کد خبر: 1364652
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید جنگ تحمیلی ۱۲ روزه امریکایی‑صهیونیستی، محمدعلی حسینی‌دوست، در اولین سالروز شهادتش
تمام فکر و ذکرش خدمت به کشور بود محمدعلی از همان کلاس اول دبستان، بسیار منظم و دقیق بود. وقتی برای نوشتن مشق تشویقش می‌کردیم، همیشه با خطی زیبا بالای صفحه می‌نوشت «بسم الله الرحمن الرحیم» و چند گل معنا‌دار دور صفحه می‌کشید. دفترهایش آنقدر تمیز و نقاشی‌هایش زیبا بود که ما سال‌ها آنها را به یادگار نگه داشتیم. معلمانش نیز همواره از نظم و دقت او تمجید می‌کردند
صغری خیل‌فرهنگ
جوان آنلاین: من ناهید قشقایی‌داوودی، کارمند بازنشسته هواپیمایی هستم. مادر دو پسر که فرزند اولم، محمدعلی در ۱۲ مهر سال ۱۳۶۷ به دنیا آمد و در ۲۵ خرداد سال ۱۴۰۴ در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به شهادت رسید. روایت مادر شهید محمدعلی حسینی‌دوست را از سبک زندگی فرزندش پیش رو داریم. 
 
 هدیه‌ای که معجزه بود
خدا سال ۶۷ لطف و معجزه خود را با تولد محمدعلی به ما نشان داد. ما سه‑چهار سال در انتظار فرزند بودیم که متأسفانه بارداری‌های‌مان به سرانجام نمی‌رسید. در آن روز‌های سخت جنگ، تنها دلخوشی ما دعا و توسل بود. سرانجام در روز‌های پایانی جنگ که تهران به شدت تحت موشکباران قرار داشت و صدای انفجار‌ها در شهر می‌پیچید، من دوران بارداری‌ام را گذراندم. تولد محمدعلی در مهر سال ۶۷ هدیه‌ای بود که خداوند در اوج سختی‌ها به ما داد و نور امید به خانه‌مان آورد. از همان ابتدا به‌خاطر شرایط جسمانی من در دوران بارداری، مراقبت‌ها در خانه و طبق نظر پزشک انجام می‌شد. اطرافیان می‌گفتند که بهتر است به شهرستان یا جایی امن‌تر برویم و حتی پیشنهاد می‌کردند مدتی را در خانه اقوام بگذرانیم یا جایی اجاره کنیم تا در امان باشیم، اما من احساس می‌کردم اگر خدا بخواهد، خودش نگهدار ماست و نباید از ترس، از هر چیزی فرار کنیم. مدتی هم به اصرار دایی‌ام که خانه‌شان در اطراف تهران بود، چند روزی میهمان آنها شدیم، اما بعد از مدتی تصمیم گرفتم به خانه خودمان برگردیم. با خودم می‌گفتم آنچه مقدر شده، همان رخ می‌دهد. بر این باور بودم که «وَلَا یؤو حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ» نهایتاً جنگ به پایان رسید و محمدعلی من به دنیا آمد. 
 
 همرزم چمران
من و همسرم هر دو در خانواده‌ای مذهبی با اعتقادات قوی بزرگ شدیم. دین و باورهایمان جز جدایی‌ناپذیر زندگی‌مان بود و تکلیف‌مان را به خوبی می‌دانستیم. همسرم در دوران جنگ، رفت‌وآمد منظمی به جبهه‌ها داشت. او حتی افتخار همراهی با دکتر چمران را در جبهه‌ها داشت. در یکی از درگیری‌ها در غرب کشور، حوالی سنندج، زمانی که امام خمینی (ره) دستور داده بود همه به مناطق درگیری بروند و دکتر چمران نیز به آن منطقه اعزام شده بودند، همسر من در کنار ایشان حضور داشت. 
همسرم در آن دوران، یار نزدیک دکتر چمران بود و بیشتر وقتش را با ایشان سپری می‌کرد. او نه فقط یک محافظ که همراهی صمیمی و از دوستداران واقعی دکتر بود و ارادت قلبی عمیقی به ایشان داشت. 
آن مأموریت در منطقه غرب، حدود ۵۰ روز تا دو ماه به طول انجامید. وقتی همسرم از آنجا بازگشت، از روز‌های سخت آن دوران برایم تعریف کرد، از ناامنی‌های شدیدی که منطقه را فرا گرفته بود و وقایع تلخی که در آن شرایط جنگی دیده بود. شرایط به‌قدری حاد و بحرانی بود که شهید چمران خود شخصاً برای مدیریت اوضاع به دل خطر رفته بود. 
 
 من جا ماندم
او همیشه تعریف می‌کرد که با وجود این خطرات، آن زمان قسمت نبود که شهید شویم. او همیشه با حسرت می‌گفت: «من جا ماندم.» حتی وقتی در مراسم روضه یا هیئت شرکت می‌کردیم، ذهنش درگیر همین موضوع بود. مدام دعا و تضرع می‌کرد و از خدا می‌پرسید، چرا شهادت نصیب او نشده؟! در حالی که دوستانش یکی‌یکی پر کشیده بودند. گاهی شب‌های ماه رمضان، سفره‌های افطارمان را به بهشت‌زهرا می‌بردیم و آنجا افطار می‌کردیم و تا صبح همانجا می‌ماندیم. در تمام این مدت، او و دیگر دوستانش از اینکه از قافله شهادت جا مانده بودند، سخت ناراحت بودند. 
 
 فرمانده من کجاست؟!
محمدعلی ارتباط عمیق و ویژه‌ای با پدرش داشت و برای ایشان احترام و جایگاه والایی قائل بود. همیشه با لحنی صمیمانه و پر از مهر، پدرش را «فرمانده» خطاب می‌کرد. وقتی از او می‌پرسیدم چرا پدر را «فرمانده» صدا می‌زند، با لبخندی می‌گفت: «چون او برای من یک فرمانده واقعی است» و با رسیدن به خانه، اولین سؤالش همیشه این بود: «فرمانده من کجاست؟»
ما در مسائل کاری و شغلی، آزادی کاملی به او داده بودیم. هرگز او را از رفتن به سمت کار‌های نظامی منع نکردیم، چراکه دوست داشتیم در هر مسیری که به آن علاقه دارد، به کشورش خدمت کند. تمام فکر و ذکرش خدمت به کشور بود و انتخاب مسیر خدمت، کاملاً به تمایل قلبی خودش برمی‌گشت. ما نیز با آغوش باز پذیرفتیم و مانع انتخابش نشدیم. 
محمدعلی احترام زیادی برای من و پدرش قائل بود. هر وقت در اتاق یا پذیرایی استراحت می‌کرد و پدرش وارد خانه می‌شد، فوراً از جا بلند می‌شد و می‌نشست. این رفتار، نشانه ادب و تربیت والای او بود. 
خوب به یاد دارم زمانی که محمدعلی کلاس اول دبستان بود، گاهی وسایل درسی‌اش را جا می‌گذاشت. یک‌بار هم کتابی را که برای آزمون نمونه دولتی فردا لازم داشت، شب حدود ساعت ۹ یا ۱۰ یادش افتاد که آن را در خانه پسرعمویش جا گذاشته است. 
به او گفتم بگذار با پدرت صحبت کنم تا با هم برویم و کتاب را بیاوریم، اما جواب داد: «نه مامان، مزاحم بابا نشویم، خودم می‌روم.»
با اصرار گفتم: «خیلی کوچک هستی، باید با ماشین برویم. تا برویم و برگردیم، خیلی طول می‌کشد»، اما او با قاطعیت گفت: «خواهش می‌کنم بابا را بیدار نکن. می‌دانم بابا ناراحت نمی‌شود، اما خودم ناراحت می‌شوم که بابا به‌خاطر اشتباه من اذیت شود.» در نهایت، من و او با هم رفتیم و کتاب را آوردیم. وقتی پدرش پرسید کجا بودیم، گفتیم برای گرفتن کتاب رفته‌ایم. پدرش گفت: «خب به من می‌گفتی، خودم می‌رفتم می‌گرفتم.» و محمدعلی با همان لحن پرمهرش گفت: «بابا، من ناراحت می‌شوم که به‌خاطر اشتباه من اذیت شوید.»
 
 «بسم الله الرحمن الرحیم»
محمدعلی از همان کلاس اول دبستان، بسیار منظم و دقیق بود. وقتی برای نوشتن مشق تشویقش می‌کردیم، همیشه با خطی زیبا بالای صفحه می‌نوشت «بسم الله الرحمن الرحیم» و چند گل معنا‌دار دور صفحه می‌کشید. دفترهایش آنقدر تمیز و نقاشی‌هایش زیبا بود که ما سال‌ها آنها را به یادگار نگه داشتیم. معلمانش نیز همواره از نظم و دقت او تمجید می‌کردند. یکی از معلمانش تعریف می‌کرد که هر سال، دفترچه یکی از بهترین دانش‌آموزانش را به عنوان سابقه کاری خود نگه می‌دارد و آن سال، دفترچه محمدعلی را انتخاب کرده بود. سال بعد، وقتی دوباره او را دید، با وجود اینکه معلم جدیدی داشت، باز هم درخواست کرد که یکی از کار‌های امسال محمدعلی را به او بدهد تا به عنوان سابقه نگه دارد. او می‌گفت: «دوست دارم باز هم از کار‌های او به عنوان سابقه استفاده کنم.» این علاقه و درخواست مکرر معلم، نشان از نظم و ترتیب فوق‌العاده محمدعلی داشت. 
 
 کتابخانه کوچک محمدعلی
محمدعلی حتی برای خودش یک کتابخانه کوچک درست کرده بود. هر روز صبح که می‌خواستم آن را تمیز کنم، می‌دیدم کتاب‌ها را جابه‌جا گذاشته‌ام. همین که متوجه می‌شد نظم کتاب‌هایش به هم خورده، خودش می‌آمد، گرد و خاکشان را می‌گرفت و با دقت دوباره همه را سر جای اولشان می‌گذاشت. او از همان کودکی نظم و دقت خاصی داشت و همه چیز را با حساب و کتاب پیش می‌برد. با اینکه هنوز در دوره ابتدایی بود و معمولاً بچه‌ها چندان به این چیز‌ها توجه نمی‌کنند، اما او همیشه مراقب بود همه چیز مرتب و منظم بماند. 
 رعایت مسائل دینی
محمدعلی حتی به نظم، نظافت و رعایت مسائل دینی هم خیلی اهمیت می‌داد. اینها برایش چیز‌هایی نبود که بخواهد سرسری از کنارشان بگذرد. مثلاً در مورد رعایت حجاب و حدود شرعی هم از همان کودکی تمرین می‌کرد. یادم است وقتی زن‌عمویش به خانه ما می‌آمد، محمدعلی با اینکه کوچک بود، از پایین خانه صدا می‌زد: «یا الله یا الله.» چند بار این کار را تکرار می‌کرد تا مطمئن شود که ایشان متوجه حضورش شده‌اند. بعد می‌گفت: «من باید تمرین کنم که با این مسائل آشنا شوم. اینها هنوز برای من واجب نشده، ولی باید یاد بگیرم و این عادت خوب در من بماند.»
 
 روضه‌ای برای حضرت قاسم (ع)
او ارادت زیادی به اهل بیت (ع) داشت. گاهی پیش می‌آمد که من به دلیل کار نمی‌توانستم در مراسم‌ها و روضه‌ها شرکت کنم. اما وقتی با محمدعلی در مراسم عزاداری اهل بیت (ع) شرکت می‌کردیم، او چنان با شور و حرارت سینه می‌زد که سینه‌اش قرمز می‌شد. می‌گفت: «باید برای ائمه (ع) دلمان بسوزد.» او از همان دوران کودکی و نوجوانی صحبت‌هایی را که از مداحان و سخنرانان مذهبی می‌شنید، به خاطر می‌سپرد و با تمام وجودش آنها را درک می‌کرد. 
وقتی در مقطع دبستان بود، یک روز داستان حضرت قاسم (ع) را برای برادرش روایت کرد، آنقدر زیبا که برادرش آن را در دفتر خود نوشت و به مدرسه برد. وقتی آن را سر کلاس خوانده بود، معلم و دانش‌آموزان بسیار خوششان آمده و پرسیده بود: «تو اینها را از کجا یاد گرفته‌ای که مثل یک نقال، روضه می‌خوانی؟» برادرش در جواب گفته بود: «این را داداشم محمدعلی به من یاد داده که چطور روضه حضرت قاسم (ع) را تعریف کنم.»
محمدعلی از همان دوران کودکی جزو شاگردان ممتاز بود. همانطور که قبلاً گفتم، او بسیار منظم، دقیق و باهوش بود. وقتی مدرسه اعلام کرد که می‌خواهند ضریب هوشی بچه‌ها را بسنجند، ما هم محمدعلی را بردیم و مشخص شد که ضریب هوشی او بالاست. بعد از پایان دوره ابتدایی، محمدعلی در آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی شرکت کرد. این آزمون‌ها خیلی سخت بودند و معمولاً فقط یک مدرسه نمونه در هر منطقه وجود داشت و سهمیه پذیرش هم محدود بود، اما محمدعلی توانست در این آزمون قبول شود و جزو بهترین‌ها باشد و به آن مدرسه راه پیدا کند. 
 
 اهل قرآن... 
در همان دوران راهنمایی هم به کار‌های مذهبی مدرسه کمک می‌کرد. محمدعلی در مدرسه بسیار فعال بود و به بچه‌ها در اردو‌ها کمک می‌کرد. او جثه بزرگی داشت، قدش نسبت به همسن‌وسالانش بلندتر بود و قدرت بدنی خوبی هم داشت. سعی می‌کرد به هر شکلی با مدرسه همکاری کند. در کنار این فعالیت‌ها، درسش هم عالی بود؛ اگر نگوییم نفر اول، اما همیشه جزو سه نفر اول کلاس بود. پسرم در همان دوران راهنمایی، قرآن را به خوبی یاد گرفت. توانایی او در خواندن و تفسیر قرآن بسیار خوب بود. او با علاقه فعالیت‌های مذهبی‌اش را که از دوره ابتدایی شروع کرده بود، در راهنمایی ادامه داد. 
 دبیرستان امام صادق (ع)
در دوران دبیرستان، بدون اینکه ما خبر داشته باشیم، خودش در آزمون ورودی دبیرستان امام‌صادق (ع) شرکت کرد. این مدرسه در منطقه ما، یکی از معروف‌ترین مدارس نمونه دولتی بود و هر سال دانش‌آموزان زیادی به دانشگاه‌های معتبر مانند شریف راه پیدا می‌کردند. یک روز که به خانه آمد، به من گفت: «مامان، من در دبیرستان امام صادق قبول شدم.» وقتی تعجب من را دید، گفت: «بله، شما خبر نداشتید، چون من خودم امتحان دادم و قبول شدم.»
محمدعلی در دبیرستان امام صادق (ع) هم جزو دانش‌آموزان ممتاز بود. او همیشه در آزمون‌های آزمایشی کنکور بهترین نتایج را کسب می‌کرد و به عنوان یکی از بچه‌های مذهبی مدرسه شناخته می‌شد. نیرو‌های پرورشی مدرسه هم همیشه با او دوست بودند و همراه بودند و به او احترام می‌گذاشتند. 
 
 رشته پلیمر
محمدعلی دیپلمش را در رشته ریاضی گرفت، اما در همین دوران که او خودش را برای کنکور آماده می‌کرد، پدرم به رحمت خدا رفت. محمدعلی وابستگی زیادی به پدربزرگش داشت و بعد از این اتفاق خیلی ناراحت شد و به من گفت: «مامان، من اصلاً دیگر درس نمی‌خوانم.» من هم گفتم: «چرا نباید بخوانی؟»، اما او به‌خاطر آن اتفاق، مدتی در شوک بود. محمدعلی دو ماه فرصت داشت تا در فضای سخت بعد از آن اتفاق، برای کنکور و درس‌هایش خودش را آماده کند. 
بعد از فوت پدربزرگش انگیزه‌اش را از دست داده بود، اما من، مربی‌هایش و معلم‌هایش همگی با او صحبت کردیم و تشویقش کردیم که ناامید نشود. بالاخره با اینکه چندین روز به کنکور مانده بود، راضی شد که دوباره درس بخواند، هرچند که خودش می‌گفت: «انتظاری نداشته باشید که رتبه خوبی بیاورم یا در دانشگاه موفقی قبول شوم.»
ابتدا نتایج دانشگاه آزاد اعلام شد. محمدعلی با رتبه خوبی قبول شد. بعد از آن منتظر نتایج کنکور سراسری ماندیم. نتایج کنکور سراسری را هم چک کردیم و متوجه شدیم با رتبه خوبی پذیرفته شده که می‌تواند در رشته‌های عالی دانشگاه‌های معتبر انتخاب رشته کند، از جمله رشته متالورژی در دانشگاه شریف و همچنین دانشگاه امیرکبیر که در آن زمان به عنوان یک دانشگاه خوب و مطرح شناخته می‌شدند. آن زمان رشته «پلیمر» تازه وارد دانشگاه‌ها شده بود. استاد راهنمای دوران دبیرستانش که جوانی بسیار بااخلاق و دلسوز بود و بعد‌ها فوت کرد، در این رشته تحصیل می‌کرد. محمدعلی خیلی به او علاقه داشت و به همین خاطر تصمیم گرفت رشته پلیمر را انتخاب کند. وقتی به من گفت می‌خواهد این رشته را بخواند، نگران شدم و گفتم: «هنوز معلوم نیست این رشته چه آینده‌ای دارد»، اما او با اشتیاق شروع کرد برایم درباره رشته پلیمر توضیح دادن که «مامان، دنیا حالا دارد روی این رشته به شدت کار می‌کند. مثلاً در ساخت هواپیما از همین مواد پلیمری استفاده می‌شود.» چنان با اطمینان درباره اهمیت این علم صحبت کرد که من هم قانع شدم. 
 
 استاد دانشگاه امام حسین (ع)
او در واقع وارد دنیای متفاوتی شده بود. خودش می‌گفت عاشقِ کارکردن در این حوزه شده است؛ عاشقِ آدم‌هایی که از جان و دل مایه می‌گذاشتند و بدون اینکه درگیر حواشی یا مسائل روزمره باشند، تمام فکر و ذکرشان این بود که چطور می‌توانند برای کشورشان مفید باشند. 
وقتی دوستانش که در رشته پلیمر کار می‌کردند، یکی یکی برای ادامه تحصیل یا کار دعوتنامه گرفتند و به خارج از کشور رفتند، محمدعلی ماند. او اصرار داشت که در ایران بماند. دلیلش این بود و می‌گفت: «من در این مملکت و با استفاده از پول این ملت درس خوانده‌ام. اگر در این رشته تخصصی پیدا کردم، وظیفه من است که خدمتم را به همین کشور ارائه دهم و نمی‌خواهم این فرصت را از دست بدهم.»
او کار و تحصیلش را ادامه داد و بعد از آن، خودش گفت که می‌خواهد در دانشگاه امام حسین (ع) تدریس کند. من در ابتدا متوجه نبودم که این دانشگاه چه ویژگی خاصی دارد؛ فکر می‌کردم مثل بقیه دانشگاه‌هاست و هر کسی می‌تواند در آنجا تدریس کند یا دانشجو شود. 
وقتی این را فهمیدم خیلی خوشحال شدم. ما او را به عنوان یک معلم و استاد دانشگاه می‌شناختیم. 
 
 عاشق شعر و شاعری... 
علاوه بر اینها، محمدعلی به شعر، به خصوص اشعار حافظ، علاقه زیادی داشت و گاهی اوقات شعر‌های زیبایی می‌سرود یا به آنها علاقه‌مند بود. 
محمدعلی علاقه ویژه‌ای به اشعار مولانا داشت. گاهی اوقات شب تا صبح با هم می‌نشستیم و او آن شعر‌ها را برایم می‌خواند و تفسیر می‌کرد. او درباره اینکه برای رسیدن به حقیقت و خداوند، انسان باید چه سختی‌هایی را تحمل کند و از چه مراحلی بگذرد، صحبت می‌کرد. محمدعلی عاشق کتاب خواندن بود و همیشه دوست داشت پیشرفت کند. من هم که وقت آزاد داشتم، مخصوصاً شب‌ها که فردایش سرکار نمی‌رفتم، کنارش می‌نشستم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم. رابطه ما بسیار صمیمی بود. 
 
 از مسئولیت‌ها و سمت‌هایش بی‌اطلاع بودیم
من تا مدت‌ها نمی‌دانستم که محمدعلی پاسدار است و گاهی برای انجام مأموریت به سوریه می‌رود. او به من نگفته بود، اما به پدرش گفته بود که می‌خواهد به سوریه برود. 
من هم از پدرش پرسیدم تا خیالم راحت شود. پدرش به من اطمینان داد که محمدعلی برای تدریس و کار فرهنگی به سوریه می‌رود و هیچ خطری او را تهدید نمی‌کند. بعد از چهار ماه، محمدعلی برگشت. دوران عقدش حدود یک‌سال و نیم طول کشید و در این مدت، او سه یا چهار بار دیگر به سوریه رفت. 
بعد از شهادتش بود که متوجه شدیم او در سوریه چه سمت و نقشی داشته است. ما تازه پس از شهادتش فهمیدیم که او در کدام قسمت کار می‌کرده و نیروی کدام بخش بوده است. تا قبل از آن، هیچ اطلاعی از جزئیات مأموریت‌های او نداشتیم. 
هر وقت از او می‌پرسیدیم، می‌گفت: «بابا، کار من تدریس است؛ در رابطه با رشته‌ام (پلیمر) در اینجا تدریس می‌کنم.» او هیچ‌وقت کار اصلی و دقیقش را به ما نمی‌گفت. حتی وقتی می‌دید ما کنجکاو هستیم، فقط می‌گفت: «به هر حال کاری است که در مملکت همه دارند انجام می‌دهند و ما هم سعی می‌کنیم در کنار هم این کار را درست انجام دهیم.»
 
 عید غدیر و شهادت
و نهایتاً محمدعلی در روز سوم جنگ، یعنی فردای عید غدیر، در کنار همرزمانش شهید سرلشکر محمدرضا نصیرباغبان (محسن باقری)، شهید سرلشکر محقق و شهید سرلشکر کاظمی و چند تن دیگر به شهادت رسید. 
 دردانه‌های شهید
محمدعلی در تاریخ ۲۸ دی سال ۱۳۹۶ ازدواج کرد. زمان شهادتش در خرداد سال ۱۴۰۴ یک پسر هفت ساله داشت و زمانی که خبر شهادتش را شنیدیم، همسرش باردار بود و فرزند دومشان در تاریخ ۹ مهر‌ماه ۱۴۰۴ به دنیا آمد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار