اثری که هم اینک در معرفی آن سخن میرود، همانگونه که در عنوان خویش آورده اســت، «زندگــینامه داســــتانی رئیسجمهور شــــهید آیتالله ســیدابراهیم رئیسی» را دربَردارد. جوان آنلاین: اثری که هم اینک در معرفی آن سخن میرود، همانگونه که در عنوان خویش آورده اســت، «زندگــینامه داســــتانی رئیسجمهور شــــهید آیتالله ســیدابراهیم رئیسی» را دربَردارد. «پایان مأموریت» توسط مصطفی رضایی به نگارش درآمده و دفتر نشر معارف، آن را روانه بازار کتاب کرده است. تارنمای ناشر در اشاره به مضمون و محتوای این یادمان، اشاره به نکات پی آمده را ضروری دانسته است: «کتاب پایان مأموریت، زندگینامه داستانی رئیسجمهور شهید آیتالله سیدابراهیم رئیسی است. این کتاب با تکیه بر عناصر واقعی، داستان زندگی و فعالیتهای این شخصیت برجسته را با زبانی داستانی و جذاب به تصویر میکشد. در این کتاب، نویسنده با استفاده از نقل قول ها، خاطرات و اسناد معتبر، تصویری جامع و کامل از زندگی شخصی و حرفهای شهید رئیسی ارائه میدهد. داستان از کودکی او در محله نوغان مشهد شروع میشود و تا لحظات پایانی زندگی او ادامه مییابد، به گونهای که خواننده با تمامی فراز و نشیبهای زندگی ایشان آشنا میشود. کتاب پایان مأموریت برای تمامی علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران، به ویژه کسانی که به مطالعه زندگینامههای شخصیتهای برجسته علاقهمند هستند، بسیار مناسب است. دانشجویان و پژوهشگران رشتههای تاریخ، علوم سیاسی و مطالعات اسلامی، میتوانند از این کتاب به عنوان منبعی ارزشمند برای تحقیقات خود استفاده کنند. همچنین، افرادی که به دنبال الگوهای موفق در زندگی شخصی و حرفهای خود هستند، میتوانند از تجربیات و زندگی آیتالله رئیسی الهام بگیرند و بهرهمند شوند. خواندن کتاب پایان مأموریت، به چندین دلیل توصیه میشود. اول، این کتاب با ارائه یک روایت دقیق و مستند از زندگی شهید رئیسی، به خواننده امکان میدهد تا با ابعاد مختلف شخصیت و کارهای او آشنا شود. دوم، کتاب به شکلی داستانی و جذاب نوشته شده است که مطالعه آن را برای هر کسی لذت بخش میکند. سوم اینکه، این کتاب درسهای مهمی در مورد تلاش، ایثار و خدمت به جامعه میآموزد. در نهایت، با خواندن این کتاب میتوان به درک عمیقتری از تاریخ معاصر ایران و نقش شخصیتهای مهم در شکلگیری آن دست یافت....»
در بخشی از «پایان مأموریت» چنین میخوانیم: «در جریان سفری استانی به منطقهای که دچار خشکسالی شده بود، یکی از اعضای کابینه بعد از سخنرانی پیشم آمد. میخواست چیزی بگوید، اما بغضی که در گلو داشت، اجازه صحبتکردن به او نمیداد. لبخندی زدم و گفتم:ایبابا! بگو حرفتو، جونبهلبمون کردی! او بعد از مقداری مکث شروع به حرف زدن کرد و گفت: قبل از اینکه شما پشت سکوی سخنرانی بروید، پیرزن زحمتکشی را دیدم که دستهای پینهبستهشو حنا زده بود. بهش نزدیک شدم و گفتم: مادرم، وقتی حاجآقا اومد، شما توی این شلوغی جمعیت نمیخواد جلو برید؛ ما سعی میکنیم با آقای رئیسجمهور جوری هماهنگ کنیم که بتونید چند دقیقهای پیششون برید و مشکلتون و بگید. اون از حرفم ناراحت شد و روشو برگردوند. پرسیدم: چرا؟ پاسخ داد: اون پیرزن بعد از چند لحظه به من رو کرد و گفت: من خواستهای ندارم و نیومدم مشکلاتم رو بگم، از این سید بوی امام و رهبری رو استشمام کردم، اومدم اینجا برای سلامتیش دعا کنم....»