کد خبر: 1358718
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱:۴۰
روایت‌هایی از جنگ تحمیلی سوم در گفت‌وگوی «جوان» با عضو تیم‌های امداد و مشاوره «سحر»
بنا بود به مردم حادثه‌دیده روحیه بدهیم اما از آنها روحیه می‌گرفتیم! تیم‌های سحر متشکل از روانشناس‌ها و افرادی است که دوره‌های روانشناسی دیده‌اند و با حضور در صحنه حادثه به حادثه‌دیدگان خدمات مشاوره‌ای می‌دهند و از آنها حمایت روانی می‌کنند تا به نوعی احساس امنیت روانی را به آنها برگردانند. در دوره جنگ هم به محض اینکه حادثه‌ای رخ می‌داد، خانم‌های تیم سحر همزمان با بچه‌های امدادی اعزام به لوکیشنی که حادثه در آن رخ داده است می‌افتند و بر اساس نوع مصدومان و نوع آسیبی که وجود داشت از نظر روحی و روانی و حتی جسمانی به آسیب‌دیدگان کمک می‌کردند
زهرا چیذری 
جوان آنلاین: این بار میدان داری جنگ با دهه هفتادی‌ها و دهه هشتادی‌ها بود؛ چه آنهایی که پای لانچر‌ها جانشان را برای وطن می‌گذاشتند و قدرت نظامی ایران را به رخ جهانیان می‌کشیدند و چه امدادگرانی که در بزنگاه حادثه‌ها درست زمانی که همه در حال فرار از صحنه هستند، آنها خودشان را می‌رسانند تا بلکه جانی را نجات دهند و تا جایی که توان دارند مانع از بیشتر شدن آسیب به حادثه‌دیدگان شوند. آن هم در شرایطی که خطر ریزش آوار یا حملات مجدد و انفجار‌های ثانویه در محل حادثه وجود داشت. در این بین، اما گروه دیگری هم در حوادث بمباران و موشک‌باران دشمن امریکایی- صهیونیستی بر سر صحنه حاضر می‌شدند تا حضورشان مرهمی بر زخم‌های روحی و روانی آسیب‌دیدگان از این حوادث باشد، بلکه بتوانند آلام آنها را کاهش دهند. تیم‌های روانشناسان و مشاوران سحر سازمان جوانان جمعیت هلال‌احمر کشورمان اصلاً برای همین روز‌ها و همین لحظات آموزش دیده‌اند تا در بحرانی‌ترین لحظات با حضور در صحنه حادثه، بتوانند امنیت و آرامش روان را به مادری که دخترش زیر آوار مانده یا دختری که مادرش را در حملات ددمنشانه دشمن از دست داده، بازگردانند. سپهبند یکی از جوانان دهه هفتادی عضو تیم‌های سحر سازمان جوانان هلال‌احمر است. دختر جوانی که در طول جنگ رمضان گاهی سه روز پشت سر هم در عملیات‌ها حاضر شده و چشم روی هم نگذاشته بود و در برخی موارد شاید خودش هم از حملات مجدد دشمن ترسیده، اما به امید آنکه بتواند حال حادثه‌دیدگان را خوب کند در صحنه حاضر می‌شد و به قول خودش گاهی وقت‌ها به جای آنکه او و هم‌تیمی‌هایش به مردمی که خانه و زندگی‌شان را در آوار‌ها جا گذاشته بودند، امید بدهند، از آنها امید گرفته‌اند!
 
خانم سپهبند شما از اعضای تیم‌های سحر سازمان جوانان هلال‌احمر هستید و در دوران جنگ تحمیلی امریکایی صهیونیستی فعالیت‌هایی در حوزه خدمات روانشناسی و مشاوره به حادثه‌دیدگان داشتید. درباره فعالیت‌های تیم‌های سحر برایمان بگویید.
تیم‌های سحر متشکل از روانشناس‌ها و افرادی است که دوره‌های روانشناسی دیده‌اند و با حضور در صحنه حادثه به حادثه‌دیدگان خدمات مشاوره‌ای می‌دهند و از آنها حمایت روانی می‌کنند تا به نوعی احساس امنیت روانی را به آنها برگردانند. در دوره جنگ هم به محض اینکه حادثه‌ای رخ می‌داد، خانم‌های تیم سحر همزمان با بچه‌های امدادی اعزام به لوکیشنی که حادثه در آن رخ داده است می‌افتند و بر اساس نوع مصدومان و نوع آسیبی که وجود داشت از نظر روحی و روانی و حتی جسمانی به آسیب‌دیدگان کمک می‌کردند.
 
آیا اعضای تیم‌های سحر همه خانم هستند یا در جمع‌تان آقا هم دارید؟
اغلب خانم‌ها هستند. مثلاً در شهر تهران فکر می‌کنم سه یا چهار نفر آقا هستند و نزدیک ۶۰ نفر خانم.
 
چرا در این تیم‌ها بیشتر از خانم‌ها استفاده شده است؟
به خاطر اینکه خانم‌ها در ایجاد حس امنیت و آرامش موفق‌ترند. حتی آقایان و آن فردی که حالا دچار حادثه شده یا زیر آوار است، به خانم‌ها خیلی راحت‌تر اطمینان می‌کند و یعنی آرام کردنشان از طرف یک خانم خیلی کار آسان‌تری است تا اینکه یک آقا بخواهد بیاید و آن فرد را آرام کند. در مواردی هم که خانم‌ها آسیب دیده‌اند که طبیعتاً یک خانم با خانم‌ها راحت‌تر است؛ و به طور کلی اینکه افراد چه خانم و چه آقا از خانم‌ها بیشتر احساس امنیت و آرامش می‌گیرند، فکر می‌کنم به آن حسی بازمی‌گردد که همه ما آدم‌ها در کودکی با مادرانشان داشته‌اند و بچه‌ها معمولاً امنیت را از مادر‌ها دریافت می‌کنند.
 
پس در واقع شما هم مثل امدادگر‌ها در صحنه حضور دارید؟
بله، دقیقاً درست است. در زمان حوادثی مثل سیل، زلزله و اینها معمولاً تیم سحر بین سه یا چهار روز بعد اعزام می‌شود ولی در زمان‌هایی مثل جنگ بلافاصله بعد از وقوع حادثه تیم‌های سحر همراه با تیم‌های امدادی به صحنه اعزام می‌شدند. البته به جز لوکیشن‌های نظامی، تیم سحر در مواردی که بافت‌های غیرنظامی مورد هجمه قرار می‌گرفت و خانواده‌ها و افراد شهروندانی که نظامی نیستند دچار حادثه می‌شدند، حضور پیدا می‌کرد.
 
با توجه به حضور شما سر صحنه حوادث، نخستین چیزی که به ذهن می‌رسد، این است که معمولاً همه در آن شرایط، مخصوصاً در جنگ که خطر انفجار ثانویه، آوار و این جور چیز‌ها وجود دارد، باید صحنه را ترک کنند. توصیه می‌شود مردم عادی حداقل از صحنه دور شوند. اما امدادگران برعکس حرکت می‌کنند و به سمتی می‌روند که همه از آن فرار می‌کنند. با توجه به اینکه خانم‌ها حساسیت‌های بیشتری دارند و شاید در نگاه اول به نظر برسد محتاط‌تر باشند، آیا شما و دوستان تیم سحر از حضور در چنین صحنه‌هایی نمی‌ترسیدید؟
چرا، مثلاً من در حادثه‌ای حضور داشتم که گفتند بمب فعال نشده باقی مانده یا جنگنده آمده است. اگر در شرایط عادی به آن فکر کنید، واقعاً ترسناک است. حتی خود من هم ترسیدم. اما وقتی در آن موقعیت قرار می‌گیری، اصلاً به این چیز‌ها فکر نمی‌کنی. یعنی وقتی کسی به کمک نیاز دارد و تنها امیدش شما هستی، آن حس قهرمان‌گرایی که در وجود همه ایرانی‌ها هست، بر تو غلبه می‌کند و اصلاً ترس وارد وجودت نمی‌شود. یعنی با علم به اینکه ممکن است خطری برایمان پیش بیاید، ممکن است آوار باشد یا انفجار، باز هم می‌رفتیم. مثلاً من یک حادثه داشتم که رفتیم و بعد به ما گفتند بمب فعال نشده و خطر انفجار وجود دارد، با این وجود رفتیم و به یک خانمی که نیاز به کمک داشت کمک کردیم. بعد از خارج شدن از لوکیشن دیدیم که مثلاً جنگنده‌ها دوباره برگشته بودند و باید مردم را تخلیه می‌کردیم.
 
 ولی با وجود این شما رفتید آنجا. چه حسی داشتید؟
بله و بچه‌ها همه تا آخر ماندند.
 
نترسیدید که مثلاً بیایند شما را بزنند؟
ترس، نه. ولی خب به هر حال یک نگرانی هست که در قالب خانواده‌ها وجود دارد. یعنی مثلاً اگر الان من چیزی شوم، مادرم چه حسی دارد. یا بعضی از بچه‌های متأهل نگران بچه‌هایشان بودند.
 
از حال و هوای این مأموریت‌ها برایمان بگویید. قطعاً خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارید. از آن تصویری که از این صحنه‌ها در ذهنتان مانده، برایمان بگویید.
مردم خیلی خوب بودند. همه‌شان آنقدر خوب بودند، آنقدر پشت بچه‌ها بودند که آدم انرژی می‌گرفت. مأموریت‌هایی که مثلاً ۲۴ ساعت عملیات بود، طوری که دو روز نخوابیده بودم، ولی با این حال برخورد مردم آنقدر خوب و مثبت بود که وقتی با آنها صحبت می‌کردم و فکر می‌کردم از من انرژی می‌گیرند، خستگی را فراموش می‌کردم. به طور مثال ما یک خانواده داشتیم که خانه‌شان دچار آتش‌سوزی شده بود، دیوارشان ریخته بود، ولی با این وجود آمدند به ما تعارف کردند که اگر چای، غذا، یا هر چیزی نیاز داریم، در اختیارمان بگذارند. این همدلی بین مردم، در شرایطی که خودشان آسیب دیده بودند، خیلی لذت‌بخش بود. یا یک خانواده‌ای بود که یک خانم و آقای مسن بودند، خانه‌شان کاملاً خراب شده بود. ولی خیلی خوشحال بودند، شاد بودند. یعنی همین که «ما زنده هستیم برای ما کافی است». تنها دغدغه خانم این بود که می‌گفت: «یک نفر باید همراه من بیاید تا وارد مجتمع شوم. دندان مصنوعی همسرم و چند تا کتاب را بردارم.» یعنی فقط می‌خواست این کتاب‌ها را مطالعه کند و حالش خوب باشد و دندان مصنوعی همسرش همراهش باشد.
 
یعنی شما رفته بودید روحیه بدهید، اما خودتان از مشاهده چنین مواردی روحیه می‌گرفتید؟
بله، دقیقاً. موارد دیگری هم بود. مثلاً یک خانواده‌ای بودند که دخترشان را از دست داده بودند. همه اعضای خانواده خدا را شکر زنده بودند. دختر خانواده یک بچه دو ساله داشت و خودش شهید شده بود. اما این بچه از زیر آوار زنده درآمد و همین باعث شد که خانواده انرژی بگیرند. آن خانواده دوباره به زندگی امیدوار شدند. قبل از آن خیلی روحیه‌شان را از دست داده بودند، اما به خاطر این بچه دو ساله که تنها یادگاری دخترشان بود، روحیاتشان خیلی تغییر کرد. این بچه کوچک، سر و صورتش زخمی و پر از خاک بود و پستانکش را در دهانش محکم فشار می‌داد. ولی همین بچه کوچک، امید یک خانواده شده بود؛ یعنی هفت، هشت نفر را زنده کرده بود. موارد تلخ هم کم نداشتیم. مثلاً یک حادثه‌ای بود، از ساعت ۵/۲ صبح، یک خانمی منتظر بیرون آوردن جسد برادرش بود و تا ساعت ۸ شب منتظر ماند که جسد را تحویل بگیرد. ما باید به این خانم که منتظر جسد برادرش بود روحیه می‌دادیم و تلاش می‌کردیم تا حالش را کمی بهتر کنیم.
 
کدام‌یک از این مواردی که با آن مواجه شدید، برایتان از همه دردناک‌تر بود؟
دردناک‌ترینش؛ در یکی از عملیات‌ها دیدم امدادگر با اشک و بغض برگشت. او می‌گفت که یک بچه دو ساله را از زیر آوار درآوردیم. اما به محض اینکه بلندش کردم، دست و پاهایش از بدن جدا شد. من این بچه را ندیدم و فقط جسدش را از روی کاور دیدم، اما این ماجرا خیلی دردناک و سخت بود. بچه به این سن، اصلاً هیچ گناهی ندارد و چرا باید تحت چنین شرایطی این‌گونه ظالمانه کشته شود. آن صحنه خیلی دردناک بود.
 
طبیعتاً صحنه‌هایی که شما با آنها مواجه شدید، خیلی دردناک و سخت بود. فکر می‌کنم خودتان هم نیاز به یک ریکاوری داشتید. چه کسی به شما روحیه می‌داد؟
آخرین عملیاتی که رفتم تقریباً سه روز بود نخوابیده بودم و پشت سر هم عملیات بودم. وقتی به خانه برگشتم خانواده واقعاً کمکم کردند تا حالم خوب شود. وقتی تنها شدم تمام شب را در فکر بودم و گریه می‌کردم. حالم خوب نبود واقعاً. ولی پدرم و مادرم روحیه بخش و امید قلب من بودند و از اینکه خانواده‌ام کنارم بودند خدا را شکر می‌کردم. یعنی واقعاً وقتی این صحنه‌ها را می‌دیدم متوجه می‌شدم هیچ چیزی در این دنیا جز سلامتی خانواده‌ات ارزش ندارد.
 
شیرین‌ترین خاطره‌تان چه بود؟
شاید نتوان گفت شیرین، اما امیدبخش بود. مثلاً یک بار چادر زده بودیم و منتظر بودیم تا اجازه ورود پیدا کنیم و عملیات انجام شود. خانمی با گریه و زاری، بدو بدو آمد پیش ما. من فکر کردم خیلی حالشان بد است. وقتی رسید گریه می‌کرد که «بگذارید دستتان را ببوسم» و کلی از ما تشکر کرد و به ما انرژی و روحیه داد. آنقدر آن خانم سرشار از انرژی مثبت، سرشار از امید بود که بچه‌ها خستگی‌هایشان یادشان رفت و انرژی مثبت او به دل همه ما نشسته بود. یک چیز دیگر هم خیلی انرژی می‌داد غذا‌هایی بود که از طرف گروه‌های جهادی به ما داده می‌شد و همراهش یک دست نوشته‌هایی بود. همه ما دست نوشته‌ها را با عشق و علاقه می‌خواندیم و چندتایی را هم یادگاری برداشتیم. یعنی من خودم یکی از این دست نوشته‌ها را در کیف گذاشته‌ام تا همیشه همراهم باشد.
 
این دست نوشته‌ها چه بود که به شما انرژی می‌داد و چه جمله‌ای بود که شما نگه داشتید؟
نوشته بود: «شما امید قلب ما را هستید» و خیلی برای من جذاب بود و دوستش داشتم و گذاشتم داخل کیف پولم.
 
به نظر شما، به عنوان کسی که این تجربه را داشتید و سر صحنه رفتید، حضور شما بچه‌های گروه «سحر» -که حالا روانشناس بودید یا به نوعی مشاوره می‌دادید به این عزیزانی که حادثه دیده بودند - چقدر در اینکه افراد حادثه‌دیده یک جورایی خودشان را پیدا کنند و آسیب روحی‌شان یک مقدار کنترل بشود مؤثر بود؟
 اگر شما بتوانید یک آدمی که عزیزش را از دست داده، ۱۰ درصد هم حالش را خوب کنید، خودش کلی اثر دارد. مواردی بوده که کسی پدر و مادرش را از دست داده بود و حالش بسیار بد بود و حضور بچه‌های ما مانع از این شد که یک دخترخانم جوان خودکشی کند. همان یک مورد، برای کل بچه‌هایی که در تیم سحر هستند، ارزشمند است، چراکه فرصت نجات دادن یک انسان بوده است. یا افرادی که عزیزانشان را از دست داده بودند و حال بد داشتند و شوک روانی‌شان به گونه‌ای بود که حس می‌کردیم اگر رهایش کنیم ممکن است سکته کند. نمی‌خواهم بگویم کامل حالشان را خوب کردیم، ولی خب همین میزان کنترل که فردی که چند نفر از اعضای خانواده‌اش را از دست داده یا خانه و زندگی‌اش ویران شده سکته نکند، خودش کمک‌کننده بود. ما در لحظه‌ای وارد صحنه می‌شدیم که بحران و احساسات در اوج خود بودند و بدیهی بود افراد رفتار‌های منطقی از خودشان نشان ندهند. خود من چندین بار از مردم کتک خوردم ولی خب ما با افراد داغ‌دیده‌ای مواجه بودیم که عزیزانشان را به بدترین شکل ممکن از دست داده بودند. پس همین که بتوانیم این آدم را کمی آرام کنیم برای من کافی بود.
 
با توجه به اینکه یک ادعا‌هایی می‌شد که غیرنظامی‌ها هدف این حملات نبوده و اینها فقط مناطق و افراد نظامی را هدف قرار می‌دادند، شما که خودت در صحنه بودی، از حمله به مناطق و افراد غیرنظامی چه دیدی؟
تیم «سحر» به لوکیشن‌های نظامی اعزام نمی‌شد. لوکیشن‌هایی که نظامی بودند، خوردند و آسیب دیدند، ما اصلاً به آنجا اعزام نشدیم. تیم «سحر» به لوکیشن‌هایی می‌رفت که مردم عادی آسیب دیده بودند و مناطق مسکونی بود. در عملیات‌هایی که خود من شرکت داشتم، آدم‌های به شدت معمولی آسیب دیده بودند، عزیز از دست داده بودند. خب این افراد اصلاً نظامی نبودند که بگوییم فقط به مناطق نظامی زدند. همه اینها آدم‌های عادی بودند، خیلی هم زیاد بودند و متأسفانه عزیزانشان را از دست داده بودند. من خودم مثلاً پیش می‌آمد که در یک روز دو تا عملیات می‌رفتم و شاهد حجم گسترده حملات به غیرنظامیان بودم.
 
شما که می‌گویید بعضاً سه روز را بدون استراحت سر عملیات بودید، خانواده نظرشان چه بود؟ نمی‌گفتند کجایی و چه می‌کنی؟
پدرم- حالا خودشان زمانی که جوانتر بودند کار‌های جهادی می‌کردند- موفق بودند. ولی مادرم نه حقیقتاً! مادرم خیلی مضطرب است و ثانیه به ثانیه من و برادرم را چک می‌کند. ولی زمان جنگ که شد، اوایلش خیلی برایشان سخت بود. یعنی در حدی که هر یک یا دو ساعت یک بار باید برایشان پیام می‌دادم که «زنده‌ام، حالم خوب است.» ولی خب خیلی سخت بود، دیگر. پیش می‌آمد دو روز من را نمی‌دیدند.
 
ممکن بود بگویند دیگر به عملیات نرو؟
نگران بودند. به صورت مستقیم نمی‌گفتند نرو و حتی من دیدم یکبار مثلاً مادرم استوری گذاشته بود: «به تو افتخار می‌کنم که برای کشور داری تلاش می‌کنی» با اینکه می‌دانستم خیلی برایش سخت است.
 
با آرزوی موفقیت برای شما و همه آنهایی که برای سربلندی کشورمان گام برمی‌دارند.
برچسب ها: نقش زنان ، جنگ ، مدافع وطن
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار