کد خبر: 1364429
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
دنیا عیوضی

هوا در حاشیه میدان، سنگین و در عین حال، متبرک به عطر اسپند و اشک بود. اشک‌هایی که حالا دیگر با حزن عزیز و شریف حسین علیه‌السلام سرازیر می‌شود و عجبا از این اشک که شوکت و حرارت دارد و نفس را خنک می‌کند، اشک‌هایی که برای تنهاترین پناه عالم پایین می‌ریزد. انگار هر سال در این یک دهه امام‌حسین آغوشش را به روی تمام غریب‌های جهان باز می‌کند تا آرام ِجان بی‌قرارمان شود و حالا امسال که رهبر عزیزمان شهید شد و چنین داغی بر دل ایران نشست، از هر سال بی‌قرارتر به خیابان‌ها و مجالس روضه و خیمه حسین پناه می‌آوریم تا شفای قلوب بگیریم. 
 در میان هیاهوی تجمعات و خروش جمعیت که گویی نبض شهر را در دست داشتند، گوشه‌ای از غرفه‌ای ساده، زنی با چرخ خیاطی‌اش، در دنیای دیگری سیر می‌کرد. صدای یکنواخت و موزون سوزن بر پارچه، میان همهمه سرود‌ها و شعارها، پیوندی ناگسستنی میان کار و اعتقاد برقرار کرده‌بود. 
او خیاط بود؛ زنی که انگشتانش، پینه بسته از سال‌ها تلاش، حالا به جای لباس تن، بر تن تاریخ می‌دوخت. وقتی نزدیکش شدم، سوزن در میان پارچه سبز براق می‌رقصید. با لبخندی که غبار خستگی در آن گم شده بود، گفت: «حدود ۸۰ شب است که اینجا، در قلب این میدان، نشسته‌ام. روز‌ها پرچم‌های سه‌رنگ جمهوری اسلامی را می‌دوختم، نمادی از ایستادگی که همه به آن افتخار می‌کنیم، اما با وزیدن باد محرم، جنس کارمان عوض شد. حالا نوبت «یا حسین شهید» و «یا عباس علمدار» بود تا بر شانه شهر بنشیند. 
او در حالی که نخ سرخ‌رنگی را از سوزن می‌گذراند، ادامه داد: «ما همیشه در نبردیم؛ «سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم»، این لقلقه زبان نیست، این باور قلبی ماست. تا آخرین قطره جان، در برابر دشمنان اسلام و این مرز و بوم ایستاده‌ایم. این نبرد، تا یوم‌القیامه ادامه دارد و ما، سربازان این جبهه‌ایم؛ یکی با سلاح و یکی با همین سوزن و نخ». 
از او درباره «آقا» پرسیدم: نگاهش را به تصویر قاب گرفته روی دیواره پارچه‌ای غرفه انداخت. دست‌هایش از حرکت ایستاد و لرزش کوچکی در صدایش نشست. اشک، بی‌دعوت و بی‌پروا، راه خود را از میان چین و چروک‌های گوشه چشمش پیدا کرد و بر پارچه فرود آمد. گفت: «از آقا که حرف می‌شود، انگار بغض ۸۰ شب خستگی‌ام می‌ترکد. محرم که رسید و خبر تشییع پیکر مطهر ایشان پیچید، انگار زمین زیر پایمان خالی شد. دلمان بیقرار بود. آنقدر که نفهمیدیم چگونه شب‌ها به صبح رسید». 
او با گوشه روسری‌اش، نم چشم‌هایش را گرفت و با سادگی گفت: «چقدر آقا را دوست داشتیم. از آن روز، قرار از دلمان رفته‌است. مدام با خود می‌گویم‌ای کاش ما فدا شده‌بودیم و او مانده بود. چه رهبری داشتیم؛ چه شخصیت بی‌نظیری، هم اهل شعر و ادب بود، هم سیاستمدار، هم مهربان و عطوف. کسی که سایه‌اش بر سر این مردم، بهار امنیت بود». 
به من نگاه کرد و گفت: «شما هم شنیدی آقا هنگام شهادت مشتش را گره کرده‌بود؟» اشک‌هایش بیشتر بارید و گفت: «بوسه بر مشت گره کرده‌ات آقا جان». 
خیاط صبور، نگاهش را دوباره به چرخش دوخت و با لحنی که بوی آرامش می‌داد، اضافه کرد: «هزار بار شکر که حالا «آ سد مجتبی» را داریم. او تنها امید امروز ماست، اما دلتنگی برای آقا همیشه همراه ماست. فقط خدا می‌داند چقدر جای خالی‌اش را در این روز‌ها حس می‌کنیم». 
به دستانش نگاه کردم؛ دستان او نه فقط پارچه، که وفاداری را به تار و پود تاریخ ایران می‌دوخت. در آن غرفه کوچک، میان عطر پرچم‌های عزا، زنی بود که ثابت کرد «مقاومت» فقط در میدان نبرد تعریف نمی‌شود؛ مقاومت، همین دوختن پرچم عشق است با دستانی که برای عزیزترین‌ها، هنوز هم می‌لرزد. او دوباره چرخ را روشن کرد. صدای چرخ خیاطی بلند شد، انگار که قلب تپنده شهر در آن غرفه می‌تپید. زیر لب نام بلند و توحیدی «حسین» را ذکر گرفته‌بود: حسین حسین و من می‌دانستم که این سوزن، هر بار که در پارچه فرو می‌رود، بر همان مشتی بوسه می‌زند که برای عظمت اسلام و ایران، گره خورده بود. آقا جان، این مردم، هنوز هم بر عهد خود ایستاده‌اند.

برچسب ها: شعار ، جامعه ، میدان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار