کد خبر: 1363683
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۰
خاطره سورنا جوکار از دیدار با رهبر شهید 
آقا جان! مهم‌ترین کار من دوست داشتن شماست وقتی شیوه شهادت ایشون رو نگاه می‌کنیم، اینطور حس میشه که انگار تمایل خودشونم بر این بود که اصلاً بیش از اون چیزی که دیده شدن، کسی ایشون رو نشناسه. اگه ما به کتابخونه ایشون دسترسی می‌داشتیم، یقیناً یادداشت‌ها، عکس‌ها، گنجینه و اسناد بسیار عجیبی به دست می‌رسید و کمک می‌کرد ما بهتر ایشون رو بشناسیم، اما الان متأسفانه ما اینها رو از دست دادیم

جوان آنلاین: طلبه‌ای بود که بوی کتاب از کلامش حس می‌شد، کسی که در کنار متون دینی، به خواندن رمان‌های خارجی هم دل می‌سپرد و از پنجره ادبیات، جهان را می‌دید. ذهنش در میان سنت و نوگرایی، راهی برای فهم بهتر انسان و زمانه پیدا کرد. ارتباطش با روشنفکران از او چهره‌ای گفت‌وگوگر ساخت. کسی که به جای فاصله گرفتن از اندیشه‌های متفاوت، با آرامش و اعتمادبه‌نفس به سراغ گفت‌و‌گو می‌رفت و از هر مواجه‌ای فرصتی برای فهم بیشتر می‌ساخت. آری، سیدعلی خامنه‌ای را می‌گویم، کسی که در نگاهش، کشور خانه‌ای بود که باید برای آبادانی‌اش دل سوزاند و برای آینده‌اش اندیشید. حس مسئولیت، در کنار مهرش به جوانان، او را به طلبه‌ای مردمی بدل کرد و دیگر ویژگی‌های ممتازش باعث شد تا دشمن حضور و تأثیرش را تاب نیاورد. پای صحبت بسیاری از کسانی که از نزدیک با ایشان رفت‌وآمد داشته‌اند که بنشینیم، هر یک از دریچه‌ای از زبان احترام، همدلی و مهربانی‌اش می‌گویند. 

سورنا جوکار، از شاعران جوان کشورمان یکی از همین افراد است که برداشت و درک خود از شخصیت آقای خامنه‌ای را این‌گونه تعریف می‌کند: 

«وقتی شیوه شهادت ایشون رو نگاه می‌کنیم، اینطور حس میشه که انگار تمایل خودشونم بر این بود که اصلاً بیش از اون چیزی که دیده شدن، کسی ایشون رو نشناسه. اگه ما به کتابخونه ایشون دسترسی می‌داشتیم، یقیناً یادداشت‌ها، عکس‌ها، گنجینه و اسناد بسیار عجیبی به دست می‌رسید و کمک می‌کرد ما بهتر ایشون رو بشناسیم، اما الان متأسفانه ما اینها رو از دست دادیم. شاید اینکه می‌خواستن در حرم حضرت امام‌رضا (ع) به خاک سپرده بشن هم به این دلیل باشه که شیوه و سلوک خودشون رو ادامه بدن، چون آدم‌های بزرگ زیادی هستن که در حرم حضرت امام‌رضا خاکسپاری شدن و هیچ کدوم از ما نمی‌دونیم. بزرگی خود امام رضا اونجا باعث میشه هرچقدرم که دیگران بزرگ باشن، به چشم نیان، انگار که کنار خورشید، شمع و فانوس روشن کنید. من حس می‌کنم این انتخاب هم برگرفته از شیوه و منش ایشون بود که نمی‌خواستن مدفنشون تبدیل به مرکز توجه بشه. در غیر این‌صورت، اگر برای آقای خامنه‌ای حتی در صعب‌العبورترین اماکن هم مزاری آماده می‌شد، اونجا به یقین یکی از شلوغ‌ترین جا‌های کره زمین می‌شد، ولی به نظرم همین که میرن در حرم امام رضا، به این معناست که گویا همچنان می‌خوان در پرده بمونند. 

شناختی که من از حضرت آقا دارم اینه که تصور می‌کنم خیلی بیش از اون چیزی که ما بتونیم تصور بکنیم، ایشون شخصیت متفکر و روشنفکری بودن. یه مقداری متأسفانه در روزگار ما، کلمه روشنفکر معنای اصلی خودش رو از دست داده و روشنفکر به کسی اطلاق میشه که ضد هر ارزشی باشه، اما اگر این کلمه رنگ نباخته و به ابتذال کشیده نشده بود، من قسم می‌خوردم که روی کره زمین روشنفکرتر از آقای خامنه‌ای کسی رو نمی‌تونستیم پیدا کنیم. مثلاً دقت کنید به تفاوت نظرات و فتاوای ایشون در موضوعاتی خاص با دیگر علمای عموماً سنتی که وقتی جوان‌تر‌ها متوجهش می‌شدن، به شوق می‌اومدن یا در شیوه زندگی شخصی، از لباس ساده، اما مرتبی که می‌پوشیدن، نظم و ترکیب و آراستگی که داشتن یا در شیوه مواجهه‌شون با جوون‌تر‌ها و صحبت کردنشون یا در جلسات خصوصی با شعرا، بعضی وقتا چیز‌هایی می‌گفتند یا شوخی‌هایی می‌کردن که شاید خیلی از افراد باور نمی‌کردن که آقای خامنه‌ای اهل این شوخی‌ها و وقت‌خوش‌کردن‌ها هم باشند، اینها نمود‌های ظاهری و ساده‌ای از وجهه روشنفکری آقا بود. 

یا همین نشست‌های خصوصی ایشون که چندتا مستند شد و بریده‌هایی از اون رو تلویزیون با نام غیررسمی پخش کرد! به وفور دیدم و بار‌ها برام تکرار شد که آدم‌هایی که خیلی همراه جریان نبودن، وقتی ایشون رو در غیررسمی می‌دیدن، یه مقداری نظرشون عوض می‌شد و من حاضرم قسم بخورم عمده کسانی که با ایشون مخالفت داشتن یا محبتشون رو نداشتن، اگر چند دقیقه حضوری خدمتشون می‌رسیدن، نظرشون عوض می‌شد. محبتی هم که الان از ایشون در دل من هست، حاصل همین دیدار حضوری است. 

آقای خامنه‌ای خیلی خواستنی و به شدت تأثیرگذار بودند، به طوری که افراد از شدت خواستنی بودن ایشون در برابرشون متواضع می‌شدند گاه حتی احساس نمی‌شد که ما الان در برابر رهبر شیعیان جهان ایستادیم یا در برابر یک همچین سیدباوقاری که خیلی صولت و حشمت هم داشتن، چون همیشه یک احساس امنیت و روان‌آرامی رو به اون کسی که روبه‌روشون بود، منتقل می‌کردن. نمونه این موضوع رو در دیدار‌های دانشجویان دیدیم که در مقابل آقای خامنه‌ای بسیار بی‌پروا صحبت می‌کردن. یا در جلسات خصوصی حتی گاهی رفتار‌های غیرمحترمانه هم می‌شد، اما آقای خامنه‌ای به اطرافیان می‌گفتن که متعرض نشید، مهمون من هستن. به نظر من این برآمده از اون منش بزرگواری، مهربانی و روشنفکری ایشون بود و شاید اگر وارد جرگه سیاست نمی‌شدن، مردم به عنوان یه متفکر دینی و اجتماعی می‌پرستیدنشون، متفکری بسیار جذاب و چندوجهی که هم به لحاظ علمی، هم ادبی و هم شخصیتی ستودنی بود. 

ما درباره آقای سیدعلی خامنه‌ای در سال ۱۴۰۵ صحبت نمی‌کنیم، آقا در روزگاری رمان می‌خونده که حتی برای خانواده‌های عادی، کتاب خارجی خوندن قبیح بوده، چه برسه برای کسی که اهل خانواده‌ای فقیه و فقیه‌زاده بوده. در اون دوره کتاب امانت می‌گرفتن و با اهالی شعر و موسیقی در رفت‌وآمد بودن و دلیل این نوع زندگی‌کردن چیزی نیست جز اون روحیه و لطافت خودشون. 

شما تصور کنید یه کسی که هم محدودیت ذاتی و هم محدودیت بیرونی می‌تونسته داشته باشه، تمام این کارا رو انجام داده و تبدیل به رهبری میشه که سال‌ها بعد، وقتی با رئیس‌جمهور لبنان دیدار می‌کنه و اون‌ها اومده بودن تا بگن حزب‌الله رو حمایت نکنید و حزب‌الله دیگه مسلح نباشه، حضرت‌آقا از دریچه روشنفکری، جواب شفاف و درستی میدن. آقای خامنه‌ای با نکته‌سنجی، دقت، موقعیت‌شناسی و زمان‌شناسی که داشتن، می‌پرسن که آیا «گوژپشت نتردام» رو خوندید؟ رئیس‌جمهور لبنان میگه نخوندم، ولی وزیر فرهنگشون میگه من خوندم. آقای خامنه‌ای میگن در این رمان خانم زیبارویی است که همه بهش نظر دارن! اون خانم همیشه یه خنجر با خودش داره تا کسی مزاحمش نشه. لبنان همون خانم زیباروست و حزب‌الله همون خنجر و این خنجر برای اینکه کسی متعرض شما نشه، لازمه. همونجا رئیس‌جمهور لبنان متوجه منظور آقای خامنه‌ای شد و رفت. تصور کنید اگر کسی این رمان رو نخونده بود، اون لحظه می‌خواست چی بگه؟ از کجا می‌خواست مثال بیاره که اینطوری جا بیفته و اون طرف هم متوجه ماجرا بشه؟» 

او خاطراتش از جلسات شعرخوانی را این‌گونه بازگو می‌کند

«من سال ۱۴۰۳ بعد از ۱۳ سال مجدداً دعوت شدم تا در جلسه دیدار شاعران حضور داشته باشم. وقتی که داشتیم افطاری می‌خوردیم، یک‌باره یه کسی اومد دستشو گذاشت روی شانه‌ام و گفت شما با آقا کار داشتین؟ اون لحظه در فکر خودم بودم و بدون اینکه متوجه باشم منظورشون از آقا کیه گفتم نه و اون فرد هم بدو بدو، شبیه یه آهو، همچین سبک دوید رفت. نگاه که کردم ببینم کجا میره، دیدم داره میره طرف خود حضرت آقا و اتفاقاً آقا هم داره به من نگاه می‌کنه. اون بنده‌خدا به آقای خامنه‌ای که رسید، گویا گفت نه کاری نداشتن و آقا هم یه نگاه کرد و بعد سرشون رو انداختن پایین و شروع کردن به ادامه افطارشون و من تازه فهمیدم که چه فرصتی رو از دست دادم. یک حسرت دردناکی بر دلم موند که این موقعیت بعد از سال‌ها پیش اومد و من از دستش دادم. یک‌سال گذشت تا دیدار سال بعد. این دفعه سعادت داشتم که براشون شعر بخونم. فقط و فقط به این امید رفتم که به خودشون نکته‌ای رو بگم. وقتی نوبت من رسید که شعر بخونم، خدمتشون گفتم اگر میشه ۱۵ثانیه نکته‌ای رو عرض کنم که از پارسال تا الان در دلم مونده و منتظرم، اون هم اینکه پارسال همچین اتفاقی افتاد، من یهو هول شدم و گفتم نه هیچ کاری ندارم و بعد که بنده‌خدا پیش شما اومد، فهمیدم ماجرا چی بوده، ولی مدام حسرت این رو داشتم که شاید باید این موقعیت رو غنیمت می‌شمردم و می‌گفتم بله، با آقا کار دارم و کار خیلی مهمیه و اون هم این بود که بیام خدمتتون بگم که من شما رو خیلی دوست دارم و الان خدمتتون میگم که «مهم‌ترین کار من دوست داشتن شماست، من شما رو خیلی دوست دارم» و خوشحالم که اینو جلوی اون همه آدم گفتم و خجالت نکشیدم که حرف دلم رو، با وجود همه شماتت‌هایی که ممکن بود در ادامه داشته باشه، زدم. چون یک زمانی شما اگر دیدار رهبری تشریف می‌بردین و شعر می‌خوندین، دیده می‌شدین و براتون مزایای بسیار بسیار زیادی داشت و چه بسا خیلی از شعرای مطرح فعلی ما از همین جلسات مطرح شدن. منتها از سال ۸۸ به بعد برعکس شد و کسی که سعادت حضور در این جلسه بهش دست می‌داد، می‌دونست که شاید حواشی زیادی رو متحمل بشه. بنابراین باید خودش رو هزینه کنه و دنبال به دست آوردن چیزی نباشه که خب، البته این هم خودش به نوعی یه دست‌آورده و‌ای بسا مهم‌ترین دستاورد‌ها باشه، چراکه حرف شنیدن به خاطر یک عقیده یا آدمی که دوستش دارین به نظر من نشونه صداقت و پاکبازیه. خوشحالم که دوست داشتن ایشون رو خودم بهشون گفتم و خودم به گوششون رسوندم و با واسطه نبود و این برای من خیلی جذاب بود و بابت این لحظه هزاران بار خدا رو شکر کردم و از لحظه‌ای که خبر شهادت ایشون رسیده تا الان، شاید هزاران بار به خودم و خطاب به ایشون گفتم که «من دروغ نگفتم! حقیقتاً بیش از هر کسی شما رو دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم.» امیدوارم که حالا به واسطه این محبت، همنشین ایشون باشیم. 

جوکار درباره آنچه که از آقای خامنه‌ای بر ذهنش ثبت شده است، می‌گوید: «درباره امام شهید هم اولین چیزی که بعد از شنیدن نامش به ذهنم خطور می‌کنه، «لبخند» ایشون و اصطلاح «آقاجون» است که زیاد استفاده می‌کردند و حالا به خاطر تکرار زیاد، تکیه‌کلام خودم هم شده و جالب اینکه از بس تکرارش کردم، پسر سه‌ساله‌ام وقتی من یا مادرشو صدا می‌زنه، از این اصطلاح استفاده می‌کنه و در خونه ما مدام شنیده میشه این لفظ....»

برچسب ها: شاعران ، رمان ، ادبیات
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار