حاجقاسم به حضرت آقا گفته بودند این حاجحسین، حدود ۳۸سال است با من کار میکند، حضرت آقا لبخند زدند و فرمودند: ماشاءالله، خیلی جوان مانده، به ظاهرش نمیخورد که این همه سال از خدمتش بگذرد، سردار سلیمانی هم با لبخند گفته بودند وقتی برای اولین بار پیش من آمد، هنوز خیلی جوان بود، انگار تازه کار را شروع کرده باشد جوان آنلاین: حاجحسین برای حاجقاسم همچون برادری بود که نفسبهنفس همراهش زندگی میکرد. این همراهی پس از شهادتش هم در گلزار شهدای کرمان دیده میشود؛ جایی که مزار سردار شهید حاجحسین پورجعفری و مزار سپهبد شهیدحاجقاسم سلیمانی نزدیک هم قرار گرفته است. برای زیارت به گلزار شهدای کرمان میروم، چند خانم در کنار مزار حاجحسین نشستهاند، خیره به سنگ مزارش، گویا در دل واگویههایشان را نجوا میکنند و لبهایشان به آرامی میلرزد. میشنوم که میگویند دختران و همسر شهید هستند. آهسته قدم برمیدارم و جلوتر میروم، عرض ارادتی میکنم و سعادتی نصیبم میشود تا با خانم زهرا قاسمی، همسر شهید، همکلام شوم. این متن روایت همسرانه و عاشقانهای است که بارها در میان واژههایش، بغضمان را میشکند و اشک از چشمانمان جاری میشود. دلتنگی زهرا خانم در تکتک کلماتش موج میزند، حق هم دارد، میان وصالشان، ناگهان فراق روییده است؛ فراقی سخت دردناک.
شهادت در سالروز ازدواج
ما هر دو اهل شهر گلباف کرمان هستیم، من و حاجحسین از کودکی هم خانواده بودیم، آشناییمان قدیمی بود و خانوادههایمان یکدیگر را خوب میشناختند، مادرش عمهپدرم بود. بعد از صحبتهای ابتدایی و سپس خواستگاری، پدرم او را به دامادی پذیرفت و ۲۲ شهریورماه سال۱۳۶۱ عقد کردیم و ۱۳ دیماه همان سال هم مراسم عروسی برگزار شد و درست در شب ۱۳ دیماه دقیقاً در شب سیوهشتمین سال ازدواجمان هم به شهادت رسید. جالب اینکه همان موقع هم مصادف با میلاد پیامبر اکرم (ص)، یعنی ۱۷ ربیعالاول بود. از همان اول زندگیمان در کرمان ساکن شدیم.
آن موقع که حسین آقا به خواستگاریام آمد، پاسدار بود. از همان سالهای جوانی وارد سپاه شده بود و بعد از مدتی هم به مناطق عملیاتی اعزام میشد. قبل از آن، در حال درس خواندن بود، اما برای رفتن به جبهه، تحصیل را رها کرد. در اولین دیدارمان، حرف خاصی نزد، اما آرامش و صداقتش در همان برخورد اول دلم را قرص کرد.
تقدیر خاص در والفجر مقدماتی
حاجحسین اوایل ازدواج در بخش تبلیغات سپاه کار میکرد، ولی همیشه ناآرام بود، مگر اینکه در خدمت جبهه باشد. بعد از ازدواج به دبیرخانه رفت. بعضی شبها نیمهشب برای انجام مأموریت از خانه بیرون میرفت، صبح هم بدون آنکه به خانه بیاید، به سپاه میرفت. فکرش را هم نمیکردم که زندگی مشترکمان اینطور آغاز شود. تازه ۳۸روز از عروسیمان گذشته بود که گفت میخواهم برای انجام مأموریت به اهواز بروم. میدانستم که خودش پیشنهاد داده است، آن لحظه دلم شکست، گریه کردم، به او گفتم حالا وقت رفتن به مأموریت نیست... تازه زندگیمان شروع شده، اما حسین تصمیم خودش را گرفته بود. گفت: ناراحت نباش و بیقراری نکن تا دیگر اعضای خانواده به ویژه مادرم که سنشان بالاست نگران نشوند، این راهی است که انتخاب کردهام، باید بروم. او برای عملیات والفجر مقدماتی همراه با گردان ۲۲ بهمن اعزام شد. به گفته خودش، اگر آن روز گردانشان وارد عمل میشد، احتمالاً شهید میشد، ولی تقدیر خدا این بود که آن گردان وارد عمل نشود و او سالم برگردد.
میخواستند حاجحسین را به سردخانه ببرند
همان سال، یعنی سال ۱۳۶۲ خدا اولین فرزندمان را به ما داد. پسرم سه ماه داشت که حسین مجدداً راهی جبهه شد. سال بعد، یعنی سال ۱۳۶۳ خدا پسر دوم را به ما داد. فاصله دو فرزندم فقط ۱۱ ماه بود. در آن دوران زندگی سخت بود، چون حاجحسین بیشتر اوقات مأموریت بود. معمولاً ۴۵ روز در جبهه میماند و بعد یک هفته به مرخصی میآمد و دوباره برمیگشت. این رفتوآمدها تا سال ۱۳۶۴ ادامه داشت. من هم چند بار با ایشان رفتم اهواز و برگشتم. همان سال در یکی از مأموریتها به شدت مجروح شد و کمرش شکست. میگفت با قایق روی آب بودیم که یک قایق از روبهرو آمد و محکم با قایق ما برخورد کرد و من پرت شدم داخل آب و یک قایق دیگر از کنارم رد شد و به کمرم برخورد کرد. همرزمانش ابتدا فکر میکردند که او شهید شده است، چون روی آب بیحرکت مانده بود. یکی از رزمندهها خودش را به آب میاندازد و او را به قایق برمیگرداند، وقتی به خشکی میرسند، گویا هیچ نفسی نداشته و بچهها میخواستند او را به سردخانه ببرند که یکی از دوستانش متوجه حرکت انگشتانش میشود. حاجحسین میگفت گوشهایم میشنید و برای همین خودم انگشتهایم را تکان دادم تا مرا به سردخانه نبرند. همرزمانش او را سریع به بیمارستان اهواز منتقل میکنند و، چون حالش خیلی وخیم بود، از آنجا به شیراز منتقلش کردند. در بیمارستان شیراز کمرش را گچ میگیرند، سه ماه کمرش در گچ بود، یک ماه استراحت مطلق داشت، اصلاً نمیتوانست حرکت کند. خودم تنها مراقبش بودم. بعد از یک ماه گفت میخواهم خودم راه بروم، گفتم هنوز زود است، گفت بگذار امتحان کنم. دستش را گرفتم، سعی کرد بایستد ولی تعادل نداشت و دوباره افتاد. بعد از سه ماه گچ کمرش را باز کردند. برگشتیم گلباف، ولی دو روز بیشتر نماند و دوباره راهی جبهه شد.
سال ۱۳۶۵ دخترم به دنیا آمد، با بچهها برگشتم کرمان و یک سال و چند ماه آنجا در خانه اقوام ماندیم تا جنگ تحمیلی به پایان رسید و حاجحسین به کرمان برگشت و زندگیمان را همانجا ادامه دادیم. سال ۱۳۷۱ هم فرزند آخرم به دنیا آمد.
آشنایی با حاجقاسم از سال ۱۳۶۲
حاجحسین که در دوران دفاع مقدس و دقیقتر بگویم از سال ۱۳۶۲ با حاجقاسم در اهواز آشنا شده بود از سال ۱۳۷۶ رسماً وارد نیروی قدس سپاه و همکاری آنها بیشتر و نزدیکتر شد. مثل دو برادر واقعی به هم نزدیک بودند. از آن روزها خیلی برایم خاطره تعریف کرده بود. همیشه از خاطرات دوران جبهه با لبخند یاد میکرد. از دوستانش یاد میکرد و میگفت همهشان مثل برادرانم بودند. باهم کار میکردیم، شوخی میکردیم، گاهی شعر میخواندیم. با اینکه در شرایط سخت جنگ بودیم، اما روحیه شادی داشتیم و همه با نیت خالص در جبهه حضور داشتند. رفاقت حاجحسین و حاجقاسم دقیقاً از همین خلوص آنها شکل گرفته بود.
یک بار هم تعریف میکرد که ماه رمضان بود و همراه حاجقاسم و بقیه رفقا در منطقه مأموریت بودند. میگفت گرما طاقتفرسا بود، ولی ما روزه بودیم و سحرها باهم دعا میخواندیم. هیچ کاری برایمان سخت نبود، چون باور داشتیم در راه خدا قدم برمیداریم. گاهی هم از شهادت دوستانش حرف میزد، مخصوصاً از شهید میرحسینی که خیلی با ایشان نزدیک بود. وقتی از او یاد میکرد، همیشه اشک در چشمانش جمع میشد، در عین حال با لبخند میگفت خوش به حالشان که زودتر به آرزویشان رسیدند.
مخزن و محرم اسرار حاجقاسم
حاجحسین واقعاً محرم اسرار حاجقاسم بود. رفاقت و اعتماد بین آنها در طول بیش از ۴۰ سال شکل گرفته بود. از دوران جبهه باهم بودند و تا آخرین لحظه هم جدا نشدند. حاجقاسم به او اعتماد کامل داشت، چون حاجحسین اهل صداقت و رازداری بود. هر حرف یا مأموریتی که به او سپرده میشد، نزد او میماند. هیچوقت محرمانهها را حتی به نزدیکترین افراد خانواده هم نمیگفت. همیشه میگفت اینها امانت است، باید نگهش دارم. برای همین هم از نگاه حاجقاسم، حاجحسین فقط یک همکار یا همراه نبود، بلکه مخزن اسرار بود، در کارها هم دقیق و منظم بود، اگر قرار بود میهمان مهمی از عراق، لبنان یا سوریه به ایران بیاید، از لحظه ورود تا بازگشت، همه چیز را خودش پیگیری میکرد. از محل اقامت و امنیت گرفته تا غذا و ساعت پرواز، حتی قدم به قدم با سردار هماهنگ بود، اما هیچوقت هیچ چیز را به بیرون منتقل نمیکرد. خودم بارها دیدم که هفتهها در مأموریت بود، گاهی ۱۵ تا ۱۸روز در رفتوآمد، ولی خانه که برمیگشت، هیچوقت نمیگفت کجا بوده یا چه کرده، فقط میگفت الحمدلله، کارها خوب پیش رفت. همین صداقت و امانتداری باعث شد حاجقاسم به او مثل برادر، بلکه بیشتر اعتماد کند. واقعاً حاجحسین پروانهای بود که بیوقفه به گرد شمع وجود حاجقاسم با عشق و ایمان و بدون کوچکترین توقعی میچرخید.
توصیف حاجحسین از زبان حاجقاسم
دخترم میگوید حاجقاسم مانند مروارید و پدرم همچون صدف آن مروارید بود. او همیشه مثل سایه کنار حاجی بود، همانند دو جسم در یک روح، رابطهشان آنقدر نزدیک و صادقانه بود که وقتی یکی از نامههای خصوصی حاجقاسم به حاجحسین پیدا شد، برایش چنین نوشته بود: «برادرم، عزیزم، یار دیرینهام... دعا کن خدا به من هم لیاقت بدهد تا مثل تو خالص بمانم. اگر روزی شهید شدم، بدان بدون تو وارد بهشت نمیشوم.» این عبارات نشان میدهد حاجقاسم چقدر به حاجحسین اعتماد و محبت داشت. نرجس و زینب خانوم دختران حاجقاسم هم او را عمو حسین صدا میکردند و میگفتند او همانند پدر برای حاجقاسم بود. زینب خانم هم در صحبتهایشان گفتهاند حاجحسین برای پدرم مثل برادری بود که نفسبهنفس همراهش بود». رابطه حاجحسین با خانواده حاجقاسم واقعاً مثل رابطه برادرخواهری بود. حاجقاسم همیشه به او میگفت: حسین عزیزم، رابطهام با تو از هر دوستی فراتر است. تو برای من مثل فرزند و برادر هستی. این عمق اعتماد، نتیجه سالها صداقت، همراهی و وفاداری بود. او با خانواده سردار هم همین صمیمیت را داشت. اگر سالی یکبار هم دعوتی از سوی آنها بود، حتماً میرفتیم یا اگر یکی از ما مریض میشد، خودشان برای عیادت میآمدند. رفاقتشان فقط مربوط به جبهه و مأموریت نبود، بلکه در زندگی خانوادگی هم ادامه داشت. در مراسم ازدواج یا خرید عروسی بچهها، حاجحسین مثل یکی از اعضای خانواده همراهشان میرفت و در عین حال هیچوقت حتی یک کلمه از مسائل خصوصیشان بازگو نمیکرد. این سکوت و رازداریاش بود که باعث شد جایگاه حاجحسین در دل خانواده سردار سلیمانی، حفظ شود. اگر قرار بود خانواده سردار به جایی بروند، خودش ماشین را میآورد، سوارشان میکرد و تا مقصد میبرد. اگر پدر یا مادر سردار از کرمان میخواستند بیایند، خودش میرفت فرودگاه به استقبالشان، هیچوقت نگذاشت شخص دیگری این کار را انجام دهد.
شیشه عسل و دستهگل حاجقاسم
حاجحسین قبل از شهادتش، با توجه به جانبازیاش در دوران دفاع مقدس، یک روز در محل کار کمردرد شدیدی گرفته بود و به همین خاطر او را به بیمارستان بردند. حاجقاسم با من تماس گرفت و گفت: حاجحسین کمردرد گرفته و او را به بیمارستان آوردهایم. سریع داروها و دفترچه خدمات درمانیاش را برداشتم و به بیمارستان رفتم، دخترم هم آنجا بود، با هماهنگی وارد بیمارستان شدم، دیدم حاجحسین روی تخت دراز کشیده و حاجقاسم هم کنار تخت با تلفن صحبت میکند. بچهها یکییکی آمدند، اما حاجحسین دیگر نمیتوانست تکان بخورد، کاملاً بیحس شده بود، دو دخترم هم آمدند، نوهها هم کنار تخت ایستادند و پدرشان را بوسیدند، من که رفتم جلو و سرم را بردم سمت پیشانیاش تا ببوسمش، گفت این کار را نکن، حاجی اینجا هستند، خیلی باحیا بود تا جایی که یادم میآید، هیچوقت نگاهش را به خانمی نمیدوخت. هنگام صحبت با خانمها همیشه سرش پایین بود. گفتند باید مدتی استراحت کند، با تخت او را به خانه آوردند و گفتند یک ماه نباید حرکت کند. دو روز بعد، حاجقاسم با یک شیشه عسل و دستهگل برای احوالپرسی به دیدن حاجحسین آمدند، از آنجا که حاجحسین واقعاً باادب بود، وقتی سردار به ملاقاتشان آمد، میخواست بلند شود که حاجقاسم اجازه نداد و گفت اگر بلند شوی من میروم، ولی او با همه دردی که داشت، نشست. احترام و ادب خاصی به حاجی میگذاشت، همین شد که حاجقاسم و حاج خانم فقط چای خوردند و گفتند برویم که حسین نمیتواند بنشیند و بیشتر اذیتش نکنیم.
حاجقاسم خودش خیلی خوب ایشان را میشناخت، دو روز بعد کمربندش را بست و رفت محل کار، سردار که او را دید، گفته بود چرا آمدی؟ حاجحسین گفت: من در خانه میخواهم بخوابم، الان میآیم اینجا مینشینم، اما او که نمینشست، همانطور با همان شرایط کارهایش را انجام میداد.
دیدار با حضرت آقا
حاجحسین با توجه به دیدارهای حاجقاسم با حضرت آقا بارها با ایشان دیدار داشت. یک مرتبه حاجقاسم به حضرت آقا گفته بودند این حاجحسین، حدود ۳۸سال است با من کار میکند، حضرت آقا لبخند زدند و فرمودند ماشاءالله، خیلی جوان مانده، به ظاهرش نمیخورد که این همه سال از خدمتش بگذرد، سردار سلیمانی هم با لبخند گفته بودند وقتی برای اولین بار پیش من آمد، هنوز خیلی جوان بود، انگار تازه کار را شروع کرده باشد.
واقعاً هم جوان به نظر میرسید، کمی موهای سرش سفید شده بود، اما نسبت به سن و سالش چهرهاش باطراوت و پرانرژی بود، میگفت هر وقت سردار میخواهد به منطقه برود، ابتدا به دیدار حضرت آقا میرود و ایشان هم بسیار نگران سردار سلیمانی هستند.
وقتی دلتنگش میشوم
در این چند سالی که از شهادتش میگذرد خیلی دلتنگش میشوم، بیشتر از هر چیزی، سادگی و آرامشی که در وجودش بود، دلم را میسوزاند. وقتی دلتنگش میشوم، معمولاً با عکسش حرف میزنم، چون ساکن تهرانم، رفتوآمد به گلزار شهدای کرمان برایم کمی سخت است و همیشه نمیتوانم سر مزارش بروم، برای همین، بیشتر در خانه با او حرف میزنم و حضورش را کنارم حس میکنم. وقتی برای بچههایم نگرانی یا مشکلی پیش میآید، از او کمک میخواهم، حس میکنم صدای دلم را میشنود، مثل همین چند روز پیش که رفتم سر مزارش و از او و سردار سلیمانی خواستم که مشکلی که برای پسر کوچکم پیش آمده حل شود و الحمدلله هم حل شد.
دعا کردم شهید شود!
میدیدم که چقدر زحمت میکشید و با چه خلوصی کار میکرد. مکه بودیم، خودم برایش از خدا شهادت را خواستم، روزی که به منا رفته بودیم و کنار هم نشسته بودیم، به حاجحسین نگاه کردم و گفتم خدایا نگاهش کن، او خیلی زحمت کشیده و حیف است که به مرگ طبیعی از دنیا برود، مزد او را در پایان عمر با شهادت بده! دوست نداشتم با حوادث و سوانح طبیعی از دنیا برود، همان ابتدا که شهید شد، همهاش خواب میدیدم که باهم در مکه، منا و عرفات هستیم.
یک شب مریض بودم و حالم خوب نبود، گریه کردم، با او درددل کردم و گفتم الان باید تو شهید میشدی؟ با ناراحتی خوابیدم و او را در خواب دیدم، حاجحسین به من گفت: مگر خودت شهادت مرا از خدا نخواستی، چرا گریه میکنی! فقط صبر کن، ازخواب بیدار شدم و گفتم راضیام به رضای خدا. خدا مزد مجاهدتهای او را داد، برای سردار هم در منا دعای شهادت کردم، نمیدانستم خدا این دعایم را زود اجابت میکند.
پلهپله تا شهادت
حاجحسین همیشه میگفت من تاکنون چند بار از شهادت جستهام، همان بار اول که به جبهه رفت، تازه مدت کوتاهی از ازدواجمان گذشته بود، کمتر از ۴۰ روز بود که ازدواج کرده بودیم، میگفت اگر در عملیات والفجر مقدماتی وارد عمل میشدیم، حتماً شهید میشدم یا همان تصادفی که با قایق داشتم و کمرم شکست تا نزدیکیهای انتقال به سردخانه هم رفتم، اما خواست خدا بود که نجاتم داد و بار سوم هم در خطوط جبهه مقاومت در خانهای بودیم، سردار سلیمانی تازه دوش گرفته بود، گفت چای بخوریم و نمازمان را بخوانیم، بعد برویم. سردار نماز ظهرشان را خواندند و من گفتم همین حالا باید برویم، انگار به من الهام شده بود که اتفاقی خواهد افتاد، سردار گفت نماز عصر را بخوانیم بعد، اما من اصرار کردم که شما که نماز ظهر را خواندهای بیا از اینجا برویم، نماز عصر را جای دیگری میخوانید. حاجی هم که اصرار من را دید، قبول کرد. از در خانه که خارج شدیم، حدود ۵- ۶ دقیقه بعد یکی از بچهها تماس گرفت و گفت کجا هستید؟ گفتم ما داریم میرویم سمت فلانجا، گفت خانه را زدند. میگفت اگر مانده بودیم و سردار نماز عصرش را آنجا میخواند، حتماً همانجا شهید میشدیم یا یک بار هم با شهید مغنیه بودند که گوشی تلفن همراه داخل ساختمان مانده بود که برمیگردد گوشی را بردارد که مغنیه به شهادت میرسد، یعنی چند مرتبه تا مرز شهادت پیش رفته بود و این اتفاقها برایشان افتاده بود ولی دیگر موقع رفتنشان رسیده بود. خودش همیشه میگفت هر چه خدا بخواهد، همان میشود.
روزهایی باشکوهتر از هر سال
در هر سال روز شهادت سرداران پرافتخار اسلام، حاجقاسم سلیمانی و حاجحسین پورجعفری، کرمان شاهد حضور پرشکوه مردمی است که با عشق و دلدادگی خاصی از گوشهوکنار کشور خود را به مزار شهیدان میرسانند. صحنههایی که در این روزها رقم میخورد، سرشار از ایمان، اخلاص و قدردانی است. این حضور پرشور، ریشه در عشق عمیق مردم به ولایت فقیه و ارادت خالصانهشان به سردار دلها و یاران وفادارش دارد.
حاجقاسم و حاجحسین، هرگز پشت نیروهایشان پنهان نمیشدند. آنان پیشقدم میدان بودند. همین صداقت و اخلاص در عمل بود که در دل مردم جای گرفت و پس از سالها نیز شعله عشقشان را خاموش نکرد. امروز هم، در سرمای زمستان، مردم با پای پیاده تا گلزار شهدا میروند، نه از سر تکلیف، بلکه از سر محبت. این حضور گرم نشانه صداقت، وفاداری و ایمان مردمی است که هر سال با شکوهی افزونتر، یاد و نام شهیدان را زنده نگه میدارند.