آنچه این روزها در حال خلق شدن است، فقط یک واقعه سیاسی یا نظامی نیست؛ یک تحول انسانشناختی است. مردمی که روزگاری تسلیم بیگانگان میشدند، امروز به جایی رسیدهاند که پنجه در پنجه قدرت اول جهان میاندازند و فریاد میزنند: ما برندهایم، حتی پیش از پایان بازی. راز این تحول بزرگ، این جمله ارزشمند است: امتی مبعوث شده و بار امانت الهی بر دوش جوان آنلاین: ما در متن رویدادی بزرگ زندگی میکنیم که اهمیت تاریخی آن شاید تنها برای نسلهای آینده به طور کامل آشکار شود. مردم ایران این روزها در حال خلق منظرهای هستند که مشابه آن در تاریخ معاصر کشور کمسابقه و شاید در برخی موارد بیسابقه است، اما زیستن در دل رویدادها، همواره درک عمق و ابعاد آنها را دشوار میسازد. برای فهم دقیق این تحول، دو روش پیش روست؛ نخست، فاصله گرفتن زمانی (مثلاً نگاه از منظر ۲۰ یا ۳۰ سال بعد) که به دلیل فقدان دادههای کامل از درون واقعه، همواره با خطا همراه است. دوم، روش مقایسهای؛ قراردادن وضعیت کنونی در کنار واقعیتهای تاریخی مشابه از نظر ماهیت، اما با نتایج متفاوت.
معمای فروپاشی ارتش و سقوط حاکمیت در شهریور ۱۳۲۰
در شهریور سال ۱۳۲۰، ایران در شرایطی قرار داشت که از بسیاری جهات، آغازگر یک دوره مدرنیزاسیون غربی به شمار میرفت. تشکیل ارتش مدرن، گسترش راهآهن سراسری، تأسیس دانشگاه تهران و نظام اداری متمرکز، از مهمترین دستاوردهای دوران رضاشاه بود، اما این مدرنیزاسیون دو آفت بزرگ داشت: نخست آنکه از بالا و با زور تحمیل شده بود و دوم آنکه وابستگی ساختاری به قدرتهای خارجی (به ویژه انگلیس) داشت. وقتی جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید و متفقین (انگلیس و شوروی) به ایران حمله کردند، تصویری که در برابر جهان قرار گرفت، تصویر فروپاشی بدون مقاومت بود. ارتش مدرن ایران که رضاشاه آن را به عنوان نماد اقتدار خود ساخته بود، در برابر هجوم بیگانگان نه تنها ایستادگی نکرد، بلکه عملاً در عرض چند روز از هم پاشید. نیروهای اشغالگر تا تهران پیش آمدند، رضاشاه مجبور به استعفا و تبعید شد و کشور برای سالها زیر چکمه نظامیان خارجی ماند. پیامد مستقیم این حضور، وقوع قحطی گستردهای بود که هزاران غیرنظامی ایرانی قربانی آن شدند. در سطح تحلیلی، این پرسش محل بحث است: چرا یک ارتش نسبتاً مدرن، بدون مقاومت جدی فرو ریخت؟ پاسخ در سه عامل نهفته است؛ نخست، فقدان باور عمومی به مشروعیت حاکمیت. مردم ایران، رضاشاه را نه یک رهبر ملی که یک مأمور خارجی میدیدند که با کودتای ۱۲۹۹ (با حمایت انگلیسیها) بر سر کار آمده و با همان دستها نیز کنار گذاشته شد. دوم، نبود زعمای (رهبران) مورد اعتماد. روحانیون، روشنفکران و ریشسفیدان قبایل، یا سرکوب شده بودند یا در انزوا. سوم، گسست میان حاکمیت و ملت. مردم نه خود را صاحب نظام سیاسی میدانستند و نه برای دفاع از آن انگیزهای داشتند؛ نتیجه سقوطی که در کمتر از یک هفته تمام شد.
لبیک به ندای فطرت در بهمن ۱۳۵۷ و تولد و تربیت یک ملت بالغ
پس از شهریور ۱۳۲۰، ایران مسیری پرپیچوخم را طی کرد: کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، حکومت استبدادی محمدرضا پهلوی، وابستگی روزافزون به غرب و سرکوب گسترده مخالفان. اما در بهمن ۱۳۵۷، نقطه عطفی رخ داد. مردمی که پیش از این، خود را در قبال سرنوشت کشور صاحباختیار نمیدانستند، به ندای ملکوتی امام خمینی (ره) لبیک گفتند. انقلاب اسلامی، نخستین تجربه تاریخی حضور تودههای مردم در تعیین سرنوشت خود بود. با این حال، انقلاب به تنهایی کافی نبود؛ یک ملت برای ایستادن در برابر مستکبران نیاز به رشد، تربیت و بلوغ داشت. از بهمن ۱۳۵۷ تا امروز (۱۴۰۵)، فاصلهای نزدیک به نیم قرن است. در این ۴۸ سال، ملت ایران تحت تربیت الهیگونه انقلاب، مراحل رشد و بلوغ را پشت سر گذاشته است. دفاع مقدس هشت ساله (۱۳۵۹- ۱۳۶۷) اولین آزمون بزرگ این ملت تازهبالغ بود: در شرایطی که تمام قدرتهای جهان (به جز معدودی) از صدام حسین حمایت میکردند، ایران تنها با تکیه بر ایمان و وحدت ملی ایستادگی کرد، اما آنچه امروز (در ۱۴۰۵) شاهد آن هستیم، سطح بالاتری از بلوغ ملی است. امروز، تصویری که مردم ایران میسازند، دقیقاً نقطه مقابل قاب شهریور ۱۳۲۰ است. در آنجا، فروپاشی و انفعال؛ اینجا ایستادگی و مقاومت. در آنجا، فرار و خلع سلاح؛ اینجا پنجه در پنجه انداختن با ابرقدرتها. در آنجا قحطی و تحقیر؛ اینجا عزت و شوکت. سه تغییر بنیادین این تحول را ممکن ساخته است؛ نخست، زعمایی که نه تنها میدان را خالی نمیکنند، بلکه با فرزند و خانواده خود در خط مقدم به شهادت میرسند. رهبران امروز ایران (از روحانیون عالیرتبه تا فرماندهان نظامی) نه با دست اجنبی بر سر کار آمدهاند و نه با دست اجنبی کنار میروند. صدق گفتار و کردار آنها برای مردم اثبات شده است. دوم، امتی بیدار که با شهادت فطرت و بصیرت خود، سمت درست تاریخ را تشخیص میدهد. مردم ایران امروز صاحب ارادهاند، صاحب تحلیل و صاحب انتخاب. آنها دیگر نه تماشاگر که بازیگر اصلی میدان هستند. سوم، انسجامی که در شهریور ۱۳۲۰ کاملاً غایب بود. امروز، حتی در سختترین روزهای جنگ ترکیبی (اقتصادی، رسانهای، نظامی)، جامعه ایران نشان داده که گسست میان حاکمیت و ملت دیگر وجود ندارد. آزمون بزرگ این مدعا، روزهای ابتدایی اغتشاشات اخیر بود که کشور برای ساعاتی بیرهبر بود، اما این بار نه از فروپاشی خبری بود، نه از سقوط. ملت خود رهبری خود را بر عهده گرفت.
برنده واقعی کیست؟
در نبردی که این روزها در جریان است، نبردی میان ایران و جبهه استکبار به رهبری امریکا، طرفهای مختلفی به ظاهر درگیرند؛ دولتها، ارتشها، سازمانهای اطلاعاتی و گروههای نیابتی، اما برنده اصلی این میدان، هیچیک از این بازیگران سنتی نیستند. برنده حقیقی، ملت رشدیافته ایران است. ملتی که نشان داد برخلاف شهریور ۱۳۲۰، امروز یکتنه در برابر مستکبران زمان میایستد. ملتی که از دل تحقیر و اشغال و قحطی، به عزت و مقاومت و شهادت رسیده است. این پیروزی از نوع پیروزیهای نظامی و مرزی نیست. این یک پیروزی تمدنی است. ایران امروز، جمهوری اسلامیای است که نظامیان بیگانه دیگر نمیتوانند تا تهران پیش بروند. نه به این دلیل که ارتشش حتماً از همه جهات قویتر است، بلکه به این دلیل که پشت این ارتش، ملتی ایستاده است که دیگر هرگز تن به ذلت نمیدهد. شهریور ۱۳۲۰ نماد فروپاشی یک حاکمیت بیریشه و یک ارتش بیاعتقاد بود، اما ۸۵سال بعد در ۱۴۰۵، نماد شکوه و ایستادگی است. این فاصله، مسیری است که ملت ایران طی کرده است: از ناامیدی به امید از انفعال به کنشگری از تحقیر به عزت. آنچه این روزها در حال خلق شدن است، فقط یک واقعه سیاسی یا نظامی نیست؛ یک تحول انسانشناختی است. مردمی که روزگاری تسلیم بیگانگان میشدند، امروز به جایی رسیدهاند که پنجه در پنجه قدرت اول جهان میاندازند و فریاد میزنند: ما برندهایم، حتی پیش از پایان بازی. راز این تحول بزرگ، این جمله ارزشمند است: امتی مبعوث شده و بار امانت الهی بر دوش.