از ویژگیهای رهبر شهید در مواجهه با عمال ساواک و بازجویان در زندان، استناد به قوانین آن دوره و استدلال به آنها بود. این امر برای قضات دادگاه و اعتراف گیران، آن هم از سوی یک طلبه جوان عجیب مینمود! چه تا پیش از آن، کسی از روحانیون را اینچنین ندیده و نیافته بودند. از سوی دیگر استناد آن مجاهد شهید به قوانین، نه از سر اعتقاد به آنها، بلکه برای محکوم نمودن دستگاه امنیتی رژیم حتی با ملاک قرار دادن ضوابط آنان بود جوان آنلاین: رهبر شهید انقلاب اسلامی در مهر سال ۱۳۴۹، چهارمین دوره از زندانیشدن خویش را تجربه کرد. بخش مهمی از رویدادهای این مقطع را در مقال پیشین بازخوانی و مرور کردیم. آنچه درپی میآید، نظری بر واپسین مرحله از این چهارمین حبس اوست که با اتکا به خاطرات آن بزرگ انجام میشود. امید آنکه تاریخ پژوهان مبارزات آن مجاهد والامقام و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
انتظار نداشتند که در دادگاه، یک طلبه چنین دفاعیه مستندی را ارائه کند
از ویژگیهای شهید آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای در مواجهه با عمال ساواک و بازجوها در زندان، استناد به قوانین آن دوره و استدلال به آنها بود. این امر برای قضات دادگاه و مفتشین آن، آن هم از سوی یک طلبه جوان، عجیب مینمود! چه آنکه تا پیش از آن، کسی از روحانیون را اینچنین ندیده و نیافته بودند. از سوی دیگر استناد آن مجاهد شهید به قوانین، نه از سر اعتقاد به آنها که برای محکوم نمودن دستگاه امنیتی رژیم گذشته حتی با ملاک قرار دادن ضوابط آنان بود. امری که در مرحله پایانی چهارمین دوره از دستگیری و برقراری دادگاه نظامی برای وی رخ داد:
«پرونده من در این زندان، در دادگاه نظامی مطرح بود؛ دادگاه نظامی هم در وسط پادگان قرار داشت و رابطه من با این دادگاه در طول مدت زندان برقرار بود؛ یا دادگاه مرا برای پاسخگویی به سؤالات احضار میکرد یا من در اعتراض به یک رشته مسائل، به دادگاه نامه مینوشتم و در نتیجه دادگاه مرا برای پاسخ به اعتراضاتم احضار میکرد. من اعتراض کردم که چرا مرا با کفالت آزاد نمیکنند؟ در حالی که قانون، چنین اجازهای را میدهد. اعتراض کردم که چرا اجازه نمیدهند با خانواده و دوستانم ملاقات داشته باشم؟ به نگه داشتنم در سلول انفرادی - باوجود تکمیل مراحل بازجویی - اعتراض کردم... و میدانستم که دادگاه قادر نیست هیچیک از چیزهایی را که خواسته بودم، برایم تأمین کند، اما قصدم آن بود که در برابر تخلفات غیرقانونی آنها، موضعی از طرف خود داشته باشم. به یاد دارم که یک بار رئیس دادگاه در پاسخ به یکی از درخواستهایم گفت: باید به ساواک مراجعه کنم (!) البته این حرف ناخواسته از زبانش در رفت و من از آن علیه او استفاده کردم. با اظهار تعجب از حرف او گفتم: چطور ممکن است دادگاه زیر نفوذ ساواک باشد؟! او فوراً حرفش را عوض و شروع کرد به تعریف و تمجید و ذکر فضایل رئیس ساواک مشهد. روز محاکمه تعیین شد. من پروندهام را برای بازنگری و تهیه دفاعیه خواستم. دادگاه برای من، یک وکیل مدافع نظامی تعیین کرده بود، اما من میدانستم که دفاع او صوری و ظاهری است و خاصیت و اثری بر آن مترتب نیست. دفاعیهای در ۳۰ صفحه نوشتم. روز محاکمه وارد صحن دادگاه شدم. در صدر دادگاه، رئیس و دو قاضی و دادستان و وکیل مدافع مستقر بودند. همگی آنها نظامی بودند و با درجات نظامی براقی که برشانه و نشانهای که بر سینه داشتند، با باد و فیس تمام نشسته بودند! من با آهنگی قوی و لحنی قاطع، لایحه دفاعیه را خواندم. این لایحه هم مانند لایحه قبلی - که در زندان سابق تهیه شده بود- به دقت بر مواد قانونی استناد داشت و به صورتی منطقی تنظیم شده بود. انتظار نداشتند از یک طلبه علوم دینی، چنین سخنانی بشنوند یا از او چنین موضعی را مشاهده کنند؛ چون تصویری که در ذهن آنها از دین و روحانیون نقش بسته بود، تصویری عقب مانده و مسخ شده بود. من در چهره اعضای دادگاه، نشانههای تحسین و تبادل نگاههای گویا و پر معنا را میدیدم. هنگام تنفس، دادگاه مراتب تحسین خود را ابراز کرد و از انتخاب الفاظ و معانی و کیفیت بیان دفاعیه تمجید نمود....»
اقدامات ایذایی، در لحظه آزادی از زندان!
کسانی که در زندانهای رژیم گذشته استوار میماندند و علائمی مبنی بر توقف فعالیتهای مبارزاتی خویش بروز نمیدادند به شدت و تا آخرین لحظات حبس مورد آزار مأموران قرار میگرفتند. آیتالله خامنهای نیز که در واپسین روزهای چهارمین دوره از زندان با دفاعیات مستند راه را برای آزادی خویش هموار کرده بود، حتی در لحظات آزادی نیز مزاحمتهای ساواک را تجربه نمود. او در اینباره، گزارشی خواندنی به تاریخ سپرده است:
«پس از پایان دادگاه از من خواستند تا از سالن دادگاه خارج شوم و بیرون در منتظر بمانم. من در اشتیاق اطلاع از حکم صادره، لحظه شماری میکردم. روز محاکمه با روز ملاقات زندانیان و خانوادهایشان مصادف بود. خانواده برای دیدار با من آمده و جلوی در زندان منتظر مانده بودند. دادگاه، چون در وسط پادگان قرار داشت، از در ورودی دور بود. خانواده تا ظهر انتظار کشیده بودند. برخی رفته بودند و برخی مانده بودند. البته حکم صادر شده بود، اما باید روی برگههای خاصی تایپ میشد و سپس در حضور اعضای دادگاه و متهم قرائت میشد. من در انتظار اعلام حکم بودم. وقت اداری به پایان رسید. یکی از اعضای دادگاه بیرون آمد و هنگامی که به در ورودی پادگان رسید، خانوادهای را دید که در انتظار زندانی خود ماندهاند و مطلع شد که اینها خانواده من هستند؛ لذا به آنها خبر داد که حکم آزادی من صادر شده است و بدین ترتیب پیش از آنکه من از حکم دادگاه مطلع شوم، خانواده از آن اطلاع یافتند! وقتی انتظار آنها به درازا کشید، یکی از نگهبانان پادگان به آنها گفت شما بروید؛ او هم پس از آنکه آزاد شود خواهد آمد. در نتیجه، آنها به منزل بازگشتند. دو ساعت پس از ظهر مرا خواستند و حکم دادگاه را مبنی بر محکومیت من به مدتی کمتر از زمانی که در زندان گذرانده بودم، اعلام کردند. قرار شد تا تشکیل دومین دادگاه - که دادگاه تجدید نظر است و معمولاً یک ماه پس از نخستین دادگاه تشکیل میشود - مرا آزاد کنند. رئیس دادگاه دستور داد، سربازان نگهبان به علامت اینکه فرد همراه آنها زندانی نیست، سلاح خود را دوشفنگ کنند و مرا در انجام بقیه اقدامات اداری لازم برای خروج از زندان یاری کنند. به اتاقم رفتم چنانکه قبلاً گفته بودم، نزدیک در ورودی زندان بود. یک ساعت از شب گذشته بود که اثاثیهام را جمع کردم و با زندانیان خداحافظی کردم. فصل زمستان بود و هوا سرد و در شب سردتر، جلوی در ورودی پادگان، تعدادی از جوانان فامیل را دیدم که با یک اتومبیل در انتظار من ایستاده بودند. وسایلم را گرفتند. خواستم سوار اتومبیل شوم که یک افسر آمد و گفت: شما نمیتوانی بروی با من بیا! مرا در اتومبیلی که چند نظامی در آن بودند، سوار کرد و اتومبیل - چنان که از مسیر راه دریافتم - به سمت ساختمان ساواک حرکت کرد. آیا آزادی من از پادگان ظاهری بوده؟ آیا میخواهند مرا به ساواک و از آنجا به تهران ببرند؟ درحالی که اتومبیل مسیر خود را در تاریکی و سرما به سمت سرنوشت نامعلوم من میپیمود، اینگونه پرسشها نیز در ذهن من میچرخید. جلوی ساختمان ساواک مرا پیاده کردند. بازجویی که در زندان سوم و چهارم با او آشنا شده بودم - یعنی غضنفری - با من روبهرو شد. با لحنی آمیخته به غرور و موذیگری به من گفت: چرا آمدی؟ گفتم: من نیامدم، آنها مرا به اینجا آوردند. گفت: حالا که ما دستور آزادیات را دادهایم، برو! بدون آنکه علت این رفتار آنها را بدانم، به خیابان تاریک و سرد آمدم تا اتومبیلی پیدا کنم که مرا به خانه برساند. اگر وسایلم هم در دستم بود، بیرون ماندن در این ساعت از شب مشقت و دردسر بیشتری داشت، اما وسایلم را جلوی در ورودی پادگان به کسانی که برای رساندنم آمده بودند، سپرده بودم. ناگهان یک اتومبیل جلوی پایم ایستاد. خوب نگاه کردم، دیدم همان جوانانی هستند که جلوی پادگان منتظرم بودند. فهمیدم آنها مسیر مرا از پادگان تا ساواک، در انتظار سرنوشت و سرانجام کار دنبال کرده بودند. به خانه رسیدم. دیدم همسرم نشسته و به در چشم دوخته، بچهها هم از انتظار خسته شدهاند و به خواب رفتهاند....»
رویگردانی غیرمنتظره ۲ نفر از دوستان، در حرم رضوی (ع)
مبارزان در دوره نسبتاً طولانی نهضت اسلامی ایران، گاه در میان دوستان و هم صنفان خویش نیز احساس غربت و تنهایی میکردند! ترس مراودان و مؤانسان دیروز از تداوم ارتباط با آنان، ایشان را مهموم و مغموم میساخت. راوی شهید نیز در دوره مصاف با رژیم گذشته، بارها چنین محنتی را تجربه کرد. یکی از مقاطعی که این احساس از وی سراغ گرفت، هنگامی بود که وی پس از آزادی از زندانِ چهارم، به زیارت امامرضا (ع) مشرف شد:
«فراموش نمیکنم که همان شب پس از بازگشت به منزل، برای تشرف به زیارت حضرت رضا (ع) و نماز در مسجد گوهرشاد به حرم رفتم. دیروقت و صحن تقریباً خالی بود، اما از دور دو نفر از دوستان و همدرسهای خود را دیدم که با یکی از آنها علقه خاصی دارم و قیافه ما نیز آن چنان به هم شبیه است که اگر کسی ما را نشناسد، گمان میبرد باهم برادریم! از این تصادف بسیار خوشحال شدم زیرا انتظار نداشتم کسی را در آنجا ببینم. با شوق دیدار چهرههایی که زندان میان من و آنها فاصله انداخته بود، به سوی آن دو رفتم. انتظار داشتم که آنها هم به محض دیدن من به سویم بیایند و بعد از این مدت جدایی از دیدار من خوشحال شوند. به طرف آنها رفتم و نزدیکشان رسیدم. میخواستم سلام کنم که دیدم از من روی میگردانند! گویی یکی از آن دو به دیگری گفته بود: او اکنون از زندان خارج شده و شاید تحتنظر است؛ پس از او دوری کنیم! این برخورد، مرا سخت متأثر کرد. یک فرد زندانی مانند من که چند ساعتی است از زندان آزاد شده از دوستان و به ویژه از کسانی که قاعدتاً باید همان دغدغهها و امیدها و آرمانهای اسلامی او را داشته باشند، توقع چنین برخوردی را ندارد! در حقیقت من اینگونه برخوردها را از برخی روحانیون فراوان دیدهام! درحالی که به عکس آنها جوانان - اعم از طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه- در مواقعی که به زندان میافتادم و مورد ستم رژیم واقع میشدم، بیشتر دور مرا میگرفتند و به من میپیوستند....»
اصناف روحانیون، نهضت اسلامی و خاطرهای تلخ از سیل در شهر قوچان
عدم همکاری کلیت روحانیت با نهضت اسلامی، امری بدیهی است که بارها مورد اشاره حضرت امام خمینی، رهبر کبیر انقلاب اسلامی نیز قرار گرفت. قائد شهید پس از روایت مواجهه تلخ خود با دونفر از دوستان پس از آزادی از چهارمین زندان به ارائه تحلیلی در این باره پرداخته و خاطرهای تلخ از فرایند کمکرسانی به مصدومین سیل قوچان را نیز ضمیمه آن ساخته است:
«در اینجا باید اشاره مختصری کنم به برخورد روحانیون با فعالان عرصه مبارزه در ایران. امام راحل (ره) جهاد اسلاف خود را با رهبری بزرگترین انقلاب تاریخ معاصر به ثمر رساند و طی آن سرکشترین جبار منطقه را که متکی بر بزرگترین قدرت جهانی بود، سرنگون ساخت و برپایی نظام اسلامی را در ایران اعلام کرد. جای شگفتی نیست اگر علمای دین این چنین باشند زیرا آنها وارثان پیامبران و مصلحین تاریخند. اما کسانی که دست اندرکار امور علوم دینی بودند، همگی در ایران در چنین سطحی از احساس مسئولیت قرار نداشتند و این هم دلایلی دارد که اینجا مجال بیان آنها نیست. برخی از آنها تنها در حمایت و تأیید فعالان نهضت اسلامی موضع میگرفتند، ولی خود وارد میدان نمیشدند. برخی از آنها هم کاملاً بیطرف بودند! از جنبش اسلامی نه بد میگفتند و نه خوب. البته کسانی هم بودند که در قبال فعالان جنبش اسلامی موضع منفی داشتند. این موضع منفی هم، شدت و ضعف داشت. برخی از اینها وقتی صحبت از این موضوع میشد، جنبش اسلامی را زیر سؤال میبردند. برخی دیگر نیز با یا بیمناسبت چنین میکردند.
بد نیست از حادثهای که به خاطرم آمد یاد کنم. به یاد آوردم در سال ۱۳۵۵، سیل عظیمی در قوچان آمد و من در عملیات نجات و امداد شهر مشارکت داشتم. طی جریانی - که اکنون جای شرح جزئیات آن نیست- مقامات قوچان به من دستور دادند تا فوراً شهر را ترک کنم! وقتی افسر پلیس حکم را به من ابلاغ کرد، من در یکی از رواقهای بزرگ مسجد جامع شهر بودم که آن را به انبار بزرگی از کالاها و اجناس اهدا شده برای کمک به آسیب دیدگان تبدیل کرده بودیم. کالاها به شکل دقیق و با نظمی جالب چیده شده بود که غیر متخصصان امداد از قبیل ما، کمتر میتوانند این کار را انجام دهند. من به حجرهای در کنار آن رواق رفتم که شیخ ذبیح الله و شماری از دوستان و یارانش آنجا نشسته بودند. با لحنی حاکی از رنج و تلخی گفتم به من دستور دادهاند که شهر را ترک کنم. در چهره همگی، علامت ناراحتی آشکار شد، اما یکی از آنها - که یکی از دو نفری بود که پس از زندان او را در صحن حضرت رضا (ع) دیده بودم - همین که همدردی حاضران را با من دید، فوراً گفت: اینها برای نجات و امداد نیامدهاند؛ اینها مفسد و خرابکارند! برخی آنها تا این درجه نسبت به همه فعالان عرصه اسلامی کینه میورزیدند....»
این مرد نیاز به ۱۰ سال زندان دارد!
نهایتاً دادگاه تجدید نظر قهرمان داستان ما نیز فرا رسید و او به سان نوبت قبل با استدلال و صلابت به دفاع از خویش پرداخت. این امر موجب شد تا رئیس آن محکمه، داوری خود درباره متهم را در قالب جملهای طنزآلود بیان کند: «این مرد نیاز به ۱۰ سال زندان دارد تا به صورت تمام وقت به نوشتن و تألیف و تحقیق بپردازد!...»، امری که در عمل تحقق نیافت، اما نشان از تمایل درونی رئیس دادگاه در باره او داشت:
«کمی پیش از دومین دادگاه - که دادگاه تجدید نظر بود - باید سلسله اقداماتی اداری را انجام میدادم. برای این امر، باید به دادرسی ارتش مراجعه میکردم. در خلال پیگیری این اقدامات، دیدم افسر جوانی در اداره دادرسی ارتش خیلی به من نگاه میکند؛ گویی میخواهد در مورد مطلبی با من حرف بزند. به او که نزدیک شدم، گفت: میخواهم به شما چیزی را بگویم. گفتم: بفرما. گفت: از ایراد سخنرانیهایی مانند سخنرانیای که در نخستین دادگاه ایراد کردی، خودداری کن؛ چون اگر آنها در شما هوشمندی و توانایی خاصی را ملاحظه کنند، با شما سختگیری میکنند به مصلحت شماست که وانمود کنی، فردی ساده و فریب خورده هستی! از او تشکر کردم و رفتم، درحالی که خود بهتر میدانستم در برابر دادگاه مغروری که علما را به دیده تحقیر مینگرد، نمیتوانم خود را به این شکل نشان دهم. وقتی وارد سالن دادگاه دوم شدم، دیدم آن افسر جوان منشی دادگاه است! رئیس این دادگاه مرد معروفی بود که قبلاً مقام دادستانی کل را داشته و بعد رئیس دادگاه شده بود. رئیس دادگاه، مرا به باد سؤالات گرفت. نظرم را درباره مسائل مختلف میپرسید و من پاسخ میدادم. بعد به مستشارانش که در دو طرفش نشسته بودند، رو کرد و گفت: این مرد نیاز به ۱۰ سال زندان دارد تا به صورت تمام وقت به نوشتن و تألیف و تحقیق بپردازد. گفتم: انالله و انا الیه راجعون! البته رئیس دادگاه مطلب فوق را از روی مزاح گفت، اما مضمون مزاح او مؤید نظر و نصیحت آن افسر جوان بود. این محاکمه با تأیید حکم دادگاه قبلی خاتمه یافت. از آزادیام مدت زیادی نگذشته بود که باز در ماه مهر (!) دستگیر شدم و به پنجمین زندان افتادم. چهارمین بازداشت من در دوم مهرماه سال ۱۳۴۹هـ. ش (۲۴ رجب ۱۳۹۰هـ. ق) بود و پنجمین آن در ششم مهرماه سال ۱۳۵۰هـ. ش (۷ شعبان ۱۳۹۱هـ. ق) صورت گرفت....»
کلام آخر
این بخش از خاطرات امام شهید به نیکی نشان میدهد که مبارزان نهضت اسلامی باید در چند جبهه دشوار میجنگیدند و مشکلات آن را بر خویش میپذیرفتند. علاوه بر ساواک که با انقلابیون غیر منعطف و سازش ناپذیر به سختگیری و آزار فراوان مواجه میشد، جبهه روحانیون غیر معتقد به مصاف با رژیم شاه نیز روح آنان را میآزرد و با تنگنا مواجهشان میساخت. برخی از آنان با ساواک در ارتباط بودند و برخی دیگر از سر باورها و رویکردهای سنتی خویش به تضعیف جریان رویارویی با حاکمیت پهلویها میپرداختند، اما در نهایت آورده هر دو جریان، جز ایجاد مانع و افزودن بر چالشهای اجتماعی و سیاسی پیروان امام خمینی نداشت. از سوی دیگر جریان موافق و مؤید انقلاب نیز یکپارچه نبود و بخشهایی از آن تنها به حمایت لفظی و غیر عملی بسنده میکرد. این همه، اما در شهر و حوزه علمیه مشهد، به شکلی مضاعف خودنمایی میکرد و چهرههای مبارزی، چون شهید آیتاللهالعظمیخامنهای را با مشکلات فراوان مواجه مینمود. با این همه آنان با پایمردی بر خط روشن جنبش اسلامی، آن را برای رژیم به مرحلهای غیرقابل مهار رساندند تا جایی که همان عناصر بیتفاوت و حتی در باطن مخالف نیز ناگزیر از همراهی با آن شدند.