آفتاب داغ و زردرنگ، روی محوطه خانه حنیفا پهن شده، خانهای که سالهاست برای کودکان کورههای آجرپزی، پناهگاهی امن و جایی برای نفس کشیدن است. یعنی همان جایی که میتوانند چند ساعتی کودکی کنند و بار سنگین زندگی را از روی شانههای کوچکشان روی زمین بگذارند جوان آنلاین: آفتاب داغ و زردرنگ، روی محوطه خانه حنیفا پهن شده، خانهای که سالهاست برای کودکان کورههای آجرپزی، پناهگاهی امن و جایی برای نفس کشیدن است. یعنی همان جایی که میتوانند چند ساعتی کودکی کنند و بار سنگین زندگی را از روی شانههای کوچکشان روی زمین بگذارند.
عید غدیر برای بچههای حنیفا، فقط یک جشن نیست. از چند هفته قبل، در کلاسهایشان درباره غدیر حرف میزدند، درباره روزی که پیامبر اکرم (ص) دست حضرت علی (ع) را بالا برد و او را به عنوان جانشین خود معرفی کرد. معلمهایشان برای آنها از عدالت، مهربانی و دستگیری امیرالمؤمنین (ع) گفته بودند، از مردی که شبها به خانه یتیمان و نیازمندان سر میزد و هیچگاه کسی را تنها نمیگذاشت.
شاید به همین دلیل است که بچهها غدیر را بیشتر از یک مناسبت مذهبی دوست دارند. برای آنها، غدیر روز مهربانیهاست، روزی که بیشتر از همیشه محبت میبینند و احساس میکنند آدمهای زیادی به فکرشان هستند.
باورشان نمیشد این پذیرایی سهمشان باشد
از همان ابتدای جشن، شربتهای خنک و میوههای رنگارنگ، حال و هوای بچهها را عوض و کیفشان را کوک کردهبود. میزها با کمک خیرین چیده شد و لیوانهای شربت دستبهدست میان جمع میچرخید. خنکی شربت زیر آفتاب داغ، لذت جشن را برای بچهها دوچندان کردهبود، انگار دلشان میخواست زمان همانجا متوقف شود و این لحظههای ساده و شیرین هیچوقت تمام نشود.
کمی آنطرفتر، جعبههای پیتزا روی هم چیده شدهبود. برای بعضی از بچهها، این پیتزا فقط یک غذا نبود، بلکه یک اتفاق ویژه بود. نگاههای پر از شوق، روی جعبهها میلغزید و گاهی مکث میکرد، انگار هنوز باورشان نمیشد که این پذیرایی هم سهم آنها باشد.
یکی از بچهها که گویا تجربه جشن غدیر در خانه حنیفا را پیشتر داشته، با لبخندی که روی لب داشت، گفت: «ما معمولاً فقط عید غدیر پیتزا میخوریم. برای همین از چند روز قبل منتظر بودم که جشن برسد.»
هم میهمانی و هم میزبانی
بخش زیادی از جشن را خود بچهها اداره میکردند. از ایستگاه پذیرایی گرفته تا اجرای برنامهها و کمک در برگزاری مسابقات. همین مشارکت باعث شدهبود حس کنند فقط میهمان جشن نیستند، بلکه خودشان هم در ساختن این شادی سهم دارند.
در میان هدیههای امسال، عینکهای آفتابی بیش از همه توجه بچهها را جلب میکرد؛ هدیهای ساده، اما برای بچههای حنیفا بسیار جذاب، کاربردی و دوستداشتنی. هر کدامشان که عینک را روی صورتشان میگذاشتند، لبخندی خاص روی صورتشان نقش میبست. بعضیها هم دنبال تصویر خودشان در شیشههای تیره رنگ میگشتند، بعضی دیگر نیز فقط میخواستند این حس خوب را برای چند دقیقه بیشتر نگه دارند.
وسط حیاط، کیک دو طبقه سفید و سبزرنگ جشن قرار داشت. دور آن حلقهای از کودکان و نوجوانان شکل گرفته بود که پرچمهای کوچک غدیر را در دست داشتند. هیاهوی بچهها و صدای خندههایشان، فضای ساده حیاط را به جشنی واقعی تبدیل کرد.
روی دست بعضی از بچهها مچبندهایی با طرح پرچم ایران دیده میشد. بعضی با افتخار، آن را به دوستانشان نشان میدادند و بعضی دیگر با فرفرههایی که نقش پرچم ایران روی آنها چاپ شدهبود، در حیاط میدویدند و با وزش باد به آن جان دوباره میدادند. جمعی از بچهها دستهایشان را کنار هم گرفتند و مچبندهای طرح ایرانشان را با هم متحد کردند، همان موقع بود که از خانم دانهکار، مسئول خانه حنیفا خواستند که از آنها عکس بگیرد و این لحظه را ثبت کند.
آرزوی بچههای حنیفا
در میان جشن، ستایش که ۱۲ ساله است، درباره این جشن غدیر و حس و حالی که دارد، گفت: «قبل از اینکه درباره عید غدیر چیزی بدانم، فقط اسمش را شنیده بودم. وقتی معلممان برای ما توضیح داد، دربارهاش بیشتر فهمیدم. همینطور فهمیدم که امام علی (ع) چقدر به آدمهای فقیر و یتیم کمک میکرد. به نظرم، آدمها با پول و قدرت بزرگ نمیشوند، آنها با عدالت و کمک به مردم بزرگ میشوند. من هم دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل او به بقیه کمک کنم و کنارشان باشم.» کمی آنطرفتر، دختری به نام مریم که ۱۱ ساله است، گفت: «برای من و باقی بچههای حنیفا، غدیر فقط یک جشن نیست. بلکه روزی است که بیشتر از همیشه محبت میبینیم. شاید امکانات زیادی نداشته باشیم، اما این روزها میفهمیم آدمهای زیادی وجود دارند که به فکر و یاد ما هستند. همین باعث میشود خاطرههای قشنگی برایمان ساخته شود.»
کمکم جشن به پایان نزدیک شد. صدای خندهها آرامتر شد، اما هنوز در گوشه و کنار حیاط، بچههایی دیده میشدند که عینکهای جدیدشان را از صورت برنمیداشتند، فرفرههایشان را میچرخاندند یا درباره هدیهها و مسابقات با هم حرف میزدند.
کیک تقریباً تمام شده و باقی آن روی سینی بود، جعبههای خالی پیتزا گوشهای جمع شدهبود و آفتاب عصرگاهی هم، آرامآرام از وسط حیاط کنار میرفت. در این میان، آن چیزی که از جشن هنوز باقی ماند، حسی از دیدهشدن، دوست داشتهشدن و تعلق بود.
جشنی که خاطرهانگیز شد
بچهها یکییکی راهی خانههایشان شدند، اما انگار بخشی از جشن را با خودشان میبردند، خاطره، روزی که در میان همه سختیهای زندگی، چند ساعت کودک ماندند، خندیدند، بازی کردند و فهمیدند هنوز آدمهای زیادی هستند که قلبشان برای شادی آنها میتپد.
شاید فردا دوباره همان حیاط خاکی و همان مشکلات و دغدغههای همیشگی، انتظارشان را بکشد، اما بدون شک خاطره این روز برای مدتها با آنها خواهد ماند، روزی که نام امام علی (ع) بهانهای شد برای مهربانی، برای کنار هم بودن و برای لبخندهایی که از ته دل بر لب کودکان حنیفا نشست.