کانال تلگرامی «ادبیات چیست؟» نوشت: مارکز تعریف میکند که در فکر این بود، داستانی بنویسد که فقط عنوانش را در ذهن داشت: «مغروقی که برای ما حلزون میآورد.» موضوع را برای دوستش تعریف میکند و دوستش میگوید: «عنوانش آنقدر قشنگ است که دیگر حتی لزومی ندارد خود داستان نوشته شود.» مارکز هیچگاه این داستان را ننوشت، ۴۰ سال بعد وقتی به جواب دوستش فکر میکند، میبیند میتوانست داستان مرد عظیمالجثهای را بنویسد که آب از تمام وجودش فرو میریخت و شبانه وارد میشد و برای بچهها حلزون میآورد. زندگی نویسندهها اینطوری است، به دو قسمت مرئی و نامرئی تقسیم میشود، قسمت دیدنی زندگیشان داستانهایی هستند که نوشته شدهاند و ما خواندهایمشان، اما قسمت مهمترش آن قسمت نانوشتههاست، آن قسمت نامرئی که مکتوب نشده، جایی ثبت نشده، گاه مثل داستان مارکز فقط یک عنوان از آنها به بیرون درز کرده، داستانهایی که در ذهن نویسنده ماندهاند و همانجا دفن شدهاند. به دنیای موازی دیگری فکر میکنم که دور آتشی نشستهایم و مارکز، بورخس، یوسا و فوئنتس و... نشستهاند و دارند برایمان داستانهای نوشتهنشدهشان را میخوانند و با مارکز شروع میشود: «مغروقی که برای ما حلزون میآورد.»