کد خبر: 1179926
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۴۰۲ - ۰۲:۲۰
آقا مصطفی در لحظه شهادت هم به فکر نیروهایش بود سعید میری از همرزمان شهید مصطفی صدرزاده است که توسط خود آقا مصطفی به جبهه مقاومت اسلامی راه یافت و این شهید را تا آسمانی‌شدنش همراهی کرد. میری خاطرات زیبایی از نوع فرماندهی و رزم شهید صدرزاده دارد که در گفت‌وگوی زیر به آن‌ها پرداخته‌ایم.
مریم عالمی


گویا شما توسط خود شهید صدرزاده به جبهه دفاع از حرم رفتید، نحوه اعزام‌تان چطور بود؟
حقیقتش اصل آشنایی ما با آقا مصطفی به واسطه این بود که بنده چندماه دغدغه رفتن به سوریه داشتم و می‌خواستم از طرف فاطمیون بروم. از طریق یکی از دوستان به نام حسن اکبری با مصطفی صدرزاده آشنا شدم. دیداری با آقا مصطفی مقابل خانه شان داشتم و توانستم به سوریه اعزام شوم. وقتی به سوریه رفتم، از دمشق به او زنگ زدم که ایشان حلب بود. از اواخر شهریور تا روز تاسوعا همرزم او در حلب بودم. عملیات محرم بزرگ‌ترین عملیاتی بود که ایرانی‌ها حضور مستقیم داشتند. از دوم محرم سال ۹۴ شروع شد و مصطفی روز تاسوعا به شهادت رسید. بالای پیکر شهید صدرزاده شهید ابوعلی و علی‌اصغر بودند. علی‌اصغر بی‌سیم‌چی مصطفی بود. در روستای القراصی اطراف حلب بودیم که مصطفی شهید شد.

شهید صدرزاده چه نگاهی نسبت به جبهه مقاومت اسلامی و دفاع از حرم اهل‌بیت (ع) داشتند؟
هم شهید صدرزاده و هم همه ما حتم داشتیم جلودار لشکر مدافعان حرم حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) هستند. ما آنجا یک همرزمی داشتیم به نام آقا مجتبی که از بچه‌های افغانستانی لشکر فاطمیون بود. ایشان یک بار خواب جالبی دیده بود. در خواب سه خانم و یک آقا را دیده و از آن‌ها پرسیده بود شما کی هستید؟ خانم‌ها گفته بودند ما بی‌بی هستیم! ظاهراً حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را در خواب دیده بود. ایشان معمولاً صبح‌ها بعد از نماز، زیارت عاشورا و دو رکعت نماز هدیه به حضرت زهرا (س) می‌خواند و می‌خوابید. مجدداً همان خواب را بعلاوه سد و کانالی می‌بیند! چند روز بعد مصطفی آمد، من و سه نفر دیگر را برای شناسایی برد. سد و کانالی را نشان داد. گفت تا قبل از اینکه عملیات محرم شروع شود، حضور ذهن داشته باشیم کجا می‌خواهیم عملیات کنیم. بعد به ما گفت به کسی از عملیات پیش رو چیزی نگویید. ما به مجتبی و بچه‌های دیگر نگفتیم. مجتبی روز دوم در خواب همان کانال و سد و ارتفاع را دیده بود. به ما تعریف کرد که دیدم یک خانم بالای کانال ایستاده است. مجدداً پرسیدم شما کی هستید؟ گفتند همان بی‌بی دیروزی هستم. گفتم پس حضرت زهرا (س) کجاست؟ با انگشتش کانال را نشان داد که لشکری پشت هم صف کشیده‌اند و حضرت زهرا (س) جلوی این لشکر ایستاده است. آن خانم گفته بود حضرت زهرا (س) فرمانده این لشکر است. این رؤیای صادقه به همه بچه‌ها از جمله آقا مصطفی اطمینان داد فرمانده و سرلشکر این جنگ حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) هستند و ما هیچ کاره هستیم.

اخلاق و منش آقا مصطفی در فضای جبهه‌ها چطور بود؟
برای مصطفی فرماندهی یگان یا تیپ فرقی نداشت. می‌گفت فقط نوکری برای اسلام مهم است. گردان عمار را سال‌ها قبل تشکیل داده بود. حاج قاسم، مصطفی را به سردار معینی معرفی کرده و گفته بود بار لشکر فاطمیون را که آن موقع تیپ بود، به دوش مصطفی بیندازید. بعد از عملیات محرم سمت دیرالزور فاطمیون تیپی دیگر درست کرد. در واقع مصطفی لشکر فاطمیون دستش بود، اما اصلاً عشق فرماندهی را نداشت. می‌گفت شما می‌خواهید به من هزار کیلو آهن بدهید، من نمی‌خواهم. من ۱۰ گرم طلا می‌خواهم! چند نیروی شجاع می‌خواهم که با این‌ها به عملیات بروم. مصطفی فرمانده یکی از تیپ‌های فاطمیون بود. تا آن موقع فاطمیون یک تیپ بود، تیپ دوم هنوز شکل نگرفته بود. مصطفی فرمانده تیپ بود، اما برخی می‌گویند صرفاً فرمانده گردان بود. خصوصیات شهید در جبهه مقاومت اسلامی آدم را به یاد رزمنده‌های دفاع مقدس می‌انداخت. مثلاً پادگانی در جنوب حلب است به اسم بحوث. مصطفی با چندصد نفر از بچه‌های فاطمیون در آن پادگان بودند. به مصطفی گفتم جدیداً کسی سرویس بهداشتی را می‌شوید، پاداشی به او بدهید، خیلی تمیز شده است. گفت: پاداش بدهم! دیگر چیزی به من نگفت. گذشت و بعد از اینکه مصطفی شهید شد، یکی از بچه‌های یگان ناصرین گفت، من نصف شب رفتم دستشویی، دیدم مصطفی همه دستشویی‌ها را می‌شوید. شاید این کار را می‌کرد غرور و تکبر او را نگیرد.

به نظر شما علت بزرگی نام شهید صدرزاده چیست؟
به خاطر اخلاصش، چون برای خدا کار می‌کرد. مصطفی غیر از اینکه فرمانده تیپ بود، یگان ناصرین را که ۲۵ نفر بودیم، تشکیل داد. یکی از این ۲۵ نفر قبل از عملیات پایش شکست و یک نفر دیگر نیامد. این ۲۳ نفر مرا یاد فیلم «آن بیست‌وسه نفر» بچه‌های کرمان در جبهه می‌انداخت. خیلی جا‌ها که دیگر رزمنده‌ها کم می‌آوردند، مصطفی یگانی شبیه یگان ویژه درست کرده بود تا به کمک دیگر یگان‌ها برود. اگر گردانی می‌رفت عملیات و آب نیاز داشت، این یگان ویژه وظیفه داشت به او آب برساند. اگر کمک نظامی نیاز داشت، باید کمک می‌کردیم. در یک موردی نیرو‌های حزب‌الله رفتند القراصی، نتوانستند خوب عمل کنند. بچه‌های یگان ناصرین رفتند آن منطقه را گرفتند و مصطفی هم که آنجا شهید شد.

واکنش حاج قاسم سلیمانی به شهادت صدرزاده چه بود؟
روز بعد از شهادت مصطفی بود که حاج قاسم در مدرسه‌ای بچه‌ها را جمع و در مورد این شهید صحبت کرد. آنجا شهید تمام‌زاده و بقیه هم بودند. حاج قاسم حرف‌های خیلی خوبی در مورد شهید صدرزاده زد.

گویا شما لحظه شهادت آقا مصطفی کنارش بودید؟
در فیلمی مصطفی در حال تیراندازی است و می‌گوید نحن شیعه علی‌بن‌ابی‌طالب (ع). آنجا روستای القراصی است. دو ساختمان ۱۰ متر از هم فاصله داشتند. پنج تا از بچه‌ها یک ساختمان بودند و پنج نفر دیگر در ساختمان دیگر. من و مصطفی کنار هم بودیم. ما به پشت آن خانه رفتیم. دشمن می‌خواست از سمت دیگر بیاید ما را دور بزند. قرار شد از آنجا جابه‌جا شویم و برویم خانه دیگر تا نگذاریم دشمن بیاید. من و مصطفی شانه به شانه هم ایستاده بودیم. بین دو خانه‌ای که باید رد می‌شدیم تیر می‌آمد. من به مصطفی گفتم بگذار اول من رد شوم. معمولاً فرمانده دشمن اول به نیرو‌ها می‌گوید جلو بروید اگر تیر نخوردید ما می‌آییم. چهره آن لحظه‌اش یادم است که اخم کرد و اسلحه‌اش را محکم گرفت. گفت من اول می‌روم. دوید که از خانه رد شود دشمن از پشت با تیربار زد، چند تیر به در و دیوار خورد و یک تیر از کتف سمت راست مصطفی از پشت اصابت کرد و به ریه‌اش خورد. بعد از سینه‌اش بیرون آمد. همین گلوله منجر به شهادتش شد.
پیکرش را همان لحظه از تیررس دشمن دور کردید؟
مصطفی همان لحظه به خاطر اینکه بچه‌ها نیایند و دشمن تیراندازی نکند، دو سه تا غلت زد و خودش را از شیب به پشت ساختمان که بچه‌ها بودند رساند. می‌خواست بچه‌ها در تیررس دشمن قرار نگیرند، یعنی حتی لحظه آخر فداکاری و ایثار داشت. همان موقع علی‌اصغر و آقای هاشمی از بچه‌های فاطمیون دویدند و دست و پای مصطفی را گرفتند و آوردند کنار ساختمان. مصطفی شهید شده بود. چفیه را روی صورتش کشیدند.

فیلم معروفی است که شهید صدرزاده می‌گویند تاسوعا پیش عباسم. ماجرای این فیلم چیست؟
علی یاسوجی وقتی به ایران برمی‌گشت جلوی پادگان بحوث آن صحنه‌ای که در فیلم دیدید را ضبط کرد. مصطفی جلوی ماشین نشسته و علی یاسوجی از او فیلم می‌گیرد و صدای مداحی می‌آید. اسم حضرت عباس (ع) می‌آید. مصطفی روی سینه‌اش می‌کوبد و می‌گوید ان‌شاءالله تاسوعا پیش عباسم. بعد از شهادت مصطفی بی‌سیم‌چی‌اش علی‌اصغر که بچه کرمان بود، بالا سر مصطفی حاضر شد و نوحه جانسوزی خواند.

شهید صدرزاده در عملیات محرم آسمانی شد. در خصوص این عملیات بگویید.
عملیات محرم عملیاتی بزرگ در منطقه‌ای بزرگ بود. مرحله به مرحله روستا یا منطقه‌ای را آزاد می‌کردیم. خیلی از عملیات‌ها مصطفی اسلحه با خودش نمی‌برد. پرچم لبیک یا زینب (س) با خودش می‌برد. اعتقاد داشت حضرت زینب (س) است که عملیات‌ها را فرماندهی می‌کند. امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) فرمانده لشکرند و ما سیاهی‌لشکریم. مصطفی ۹ محرم شهید شد، ولی دوم محرم که عملیات شروع شد رفتیم روستای صفیره را آزاد کردیم. آن روستا مصطفی بی‌سیم می‌زد. اصلاً کسی جواب بی‌سیم را نمی‌داد. مصطفی آنقدر توکلش زیاد بود که با تسبیحش یک استخاره گرفت. گفت بلند شوید برویم. رفتیم و بدون هیچ درگیری‌ای روستا را آزاد کردیم. همه نیرو‌های دشمن فرار کردند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار