کد خبر: 1362621
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
دنیا عیوضی

آن شب بر خلاف شب‌های قبل تصمیم گرفتم مسیر همیشگی‌ام را تغییر دهم و به جای رفتن به کانون‌های پر هیاهوی شهر، به یک راهپیمایی محله‌ای بپیوندم. 
یک‌باره سر از کوچه‌پس‌کوچه‌های خلوت محله‌ای درآوردم که گویی نبض زندگی در آن به شکلی متفاوت می‌تپید. 
جایی که خبری از تریبون‌های پرزرق‌وبرق نبود؛ تنها یک موتوربرق کوچک روی چرخ‌دستی، چند بلندگوی معمولی و اهالی محله‌ای که بعد از نماز مغرب، با هم عهد پیاده‌روی کرده بودند. همه‌چیز در نهایت سادگی و بی‌ادعا، اما با صفا برگزار می‌شد. 
در ورودی مسجد، دختران جوانی با گشاده‌رویی روی صورت بچه‌ها پرچم کشور را نقاشی می‌کردند. حال‌وهوای تجمع، خانوادگی و صمیمی بود. وقتی از یکی از بانیان مراسم درباره تداوم این برنامه پرسیدم، گفت: «از فردای شهادت رهبر، این مسیر هر شب ما شده‌است. کوچه‌ها طی می‌کنیم تا غربت این روز‌ها را با هم تقسیم کنیم.»
در حاشیه جمعیت، مسئول فرهنگی مسجد که زنی صبور و دقیق بود، نکته تأمل‌برانگیزی گفت: «خیلی از کسانی که این روز‌ها در صف اول شعار‌ها می‌بینید، در گذشته رویکرد متفاوتی داشتند و در دایره طرفداران رهبر تعریف نمی‌شدند. شهادت رهبر، قلب‌های بسیاری را متحول کرد. خون رهبر شهید، ورق را برگرداند. انگار فقدانِ او، بیدارباشی بود برای کسانی که تازه فهمیدند او چه سپر مقاومی برای امنیت این سرزمین بود.»
در میان جمعیت، دختری توجهم را جلب کرد که با مانتو و شال تیره، در بطن راهپیمایی حرکت می‌کرد. نگاهش نافذ بود و صدایش، بلندتر از اطرافیان در کوچه می‌پیچید. شعار می‌داد و میان هر فراز، عینکش را بالا می‌زد و با پشت دست، ردی از اشک را از صورتش پاک می‌کرد. 
وقتی در میان ازدحام جمعیت، برای گرفتنِ دستمال‌کاغذی با من همکلام شد، عمق اندوه در چشمانش نمایان بود. 
به او گفتم: «انرژی خوبی در صدایت است، انگار از عمق جانت می‌آید.»
لحظه‌ای سکوت کرد و بعد، با لحنی که لرزش درونی‌اش را پنهان نمی‌کرد، گفت: «انرژی جمع است من که به‌تنهایی انرژی چندانی ندارم.»
کنجکاوی‌ام باعث شد سر صحبت باز شود. او بی‌آنکه بخواهد تظاهر کند، ادامه داد: «قبلاً تحت‌تأثیر فضای مجازی، نگاه تندی داشتم. یادم است یک‌بار از پشت پنجره، علیه او شعار دادم؛ فکر می‌کردم دارم به آزادی کمک می‌کنم. حالا که به آن روز‌ها فکر می‌کنم، حس می‌کنم چقدر نادان بودم.»
او با بغضی که گلویش را می‌فشرد، ادامه داد: «بعد از شهادت رهبر، وقتی آن‌همه تصاویر زندگی ساده‌اش را دیدم، انگار تازه شناختمش. وقتی آن همه از ایثار و ایستادگی‌اش برای ایران شنیدم. وقتی فهمیدم چقدر مظلومانه پای امنیت ما خودش و تعدادی از افراد خانواده‌اش جان دادند. فهمیدم آیت‌الله خامنه‌ای چقدر عاشقانه تا آخرین لحظه پای این مردم و این خاک ایستاده بود. حتی در برابر ما که نادانسته سنگ وطن را به سینه می‌زدیم. برای شهادتش آن‌قدر گریه کردم که گویی عزیزی را از دست داده‌ام. چند شب اول، از همان پشت پنجره با تجمع‌ها همراهی می‌کردم، اما دلم آرام نگرفت. باید می‌آمدم وسط همین خیابان؛ باید با صدای بلند می‌گفتم که اشتباه می‌کردم.» عکس کوچکی از رهبر در دست داشت و در حالی که نگاهش را به افق کوچه دوخته بود، زمزمه کرد: «سیدعلی... حلالم کن.» آن لحظه، زمان در کوچه متوقف شد. دستی بر شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «او دلش بزرگ‌تر از اینهاست. کسی که برای همه‌مان تا پای جان ایستاد. قطعاً می‌بخشد.» صدای سرود از بلندگو‌ها بلند شد. دختر اشک‌هایش را با دستمال‌کاغذی پاک کرد، ایستاد و این‌بار هم‌نوا با جمع فریاد زد: «ما همه سرباز توییم خامنه‌ای...» شب محله در آرامش به پایان رسید. این شب‌ها، تنها یک راهپیمایی نیست؛ آیین بازگشت قلب‌هایی است که تازه حقیقت را درک کرده‌اند. معجزه خون شهید، همین است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار