کد خبر: 1359406
تاریخ انتشار: ۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱:۴۰
روایتی از همدلی و اراده زنانه از زبان فاطمه نیکخو، بانوی خادم یار میناب:
نبض زندگی حتی در دل جنگ و حمله به «شجره طیبه» تپنده ماند جنگ ممکن است ساختار‌های رسمی را متوقف کند، اما اراده زنان میناب برای زنده نگه‌داشتن زندگی و تأمین نان خانواده‌ها، هرگز متوقف نشد. شاید در خیلی از شهر‌ها بازار‌های شهر‌ها تعطیل می‌شد، اما بازار دست‌فروش‌های میناب که نیمی از آنها را خانم‌ها تشکیل می‌دهند تا کار کنند و کمک‌حال خانواده و نان‌آور خانواده باشند، اصلاً تعطیل نشد
محبوبه قربانی
در شهر میناب، هنوز هم بوی غم «شجره طیبه» در هوا حس می‌شود. در آن لحظات وحشتناک جنگ، وقتی سکوت شهر با صدای انفجار یک دبستان شکسته شد، همان «اراده زنان میناب» بود که ستون فقرات این شهر را نگه داشت. 
 
راوی، فاطمه نیکخو، زن ۴۵ساله مینابی است که سال‌هاست در عرصه‌های آموزشی، اجتماعی و جهادی خدمت‌رسانی می‌کند. فعالیت‌های اجتماعی او از دوران دانشجویی و به عنوان مسئول بسیج دانشگاه آغاز شد و با سمت‌هایی مانند «مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه‌های میناب» و «مدیریت ۱۵ ساله مدارس راهنمایی این شهرستان» ادامه یافت. نیکخو بنیان‌گذار «مسجد مهدویت» و مدیرمسئول نشریه «طلیعه انتظار» بوده و در سال‌های اخیر، به عنوان مدیرعامل خیریه «پیروان شهید حججی» و مسئول گروه جهادی، در کنار دیگر خیرین، باری از دوش خانواده‌های نیازمند و خانواده‌های معظم شهدا برداشته است. او یک سال نیز به عنوان «مسئول شورای جهادی میناب» فعالیت داشته و هم‌اکنون به عنوان «خادمیار حرم رضوی»، هم در شهر خود میناب و هم در بارگاه ثامن‌الحجج (ع) به خدمت‌رسانی معنوی و مردمی مشغول است. نیکخو از دوستی و هم‌پیمانی دیرینه خود با هاجر آزادی، معلم بازنشسته و چهره ماندگار عرصه فرهنگی میناب، با افتخار یاد می‌کند. آزادی که مسئولیت «واحد خواهران عتبات» و «کانون جوانان ابناالزهرا (س) میناب» را بر عهده دارد، با برگزاری موکب‌های بزرگ و مراسم هفتگی «چهارشنبه‌های امام رضایی»، همراه فاطمه نیکخو در مسیر خدمت‌رسانی به مردم و خانواده‌های داغدار، به‌ویژه در دوران «جنگ رمضان» نقش بسزایی داشته است. صدای نیکخو اگرچه لرزان از یادآوری خاطرات دردناک مدرسه است، اما در عین حال سرشار از اراده‌ای مثال‌زدنی است. او با نگاهی به افق و یادآوری روز‌های سخت، روایتی را بازگو می‌کند که ترکیبی از فاجعه‌ای انسانی و اوج همبستگی اجتماعی بانوان مینابی است. 
او می‌گوید: «لحظه‌ای که این اتفاق وحشتناک افتاد، ما با دوستان‌مان در خانه بودیم. آن روز قرار بود جشن تولد بچه‌هایم را بگیرم و با کمک دو نفر از دوستانم در خانه سمبوسه درست می‌کردم. وقتی خبر حمله به مدرسه را شنیدیم، سریع زنگ زدم به بقیه دوستانم و با هم به سمت مدرسه حرکت کردیم. به محض ورود به مدرسه، غوغایی برپا بود. مادر‌هایی که برای بچه‌هایشان شیون می‌کردند و گروه‌های امدادی که داشتند کار آواربرداری را انجام می‌دادند، همه‌جا حضور داشتند. دوستان ما به سراغ هر خانواده‌ای که آنجا بود رفتند؛ با آنها صحبت می‌کردند و دلداریشان می‌دادند. من شخصاً تا دیر وقت آنجا ماندم، اما خانم آزادی و بعضی از دوستان تا شب و حتی تا صبح روز بعد کنار خانواده‌ها و نیرو‌های امدادی در مدرسه ماندند. آنها غذا درست کرده بودند و افطاری آماده کرده بودند تا برای نیرو‌های امدادی و کسانی که در صحنه بودند ببرند.»
وی می‌افزاید: «صبح روز بعد، کیف و وسایل دانش‌آموزان و باقی لوازم معلم‌ها را از زیر آوار بیرون آوردیم و جمع کردیم. احساس کردیم آنجا کاری برای انجام دادن نداریم و حضورمان این بار در خانه خانواده‌های شهدا لازم است. با دو سه نفر از دوستان تصمیم گرفتیم برای دلداری سراغ خانواده‌هایی برویم که پیکر فرزندانشان را تحویل گرفته بودند و در سردخانه بود. آن روز از صبح تا بعدازظهر، خانه به خانه، به سراغ خانواده‌هایی رفتیم که فرزندانشان را از دست داده بودند و خانواده معلم‌هایی که به شهادت رسیده بودند.»
فاطمه نیکخو روایت می‌کند: «بعد از آن، دوستان زنگ زدند و گفتند بیایید برای بچه‌های پشت جبهه و بچه‌هایی که در خط مقدم هستند، غذا درست کنیم. خانم آزادی، خانه‌شان را تبدیل به آشپزخانه جنگی کرده بود. به من گفت: «خانه من آشپزخانه جنگی است. اگر می‌توانید مواد غذایی بیاورید و غذا درست کنیم.» بلافاصله کار را شروع کردیم. تعدادی از دوستان هزینه و خرما جمع‌آوری کردند و کلوچه درست کردیم. خبردار شدیم که گروه‌هایی از نیرو‌های نظامی وارد شهر شده‌اند، چون اعلام کرده بودند احتمال حمله زمینی هست. قرار بود تعدادی از آنها کار امدادرسانی به مردم شهر را انجام دهند. کسی نبود که برایشان غذا درست کند. بار دیگر شروع کردیم به جمع‌آوری مواد غذایی. میوه و خرما گرفتیم و حدوداً تا روز‌های قبل از آتش‌بس، یعنی ۱۰ روز قبل از پایان آتش‌بس، این آشپزخانه همچنان فعال بود. غذا، میوه و چیز‌های دیگر را آماده می‌کردیم و به رابط‌های این گروه‌های نظامی که در شهرستان بودند تحویل می‌دادیم.»
او با افتخار از همبستگی زنان میناب سخن می‌گوید: «دوستانی که با گروه ما فعال بودند، از سطح شهر میناب حتی از روستا‌های اطراف بودند. نان‌های محلی درست می‌کردند، بسته‌بندی می‌کردند، زنگ می‌زدند به نیرو‌های نظامی و انتظامی و تحویل می‌دادند. یک روز مادر یکی از دانش‌آموزان شهید را دیدم. گفت شنیدیم شما غذا درست می‌کنید، ما هم می‌توانیم شریک شویم؟ بعد پیشنهاد داد و آمار نیرو‌های نظامی را گرفت و برایشان غذا درست کرد و تحویل ما داد.»
او تأکید می‌کند: «به جرئت می‌توانم بگویم در ۹۰ درصد محلات شهری و روستایی شهر میناب این کار در خانه‌ها ازسوی زنان خانه‌دار محلات انجام می‌شد. خصوصاً پخت کلوچه‌های محلی، پخت غذا، پخت نان‌های محلی.»
بانوی مینابی با لحنی سرشار از احترام و تحسین، از نقش محوری و بی‌بدیل خانم آزادی در مدیریت بحران و ارائه خدمات معنوی و جسمی به خانواده‌های داغدار سخن می‌گوید: «خانم آزادی از نخستین لحظات وقوع حادثه، در کنار خانواده‌های داغدار در مدرسه حضور یافتند و شب را به صبح رساندند. روزی که ما برای کمک به کار‌های غسل و کفن به «غسالخانه» رفتیم، او را همراه خود بردیم. آن شب تا ساعت ۱۲ نیمه‌شب در غسالخانه ماندند و با انجام کار‌های غسل و کفن کودکان شهید، به خواهران حوزه علمیه در انجام این وظیفه مقدس کمک زیادی کردند.»
توصیف او از شجاعت خانم آزادی در لحظه خاکسپاری، نشان‌دهنده عمق باور و ایمان او به مقام شامخ شهداست. او می‌گوید: «روزی که تشریفات تشییع پیکر مطهر شهدا آغاز شد، او در جمع ما بودند. پیشنهاد دادم برای تشییع یکی از شهدای روستا‌ها همراهی‌مان کنند، اما گفتند «نه، می‌خواهم وارد قبرستان شوم و خودم به دفن این کودکان کمک کنم. او در کنار خانواده‌های شهدا بودند و در دیدار با آنها، ما را همراهی کردند.»
او می‌گوید: «بسیاری از خانواده‌های شهدا، حتی غیر از آنهایی که اکنون در گلزار شهدا مدفون هستند، حضورشان در تجمعات دیده می‌شود و در این مراسم‌ها شرکت می‌کنند. این مادران و پدران شهدا پس از شرکت در تجمعات، دوباره به گلزار شهدا بازمی‌گردند تا در کنار قبر فرزندانشان سوگواری کنند.»
نیکخو ادامه می‌دهد: «جنگ ممکن است ساختار‌های رسمی را متوقف کند، اما اراده زنان میناب برای زنده نگه داشتن زندگی و تأمین نان خانواده‌ها، هرگز متوقف نشد. شاید در خیلی از شهر‌ها بازار‌های شهر‌ها تعطیل می‌شد، اما بازار دست‌فروش‌های شهر ما که نیمی از آنها را خانم‌ها تشکیل می‌دهند تا کار کنند و کمک‌حال خانواده و نان‌آور خانواده باشند، اصلاً تعطیل نشد. ولی همین بازار‌ها در روز تشییع دانش‌آموزان، مراسم سوم و هفتم بچه‌ها تعطیل شد، اما در تمام روز‌های جنگ، این خانم‌ها در کنار بساطشان، با وجود اینکه ادارات و مدارس تعطیل بود، کار می‌کردند و نان درمی‌آوردند.»
صدای این بانوی مینابی از غم و رنج فاصله می‌گیرد و با لحنی سرشار از ایمان، امید و اطمینان و وقار می‌گوید: «مقاومت و پیروزی، نه تنها یک خواسته انسانی، بلکه یک وظیفه دینی و تاریخی است. با این امیدی که تمام وجودمان را فرا گرفته، برای پیروزی کشورمان از خانه بیرون می‌آییم و دست از تلاش برنمی‌داریم.»
برچسب ها: جنگ ، مردم ، میناب
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار