرهای غذا یا فودبلاگرها با عکسالعملهای اغراقشده بعد از چشیدن غذا سعی میکنند ذائقه و میل کاربران مجازی را تحریک کنند، چون آنها میدانند که لنز دوربین توانایی سنجش اصالت طعم یا سلامت مواد اولیه را ندارد، بنابراین ژست یا نمایش غلو شده به کمک میآید تا این کمبود پوشانده شود.
رها شدن از مصرفزدگی تجملی، چگونه؟
این کارشناس در ادامه شیفتگی به نشانهها و فرمهای تهی از معنا را محصول بیگانگی انسان به خویشتن میداند و میگوید: تحقیقات در همه دورهها نشان میدهد که میان رشد و توسعه فردی و میل به نمادهای نمایشی رابطه عکسی وجود دارد. بنابراین هنگامی که هویت فردی بر پایههای استواری، چون مهارت، تفکر و آرامش درونی بنا نشده باشد، فرد ناگزیر است شکافهای وجودیاش را با پیوستن موقت به نمادهای اشرافی پر کند. رفتن به کافههای برند، نوعی تزریق کاذب حس تعلق به طبقه برتر است؛ مسکنی موقت برای اضطراب منزلت. در واقع ما وقتی منزلت را در ارزشهای درونی خود جستوجو و پیدا نمیکنیم، دچار اضطراب میشویم و میخواهیم این اضطراب را با الصاق نمادهایی که میتوانند به ما حس متفاوت بودن را بدهند، بپوشانیم و نادیدهشان بگیریم.
او در پاسخ به این سؤال که رها شدن از تله مصرفزدگیهای تجملی که ممکن است حتی با طبقه اجتماعی و میزان درآمدهای ما همخوانی نداشته باشد ـ مثل دختر نوجوانی که بخش قابلتوجهی از پسانداز خود را صرف خرید یک ماچا در کافهای گرانقیمت میکند و تازه با نوعی شکنجه و ناخوشایندی آن را مصرف میکند ـ چگونه امکانپذیر است، میگوید: رهایی از این نوع مصرفزدگی نیازمند بازنگری در ساختارهای ذهنی و بازیابی قدرت نقادی جمعی است. خیلی وقتها ما مقهور چیدمان فضا میشویم، مقهور بستهبندیهای لوکس میشویم، مقهور خیابان و معماری داخلی یک کافه یا رستوران میشویم، اما افراد باید جسور باشند و ارزش را نه در نامهای تجاری و موقعیتهای جغرافیایی، بلکه در «اصالت»، «صداقت» و «کیفیت» جستوجو کنند. تا زمانی که تمایزطلبی سطحی جایگزین خودآگاهی نشود، ما همچنان مشتریان وفادار توهمی خواهیم بود که خود، هزینه گزاف بازتولیدش را میپردازیم.
نیاز به حس تمایز در ادایی زیستن
ادایی زیستن یک بسته کامل است و کمابیش در اغلب ما به نسبتهای مختلف رد و نشان دارد. ادایی زیستن فقط در پول زیاد خرج کردن در برابر یک نیاز مثل گرسنگی نیست، گاهی در نوع حرف زدن آدمها هم خود را نشان میدهد، مثل کارشناسهایی که وقتی به یک برنامه دعوت میشوند، اصرار دارند که در یک جمله چند کلمه خارجی که عامه مردم معنای آن را نمیدانند به کار ببرند، کلماتی که اگر معادل فارسی آنها وجود نداشت، میشد به کار بردنشان را هضم کرد، اما در سخنان این کارشناسان کلماتی به کار برده میشود که کاملاً معادل فارسی دارند. این رفتار در بزرگترها باعث میشود نوجوانها نیز دست به تقلید بزنند و برای اینکه حس تمایز نسلی پیدا کنند یا فکر کنند که باحالتر هستند، مدام در گفتوگوهایشان از واژههای خارجی استفاده کنند. مثلاً طرف میگوید من خیلی پنیک شدم، به جای اینکه بگوید من وحشت کردم یا ترسیدم. چرا نمیگوید وحشتزده شدم؟ به خاطر اینکه نمیخواهد صرفاً حس خود را در آن لحظه منتقل کند، بلکه میخواهد نوعی تمایز هم ایجاد کند، انگار که بگوید نه! پنیک، وحشت نیست. پنیک اگر هم وحشت باشد نوعی وحشت شیکتر و متمایزتر است. وقتی بگویم ترسیدم یا وحشت کردم، آن وقت فرق من با آن وانتای که کنار خیابان هندوانه یا خربزه میفروشد چه میشود؟ یعنی او هم وحشت کند و من هم وحشت کنم؟ اصلاً جالب نیست.
ایستادن بر شانههای نوکیسگی
در همه جای دنیا، از نوکیسههای چین که در فروشگاههای برند پاریس دنبال خرید کیف گوچی و زارای چند ده هزار دلاری هستند تا نوکیسههای ایران که با واقعیتهای تلخ زندگی میلیونها هموطن خود بیگانهاند، نوکیسگی نمیتواند بدون بیپروا خرج کردن، خرید توجه با ولنگاری مالی، نمایش و به رخ کشیدن تمایز به حیات خود ادامه دهد. از این زاویه کسبوکارهای ادایی بر شانههای نوکیسگی ایستادهاند، افرادی که پولهای بادآوردهشان را نمیدانند چطور خرج کنند. از طرفی در زندگی ادایی، کارکرد مکانها صرفاً متناسب با عنوان و نشان اعلامیشان نیست. ما به رستوران نمیرویم فقط به خاطر اینکه گرسنهایم. خیلی از افراد میتوانند در خانههایشان بنشینند و بهترین غذاها را بخورند، حتی خدمتکار هم دارند که خودشان را به زحمت نیندازند، با این حال ترجیح میدهند به رستورانهایی بروند که ما به آنها ادایی میگوییم که البته برای آنها به بخشی از سبک و شیوه زندگیشان تبدیل شده است، چون جایگاه اجتماعی یا اقتصادی آنها را معلوم میکند.
از این زاویه تلاش برای جلب توجه و دیده شدن، ستون فقرات ادایی زیستن است. با این همه ادایی زیستن فاقد اصالت است و با همه دست و پایی که میزند، نمیتواند حال خوب اصیل را به فرد ارزانی کند. در ادایی زیستن مدام ما باید به دنبال چشمهایی باشیم که به سمت ما، به رستورانهایی که میرویم خیره شدهاند. بنابراین نقطه ثقل روانی ما به بیرون از خودمان منتقل شده و نمیتواند گرسنگی روانی ما را تسکین دهد.
رابطه گرسنگی روانی و زندگی نمایشی
مولانا در مثنوی معنوی به طرز شگفت و زیبایی میان گرسنگی روانی ـ بیقراری درونی ـ و تقلا و نمایش ارتباط برقرار میکند یا بهتر است بگوییم ارتباط اینها را با هم نشان میدهد. در عنوان حکایت دقت کنید که چقدر کلمات دقیقی دارد: «چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خوردهام و چنان.» مرد لافی نیاز به این دارد که در میان جمع لاف بزند و سرگشتگی او به خاطر همین است. به قول پاسکال، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی «تمام بدبختی انسان از یک چیز ناشی میشود: اینکه نمیتواند آرام در اتاقی تنها بنشیند.» ما وقتی ادایی میشویم، با همه گوناگونی که ممکن است داشته باشیم، در یک خصلت و ویژگی مشترک هستیم: چیزی را نشان میدهیم که نیستیم، بنابراین نیاز داریم چیزی به خودمان اضافه کنیم تا بتوانیم نمایشمان را به روی صحنه ببریم، درست مثل بازیگری که از لباس و گریم کمک میگیرد تا آن شخصیت جان بگیرد. مثلاً من آن برند معروف یا آن غذا یا آن رستوران رفتن را به خودم اضافه میکنم تا بتوانم چیزی را نشان بدهم که نیستم، درست مثل مرد حکایت مثنوی. او گرسنه است، اما میخواهد نشان دهد یا وانمود کند که گرسنه نیست و توجه کنید که ادایی زیستن بدون نشان دادن و بستن چیزی به خود امکان ندارد، بنابراین او تکهای دنبه را هر روز به سیبیلهای خود میزند تا سیبیلهایش چرب شود و میان جمع برود و ادای سیرها را دربیاورد که بله من هم غذای چربی خوردهام و مولانا نشان میدهد که تا زمانی که او ادای سیرها را درمیآورد، مجبور است که گرسنه باشد.