امام شهید در بیان رؤیاهای صادقه خویش و درپی روایت خوابهای ششمین زندان، به موردی اشارت بردهاند که شگفت انگیز و درخور تأمل مینماید. او در یکی از سختترین ادوار مبارزه در شهر مشهد و پراکندگی اصحاب و یاران اهل مجاهده، شبی تشییع پیکر استادش حضرت امام خمینی را در خواب میبیند و در پایان آن، رهبر کبیر انقلاب اسلامی به او جملهای میگوید که هرچه زمان میگذرد، مفاهیم مهمتر و متعالیتری مییابد: «تو یوسف میشوی!...» جوان آنلاین: بازجویی در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک - که اکنون به موزه عبرت ایران تبدیل شده است- در آغازین سالیان دهه ۵۰، به صورتی کاملاً متفاوت از دهه پیشین و بسیار خشن انجام میشد. استنطاقها عمدتاً به صورت گروهی و با هدایت یک سربازجو، در محیطی آکنده از ارعاب صورت میگرفت. در مقال پیآمده و با ارجاع به خاطرات حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، این فصل از ششمین بازداشت و زندانیشدن آن بزرگ در تهران، مورد خوانش تحلیلی قرار گرفته است.
بازجویی عصبانی از «تقیه» و «توریه»!
در پایان بخش پیشین خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی، عنوان شد وی در آستانه آغاز بازجوییهای خویش پس از حضور در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک در تهران، در رؤیایی صادقه مشاهده کرد که در بیابانی خشک، سگی هولناک به سوی او میدود، اما در نهایت از سرعت خویش میکاهد و نهایتاً درجای خود میایستد و از حمله به او خودداری میکند! راوی شهید چند روز بعد و در احاطه مستنطقان، مصداق آن رؤیا را به ترتیب پی آمده دریافت:
«مأمور مرا وارد اتاق کرد و روی یک صندلی نشاند و گفت سرت را بلند کن! این عبارت، به معنای امر به برداشتن پوشش صورت بود. پوشش بالا رفت و دیدم بازجوی مسئول پرونده من - که به خاطر شباهت چهرهای که داشت، ما او را انور سادات مینامیدیم - در برابرم ایستاده است. او شروع کرد به طرح سؤالهای همیشگی و من هم پاسخ میدادم. در این اثنا مردی در اتاق را باز کرد، سرش را به داخل آورد و خطاب به بازجو گفت: دکتر چای داری؟ عنوان دکتر و مهندس را بازجوها به هم میگفتند و این کلمه، صرفاً نشاندهنده عقده حقارت و پستی شخصیت این نادانهای تقریباً بیسواد بود. سراغ چای گرفتن هم، در واقع ردگم کردن بود که سؤال کننده از این طریق میخواست وانمود کند، حضورش جنبه عادی دارد و با قصد قبلی آنجا نیامده است! وارد اتاق شد. بعد - چنانکه گویی با دیدن من غافلگیر شده - گفت: این چیست؟ این هم در زندان رژیم یک نوع سؤال معروف بود، چون من هرگز نشنیدم بازجویی در مورد یک زندانی بگوید: این کیست؟ بازجو پاسخ داد: این خامنهای است و از مشهد است. مرد تازه وارد، مثل اینکه با شنیدن نام من شگفت زده شده باشد گفت: عجب! این همان است؟ این همان کسی است که میخواهد خمینی مشهد شود؟ این هم عبارتی بود که در پرونده من بارها تکرار شده بود که او میخواهد خمینی مشهد باشد! بعد افزود: دکتر، او آدم خطرناکی است! سپس سرش را تکان داد و خطاب به من گفت: خامنهای، تو از اینجا جان سالم به در نمیبری! بعد گفت: من میخواهم از تو، معنای تقیه و توریه را بپرسم. بدون آنکه منتظر جوابی از سوی من باشد، رو به بازجو کرد و گفت: اینها به کاری غیر از کار واقعی خود تظاهر میکنند و آن را تقیه مینامند و حرفی میزنند که ظاهر آن چیزی غیر از حقیقتش است و این را توریه مینامند. ظاهراً از تقیه ما خیلی ناراحت بود، باید هم ناراحت میبود زیرا ما در برابر دستگاه حاکم تقیه میکردیم؛ تقیه سنگری برای مبارزه ما و دستگاه حاکم از مقابله با ما در این سنگر ناتوان بود. من در طول این مدت، سرم را به پایین افکنده و لب فرو بسته بودم. بعد که دیدم برای تعریف این دو اصطلاح اصرار دارد، در حالی که سرم پایین بود، پاسخ سادهای متناسب مقام دادم. گفت: نه مسئله این طور نیست و شروع کرد به تهدید من!....»
بازجویی که او را در خواب، به شمایل یک «سگ» دیده بودم!
کسی که آیتالله خامنهای پیشتر و در رؤیایی صادقه، او را در حال حمله به خویش مشاهده نمود، فرج الله سیفی کمانگر بود که با نام مستعار «کمالی» برای ساواک بازجویی میکرد. نامبرده پس از پیروزی انقلاب اسلامی و به هنگام لودادن خویش به مسئولان وقت زندان اوین، چنان ساده لوحیای از خود نشان داد که همگان را متعجب ساخت! با این همه زندانی سابق به هنگام محاکمه آن بازجوی خشن از ادای شهادت علیه وی خودداری کرد:
«از زمانی که این سربازجو وارد اتاق شد، احساس ترس کردم زیرا حس کردم مأموریت اذیت و آزار مرا دارد. وقتی تهدیدش بالا گرفت، ترس من هم افزایش یافت. در همین حال، سرم را بلند کردم و به چهره این مرد تهدید کننده نگریستم. دیدم عجب، این همان سگی است که در خواب دیدهام! کاملاً و با همه مشخصات! فوراً تصویرهای آن رؤیا، به ذهنم باز آمد؛ شتافتن سگ به سمت من و پارس کردن شدید و بیوقفه او و بعد متوقف شدنش بدون آسیب رساندن به من. یک باره آرامش و طمأنینهای عجیب و آسودگی خاطر کاملی قلبم را فرا گرفت؛ یقین کردم این مرد آسیبی به من نخواهد رساند و همینگونه هم شد. بازجویی، ساعتها به طول انجامید. در خلال آن، افراد دیگری نیز به این دو نفر پیوستند و تعدادشان به ۹ نفر رسید. مرا از همه سو در محاصره گرفتند، اما آسیبی از آنها به من نرسید. بعدها صاحب آن چهره سگی را شناختم؛ نامش کمالی بود. این شخص پس از انقلاب، قصه جالبی دارد که حاکی از بخت وارون اوست. او ابتدا گریخت و از انظار پنهان شد. چند ماه بعد، خودش به مقامات زندان اوین مراجعه کرد و حقوقهای معوقهاش را که طی ماههای گذشته پرداخت نشده بود، مطالبه کرد؛ حتی خودش را هم معرفی کرد! به او خوشامد گفتند، وی را به داخل بردند و بعد مورد بازجوییاش قرار دادند. او را محاکمه علنی هم کردند که از تلویزیون پخش شد. دادگاه از من هم در مورد او شهادت خواست، اما من شهادت ندادم؛ چون به من آسیبی نرسانده بود. افراد دیگری رفتند و علیه جنایات او شهادت دادند و او سرانجام اعدام شد....»
به صحنهسازی و حماقت بازجوی خویش، در دل میخندیدم!
سخن در باب خصال رفتاری بازجویان ساواک به هنگام انجام وظایف خویش، از مهمترین رهیافتها به شناخت کمیته موسوم به ضد خرابکاری ساواک و فضای حاکم بر این نهاد امنیتی قلمداد میشود. در نگاه کلی میتوان گفت که این افراد، عمدتاً کمسواد، دون پایه و خشن بودند که برای انجام وظیفه محوله، طی دورهای آموزشی، نکاتی را میآموختند و تقریباً آنها را به هنگام استنطاق از تمامی بازداشت شدگان - که عمدتاً از عناصر دانشمند جامعه بودند- به کار میبردند! چنانکه در خاطرات قهرمان داستان ما آمده است:
«البته درپی این جلسه بازجویی من، جلسات بازجویی مشابه دیگری هم بود که طی آن من در معرض کتکخوردن با ضربات دست و انواع شکنجههای روحی و تراشیدن محاسن قرار گرفتم. بازجوها عادت داشتند اگر جلسه به طول میانجامید و میدیدند، زندانی سرسختی و استقامت دارد، درصدد شکست روحی او بر میآمدند. آن وقت پنج، شش نفر یا بیشتر در اتاق بازجویی جمع میشدند، زندانی را دوره میکردند و او را به باد انواع توهینها و ناسزاهای زننده میگرفتند. البته بازجوی اصلی یک نفر بود، بقیه کم کم وارد میشدند و وانمود میکردند که ورودشان عادی و بدون قصد قبلی بوده است. وجه مشترک همهشان هم درخواست چای از جناب دکتر بود! اینها مرا بارها دوره کردند. من در پاسخ دادن به تمام سؤالهای تردید نمیکردم. در تمام پاسخها هم متوجه بودم که پاسخ من، از هر نکتهای که بهانهای برای محکومیتم شود، خالی باشد. در یکی از این جلسات، یک بازپرس به نام کوچصفهانی با ریشخند و غرور و لحنی توهینآمیز از من پرسید: سید! سعیدی را میشناسی؟ گفتم: بله او دوست من بود (این مسئله بر مأموران امنیتی پوشیده نبود، چون ما هر دو خراسانی بودیم). بعد گفت: میدانی که او در زندان مرده است؟ گفتم: بله. گفت: آیا میدانی که بازجویی او در این اتاق انجام شده بود؟ (البته مضمون این سؤال او دروغ بود). من ساکت ماندم و او ادامه داد: به سعیدی گفتم، هر چه اطلاعات داری بیرون بریز. به من پاسخ داد: باید به قرآن تفأل بزنم، تا ببینم این کار خوب است یا نه؟ من به او گفتم: این فال بد است و نه خوب! او حرف مرا نشنید و دید آنچه دید. کوچصفهانی در این لحظه کمی سکوت کرد، سپس از جا برخاست، به من نزدیک شد، قلمی را برداشت، از یک سر آن گرفت و مانند کاری که برخی معلمهای متکبر با شاگردان خود میکنند، با سر دیگر قلم بنا کرد به روی سر من زدن! آنگاه گفت: سید، این فال بد است، این فال بد است!... به حماقت، دروغپردازی و صحنههای ساختگی او برای تهدید من، در دل خندیدم. حرفهای او کمترین تأثیری در من نداشت....»
خوابهایی که به رحلت استاد و آزادی از زندان دلالت داشتند
در مقال پیشین اشارت رفت که زندان، محمل بسا تجربیات از جمله رؤیاهای صادقه است. شهید خامنهای در بخش دیگری از یادمانهای خویش از ششمین محبس، به دومورد از این خوابها اشارت بردهاند؛ تعبیر اولین رحلت استادش آیتالله العظمی سید محمدهادی میلانی در مشهد بود و مفهوم دومین - که هم سلولش آن را دیده بود- رهایی از زندان کمیته مشترک؛ چنانکه خود ذکر کرده است:
«به موضوع خوابهای صادقه داخل زندان باز میگردم. اکنون دو مورد از این خوابها را به یاد دارم که یکی را خودم دیدم و دیگری را همبند من در زندان دیده بود. خواب خودم این بود که در عالم رؤیا، خود را در یکی از مساجد مشهد دیدم. این مسجد را میشناسم. هنوز هم وجود دارد و در میانه بازار واقع است. امام آن مسجد، آقای علمالهدی از شاگردان مقرب و نزدیکان خاص آقای میلانی بود و آقای میلانی او را به عنوان امام این مسجد تعیین کرده بود. در دوسمت در مسجد، دو مرد را دیدم که گویی دو فرشته بودند و قامتشان آن چنان بلند بود که من پاهایشان را میدیدم و بالاتنه آنها را نمیدیدم! بعد دیدم فرشهای مسجد را برای تعمیرات جمع کردهاند و برخی از سنگهای قرنیز دیوارها ریخته و خاک و سنگ در کف مسجد پخش شده است! وقتی بیدار شدم، خوابی را که دیده بودم به خاطر آوردم و به رفیقم گفتم: یا آقای علمالهدی در گذشته یا آقای میلانی در همان روز یا روز بعد، برای بازجویی احضار شدم. مرا به اتاق دیگری، غیر از اتاق همیشگی بازجویی بردند. دیدم رئیس بازجوها - به نام کاوه - منتظر من است. از من بازجویی کرد و از جمله مطالبی که در این بازجویی گفت، این بود لابد مطلع شدهای که آقای میلانی فوت کرده است! گفتم: من چگونه میتوانم مطلع شوم؟ گفت: بله، او فوت کرده است. این موضوع مربوط به اوایل سال ۱۳۵۴ است.
اما خواب رفیقم. البته ابتدا این را بگویم که او هم از روحانیون و از جمله آخرین کسانی بود که در این زندان، هم زندان من بود و تا حدودی هم به حکومت ستمگر گرایش داشت، ولی با این همه زندانی شد و کتک خورد و شاید هم برای اینکه با روش خودش از من اطلاعات کسب کند، به سلول من فرستاده شده بود. البته من آزاد شدم و او در زندان ماند. من خواب او را از زبان خودش بیان میکنم. گفت: در خواب دیدم به همراه شما، به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) در شهر ری رفتیم. شما در حالی که به گلدسته بلند حرم نگاه میکردی، به من گفتی: من میخواهم به بالای این گلدسته بروم. من گفتم: این کار غیر ممکن است. گفتی: خیر ممکن است. ناگهان دیدم که شما از زمین بلند شدی و به بالاترین نقطه گلدسته رفتی! وقتی به بالای گلدسته رسیدی، در حالی که به عنوان خداحافظی دست تکان میدادی، از دور مرا صدا زدی و گفتی: دیدی من میتوانم این کار را بکنم؟ من هاج و واج مانده بودم و با شگفتی و حیرت به شما نگاه میکردم که ناگهان شما از بالای گلدسته اوج گرفتی؛ چنان که گویی پرواز میکنی، سپس با من با اشاره دست خداحافظی کردی و به سوی آسمان بالا رفتی! وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، گفتم حتماً تعبیر آن شهادت است! البته چنین نبود بلکه تعبیرش آزادی بود؛ چون چند روزی نگذشت که از زندان آزاد شدم....»
تفسیرهای گوناگون از «یوسف شدن»
امام شهید در بیان رؤیاهای صادقه خویش و درپی روایت خوابهای ششمین زندان، به موردی اشارت بردهاند که شگفتانگیز و درخور تأمل مینماید. او در یکی از سختترین ادوار مبارزه در شهر مشهد و پراکندگی اصحاب و یاران اهل مجاهده، شبی تشییع پیکر استادش حضرت امامخمینی را در خواب میبیند و در پایان آن، رهبر کبیر انقلاب اسلامی به او جملهای میگوید که هرچه زمان میگذرد، مفاهیم مهمتر و متعالیتری مییابد: «تو یوسف میشوی!...»، ماجرا از این قرار است:
«به مناسبت بحث خوابهای صادقه، بد نیست بگویم که در یاد من خوابهای عجیبی مانده که یکی از آنها را نقل میکنم؛ به گمانم مربوط به سال ۱۳۴۶ یا ۱۳۴۷ باشد. در آن زمان وضع سیاسی مشهد، در نهایت شدت و سختی بود و اسلامگرایان دچار گرفتاری و محنت زیادی بودند؛ چنان که جز چند نفر اندک از رفقا با من در میدان باقی نماندند و بقیه ترجیح دادند عرصه مبارزه را رها کنند! در آن شرایط، خواب دیدم حضرت امامخمینی (ره) وفات کرده و جنازه ایشان در یکی از خانههای مشهد، واقع در نزدیکی خانه پدر من روی زمین است. مردم بسیاری برای تشییع جنازه جمع شدند که من هم در میان آنها بودم. دردی جانکاه قلبم را میفشرد و غم و اندوه وجودم را گرفته بود. تابوت را از آن خانه بیرون آوردیم و روی دوش گرفتیم. بعد تشییع کنندگان که جمعیت انبوهی بودند در پی جنازه به حرکت درآمدند که در میان آنها شمار بسیاری از علما بودند و من هم با آنها حرکت میکردم. طبق معمول، جنازه در برابر ما میرفت و تشییعکنندگان که بیشترشان علما بودند نیز به دنبال آن میرفتند. من با آنها میرفتم، با صدای بلند میگریستم و از شدت تألم و تأثر، با دست روی زانوی خود میزدم! چیزی که برغم و درد من میافزود، این بود که میدیدم برخی علما - که هنوز چهرههایشان را در خاطر دارم - بدون آنکه توجهی بکنند و عبرتی بگیرند و بیآنکه احساس اندوهی در آنها مشاهده شود، با هم صحبت میکنند و میخندند! و من کاری از دستم برنمی آمد جز اینکه این درد و اندوه جانگاه را تحمل کنم. جنازه به آخر شهر رسید. بیشتر تشییع کنندگان بازگشتند، اما جنازه راه خود را در بیرون شهر ادامه داد و تعداد ۲۰، ۳۰ تشییع کننده - که من هم جزو آنها بودم - همچنان درپی جنازه حرکت میکردند. سپس جنازه به تپهای رسید. بیشتر تشییع کنندگان، در پایین تپه ماندند. جنازه به همراه چهار، پنج تشییع کننده، به سمت بالای تپه رفت که من هم با آنها به دنبال جنازه بودم. بالای تپه معمولاً از پایین کوچک به نظر میآید، اما وقتی انسان بر آن فراز قرار میگیرد، میبیند بزرگ و گسترده است، اما در خواب، بالای آن تپه همچنان که از پایین دیده میشد، کوچک و شبیه یک تختخواب بود و ما تابوت را آنجا قرار دادیم. من به پایین پا نزدیک شدم تا در حالی که چهره حضرت امام را میبینم با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهره امام که در تابوت آرمیده بود؛ مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست ایشان که انگشت سبابه آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت! سپس دیدم امام با چشمان بسته، شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشارهاش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد، یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال، با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف میشوی... تو یوسف میشوی!... از خواب بیدار شدم، در حالی که تمام جزئیات این خواب در ذهن من بود؛ همچنان که تا به اکنون نیز در ذهنم باقی مانده است. خوابم را برای خیلی از بستگان و دوستان نقل کردم از جمله برای مادرم (ره) که فوراً این خواب را چنین تعبیر کرد: بله، یوسف خواهی شد؛ به این معنی که همواره در زندان خواهی بود! یکی دیگر از کسانی که این خواب را با تفسیر مادر برایش نقل کردم، شیخ حافظی بود که سال ۱۳۴۹ و در زندان مشهد با هم در یک سلول بودیم. پس از آنکه من به ریاستجمهوری انتخاب شدم، او نزد من آمد و گفت: روز انتخابات ریاستجمهوری در مکه بودم -، چون انتخابات با موسم حج تقارن یافته بود - وقتی به سوی صندوق رأیگیری بعثه رفتم، آن خواب و تفسیر مادر شما را از آن به یاد آوردم و به گریه افتادم زیرا فهمیدم مسئله فقط در زندان خلاصه نمیشده است....»