خیلی وقتها کنشهای ما در جامعه، نه تنها مسئلهای را حل نمیکند بلکه آن را تشدید میکند. تکانهای ما بیروح و شبیه تشنج میشود، اما چرا این گونه است؟ جوان آنلاین: خیلی وقتها کنشهای ما در جامعه، نه تنها مسئلهای را حل نمیکند بلکه آن را تشدید میکند. تکانهای ما بیروح و شبیه تشنج میشود، اما چرا این گونه است؟ ما وقتی به قصد حل مسئلهای جلو میرویم، اغراض و امیال خود، حفرهها، نشتیها و سایههای روح خود را نیز همراه خود به درون آن مسئله میبریم و این اغراض و امیال- مثلاً قصد خودنمایی- اجازه نمیدهد آن مسئله گشوده شود. در فرهنگ ما گفتهای ناب و طلایی از پیامبر (ص) نقل شده است که «موتوا قبل ان تموتوا / بمیرید قبل از آنکه بمیرید»، این عبارت در واقع دعوت به میراندن نفس سرکش است که از هزار روزنه بر ما هجوم میآورد و طیفهای آن را در کبر، حسد، حرص، خشم و خواهشها میتوان یافت.
از روزمرگی رها شو تا خود را از یاد نبری
مولانا در مثنوی معنوی به تفسیر این بیان زیبای پیامبر (ص) پرداخته و راه رسیدن به مرگ قبل از مرگ را بیان کرده است.
جان بسی کندی و اندر پردهای
زانک مردن اصل بد ناوردهای
تا نمیری نیست جان کندن تمام
بیکمال نردبان نایی به بام.
چون ز صد پایه دو پایه کم بود
بام را کوشنده نامحرم بود.
چون رسن یک گز ز صد گز کم بود
آب اندر دلو از چه کی رود
غرق این کشتی نیابیای امیر
تا بننهی اندرو مَن الاخیر
تصور کنید کسی از شما مُردن خواسته، اما شما نزد او جانکندن بردهاید. کسی نردبان ۱۰۰ پله را پیش پای شما گذاشته و گفته به واسطه آن نردبان بر بام بیایید و شما ۹۸ پایه نردبان را پیش رفتهاید و دو پایه مانده به اینکه بر بام برآیید، آنجا ایستادهاید، معلق در میان زمین و آسمان. آن فرد از شما آمدن به پشت بام را خواسته، اما شما ایستادن روی نردبان را بریدهاید. کسی چاه آبی را به شما نشان داده و گفته است که عمق این چاه ۱۰۰ گز است و طناب ۱۰۰ گزی ببر، اما شما طناب ۹۹ گزی بردهاید و سطل هنوز خالی مانده است.
مولانا جایی در «فیهمافیه» با عبارات دیگری به این قضیه میپردازد. اینکه ما دچار خودفریبی میشویم و گمان میکنیم اگر به جای آن کار اصلی که باید انجام بدهیم، مشغول کارهای دیگر شویم و خودمان را مشغول نگه داریم بالاخره فرج و گشایشی اتفاق میافتد، در صورتی که اینها خودفریبی است.
گوهر جان را صرف چه میکنیم؟
به این مثال از فیهمافیه توجه کنید: «و لقد کرمنا بنی آدم نگفت و لقد کرمنا السماء و الارض. پس از آدمی آن کار میآید که نه از آسمانها میآید و نه از زمینها میآید و نه از کوهها، چون آن کار بکند، ظلومی و جهولى از او نفی شود. اگر تو گویی که اگر آن کار نمیکنم، چندین کار از من میآید، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریدهاند. همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بیقیمتی که آن در خزاین ملوک یابند، آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کردهای که من این تیغ را معطل نمیدارم، به وی چندین مصلحت به جای میآرم یا دیگ زرین را آوردهای و در وی شلغم میپزی که به ذرهای از آن ۱۰۰ دیگ به دست آید یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کردهای که من مصلحت میکنم و کدو را بر وی میآویزم و این کارد را معطل نمیدارم. جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی است برمیآید، چه عقل باشد کارد ۱۰۰ دیناری را مشغول آن کردن؟ حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است میفرماید که ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه، تو به قیمت ورای دو جهانی...».
مثال مولانا در این فراز از فیهمافیه روشن و زیباست. ما نمیتوانیم جان کندن را به حساب مردن بگذاریم و دقت کنید آیا ما در جریان این زندگی روزمره کم جان میکنیم؟ ما این همه جان میکنیم، اما حاضر نیستیم آن کار اصلی را نزد حق ببریم:
جان بسی کندی و اندر پردهای
زانک مردن اصل بُد ناوردهای
چرا ما هنوز در پرده اوهام دست و پا میزنیم؟ چون به کار اصلی نمیپردازیم. مثل کسی که آمده و شمشیر پولاد هندی بسیار باارزشی را که در خزاین پادشاهان نباشد، ساطور گوشت گندیده کرده، با چه استدلالی؟ با این استدلال که من این تیغ را معطل نمیگذارم یا تو دیگ زرینی را آوردهای و در آن دیگ شلغم میپزی که به ذرهای از آن ۱۰۰ دیگ به دست آید یا کارد الماس نشان را میخ کدوی شکسته کردهای که مصلحت میکنم و کدو را بر وی میآویزم و این کارد را معطل نمیدارم!
مولانا در واقع در این ابیات میخواهد بگوید ما اغلب اوقات جانمایه بسیار باارزش خود را صرف امور باطل و بیهوده میکنیم. اگر در طول روز به جریان افکار و آمدوشد احساسها و خیالهای خود بنگریم، میبینیم فضای درون ما که بسیار باارزش و ذیقیمت است صرف چه امور نازلی میشود و چطور ظاهر و زیور زندگی چشم ما را میرباید که ارزش همه چیز را میدانیم، جز ارزش خودمان.
ارزش هرکاله میدانی که چیست
ارزش خود را ندانی ابلهی است
این از ناآگاهی من است که مدام دنبال سود و زیان میگردم و نگران اتفاقات بیرون هستم و لحظه به لحظه به نوسانات بازار توجه میکنم، اما به نوسانات درون خود بیاعتنا ماندهام. این از ناآگاهی من است که مدام به سمت خبرهای بیرونی گوش تیز میکنم، اما نمیدانم در درون من چه خبر است، در حالی که به تعبیر حافظ:
پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
انسانی که جان میکند، انسانی است که در روزمرگی غوطه میخورد و جز روزمرگی چیز دیگری را نمیشناسد، بنابراین حافظ این نکته طلایی را به ما گوشزد میکند که اجازه نده غم روزگار و جستوجوی بیوقفه سود و زیان و حسرت و امید به بیرون و اتفاقات آنچنان تو را در خود بپیچاند که خود را از یاد ببری و به یک خود دروغین و ظاهرزده بدل شوی.
رنج و رابطه آن با گم شدن جای اصل و فرع
از این زاویه میتوان گفت سخن پیامبر (ص) ناظر بر چنین وضعیتی است که آدمی بر غم روزگار بمیرد، بر غمهای غیراصیل و کاذب و دروغین تا غمخوار جان خویش گردد. همچنان که مولانا جایی دیگر در مثنوی در تفسیر این عبارت پیامبر (ص) که «من جهل الهموم هما واحدا کفاه الله سائر همومه / هر کسی که غمها و دغدغههای خود را به غم و دغدغهای واحد که غم و دغدغه حق است بدل کند، خداوند سایه غمها را از سر او کوتاه میکند»، میگوید:
بر سر عیسی نهاده تنگ بار
خر سکیزه میزند در مرغزار
سرمه را در گوش کردن شرط نیست
کار دل را جستن از تن شرط نیست
در واقع رنجهای ما در زندگی از این روست که ما جای اصل و فرع را گم کردهایم. اگر عیسی که اصل است در بالا بنشیند و مرکب که فرع است در پایین بنشیند، اگر عیسی که آگاهی است در صدر بنشیند و عواطف، احساسها، افکارها و خیالها که فرع است در پایین بنشیند، اگر عیسی که غیب و نهان است بالانشین باشد و ظاهر، خود را در اختیار غیب و نهان وجود آدمی قرار دهد، در آن صورت ما به جای جان کندن، مردن- یعنی میراندن نفس و سایههای درون، من دروغین و انانیت خود را- نزد حق خواهیم برد، اما اگر برعکس شود و ما بارها را بر سر عیسی بگذاریم و خر در مرغزار جفتک بیندازد، در آن صورت تاریک خواهیم شد و به جای میراندن نفس، جان کندن را نزد حق خواهیم برد.
مولانا در همین ابیات میگوید: کار دل را جستن از تن شرط نیست، یعنی آن کاری که جان انسان میتواند انجام دهد، فکر غیرمتصل به آگاهی واقعی، فکر ظاهرگرا و ظاهرپرست نمیتواند آن را به سرانجام برساند. وقتی افکار و خیالها چنان ما را احاطه کردهاند که عملاً آنها سوار ما شدهاند و ما به مرکب آنها بدل شدهایم و روزانه آنها را به این سو و آن سو میکشانیم، یعنی ما داریم جان میکنیم، چون هنوز بر آن سایهها نمردهایم؛ و چرا زندگی را به شکل وزن و بار تجربه میکنم؟ چون سرمه را در گوش میکنم، در صورتی که سرمه را در گوش کردن شرط نیست. چرا زندگی را به شکل جانکندن تجربه میکنم؟ چون میخواهم با هیاهو، هیاهو را بخوابانم. با سروصدا، سروصداها را خاموش کنم. با خشم به استقبال خشم بروم. با حسرت از درون حسرت بیرون بیایم. با بازیهای نفس از بازیهای نفس خارج شوم، در صورتی که همه اینها حکم سرمهکردن در گوش یعنی کار بیهوده و عبث را دارد. با من کاذب نمیتوان از ظلمات و تاریکی بیرون آمد و به سمت نور رفت، همچنان که آیه شریفه میفرماید: «اللَهُ وَلِیُ الَذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُلُمَاتِ إِلَى النُورِ وَالَذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُورِ إِلَى الظُلُمَاتِ / خدا یاور مؤمنان است. ایشان را از تاریکیها به روشنى مىبرد، ولى آنان که کافر شدهاند، طاغوت یاور آنهاست که آنها را از روشنى به تاریکیها مىکشد.»
این آیه تصریح دارد که با دست و پا زدن و با واسطه قرار دادن اوهام و با همان ابزاری که در قلب انسان تاریکی تولید میکند، نمیتوان از تاریکی و ظلمات بیرون آمد بلکه وقتی ما بر آن حرکتهای دروغین و آن جانکندنها مردیم، یعنی آن دست و پای نفس را در خود کوتاه کردیم و با دست و پای نفس، با دست و پای امیال، با دست و پای شهرتطلبی، با دست و پای نمایش، با دست و پای تظاهر، با دست و پای کبر، خودپرستی، حرص، ریاستطلبی و برتریطلبی به این سو و آن سو نرفتیم و این دست و پای قلابی و اشتباهی و نردبانهای دروغین را کنار گذاشتیم و آنها را تسلیم حق کردیم، در آن صورت است که حق ما را از جانکندن به میراندن نفس خواهد کشاند و ما را از بن چاه بیرون خواهد کشید:
تو مبین که بر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه)
وقتی آدمی از خودبینی به خدابینی رسید، در آن صورت از ذهن موقعیتزده و موقعیتپرست به ذهنی در فراسوی موقعیتها خواهد رسید، بنابراین در فرازهای روزگار آنجا که روزگار بر وفق مراد است، دچار عجب و خودبزرگبینی نخواهد شد و طغیان نخواهد کرد و خود را قدرتی در طول قدرت حق به حساب نخواهد آورد که بگوید من و خدا، همچنان که مولانا در فیهمافیه میگوید: «پیش او دو انا نمیگنجد. تو انا میگویی و او انا، یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دویی نماند، اما آنک او بمیرد امکان ندارد، نه در خارج و نه در ذهن که و هو الحی الذی لایموت. او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دویی برخاستی. اکنون، چون مردن او ممکن نیست، تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دویی برخیزد.»
این فراز از «فیهمافیه» به بهترین شکل ممکن، بیان زیبای پیامبر (ص) در «موتوا قبل ان تموتوا / بمیرید پیش از آنکه بمیرید» را شرح میدهد. آدمی وقتی هیاهوی نفس و سر و صدای آن گوساله سامری درون، آن نشخوارهای مداوم ذهنی، آن ورود و خروج دائمی به زمان، ورود و خروج بیوقفه به گذشته و آینده، ورود و خروج مداوم به آرزوها، امیال و خیالها را کنار بگذارد و به جای اینکه آویزان خیالهایی باشد که خود پرورده است، آویزان حق باشد و خود را به حق بشناسد و خود را با حق به یاد بیاورد، نه با تصویرهایی که از دیروز و فردا در ذهن خود انباشته است، در این صورت از دوگانگیهای درون خود، از دیروز و فردا، از من بد و من خوب، از من تاریک و من روشن، از همه آن بتهای ذهنی که در خود ساخته بیدار خواهد شد و آن دوئیتها و دوگانگیها را در خود به آتش خواهد کشید. همچنان که مولانا در مثنوی معنوی آدمی را به چنین جایی دعوت میکند، جایی که آدمی، زمان را در خود به آتش میکشد و به جاودانگی و به حیات جان میرسد. زمان را در خود میمیراند تا به ملکوت و به جان زنده شود:
هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت، پرده خدا
آتش اندر زن به این دو تا به کی
پرگره باشی از این هر دو چو نِی
مولانا در این ابیات، علت در پرده ماندن آدمی و نرسیدن به خویشتن واقعی خود را در مشغول شدن به نوعی هشیاری کاذب و دروغین میداند، نوعی زرنگی و حیلهورزی، نوعی زماناندیشی و زمانمحوری که آدمی آن را جایگزین هشیاری و شعور شهودی و متعالی کرده است، آدمی جز در پرده اوهام خود نمانده است و اگر با سعی مداوم متصل به عنایت حق پیش برود و این پرده ماضی و مستقبل را در خود به آتش بکشد، به دعوت پیامبر (ص) که بمیرید، پیش از آنکه بمیرید، عمل کرده است.
پیامبر (ص) میفرماید: «اگر نبود این سخنان بیهوده در دهانهایتان و این پندارهای باطل در قلبهایتان شما هم میدیدید آنچه را که من میبینم و میشنیدید آنچه را که من میشنوم.» یعنی فاصله آدمی با معراج، فاصله آدمی با ملکوت، فاصله آدمی با دیدار حق، جز در شناختن خود به سکوت و نه سر و صدا نیست. فاصله آدمی با ملکوت جز گذر از پندارها نیست، همچنان که فروغی بسطامی میگوید:
مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
وقتی به جای حق، از خیالات خود آویزانیم
اینکه ما زندگی را به شکل گره میبینیم، به خاطر این است که درون ما پر از گره است. حق میخواهد ما را بنوازد، به تعبیر حافظ:
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک/ چو در درد در تو نبیند که را دوا بکند.
حق میخواهد ما را بنوازد، اما ما فضایی برای آن نوازشها و نواختنها فراهم نمیکنیم، به خاطر اینکه فضای قلب ما از پردههای پندار و اوهام پوشیده شده است. ما این پردهها را با تار و پود گذشته و آینده بافتهایم. ما خود و دیگران را با دیروز و فردا، با تصویرهای منجمد و ایستای ذهنی میشناسیم، با تصویرهای بیجان و به تعبیر مولانا تا زمانی که ما این تصویرهای بیجان، این توسل دائمی به دیروز و فردا، توسل دائمی به آرزوها، ترسها، حسرتها و پناه آوردن به امیدهای بیرونی را در خود کنار نگذاریم و به آتش نکشیم، زندگی را به شکل گرههای متعدد، به شکل جانکندن، به شکل رنجی طولانی و عظیم تجربه خواهیم کرد، چون در این صورت ما مثل آدمهایی گیج، سرگردان و خوابزده به جای چنگ زدن به حق به سایههای درون خودمان چنگ زدهایم:.
چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو دربندان ما
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا میماندش نی لطف و فر
نی بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
در واقع از نگاه مولانا، مرده کسی است که امیدش را به خیالات خود دوخته است نه به حق. خفته کسی است که با چشم باز مدام در خیالات، رؤیاها، کابوسها و محاسبات خود پرسه میزند و مدام در دیروز، فردا و تصویر قدم میزند. مثلاً من مینشینم و در سرم حساب و کتابی میکنم و نقشهای میکشم و امیدم را به آن نقشهای میدوزم که در سرم کشیدهام و لحظه به لحظه آن امید و محاسبه را دنبال میکنم و آن را نمیتوانم کنار بگذارم. به کسی نیکی میکنم و به جای آنکه آن نیکی را به قول سعدی در دجله رها کنم، از آن نیکی یک من نیکوکار، یک انانیت دروغین میسازم و خود را در دام میاندازم، در صورتی که انسان عاشق، انسان موحد، انسانی که خود را با خیالات خود نمیشناسد، به جای اینکه با خیالات خود وارد گفتگو شود با حق گفتگو میکند.
آنچه از او میرنجی از خود میرنجی.
چون نمردی گشت جان کندن دراز
مات شو در صبحای شمع طراز
تا نگشتند اختران ما نهان
دانک پنهان است خورشید جهان
گرز بر خود زن منی در هم شکن
زانک پنبه گوش آمد چشم تن
گرز بر خود میزنی خودای دنی
عکس تست اندر فعالم این منی
عکس خود در صورت من دیدهای
در قتال خویش بر جوشیدهای
همچو آن شیری که در چه شد فرو
عکس خود را خصم خود پنداشت او
نفی ضد هست باشد بیشکی
تا ز ضد، ضد را بدانی اندکی
این زمان جز نفی ضد اعلام نیست
اندرین نشئت دمی بیدام نیست
بیحجابت باید آنای ذو لباب
مرگ را بگزین و بر دران حجاب
نه چنان مرگی که در گوری روی
مرگ تبدیلی که در نوری روی
از نگاه مولانا فرافکنی، عامل به تعویق انداختن مرگ پیش از مرگ یا همان مرگ تبدیلی- مرگی که سایهها در انسان میمیرد و انسان نور میشود و نه مرگ به معنای در گور رفتن- است. انسان فرافکن، انسانی است که مدام دیگران را متهم میکند، انسانی که نمیداند آنچه در بیرون میبیند، تصویر اعمال، کنشها و نیات درونی اوست، مردن پیش از مردن را نمیتواند تجربه کند، انسانی که حاضر نیست آن نیم جان را تقدیم حق کند تا خداوند صد جان به او ببخشد، انسانی که مثل آن شیر به شیری در چاه حمله میکند و نمیداند که آنچه به او حمله میکند، دیگری نیست بلکه تصویر خود اوست، همچنان که مولانا در فیهمافیه میگوید: «اگر در برادر خود عیب میبینی، آن عیب در توست که در او میبینی. عالَم همچنین آیینه است، نقش خود را در او میبینی که المؤمن مرآه المومن، آن عیب را از خود جدا کن، زیرا آنچ از او میرنجی از خود میرنجی. گفت پیلی را آوردند بر سرچشمهای که آب خورد، خود را در آب میدید و میرمید. او میپنداشت که از دیگری میرمد. نمیدانست که از خود میرمد. همه اخلاق بد از ظلم، کین، حسد، حرص، بیرحمی و کبر، چون در توست نمیرنجی، چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی.»