جوان آنلاین: قدیمترها زنگ آخر و تعطیل شدن و همراه با همکلاسیها پیاده تا خانه رسیدن لذتی داشت که نگو. دقیقاً به مصداق شعری که «باز آمد بوی راه مدرسه، بوی شادیهای راه مدرسه.» کوچه پس کوچههای قدیمی شهر بهانه قدم زدن با رفیق صمیمی در راه بازگشت از مدرسه بود. نیمی از حرفهایمان را در راه رفت و برگشت مدرسه میزدیم و زمان امتحان هم تقریباً تمام کتاب را در طول مسیر دوره میکردیم. تنوع مدارس مثل امروز نبود که کسی ۱۰ تا منطقه آن طرفتر را برای تحصیل فرزندش انتخاب کند و در نهایت مجبور باشد سرویس بگیرد. سرویسهای مدارس هم مثل سرویسهای امروزی نبود که به تاکسی و چهار سرنشین خلاصه شود. مینیبوس بود و ۳۰ دانشآموز که از هفت صبح یکی یکی، خیابان به خیابان بچهها را سوار میکرد و همیشه هم نزدیک مدرسه میخواندیم «تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم.»
تنوع کیف و کتاب به شکل امروزی رواج نداشت. نه شهر کتاب بود و این حجم از لوازمالتحریر، نه فضای مجازی بود وکوله پشتیهای وارداتی. کیففروشی محل اول مهر چند کوله میآورد که در نهایت هم همه بچهها در مدرسه به نسبت سلیقه یکی را انتخاب کرده بودند. آنچه از مدارس قدیم نوشتیم درباره همین دهه ۶۰ و ۷۰ است که چندان هم دور نیست. حالا در کنار گرانی قیمت لوازمالتحریر، لباس، کیف و کفش، گرانی عجیب و غریب رفت و آمد مدرسه هم شده سوپر مشکل خانوادهها.
این روزها عموماً مدارس خاص نقل گفتگو در میهمانیهای خانوادگی شده است. انگار هرکدام از مدارس مشهورتر باشند و بیشتر پول بگیرند بهتر هستند و افتخار بیشتری به دنبال دارد. المپیادهای علمی هم نه ابزار پیشرفت فرهنگی و رشد شخصیتی فرزندانمان، بلکه ابزاری برای مدارس غیر انتفاعی درجهت شکار والدین دانشآموزان شدهاند و خانوادهها نیز برای عقب نیفتادن از قافله چشم و همچشمی، رقابت میکنند. شاید هم قبولی دانشگاه و به خصوص در رشتههای خاص ابزار دیگری برای این چشم و همچشمیها باشد. آیا کسی از فرزند خود میپرسد که مسیر دلخواه ما مورد رضایت خودت هم است یا خیر؟ آیا کسی با فرزند نوجوان خود مشورت میکند که تمایلی برای رفتن به فلان مدرسه برای طی کردن ساعتهای متوالی در ترافیک و شلوغی را دارد یا خیر؟! البته که این تنها ابتدای مسیر است. جامعه ما هر روز بیشتر به سمت مصرفزدگی پیش میرود. تنوع شبکههای اجتماعی و تلاش افراد برای کسب درآمد از طریق شیوههای نو باعث شده است با باز کردن این شبکهها چشمانمان پر شود از لوازم التحریرهای لاکچری که بسیار هم جذاب هستند. بعضاً دیده میشود خانوادههایی که میلیونی پول لوازم التحریر میدهند که حتی یکبار هم در طول سال تحصیلی از آن استفاده نمیشود، در حالیکه در همین شهر تهران و زیر پوست پایتخت مناطق محروم پر از کودکان کار محروم از تحصیل است یا حداقل اگر هم در حال تحصیل باشند، از داشتن یک کیف و کفش ساده و ابتدایی محروم هستند. سادهتر از این بعضاً در برخی مناطق افراد لوازمالتحریر لاکچری از دستشان نمیافتد، در حالیکه دانشآموز نیمکت کناری فرزندشان ماهها از یک پاک کن و مداد ساده استفاده میکند. آیا به فرزندان خودتان قانع بودن را میآموزید؟! ساده زیستی را یاد میدهید؟! دفترهای فانتزی به فرزند شما انگیزه درس خواندن میدهند یا این شما هستید که انگیزه موفقیت و پیشرفت و به کمال رسیدن فرزند خود میشوید؟
چشمی و همچشمی تا جایی توانسته جای خود را میان خانوادههای ایرانی باز کند که حتی به کلاسهای فوق برنامه و اردوهای تابستانی هم رسیده است. گره خوردن آموزش و پرورش نسل آیندهساز با چشم و همچشمی، فردای خوبی را برای جامعه ما ترسیم نمیکند.