اللهاکبر، اذان ظهر روز ۱۱ اسفندماه، اولین پیکر از زیر آوار بیرون آوردند، ناخودآگاه داد زدم: «این عطیه است!» همه گفتند: «از کجا میگویی؟» گفتم: «عطیه نماز اولخوان بود. عطیه تا اذان پخش میشد، سجادهاش را پهن میکرد و به نماز میایستاد. بین ما معروف شده بود.» پیکر را نشانمان دادند، حدسم درست بود؛ عطیه بود، بیسر و بعد هم پیکر بعدی را بیرون آوردند؛ او خواهرم طاهره بود جوان آنلاین: شهید شد؛ برای هر کسی که او را میشناخت، این عاقبتبخیری چندان دور از انتظار نبود. اما من فکر نمیکردم یک روز بنشینم و از رفیق اربعینیام شهیده طاهره محمدی نصرآبادی و دخترش شهیده عطیه اصلاحی بنویسم. حالا که سبک زندگیاش را مرور میکنم، به این مطلب میرسم که ولایتمداری و خلوص نیتش بهانهای شد تا در جنگ رمضان و تنها یک روز بعد از شهادت امام شهیدمان، به شهادت برسد. گویی ماندن بعد از رهبر، برایش سخت بود. شهیده بسیجی طاهره محمدی نصرآبادی به همراه دخترش عطیه اصلاحی در حین خادمی و اطعام روزهداران بر اثر اصابت ترکش در پایگاه بسیج تهران در تاریخ ۱۰ اسفندماه به شهادت رسیدند. او فرزند شهید هم بود؛ سالها پیش پدرش علیمحمدی نصرآبادی به دست منافقین کوردل به شهادت رسید. برای ما نوشتن از عطیه هم کار راحتی نبود؛ از دختری که تنها دو ماه از عقدش میگذشت و عاشقانه همسرش را دوست داشت، اما عاشق شهادت بود و از همسرش خواست تا در لحظه عقدشان برایش دعای شهادت کند و... در این نوشتار با زینب محمدی نصرآبادی همراه شدیم تا از خواهر و خواهرزادهاش که در جنگ رمضان به شهادت رسیدند روایت کند؛ با هم میخوانیم.
فرزند شهید انقلاب
ما شش خواهر و برادریم و من خواهر کوچک طاهرهجان هستم. او متولد ۱۲ فروردینماه سال ۱۳۵۶ در تهران بود. دانشجوی دکترای دانشگاه الزهرای تهران و خانهدار بود. خواهرم بسیجی فعال و عاشق فعالیتهای بسیجی و جهادی بود. طاهرهجان در خانوادهای مذهبی تربیت شدهٔ مکتب امام حسین (ع) بود. او فرزند پنجم یک خانواده کاملاً مذهبی بود. ۵ سال بیشتر نداشت که پدر به دست منافقین کوردل در محل کارش در یک مغازه الکتریکی در میدان توحید تهران، جلوی چشم برادر ۱۱ سالهمان به شهادت رسید. مادر از دوران کودکی خواهرم اینگونه روایت میکند و میگوید: «طاهره خیلی مستقل بود. اصلاً با همه شما فرق داشت. دختری دلسوز و مهربان بود.» خواهرم توجه خاصی به افراد خانواده داشت. همیشه دوست داشت به بهانه مناسبهای مختلف دور هم جمع بشویم و همیشه خودش پیشقدم این دورهمیهای خانوادگی میشد و تمام تلاشش را میکرد که به بقیه خانواده خوش بگذرد. احترام خاصی برای مادر قائل بود. همیشه کفش مادر را جلوی پای ایشان جفت میکرد و زمان خداحافظی دست و پیشانی مامان را میبوسید. خیلی به مادرم خدمت میکرد. همیشه بعد از کلاسهای بسیج با اینکه خیلی خسته بود، میرفت مامانم را میدید و اگر کاری یا خریدی داشتند برایشان انجام میداد و بعد میرفت خانهٔ خودش.
سنگ تمام برای اهل بیت(ع)
طاهرهجان بسیار دستودلباز بود. همیشه در منزلش مراسم مولودی و روضه برای اهل بیت (ع) میگرفت و بهترینها را برای پذیرایی مهیا میکرد. یک بار به او گفتم این کار شما اسراف است. گفت: «نه اشتباه نکن. آدم نباید برای اهل بیت (ع) کم بگذارد. این خاندان آنقدر کریم هستند که خودشان برایت جبران میکنند.» یکی از خصوصیات بارز ایشان این بود که همیشه برای دیگران خوبی میخواست. همیشه به دیگران کمک میکرد. مشاور و راهنمای خیلی خوبی بود و هر وقت در مسئلهای از او مشورت میگرفتم، اصلاً خودخواهی نمیکرد که به نفع من حرف بزند و همیشه مصلحت را در نظر میگرفت و بعد کمکم میکرد. اصلاً به نفع خودش حرف نمیزد. حتی اگر به ضررش بود ولی راست میگفت. همیشه به او میگفتم: «شما که این را میگویید خراب میشوی.» میگفت: «اشکال ندارد، پیش خدا خراب نشوم.» خیلی راستگو و درستکار بود. خیلی مهربان و صادق بود. اصلاً ریا و تظاهر در کارش نبود. اهل ایمان و تقوا و نماز اول وقت بود. مقید بود هرسال به پابوس آقا برود. یکبار یکی به او گفته بود اسراف میکنی در زیارت رفتن! اما طاهره گفت: «شما نمیفهمید در زیارت حضرت رضا (ع) یک سری است که باید عاشق باشی تا بفهمی!» عاشقانه به زیارت میرفت و اگر مسئلهای پیش میآمد که نمیشد برود زیارت، حالش بد بود. خیلی امامرضایی بود. روز چهارشنبه روز زیارتی امام رضا (ع) است و جالب این است که همه کارهای او برای تشییع و بدرقه و تدفین همگی روز چهارشنبه انجام شد. پیکرش چهارشنبه به معراج شهدا، سالن دعای ندبه آمد. تولدش هم چهارشنبه دوازده فروردین بود. میگفت: «چهارشنبهها روز زیارتی حضرت است، از دست ندهید.» پنجشنبه روز ولادت امام حسن مجتبی (ع) به خاک سپرده شد.
دانشجوی دکترا و میدان تیر
او دانشجوی دکترا، خانهدار و بسیجی ویژه بود. از سن ۱۶ سالگی وارد بسیج شد و دورههای لازم را سپری کرد. او یکی از بهترینها بود. اصلاً اجازه نمیداد کاری در بسیج روی زمین بماند. همیشه اولین داوطلب بود و بهترین در کارش. وقت کار خیلی حساس و جدی بود. دقت میکرد که کار به نحو احسن انجام شود. خیلی برایش مهم بود بهترین باشد. این چند سال آخر تقریباً هر هفته برنامهٔ پنجشنبههای ایشان این بود: اول به میدان تیر برود و بعدازظهرها مزار شهدا و بعد زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی (ع).
کلیپی برای شهادت
همیشه از شهادت میگفت و از ما میخواست که برای شهادتش دعا کنیم. حتی چند سال پیش دخترش عطیه برای مادرش کلیپ درست کرده بود که وقتی شهید شد، آن را پخش کنیم. میان حرفهای خواهرانهام به طاهره گفتم: «ریا کردی و کلیپ شهادت را آماده کردی! تو شهید نمیشوی!» رو به من کرد و گفت: «چرا من شهید میشوم و دلت برای من تنگ میشود.» حق داشت، او شهید شد و حالا من دلم برای او تنگ شده است. همیشه این حرف را به من میزد. مثلاً وقتی حرفش را گوش نمیدادم یا دیر برای دیدارش میرفتم، میگفت: «زینب شهید میشوم و دلت برای من تنگ میشود.» خواهرم طاهره مانند اسمش پاک و معصوم بود.
مثل مادر و پدر
رابطهٔ خواهرانهٔ ما بسیار عمیق بود. او خواهر بزرگ من بود؛ برای من حکم مادر دومی را داشت که دلسوزانه کنارم بود. از همان دوران بچگی یاد گرفته بودم که قبل از اینکه موضوعات و مسائل را به مادرم بگویم، آنها را با طاهره در میان بگذارم. البته الحق و الانصاف همیشه عالی بود و سنگ تمام میگذاشت و خوب راهنماییام میکرد. خلاصه اینکه هم دوستم بود، هم مادرم. او برای من و خواهر و برادرهایش پدری میکرد. بعد از شهادت پدرمان، او بیش از همیشه مراقب ما بود.
جدی و پرتلاش
همانطور که پیشتر اشاره کردم، او در کارش بسیار جدی بود. وقتی با هم در کلاسهای بسیج شرکت میکردیم و یا به میدان تیر میرفتیم و مسئولیتی داشت، با من هم مانند دیگر نیروها برخورد میکرد. من دیگر خواهرش نبودم، همان جدیت را هم نسبت به من داشت. این ویژگیاش او را ممتاز کرده بود.
وقت عزاداری نیست!
در جنگ ۱۲ روزه که تهران مورد حملات رژیم صهیونیستی قرار میگرفت، من از او خواستم به منزل ما در کرج بیاید تا کمی از آن شرایط دور شود، اما طاهره میگفت: «نه، نباید عرصه را خالی کنیم.»
آن دوران هم فعالیتهای بالایی داشت و خیلی وقتها آمادهباش بود. بعد از شهادت فرماندهان و سرداران میگفت: «اشکال ندارد، حضرت آقا هست.» و همیشه او بود که به ما روحیه میداد. در جنگ رمضان، وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنیدیم و بیقرار شدیم، باز هم او بود که ما را تسلی میداد. من گریه میکردم و او میگفت: «آبجی من گریه نکن، خدا هست، ما باید مقاوم باشیم. الان وقت عزاداری نیست.»
دنیای بدون آقا را نخواست
بر این باور بود که اگر روزی غزه و فلسطین سقوط کند، اسلام از میان میرود. میگفت باید بایستیم و دفاع کنیم. اهل تبیین بود. همان روز شهادت آقا من را دلداری میداد که دشمن نباید ضعف ما را ببیند. یکی از دوستانش میگفت: «روز شهادتش در حوزهٔ رضوان با ایشان برخورد کردم، رفتم جلو تا او را در آغوش بگیرم و یکدلسیر برای شهادت آقا گریه کنم.» طاهره گفت: «جلو نیا، نمیخواهم گریه کنم. الان وقت گریه نیست. باید مقاوم باشیم. عزاداری باشد برای بعد، الان وقت کار است. ولی من میدانم که بعد از شهادت آقا نتوانست تحمل کند.» فکر کنم شهادتش را از خدا خواست که دنیای بعد رهبری را نبیند. بروز نمیداد، اما خیلی بعد شهادت آقا از بین رفت. او یک روز بعد از شهادت آقا شهید شد؛ انگار دنیای بیرهبری را نمیخواست درک کند. همان روز شهادت آقا از پشت گوشی تلفن هم میتوانستم غم را در صدایش حس کنم. بغض داشت، اما مقاومت میکرد.
خادم اربعین
عاشق اهل بیت (ع) بود و این را میشد از عشقش به خادمی زوار اربعین فهمید. خیلی تلاش کرد تا خادم اربعین و حرم حضرت علی (ع) شود. روزی که خادمیاش درست شد، خیلی خوشحال بود. در پوست خودش نمیگنجید. خوب به یاد دارم روزی که میخواست به نجف برود، با عشق رفت؛ اگر بگویم پرواز کرد دروغ نگفتهام. یکسال هم خادمیاش درست نمیشد که برود، مثل مرغ سرکنده شده بود. همهاش به من زنگ میزد: «آبجی تو را به خدا دعا کن کارم جور شود.» خدا را شکر جور شد و رفت.
درسوگ امام شهید
من و طاهره هر روز تلفنی با هم صحبت میکردیم. همانطور که گفتم رابطهٔ عمیقی با هم داشتیم. حتی اگر یک روز فرصت همکلامی با هم را نداشتیم، حتماً به هم پیام میدادیم. صبح همان روز با هم صحبت کردیم. ساعت ۱۲:۳۰ بود، پیش خودم گفتم زنگ بزنم و حالش را بپرسم. آقا شهید شده بود و احوالات همه ما به هم ریخته. تماس گرفتم، اما تلفنش مسدود شده بود. به یکباره نگران شدم. شماره منزل را گرفتم، دخترش برداشت و گفت مامانم با خواهرم عطیه رفتند پایگاه بسیج، ما هم بیخبریم. گفتم: «انسیهجان خاله از مامانت خبری شد به من بگو!» برای نماز جماعت رفتم مسجد و به خانه برگشتم که دخترعمویم به من زنگ زد: «زینب از طاهره خبر داری؟»
گفتم: «نه، چیزی شده؟»
گفت: «نه، همینطوری پرسیدم.» قسمش دادم و گفتم: «مریم چیزی شده بگو!» گفت: «حوزه و پایگاهشان را زدهاند!» سریع تلفن را قطع کردم، به خواهرزادهام انسیه زنگ زدم. او گفت: «حوزه را زدهاند، ما الان بیمارستانیم منتظریم بیاورندشان، میگویند مامان و آبجی عطیه زخمی شدهاند.» سریع آماده شدم با بچهها و همسرم رفتیم تهران بیمارستان. اما وقتی سراغشان را گرفتیم، آدرس سردخانه را به ما دادند و گفتند بروید قسمت سردخانه.
رفتم آنجا، انسیه و زهرا دخترهای طاهره را دیدم، از آنها ماجرا را پرسیدم. گفتند: «۱۳ نفر بودند، همه پیکرها پیدا شدند به جز سه نفر: عطیه، مامانم و خانم گودرزی!» مثل اینکه این سه نفر زیر آوار مانده بودند. آن روز نشد کاری کنیم. گفتند: «بروید خانه، فردا صبح اول وقت بیایید برای آواربرداری.» دوشنبه اول وقت من، انسیه و همسر خواهرم رفتیم. آواربرداری تا ظهر طول کشید. اللهاکبر، اذان ظهر روز ۱۱ اسفندماه، اولین پیکر را از زیر آوار بیرون آوردند. ناخودآگاه داد زدم: «این عطیه است!» همه گفتند: «از کجا میگویی؟» گفتم: «عطیه نماز اولخوان بود. عطیه تا اذان میداد، سجادهاش را پهن میکرد و به نماز میایستاد. بین ما معروف شده بود.» پیکر را نشانمان دادند، حدسم درست بود؛ عطیه بود، بیسر. بعد هم پیکر بعدی را بیرون آوردند؛ او خواهرم طاهره بود.
همهاش زیبایی بود
۱۰ اسفندماه اذان ظهر شهید شدند، ۱۱ اسفند به وقت اذان ظهر پیکرهایشان پیدا شد و ۱۴ اسفند وقت اذان ظهر و در روز میلاد امام حسن مجتبی (ع) به خاک سپرده شدند. وقتی پیکرهایشان را دیدم فقط فریاد زدم: «امان از دل زینب!»
واقعاً مصیبت خودم را در برابر مصیبت حضرت زینب (س) خیلی کوچک دیدم. با تمام وجودم خانم زینب کبری (س) را یاد کردم و فقط بر مصیبت ایشان اشک ریختم. آخرین دیدار من با خواهرم طاهره و دخترش عطیه زمان دفن پیکرشان بود. در همه آن لحظات چیزی جز زیبایی ندیدم. با تمام وجود به حال او و شهدا غبطه خوردم و بر این باور هستم که شهادت لیاقت میخواهد. کاش خدا عاقبت ما را هم شهادت در راه اسلام قرار دهد.
آنقدر که عاشق سیدالشهدا و کربلا بود...
مراسم با شکوهی برای تشییع او و دخترش عطیهجان برگزار شد. قبل از برپایی نماز بر پیکرشان، عزاداری در سالن دعای ندبهٔ بهشت زهرا (س) برگزار شد. خیلی برای من عجیب بود. به خاطر شرایط امنیتی اصلاً اجازه برگزاری مراسم در سالن دعای ندبه و توقف داده نمیشد، اما خواست خدا بر این شد که یک پانزده دقیقهای روضهٔ اباعبدالله الحسین (ع) خوانده و سینهزنی انجام شود. آنقدر که او عاشق سیدالشهدا و کربلا بود. همه اینها لطف خداست. بعد از شهادتشان، طاهره را در خواب دیدم، خنده بر لب داشت و بسیار خوشحال بود. از او پرسیدم: «طاهره تو هستی؟! زندهای؟!» گفت: «بله، من کنار شما هستم.» گفتم: «کجا بودی؟» گفت: «از کربلا برمیگردم.» دوستان دیگر هم او را در کربلا و در حال خادمی و کاروانداری زائران سیدالشهدا دیدهاند.
روضههای سیدالشهدا (ع)
دلتنگی ما برای او و دخترش عزیزش عطیهجان هیچگاه از بین نمیرود. اما بر این عاقبتبخیری خدا را شاکریم و برای صبری که به ما داده سجدهٔ شکر میکنیم. این روزها به وقت دلتنگی و بیقراری دلمان، روضهٔ سیدالشهدا (ع) میشنویم که بهترین مرهم دلهای سوخته است.
خاطراتش را مرور میکنم و امید که بتوانم ادامهدهندهٔ راه خواهری باشم که در همه زمینهها نمونه بود. او بهقدری در کارش یعنی تیراندازی تبحر داشت که به عنوان مربی پروازی شناخته میشد. برای تعلیم به استانهای مختلف سفر میکرد. عاشق کارش بود، به جد این مسیر را پیگیری کرد و نهایتاً هم به خواستهاش رسید.
تا پای جان
انسیهجان دختر دیگر خواهرم از لحظات آخر مادر و حالات او اینگونه برایم تعریف کرد. میگفت: «آن روز برای برپایی موکب خدمت به تجمعکنندگان و بسیجیان به پایگاه رفت. حال عجیبی داشت، خیلی بهم ریخته بود. انگار حیات بعد از شهادت حضرت آقا را برنمیتافت. او با دل شکسته رفت و نمیدانم بین او و خدایش چه گذشت که شهادت نصیب او و خواهرم و یازده خانمی شد که آن روز برای خادمی به پایگاه آمده بودند.» ما میدانیم که خون پاک شهدایمان انقلاب را نگه داشته و بعد از این هم همان خواهد شد. امید داریم که ثمرهٔ خون پاک شهدای ما، نابودی رژیم صهیونیستی-آمریکایی و ظهور آقا امام زمان (عج) باشد. انشاءالله تا پای جانم راهش را ادامه میدهم.
خواهرزاده؛ شهیده عطیه اصلاحی
دعای شهادت
زندگی خواهرزادهٔ شهیدم زیباییهای خودش را دارد. او خواهر چهار دختر دارد و عطیه سومین فرزند خانواده بود. با خواهرش انسیه دوقلو بودند و عطیه قُل کوچک بود که شهید شد. عطیه برای شهادت التماس میکرد. دو ماه پیش جشن نامزدیاش را گرفت و بسیار هم همسرش را دوست داشت. بعد از شهادت یکی از دوستانش گفت: «عطیه شنیده بود برای شهادت باید همهٔ دینت کامل باشد. او ازدواج را مقدمهای برای شهادتش میدانست و سر سفرهٔ عقد از همسرش خواسته بود که قلباً برایش آرزوی شهادت کند و او هم این دعا را در حقش انجام داد.» عطیه واب ستگی عجیبی به مادرش طاهرهجان داشت. آنقدری که با خودم میگویم اگر در کنار مادرش شهید نمیشد، شاید نمیتوانست دوری مادر را تاب بیاورد و دق میکرد.
خادم بیت رهبری
عطیه روز قبل از شهادتش رفته بود بیت رهبری تا برای خادمی فرم پر کند. وقتی از بیت بیرون میآید، حسینیه مورد تجاوز حملات رژیم صهیونیستی-آمریکایی قرار میگیرد. همین موضوع او را به شدت ناراحت کرده بود. حالش دگرگون شده بود و همهاش با خودش میگفت: «چرا توفیق شهادت نداشتم.» خواهرش انسیه به عطیه میگوید: «تو تازه عقد کردهای. این چه آرزویی است که داری؟ زندگی پیش رویت پر است از زیبایی.»، اما عطیه به خواهرش گفته بود: «اگر بدانی شهادت چیست و چه مقامی دارد، این حرف را نمیزنی...» آن روز گریههای او برای جاماندن از قافلهٔ شهدا بود. خواهرش میگوید: «به مادر و پدر میگفت حتماً شما راضی به شهادت من نبودید که من شهید نشدم.» عطیه همان شب از پدر و مادرش حلالیت و رضایت گرفت و به هیئت رفت. همهمدت در هیئت بیتابی و گریه میکرد؛ و شهادتی بعد از شهادت امام شهید
فردای آن روز یعنی دهم اسفندماه، وقتی خواهرم برای پخش نذورات به پایگاه میرود، عطیه هم همراهیاش میکند. خواهرم ده دقیقه جلوی در صبر میکند تا عطیه حاضر شود. خواهرش انسیه میگوید: «اصلاً سابقه نداشت مامانم اینطوری منتظر بماند، ولی آن روز به طرز عجیبی منتظر عطیه ماند تا با هم بروند!» عطیه واقعاً دختر معصوم و پاکی بود. با این سن کم اصلاً غیبت نمیکرد. هر وقت ما خواهرها دور هم جمع میشدیم و حرفمان به غیبت میکشید، تذکر میداد و اگر گوش نمیدادیم جمعمان را ترک میکرد. همیشه نماز اول وقت میخواند. تا اذان پخش میشد، سر سجاده بود و تأکید هم داشت که نماز اول وقت خوانده شود. خیلی احترام پدر و مادرش داشت. کفشهایشان را جلوی پای مادر و پدر جفت میکرد. گاهی اوقات که مادرش در مسئلهای با عطیه مخالفت میکرد، خودش چیزی نمیگفت، زنگ میزد به من که: «خاله اگر امکان دارد، شما مامانم را راضی کنید.» واقعاً فرشته بود. اصلاً به نامحرم نگاه نمیکرد و تا ضرورت ایجاب نمیکرد با نامحرم همکلام نمیشد. چند بار با هم به فروشگاه رفتیم برای خرید. متوجه شدم که او از داخل قفسه بستههایی را برمیدارد که در قسمت انتها قرار دارند. به او گفتم: «عطیه خاله چرا اینطوری جنسها را برمیداری؟!» گفت: «خاله شاید یکی چشمش به بستههای جلویی افتاده و دلش خواسته باشد و نتوانسته بخرد. اگر ما بخوریم، اثر وضعی بدی روی ما میگذارد. برای همین است که نمیتوانیم خدا را درست عبادت کنیم و کرامتهای زیادی از ما گرفته میشود.» واقعاً عجیب بود که در سن کم اهل رعایت این مسائل خاص بود که شاید به نظر ما چندان مهم نباشد و مسخره بیاید. اما حالا به خودم میگویم همین باعث شد که شهادت اینچنینی نصیبش شود. شاید باورتان نشود، اما آنقدر مسئلهٔ محرم و نامحرم برایش مهم بود که وقتی پیکرش را از زیر آوار بیرون آوردیم بدون سر بود، تا چشم هیچ نامحرمی به او نیفتد. پیکرش موقع اذان ظهر از زیر آوار بیرون آمد، چون عطیه نماز اولوقتخوان بود. پیکر شهیدان عزیزمان طاهره و عطیه را در قطعه ۲۶ کنار پدر شهیدم تدفین کردیم.