کد خبر: 1368520
تاریخ انتشار: ۲۳ تير ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
«نگاه آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای به هویت رژیم پهلوی» در آیینه روایت رهبر شهید
فرزندی که میراث دار تقوا، علم و اخلاق پدر بود بخشی از خصال پرارج عالم زاهد زنده‌یاد آیت الله سید جواد خامنه‌ای، در سیره رهبر شهید انقلاب اسلامی تبلور داشت. هر چند که پور والای او، فضیلت‌های فراوانی را نیز بر آموخته‌هایش از پدر افزود. در طول تاریخ، بسا خصال مردان خدا از همین طریق تداوم یافته و در تربیت دینی و فرهنگی جامعه نقش داشته است، چنانکه او از طریق تربیت نسلی متقی، عالم و اخلاقی، توانست بر محیط پیرامون اثرگذار باشد

جوان آنلاین: روز ۱۴ تیرماه که به وداع با رهبر شهید انقلاب اسلامی در مصلای تهران و نماز بر پیکرش اختصاص داشت با سالروز رحلت حضرت آیت‌الله حاج سید جواد خامنه‌ای، پدر گرامی آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای نیز مصادف شده بود. این مناسبت اگرچه در بحبوحه سوگ و حماسه مغفول ماند، اما بایسته است که اینک پس از سپری شدن چند روز از تدفین قائد شهید مورد توجه قرار گیرد. آنچه درپی می‌آید، خوانشی تحلیلی از یادمان‌های آن شاهد همیشه از سیره سیاسی والد ارجمند خویش است. امید آنکه پژوهندگان حیات آن بزرگ را مفید و مقبول آید. 
 
 نظر به رژیم گذشته با دید بغض و نفرت
بی تردید شهید آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای، بسا خصال و امتیازات شخصی و شخصیتی خویش را از پدر ارجمندش زنده‌یاد آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای به ارث برده بود. او در زمینه‌هایی چون: علم، تقوا، اخلاق و نگاه منفی به حکام جائر وقت، به والد خویش شباهت‌های بسیار داشت. با این همه از این نکته نیز نباید غفلت کرد که پدر تنها از جنبه دینی و حرمت کمک به جائران و ظالمان به سرکردگان رژیم پهلوی می‌نگریست و پسر علاوه بر آن، دارای اندیشه و تحلیل سیاسی عمیق نیز بود؛ امری که بعد‌ها وی را به جایگاه رهبری انقلاب اسلامی و ولایت امر مسلمین سوق داد. توضیحات و خاطرات پی‌آمده و مبسوط آن شهید والامقام، ابعاد این مقوله را بیشتر شفاف می‌سازد:
«دید آقا مثل اغلب علمای شیعه امامیه، نسبت به دستگاه پهلوی دید بغض و نفرت بود به خصوص که دوران پهلوی را دیده و گذرانده بود و آن سختی‌ها را چشیده بود. آقا با دستگاه سلطنت و حکومت پهلوی، خیلی بد بود. وجه این بغض و نفرت هم دینی بود و هیچ جنبه سیاسی نداشت، یعنی از نظر آقا آنها بی‌دین و فاسق و فاجر و ظالم بودند، لذا از آنها بدشان می‌آمد. به همین خاطر ایشان در طول این دوران، حتی یک لحظه برای دستگاه طاغوت مفید واقع نشد؛ هرگز در هیچ دعوت عمومی یا خصوصی جلسه و مراسمی نیز شرکت نکرد. از میان ائمه جماعت مسجد گوهرشاد، غالباً به این مجالس و محافل دعوت می‌شدند و غالباً هم می‌رفتند، اما پدرم هیچ وقت شرکت نمی‌کرد. این اواخر که می‌دانستند ایشان شرکت نمی‌کند، دیگر برایش کارت هم نمی‌فرستادند! آقا هیچ‌وقت و به هیچ شکل به دستگاه طاغوت نزدیک نشد و این جزء امتیازات ایشان است که همیشه در ذهن ما با یک عظمتی تلقی شده است. پدرم نه فقط دیدن شاه نرفت، بر خلاف برخی روحانیون مشهد که می‌رفتند که در هیچ‌یک از مراسم آستان قدس هم هرگز شرکت نکرد. حتی در مراسم موزه آستان قدس، آن وقت در اعیاد و برخی مناسبت‌ها مثل عید ولادت حضرت رضا و عید ولادت امام حسین، مجالس مفصلی درست می‌کرد و موجهین و علمای مشهد را به سالن تشریفات موزه آستان دعوت می‌کرد و تقریباً همه می‌رفتند، اما آقا هیچ‌وقت در این مجالس پا نگذاشت و از معدود علمایی بود که هرگز شرکت نکرد. یا مثلاً مسجد گوهرشاد در این اواخر دست اوقاف رژیم طاغوت بود؛ وقتی گنبد گلدسته سقف و شبستان مسجد را تعمیراتی کرده بودند، برای اینکه دیدگاه علما را تلطیف کنند، از آنها دعوت کردند. عده‌ای از موجهین علما که به مراسم معمولی نمی‌رفتند، در این مراسم شرکت کردند، اما پدرم بازهم شرکت نکرد به خاطر همین معتقد بود: اینها طاغوتند، بدند، ظالمند و به هیچ وجه نباید به اینها نزدیک شد! واقعاً هم نزدیک نمی‌شد و پای این حرف ایستاده بود. اصلاً آقا کسی نبود که بشود به او طمع بورزند، اگر هم می‌گفتند شما دیگر به مسجد نیا، اصلاً برایش اهمیتی نداشت که حالا برای امامت جماعت مسجد گوهرشاد برود یا نرود. صبح که می‌خواست به حرم مشرف شود، نماز جماعتش را هم در مسجد گوهرشاد می‌خواند وگرنه برایش اهمیتی نداشت؛ لذا بعد از آنکه در قضیه آمدن شاه به ائمه جماعت گوهرشاد فشار آوردند که باید حاضر شوند، فقط ایشان بود که از فشار‌ها برکنار ماند و بقیه کسانی که در مسجد گوهرشاد بودند، همه را زیر فشار گرفتند؛ بعضی که البته کمتر بودند و قبول داشتند، با طوع و رغبت رفتند، اغلب‌شان هم که اینطور نبودند، این شهامت و قدرت را نداشتند که بتوانند پس بزنند. گاهی اوقات هم استانداری در مسجد گوهرشــاد، بـرای عالمی فاتحه می‌گرفت که آقایان علما این مجلس را می‌رفتند، اما آقا هیچ‌وقت نمی‌رفت. در واقع آقا در هر جایی که کمترین شائبه و بوی ارتباط با دولت و دستگاه طاغوت داشت، مطلقاً حاضر نمی‌شد؛ پدربزرگ ما، مرحوم آقای آقاسیدهاشم نجف‌آبادی و مرحوم آقا شیخ مجتبی قزوینی هم همین‌طور بودند و هرگز در مراسم مرتبط با دولت شرکت نکردند. منتها من احتمال می‌دهم آقا شیخ مجتبی را دعوت هم نمی‌کردند. عالم خیلی محترمی بود، اما جزو ائمه جماعات مطرح شهر نبود و فقط بین طلاب و فضلا و حوزه علمیه معروفیت داشت. مرحوم آقا سید‌علی علم‌الهدی و مرحوم حاج شیخ غلامحسین تبریزی را هم دعوت می‌کردند و اینها نیز با معاذیری نمی‌رفتند. حاج آقا حسین شاهرودی هم که پیش نماز محترمی بود، هرگز نشنیدم شرکت کند. همچنین دستگاه طاغوت گاهی برای علما پول‌هایی می‌فرستاد. جزو معدود کسانی که هرگز این پول را نگرفتند پدر من بود با اینکه وضع زندگی‌اش هم خوب نبود و در عسرت زندگی می‌کرد....» 

 بی‌طرفی در نهضت ملی، شاهدی بر فراغت از گرایشات سیاسی
آنچه موجب واکنش یا عدم واکنش آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای به وقایع پیرامونی می‌شد، وجود یا عدم وجود جنبه دینی آنها به شکلی آشکار و پررنگ بود. هم از این روی در وقایعی مانند نهضت ملی - که از منظر برخی فقهای وقت صرفاً مبارزه‌ای سیاسی و فاقد رنگ دینی قلمداد می‌شد- تاریخ از وی واکنشی ثبت نکرده است، این در حالی است که او به شخص آیت الله سیدابوالقاسم کاشانی احترام می‌گذاشت و به هنگام مسافرت‌های آن عالم مجاهد به مشهد، به دیدارش می‌رفت. در این فقره نیز یادمان‌ها و توضیحات فرزند ارجمندش روشنگر می‌نماید:
«در دیگر موضوعات هم، قضاوت‌های آقا فارغ از جنبه سیاسی و گرایش سیاسی بود؛ مبنای موضع آقا همان جنبه دینی قضایا بود. مثلاً در زمان دکتر مصدق، ایشان هیچ نظر موافق یا مخالفی نسبت به او ابراز نداشت، درحالی که مثلاً مرحوم پدر بزرگ ما آقا سیدهاشم نجف آبادی، وقتی در زمان مصدق اوراق قرضه ملی منتشر شد، خودشان و همه خانواده‌شان قرضه ملی را خریدند؛ دانه‌ای ۱۰ تومان. گفتند: برویم اوراق قرضه ملی بخریم. این کار خیلی روشنفکرانه‌ای محسوب می‌شد با اینکه مرحوم آقا سیدهاشم هم روشنفکر نبود، اما چنین گرایشی نشان داده بود. یا مرحوم نواب که به مشهد آمد، بعضی از علمای مشهد مثل مرحوم آقا شیخ غلامحسین تبریزی از او تجلیل و احترام کردند و جانبداری نشان دادند، اما آقا نظری نداشت. یا مرحوم آقا سید نور الدین شیرازی که به مشهد آمد، جنجالی به راه افتاد و در محیط دینی، طلبگی و روحانی مشهد، طوفانی به وجود آمد. مرحوم آقاسیدهاشم هم به دیدنش رفته و او هم بازدید آمده بود، اما نه پدر ما به دیدن او رفت، نه او به بازدید ایشان آمد. در مورد آقای کاشانی هم، پدرم نه حمایت سیاسی داشت نه مخالفتی. البته وقتی آقای کاشانی به مشهد آمد، آقا بر اساس همان جنبه دینی و آشنایی قبلی با آقای کاشانی، به دیدن ایشان رفت و آقای کاشانی هم دو بار برای بازدید به منزل پدرم آمد. آقا با انگلیس هم، روی همان جنبه دینی بد بود. در محیط دینی، هیچ‌کس نبود که نسبت به انگلیسی‌ها نظر موافق داشته باشد. البته ایشان از روس‌ها هم به خاطر قضایای تبریز و آن سوابقی که در ذهن‌شان بود، بدشان می‌آمد. سابقه روس‌ها در تبریز خیلی بد بود؛ لذا در تبریز، به‌خصوص روس‌ها خیلی منفور بودند. اصلاً در قضیه پیشه‌وری غیر از ظلم‌های مجموعه او، یکی از چیز‌هایی که مردم را با آنها و آن جریان سال ۱۳۲۵ شمسی مواجه کرد، سابقه روس‌ها بود. آقا تعریف می‌کرد که یک تبریزی وقتی می‌خواسته درباره چند بازاری بدگویی کند که مثلاً اینها خیلی بی‌دین هستند، گفته بود: آقا، او یوسلار بولارین یا نندا پیغمبی دی، یعنی روس‌ها که اینقدر بد و خبیث هستند، در قبال آنها پیغمبرند!....» 

 حمایت از نهضت امام خمینی به دلیل ماهیت دینی آن
پدر گرامی رهبر شهید انقلاب اسلامی باوجود عزلت گزینی و بنای عدم ورود به صحنه‌های سیاسی، پس از آغاز نهضت امام خمینی به حمایت از آن پرداخت و در این خصوص اسنادی وجود دارد. با یک جمع بندی به نظر می‌رسد در این مقطع، او به این باور رسیده بود که این حرکت ماهیتی صددرصد اسلامی دارد و حجت برای مداخله در آن تمام است. هرچند که بنا بر روایت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، مخالفت عمومی و گسترده روحانیت با رژیم شاه در آن دوره و نیز جانبداری فرزندانش از این اعتراض عمومی نیز نقش مهمی در اتخاذ این موضع داشت:
«وقتی در سال ۴۱مبارزات شروع شد، پدرم هم جزو کسانی بود که گرایش نشان داد و ایشان هم وارد مبارزه شد و مثل بقیه علما، چند اعلامیه را امضا کرد. این مقداری به خاطر تأثیر ما برادر‌ها بود و مقداری هم تأثیر جو عمومی روحانیون. در همان اول مبارزات، ایشان و آقای ملکی و مرحوم حاج شیخ غلامحسین، در صدد برآمدند در حمایت از آقای‌خمینی و این مبارزه به دولت یا شاه تلگرافی بزنند. این کار را هم کردند، تلگرافی نوشتند، امضا کردند و فرستادند. در سال ۴۳ هم که امام را به ترکیه تبعید کردند، آقا جزو کسانی بود که به عنوان اعتصاب، نماز جماعت را تعطیل کرد و مسجد نرفت. تعطیلی نماز ایشان با توجه به اینکه مسجد ترک‌ها در بازار قرار داشت و مورد توجه مردم بود، مؤثر واقع می‌شد. آن اعتصاب دو، سه روز بیشتر طول نکشید و تصمیمش را هم ما گرفتیم، یعنی جلسه‌ای در منزل آقای قمی تشکیل شد و آنجا تصمیم گرفته شد که نماز‌ها تعطیل شود. اینکه می‌گویم ما تصمیم گرفتیم به خاطر این است اگرچه در آن جلسه همه علما بودند، منتها موتور آن جلسه، ما جوان‌ها بودیم که حرف می‌زدیم و پیشنهاد می‌کردیم. من و آقای طبسی و آقای هاشمی‌نژاد و آقا سید محمود مجتهدی و آقای محامی. آقای قمی هم محور بود؛ چون جلسه در منزل ایشان تشکیل شده بود و اصلاً ایشان از ما، برای همین مقصود دعوت کرده بود. آنجا ما چند تصمیم گرفتیم که یکی تعطیل نماز‌ها بود. از جلسه که بیرون آمدم، دیدم آقا دارد به مسجد می‌رود. گفتم:آقا! الان تصمیم گرفته شد که نماز‌ها تعطیل شود، شما هم نروید نماز! ایشان هم برگشت و تا وقتی که قرار بود اعتصاب باشد، ایشان هم در اعتصاب بود. در اجتماعاتی که علما شرکت می‌کردند، آقا هم بود. یک بار هم که آقا برای مراسمی به منزل حاج آقا حسن قمی رفته بود، حمله‌ای شده و ایشان هم در شلوغی آسیب دیده بود. گاهی هم به من که کارگردان آن اجتماعات در مشهد بودم، می‌گفت: تو عوض من آنجا رأی بده؛ بگو که من هستم و موافقم. بنابراین خود ایشان، چون خیلی اهل اجتماع نبود، ممکن بود بعضی جا‌ها شرکت نکند، اما من را می‌فرستاد....» 

 رفتار تأییدآمیز با خانواده مبارز
عالم زاهدِ شهر مشهد، روز‌هایی را شاهد بود که همزمان سه پسرش در زندان رژیم شاه به سرمی بردند، اما او با سکوتی تأیید آمیز به آنان انگیزه و جرئتی مضاعف می‌بخشید. وی در مواردی چند و با وجود مشکل در بینایی، به زندان و تبعیدگاهی سَر می‌زد که فرزندش آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در آن محبوس شده بود. با این همه نمی‌توان از نظر دور داشت که همسر شجاع و پر صلابتش نیز در ایجاد بستر‌های این صبر و توکل نقش فراوانی داشت:
«در منزل و خانواده ما، مبارزه یک مسئله جا افتاده بود. مثلاً اولین باری که من از زندان آزاد شدم، خیلی جالب بود. روز معینی آمدند و گفتند: بیایید، وسایل‌تان را جمع کنید و بروید. از لشکر که بیرون می‌آمدیم، دو، سه تا خیابان باریک بود که یکی از آنها منتهی می‌شد به میدان سوم اسفند آن وقت که الان به خاطر حادثه ۱۰ دی، به آن میدان ۱۰ دی می‌گویند و اول خیابان امام‌خمینی است. اسم محلی که آن خیابان باریک شروع می‌شد، دیدگاه لشکر بود. ما را تا دیدگاه لشکر آوردند و رها کردند! آمدم خانه. عصر تابستان بود و هوا گرم. هیچ‌کس از خانواده خبر نداشت. من هم دلهره داشتم؛ با خودم می‌گفتم: حالا چه جوری برخورد می‌کنند؟ آقا چه می‌گوید؟ آقا که حتماً دعوا می‌کند! خانم چه می‌گوید؟... هنوز به در خانه نرسیده بودم که یکی از بچه‌ها بیرون آمد و مرا دید. دوید و گفت: علی‌آقا آمد! خانه شلوغ شد. آن وقت تابستان‌ها گوشه حیاط فرش می‌انداختند و سماور می‌بردند و می‌نشستند. همه بروبچه‌ها هم بودند. وارد که شدم، دیدم والده‌مان دارد به طرف من می‌آید. من را که دید، بغل گرفت و بوسید و همان اول گفت: من به تو افتخار می‌کنم! تا دیدم حال و هوای خانه اینجوری است، خیالم راحت شد. در این فاصله، به آقا هم خبر دادند و ایشان هم پایین آمد. دست آقا را بوسیدم و دیدم نه، آقا هم دعوا یا اوقات تلخی نمی‌کند که مثلاً بگوید: این کار‌ها چیست؟ الحمد‌لله به خیر گذشت. آقا فقط گفت: ریشت چه شده؟ گفتم: زدند دیگر. در زندان دو بار ریش من را زدند که یک بار در اینجا بود و یک بار هم در سال ۵۴ و در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری. خانواده ما به زندان‌هایی که امکان ملاقات داشت، مرتب و تقریباً هر هفته می‌آمدند و مرا می‌دیدند. در بعضی از زندان‌ها اصلاً اجازه ملاقات نمی‌دادند؛ مثل زندان سال ۵۰ و ۵۳ و ۵۴. البته در همین‌ها هم، دو مرتبه آمدند که به آنها اجازه ملاقات ندادند؛ در یکی از این دو بار آقا هم آمده بود که من اوقاتم تلخ شد؛ چون برای آقا خیلی سخت بود؛ هم از خانه حرکت‌کردن و هم به محیط سربازی آمدن که آن زمان جای خطرناکی بود و هم به خاطر اینکه ایشان خیلی عاطفی بود و اصلاً همین جنبه عاطفی، ایشان را از خانه کنده و به زندان کشانده بود. برای همین من دلم نمی‌خواست، آقا برای ملاقات من به زندان بیاید و به خانواده گفتم آقا را نیاورید، اما خانم می‌آمد و اظهار غصه و ناراحتی هم نمی‌کرد، یعنی طبیعتاً آدم قرص و محکمی بود. در ایرانشهر هم که تبعید بودم، ابوی و والده با چه زحمتی آمدند. به نظرم در اوایل بهار بود. به من خبر دادند، آقا دارند می‌آیند. گفتم، پس خودم می‌روم و آنها را از زاهدان می‌آورم. در آن وقت، ماشین نداشتم. از رفقای ایرانشهری ماشین گرفتم و به زاهدان رفتم. تا من برسم، آقا به منزل آقای کفعمی یا آقای معین‌الغربا رفته بودند. رفتم آنجا و آقا و خانم را آوردم ایرانشهر. چند روزی بودند. در آن مدت، آقای راشد و بقیه هم بودند و می‌آمدند و با آقا گرم می‌گرفتند. آقا خودش اهل جواب و بگومگو نبود، اما در جمع دوستان مستمع خوبی بود و لذت می‌برد....» 

 کلام آخر
همانگونه که اشارت رفت، بخشی از خصال پرارج زاهد خلوت گزین زنده‌یاد آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای، در سیره فرزند اندیشمند و مجاهدش شهید آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای تبلور داشت. هر چند که پور والای او، فضیلت‌های فراوانی را نیز بر آموخته‌های پدر افزوده بود. در طول تاریخ بسا خصال مردان خدا از همین طریق تداوم یافته و در تربیت دینی و فرهنگی جامعه نقش بسزایی داشته است، چنانکه او از طریق تربیت فرزندانی متقی، عالم و اخلاقی، توانست بر محیط پیرامون اثرگذار باشد و آثار فراوانی را بیافریند؛ روحش شاد و یادش گرامی باد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار