کد خبر: 1183182
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۴۰۲ - ۰۶:۰۰
خاطره‌ای از عمل به تکلیف از سوی یک شهید در گفت‌و‌گوی «جوان» با همرزمش
امام گفت حسینیان به پا خیزید و اکبر راهی شد! «عمل به تکلیف» رمز موفقیت ملت ایران در جنگ نابرابر علیه دشمنی بود که از سوی تمامی ابرقدرت‌های وقت جهان حمایت می‌شد.

«عمل به تکلیف» رمز موفقیت ملت ایران در جنگ نابرابر علیه دشمنی بود که از سوی تمامی ابرقدرت‌های وقت جهان حمایت می‌شد. رزمندگان غالباً جوان با اخلاص و ایمانی که داشتند، برای عمل به تکلیف شرعی و میهنی خود تحت امر حضرت امام خمینی (ره) هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجا می‌دادند تا کار جبهه‌ها لنگ نماند. خاطره شهید اکبر اکبری از رزمندگان دفاع‌مقدس و نحوه برخورد او با فرمان حضرت امام بسیار تأثیرگذار است. این خاطره را در گفتگو با سیدمرتضی‌موسوی همرزم شهید و به نقل از مادر شهید شنیدیم. ماجرای رزمنده‌ای که تازه به مرخصی آمده بود، اما به محض اینکه پیام امام برای حضور در جبهه را شنید، همان لحظه از جا بلند شد و به جبهه رفت. رفتنی که بازگشتی در کارش نبود.


فرزند کوچک من!
همرزم شهید اکبر اکبری می‌گوید این خاطره را از زبان مادر اکبر شنیدم. ایشان تعریف می‌کرد پسرم اکبر به تازگی از جبهه برگشته بود. همیشه همراه پدر و برادرانش با هم به جبهه می‌رفتند، مگر زمانی که مجروح می‌شدند به ناچار به اصفهان برمی‌گشتند و مدتی اینجا می‌ماندند؛ وگرنه در مواقع عادی دائماً جبهه بودند. اکبر کوچک‌ترین فرزند من بود. وقتی که به مرخصی می‌آمد، برایش نا‌های مفصلی تدارک می‌دیدم تا حسابی از او پذیرایی کنم. با اذان ظهر اکبر نمازش را اول وقت به جا می‌آورد؛ وقت ناهار کمک می‌کرد و سفره را دقیقاً مقابل تلویزیون پهن می‌کرد تا اخبار ساعت ۲ بعدازظهر را گوش بدهد. علاقه داشت اخبار را سروقت تماشا کند.
پیام قاطع امام (ره)
وقت خوردن ناهار شد. اکبر چند لقمه اول را خورده بود که ناگهان اخبار پیام مهمی را از حضرت امام خمینی (ره) پخش کرد. ظاهراً دشمن بعثی تحرکات جدیدی را در جبهه‌ها مخصوصاً در مناطق جنوب شروع کرده بود و آماده حمله به خطوط مقدم رزمندگان اسلام شده بود. حضرت امام (ره) در پیام خود به صراحت فرمودند: «حسینیان به پا خیزید، امروز ایران کربلاست.» هنوز پیام حضرت امام تمام نشده بود که اکبر با شنیدن همین جمله «حسینیان به پاخیزید!» بلافاصله از سر سفره بلند شد و به طرف اتاق رفت. لباس بسیجی خود را فوراً پوشید و ساکش را برداشت!
ناهارت را تمام کن!
هر چه به او التماس کردم؛ مادر! اکبر جانم! حداقل ناهارت را تمام کن بعد برو. اکبر قبول نکرد و گفت مادر جان! مگر نشنیدی امام (ره) چه فرمانی داده؟ اشک در چشمانم حلقه زده بود او تازه از جبهه برگشته بود، اما باید بار دیگر فرزندم اکبر را بدرقه و از زیر قرآن رد می‌کردم! اما این بار انگار راه رفتن و قدم برداشتن اکبرم با دفعات قبل فرق می‌کرد! نگاهی به قد و قامت کوچکش انداختم، راه رفتنش مردانه شده بود.
او را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و گفتم مادر برو خدا به همراهت! از زیر قرآن عبور کرد، اکبرم سریع به طرف کوچه موتوری سپاه در خیابان کمال اسماعیل حرکت کرد و هنوز نیامده دوباره عازم جبهه شد!
شهادت و مفقودی در فاو
بعد‌ها از دوستان اکبر شنیدم که او با رسیدن به شهرک دارخوین که محل استقرار لشکر امام‌حسین (ع) بلافاصله همراه گردانش به منطقه فاو خط جاده‌ام القصر اعزام و منتقل شده بود. در حمله گسترده ارتش بعث عراق به منطقه فاو، در اوایل سال ۱۳۶۷ اکبر به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در منطقه ماندگار شد!
سال‌ها چشم انتظار پیکر اکبرم بودم تا به لطف خدا در جریان تفحص پیکر شهدا در منطقه فاو و ام‌القصر استخوان‌های اکبر را برایم به ارمغان آوردند، در حالی که کاملاً می‌توانستم پیکر پاکش را با دو دستانم که حالا قدرت سال‌های جوانی را نداشت، بلند کنم و اکبرم را در آغوشم بگیرم!... شادی روح همه شهدا خصوصاً شهید اکبر اکبری صلوات.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار