کد خبر: 1352699
تاریخ انتشار: ۲۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۲:۰۰
چگونه فرانسیس فورد کاپولا، رمان کلاسیک جوزف کنراد را به نقد امپریالیسم امریکا بدل کرد
«اینک آخرالزمان» بلند‌ترین فریاد علیه جنگ‌افروزی امریکا در تاریخ سینما فیلم «اینک آخرالزمان» سفری فلسفی به اعماق تاریک روح انسان و نقدی بی‌امان بر ماهیت پوچ و جنون‌آمیز جنگ‌افروزی و امپریالیسم امریکایی است. کاپولا با اقتباس آزاد، روایتی مدرن و سوررئال از ویتنام را خلق می‌کند که در آن مرز بین تمدن و وحشت، عقل و جنون کاملاً از بین رفته است. 
احمد محمدتبریزی

جوان آنلاین: اقتباس فرانسیس فورد کاپولا از رمان «دل تاریکی» جوزف کنراد، یکی از هوشمندانه‌ترین و جسورانه‌ترین نمونه‌های اقتباس سینمایی در تاریخ هفتم هنر به شمار می‌رود. کاپولا در فیلم اقتباسی خود، داستانی را از قرن نوزدهم به قرن بیستم منتقل و روح اثر کنراد را در قالبی کاملاً نوین بازآفرینی کرد. او با جابه‌جایی بستر داستان از رودخانه کنگو در دوران استعمار بلژیک به رودخانه‌های ویتنام و کامبوج در دوران جنگ ویتنام، نشان داد تاریکی مختص یک مکان یا دوران خاص نیست و ویژگی ذاتی تمدن مدعی است. 

 نقدی بی‌امان به امپریالیسم امریکا
فیلم «اینک آخرالزمان» سفری فلسفی به اعماق تاریک روح انسان و نقدی بی‌امان بر ماهیت پوچ و جنون‌آمیز جنگ‌افروزی و امپریالیسم امریکایی است. کاپولا با اقتباس آزاد، روایتی مدرن و سوررئال از ویتنام را خلق می‌کند که در آن مرز بین تمدن و وحشت، عقل و جنون کاملاً از بین رفته است. 
کتاب و فیلم هر دو از ساختاری اپیزودیک و سفرگونه بهره می‌برند و راوی اول شخص است. در رمان، مارلو (سکاندار کشتی) داستان سفر خود به دل آفریقا را روایت می‌کند. در فیلم، ویلارد (کاپیتان نیروی ویژه) راوی مأموریت خود برای یافتن و حذف سرهنگ کورتز است. صدای درون‌گرایانه ویلارد که مدام در حال خواندن نامه‌ها و پرونده‌های کورتز است، مشابه روایت مارلو عمل کرده و بیننده را به درون ذهن شخصیتی می‌برد که به تدریج شیفته هدف خود می‌شود. 
رودخانه در هر دو اثر نقشی فراتر از یک مسیر جغرافیایی دارد. این رودخانه به مثابه رگ حیات امپراتوری و در عین حال تاریخچه زنده جنایت‌ها عمل می‌کند. هر چه ویلارد و مارلو بیشتر به پیش می‌روند، پوشش گیاهی انبوه‌تر و فضای روانی سنگین‌تر می‌شود. این سفر، سفری است از تمدن دروغین به سوی وحشت حقیقی. 

 شورش علیه دروغ‌های سیستم
کاپولا شخصیت‌های کلیدی را با حفظ کارکرد اصلی، بازتعریف کرده است. همچنین بستر تاریخی از استعمار بلژیک در کنگو (اواخر قرن۱۹) به جنگ ویتنام (اواخر قرن۲۰) و انتقال از استعمار کهن به نواستعماری و امپریالیسم نظامی- رسانه‌ای تغییر می‌کند. 
قهرمان/ضدقهرمان (کورتز) مأمور عاج فیل که برای کمپانی استعماری کار می‌کند و به خدای قبایل بدل شده سرهنگ نیرو‌های ویژه امریکا که ارتش را رها کرده و در کامبوج امپراتوری شخصی ساخته است. از یک تاجر- خدای استعمارگر به یک سرباز- فیلسوف سرکش تبدیل می‌شود که علیه دروغ سیستم خودش شورش کرده است. 
راوی (مارلو/ویلارد) ملوانی که به دنبال ماجراجویی است و در نهایت از وحشت درون کورتز وحشت‌زده می‌شود؛ سربازی که خودش نیز دچار آسیب‌های روانی جنگ است و در نهایت وحشت را درک می‌کند و می‌پذیرد. ویلارد دیگر یک ناظر بیرونی نیست، او بخشی از همان سیستم جنایتکار است. 
ایستگاه‌ها و پست‌های تجاری ناکارآمد و وحشیانه کمپانی پایگاه‌های نظامی بی‌هدف و پر از هرج‌ومرج (مثل پل دو لانگ). نمایش ناکارآمدی ماشین تمدن‌سازی و تبدیل آن به ماشین کشتار. 

 اقتباس هوشمندانه کاپولا
فیلم «اینک آخرالزمان» فراتر از یک اقتباس ساده، نمونه‌ای از «روش اسطوره‌ای» در هنر مدرن است؛ رویکردی که تی. اس. الیوت آن را «راهی برای مهار، نظم‌بخشی و معنا دادن به چشم‌انداز بی‌کران پوچی و هرج‌ومرجی که تاریخ معاصر است» تعریف کرده است. کاپولا با آگاهی کامل از این سنت، فیلم خود را بر پایه متونی بنا نهاد که در دل خود با بحران معنا و خشونت مدرن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. 
کاپولا در مصاحبه‌هایش بار‌ها تأکید کرده که «اینک آخرالزمان» اقتباسی تحت‌اللفظی از رمان کنراد نیست، بلکه برداشتی آزاد با حفظ روح اثر است. این وفاداری در لایه‌های زیرین داستان نمایان است. جالب است بدانید که با وجود این تأثیر عمیق، هنگامی که فیلم «اینک آخرالزمان» در سال۱۹۷۹ اکران شد، رمان «دل تاریکی» به طور رسمی به عنوان منبع اصلی اثر معرفی نشد؛ موضوعی که بعد‌ها بحث‌های زیادی را میان منتقدان برانگیخت. 
در رمان، مارلو از دروغ گفتن به عروس کورتز خودداری می‌کند و به او می‌گوید آخرین کلام کورتز «نام تو» بوده، در حالی که آخرین کلام واقعی «وحشت... وحشت!» بود. در فیلم، این دروغ به کل سیستم تعمیم داده می‌شود: ارتش، سیاستمداران و رسانه‌ها در حال پنهان کردن وحشت واقعی جنگ هستند. 
در هر دو اثر، کورتز شخصیتی کاریزماتیک و مرموز است که قهرمان داستان را به شدت جذب خود می‌کند. ویلارد وقتی به چهره کورتز می‌رسد، نه یک دیوانه صرف که مردی را می‌بیند که به حقیقتی تلخ درباره بشریت دست یافته است، وحشت. 
همانطور که مارلو در کورتز بخشی از خودش را می‌بیند، ویلارد نیز در کورتز «منِ احتمالی» خود را در آینده مشاهده می‌کند. کشتن کورتز برای ویلارد نوعی خودکشی نمادین یا رهایی از وسوسه تبدیل شدن به اوست. 
در رمان کنراد، وحشت بیشتر جنبه فلسفی و روان‌شناختی دارد؛ وحشت از پوچی آرمان‌های اروپایی در برابر وحشیگری انسان. در فیلم کاپولا، وحشت عینی و فیزیکی می‌شود؛ وحشت کشتار دسته‌جمعی، وحشت سربازان معتاد و گمشده در جنگل. کاپولا با اضافه کردن عناصری مثل حمله هلیکوپتر‌ها با موسیقی واگنر یا ناپالم‌سازی برای موج‌سواری، به وحشت کنراد، طنز سیاه و پوچی مدرن را اضافه می‌کند. 

 نقد‌های تند به ماشین جنگی امریکا
یکی از برجسته‌ترین انتقادات فیلم به ماشین جنگی امریکا، نمایش بی‌هدفی و پوچی آن است. این مفهوم در سراسر فیلم با صحنه‌های نمادینی به تصویر کشیده شده است. کاپولا نشان می‌دهد که چگونه ماشین جنگی امریکا، سربازان خود را به موجوداتی از خودبیگانه و روان‌پریش تبدیل می‌کند. 
کاپولا برای تطبیق داستان با دوران مدرن، دست به نوآوری‌های مهمی زده است. اضافه کردن شخصیت روزنامه‌نگار نقدی بر نقش رسانه در تبدیل جنگ به کالای مصرفی است؛ این موضوع در رمان کنراد وجود ندارد. کنراد وحشت را از طریق توصیفات ادبی و پیچیده منتقل می‌کند، اما کاپولا آن را در قاب‌هایی خیره‌کننده و رؤیاگونه به تصویر می‌کشد. 
در رمان، مارلو به اروپا بازمی‌گردد و با عروس کورتز روبه‌رو می‌شود. اما در فیلم، پایان باز و مبهم‌تر است. ویلارد پس از کشتن کورتز، طلسم‌ها و بت‌ها را کنار زده و بدون هیچ بازگشتی به تمدن، قایق را به سوی رودخانه و آینده‌ای نامعلوم حرکت می‌دهد. این نشان‌دهنده ناامیدی عمیق‌تر نسل پس از ویتنام است. 
اقتباس کاپولا از «دل تاریکی» اثری است که نشان می‌دهد یک اثر کلاسیک چگونه می‌تواند مثل آیینه‌ای برای نسل‌های بعد عمل کند. کاپولا با حفظ ساختار بنیادین سفر به درون و شخصیت‌های کلیدی، توانست نقد کنراد بر استعمار را به نقدی سهمگین بر امپریالیسم  نظامی- فرهنگی امریکا در قرن بیستم تبدیل کند. 
با وجود برخی انتقادات وارد شده به فیلم مثل بحث تاریخ‌زدایی، نادیده گرفتن صدای بومیان یا سوررئالیسمِ بعضاً سرگرم‌کننده، فیلم «اینک آخرالزمان» به دلیل صراحت در به تصویر کشیدن پوچی و جنون ذاتی جنگ و توانایی‌اش در وادار کردن مخاطب به مواجهه با «پرسش شر در مدرنیته»، همچنان به عنوان یکی از تأثیرگذارترین و بحث‌برانگیزترین آثار ضدجنگ سینما مطرح است. 
کاپولا با فیلمش ثابت کرد که دل تاریکی در اعماق آفریقا یا ویتنام نیست، آن در اعماق روح انسان مدرن نهفته است؛ جایی که تمدن و وحشت در هم می‌آمیزند. «اینک آخرالزمان» فراتر از یک فیلم ضدجنگ است. این اثر، تأملی عمیق در این است که وقتی یک کشور با وحشت درونی خود و پیامد‌های امپریالیسمش روبه‌رو می‌شود، چه بر سر انسانیتش می‌آید. 
کاپولا با به تصویر کشیدن سقوط کورتز از یک افسر نمونه به یک خدایگان جنایتکار، نشان می‌دهد دوگانه تمدن در برابر بربریت دروغی بیش نیست و در نهایت، جنگ‌افروزی امریکا نه تنها دشمن خارجی که خود و سربازانش را نیز به ورطه نیستی و جنون می‌کشاند. جمله پایانی فیلم («وحشت... وحشت») هشداری است درباره سرنوشت هر انسانی در دل ماشین جنگی بی‌رحمانه مدرن.

برچسب ها: سینما ، هنر ، فیلم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار