کد خبر: 1351513
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۰:۴۰
مردمی که نور امید را در دل جنگ روشن نگه داشتند صدای خنده‌های شاد و بی‌دغدغه کودکان مرا به سمت یکی از مساجد محله کشاند. فضایی پر از رنگ و نور. گویی جشن کوچکی برپا بود. متوجه شدم که تعدادی از جوانان و دانشجویان پرانرژی، طرحی خلاقانه را اجرا کرده‌اند؛ «کلاس قصه‌گویی و بازی‌های هدفمند» برای کودکان زیر هفت سال. هدفشان این بود که در روز‌های جنگی، لبخندی عمیق بر لبان کودکان بنشانند و فضایی امن و سرشار از شادمانی برایشان فراهم کنند
فاطمه صبور

جوان آنلاین: از میان هیاهوی دشمن و از لابه‌لای انبوه خبر‌های گاه نگران‌کننده و ناراحت‌کننده و در پیچ و خم چالش‌هایی که گویی قصد تکان دادن ریشه‌های استوار جامعه را دارند، نوری می‌تابد از دل همین مردم، از همین کوچه‌ها و از همین خانه‌ها. کشوری که شهرهایش، نه بر مدار ترس و اضطراب که بر محور عشق، ایثار و همبستگی، روز به روز قوی‌تر می‌شوند. فشار‌های بیرونی، نه تنها شکافی در انسجام اجتماعی ایجاد نکرد، بلکه شعله‌های فروزان نوع‌دوستی، فداکاری بی‌منت و همبستگی برخاسته از جان را در خانواده‌ها، محلات و اقشار مختلف، پررنگ‌تر از همیشه کرد. این همان تصویر واقعی جامعه ایرانی ماست؛ جامعه‌ای که در عین صلابت، قلبی تپنده از مهربانی دارد.

روز‌هایی را پشت سر گذاشتیم که در نگاه اول می‌توانست سایه‌ای سنگین بر اراده ملت بیندازد. دشمنانی که با گمان تسلط بر عزم پولادین ایرانیان، ضرباتی ناگهانی را تدارک دیده بودند، اما غافل از آنکه روح مقاومت در این سرزمین، نه فقط در سنگر‌ها که در متن زندگی روزمره، در مساجد محله، در لبخند‌های همسایگان و در دست‌های یاری‌گری که بی‌ادعا به سمت یکدیگر دراز می‌شوند، جاری است.

روایت‌هایی کوچک از مردمی بزرگ

در یکی از شب‌ها برای شرکت در تجمع مردمی در یکی از میدان‌های اصلی شهر، در مسیری در حالی که عطر نان تازه از نانوایی سر کوچه با بوی خاک باران‌خورده درهم آمیخته بود، شاهد صحنه‌هایی سرشار از همکاری و همبستگی بودم. صحنه‌هایی که در عین سادگی، عمق غنی انسانی روابط را مانند نگینی درخشان به نمایش می‌گذاشتند.

آن پیرمرد ابزارفروش با صورتی که خطوط عمیق تجربه‌های زندگی بر آن نقش بسته بود و چشمانی که از پشت شیشه عینکش برق می‌زد، در حالی که چند آچار به دست مرد جوانی می‌داد، با صدایی گرم و لرزان گفت: «وقتی پای درد و دل همسایه به میان می‌آید، وقتی می‌بینی کسی برای تعمیر کوچک‌ترین وسیله خانه‌اش در این شرایط جنگی گیر است، آن وقت است که معنای واقعی «همسایگی» را درک می‌کنی.» او که از ایام جنگ تجربه‌های قدیمی‌تری داشت و دوران هشت سال دفاع مقدس را هم دیده بود، در مغازه‌اش فقط ابزار نمی‌فروخت، بلکه تکه‌هایی از امید را با قیمتی ناچیز به دست مردم می‌داد: «این کارها، فقط یک معامله مالی نیست، یک وظیفه انسانی است.» همین اقدامات کوچک، همین دست یاری بی‌ادعا در محله‌هاست که به پناهگاهی امن تبدیل می‌شود، جایی که حس تعلق در آن موج می‌زند.

در ادامه مسیر، بوی ملایم گل‌های یاس بهاری که فقط همین یک ماه فروردین را میهمان کوچه‌ها هستند، مرا به سمت پارکی رهنمون کرد. آنجا، جمعی از بانوان سالخورده، چادر‌هایی رنگارنگ بر سر داشتند و لبخند‌هایی که بر چهره چین‌خورده‌شان می‌درخشید. آنها روی نیمکت‌های سبز پارک نشسته بودند. کنجکاوی‌ام مرا به سوی آنها کشاند. پس از احوالپرسی، دریافتم که برای حضور در گردهمایی میدانی، خود را به آنجا رسانده‌اند. وقتی از سختی مسیر و درد مفاصلشان پرسیدم، یکی از آنان، با دستانی که به نشانه سپاس، بر سینه‌اش گذاشته بود، گفت: «دخترم، دیگر توان پیاده‌روی طولانی را نداریم. اما لطف خدا شامل حالمان شده است. چند جوان پرشور و باصفای این محله، هر شب نوبتی با ماشین شخصی‌شان می‌آیند، ما را تا اینجا می‌رسانند و بعد هم به خانه بازمی‌گردانند. انگار که فرزندان خودمان هستند. این اوج مهربانی است. یادآور روز‌هایی که بزرگ‌ترها، مراقب کوچک‌تر‌ها بودند و حالا کوچک‌ترها، چراغ راه بزرگانند.»

سپس، صدای خنده‌های شاد و بی‌دغدغه کودکان مرا به سمت یکی از مساجد محله کشاند. فضایی پر از رنگ و نور. گویی جشن کوچکی برپا بود. متوجه شدم که تعدادی از جوانان و دانشجویان پرانرژی، طرحی خلاقانه را اجرا کرده‌اند؛ «کلاس قصه‌گویی و بازی‌های هدفمند» برای کودکان زیر هفت سال. هدفشان این بود که در روز‌های جنگی، لبخندی عمیق بر لبان کودکان بنشانند و فضایی امن و سرشار از شادمانی برایشان فراهم کنند. یکی از این دانشجویان با شور و اشتیاقی که از چشمانش سرازیر بود، توضیح داد: «شرایط، هرچه باشد، قلب ما برای کودکان این سرزمین می‌تپد. آنها گناهی ندارند که دنیای رنگارنگ کودکی‌شان تحت تأثیر اتفاقات بزرگی مانند جنگ قرار بگیرد. وظیفه ماست که اجازه دهیم کودکی کنند، بازی کنند و از این دوران پرنشاط لذت ببرند. به همین دلیل، دورهمی‌های کوچکی ترتیب داده‌ایم تا در کنار تعریف داستان‌های پرمحتوا و اجرای بازی‌های خلاقانه، آنها را از دغدغه‌های روزمره دور و همزمان، حس امیدواری و تاب‌آوری روحی‌شان را تقویت کنیم. آینده ما در دستان همین کودکان است و باید آن را با عشق و توجه بسازیم.»

چند ساک و یک چمدان گوشه مسجد کنار هم چیده شده بود. می‌گفتند وسایل یک خانواده سه‌نفره است که خانه‌شان بر اثر اصابت موشک ویران شده، اما پدر، مادر و پسر نوجوانشان سالم مانده‌اند. آنها را موقتاً به مسجد آورده بودند تا بعد از هماهنگی به هتلی منتقل شوند.

پدر و پسر آن لحظه در مسجد نبودند، اما مادر این خانواده پشت پرده در حال استراحت بود. به سمتش رفتم. زن جوان، با صورتی که در برخورد شیشه زخمی شده بود، به نظر می‌رسید لحظه‌های سختی را پشت سر گذاشته، اما در نگاهش آرامشی دیده می‌شد که از ایمان و همراهی مردم محل جان گرفته بود. می‌گفت از وقتی وارد مسجد شده‌اند، نمازگزاران و اهالی محل کوچک‌ترین فرصتی برای احساس تنهایی، گرسنگی یا تشنگی به آنها نداده‌اند. هرکس به اندازه خودش کاری کرده بود؛ یکی آب آورده، دیگری غذا، یکی پتویی اضافه گذاشته بود و چند نفر فقط آمده بودند تا احوالشان را بپرسند.

گاهی در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی، این مهربانی بی‌نام و نشان مردم است که مثل مرهم، زخم‌ها را آرام می‌کند. هیچ‌کس نمی‌تواند جای درد را بگیرد، اما می‌تواند کنار کسی بایستد تا آن درد، قابل تحمل‌تر شود. اینجاست که می‌فهمیم همدلی، گاهی از هر پناهگاهی امن‌تر است.

جامعه‌ای که نور امید را بازمی‌تاباند

این جلوه‌های کوچک، اما درخشان از انسانیت، این همبستگی برخاسته از جان نشان می‌دهد که جامعه ما، به‌رغم تمام فراز و نشیب‌ها، همچنان سرشار از چشمه‌های جوشان همدلی، ایثار و عشق است. جامعه‌ای که بر پایه‌های استوار مهربانی‌های روزمره، کنش‌های اثربخش جمعی و یاری‌رسانی بی‌قید و شرط، نه تنها فرو نریخته، بلکه روز به روز مستحکم‌تر و پویاتر گشته است. این روایت‌ها قصه بلوغ انسانی است؛ بلوغی که در دل سخت‌ترین شرایط، نور امید را در دل همه روشن نگه می‌دارد.

به باور جامعه‌شناسان، جامعه ایران در زمان سختی‌ها، به جای ناامید شدن یا بی‌تفاوتی، بیشتر به سمت همبستگی و کمک به یکدیگر می‌رود. آنها این اتفاق را به خاطر چند دلیل مهم فرهنگی می‌دانند:

۱- اهمیت خانواده و محله: مردم ایران به روابط نزدیک خانوادگی، فامیلی و همسایگی خیلی اهمیت می‌دهند و همین باعث می‌شود در مواقع نیاز، به هم تکیه کنند.

۲. باور به اینکه کسی نباید تنها بماند: یک اعتقاد قوی در بین مردم ایران وجود دارد که هیچ‌کس نباید در سختی‌ها تنها بماند. این باور، حس مسئولیت‌پذیری در قبال دیگران را زنده نگه می‌دارد.

۳. نقش گروه‌های خودجوش و محلی: گروه‌هایی مثل هیئت‌های مذهبی، خیریه‌ها، گروه‌های داوطلب و مراکز فرهنگی کوچک، نقش مهمی در کمک‌رسانی و ایجاد روحیه همکاری دارند.

مجموع این عوامل باعث می‌شوند که فشار‌های بیرونی به جای ایجاد تفرقه، باعث تقویت همدلی و پیوند‌های اجتماعی شوند. وقتی زندگی سخت‌تر می‌شود، مردم به همین شبکه‌های کوچک و صمیمی خودشان پناه می‌برند.

این توانایی جامعه برای عبور از سختی‌ها و حفظ امید، «تاب‌آوری اجتماعی» نامیده می‌شود. تاب‌آوری فقط با تصمیمات بزرگ دولتی ساخته نمی‌شود، بلکه در رفتار‌های کوچک روزمره رشد می‌کند. مثلاً یک لبخند از طرف یک مغازه‌دار محل، یا یک تماس تلفنی کوتاه از طرف یک دوست. این کار‌های به ظاهر کوچک، در حفظ آرامش، همدلی و امید در جامعه نقش بزرگی دارند.

حتی اگر خانواده‌ها نگران هم باشند، جوانان داوطلبانه کار‌های اجتماعی انجام می‌دهند، یا مغازه‌داران کمی از سود خود می‌گذرند تا به دیگران کمک کنند. این نشان می‌دهد که روحیه همبستگی در جامعه ایرانی همچنان زنده و قوی است. این روحیه فقط یک واکنش موقتی نیست، بلکه یک سرمایه مهم و پایدار است که به مردم کمک می‌کند تا از دوران سخت عبور کنند و بدانند که با بودن در کنار هم، قدرت بیشتری برای ادامه راه (هرچند سخت) را دارند.

به طور خلاصه، جامعه ایران در مواجهه با هر مشکلی، بیشتر مسیر همبستگی را انتخاب می‌کند، چون پیوند‌های خانوادگی و محلی قوی، باور به حمایت جمعی و فعالیت گروه‌های خودجوش، این همبستگی را زنده نگه می‌دارد و به جامعه کمک می‌کند تا تاب بیاورد و قوی‌تر شود.

برچسب ها: جنگ ، ایرانیان ، سبک رفتار
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار