عمده عملیاتهای دفاعمقدس در فصول سرد سال انجام میگرفتند. دلیل این امر، طولانی بودن تاریکی شب در فصل زمستان بود و شب عملیات رزمندهها فرصت بیشتری برای پیشروی به خط دشمن داشتند، اما تابستانها بحث حفظ خطوط پدافندی مطرح میشد و در این مواقع گاه اعزام کمتری به جبههها صورت میگرفت. در گفت و گویی که با محمد فاضلی یکی از رزمندگان دفاع مقدس داشتیم، به خاطرات ایشان از حضور در فضای جبههها آن هم در تابستان گرم سال ۱۳۶۴ انداختیم. بسیج دانشآموزی
من از محیط مدرسه وارد بسیج شدم. در خانواده ما، چون قبل از من، پسرخالههایم به جبهه رفته و مجروح شده بودند، مادرم اجازه نمیدادند به عضویت بسیج محلهمان درآیم. میترسیدند از آن طریق به جبهه بروم، بنابراین تصمیم گرفتم در مدرسه بسیجی شوم و به عضویت بسیج دانشآموزی درآمدم. تقریباً ۱۳ سالم بود که اولین بار از طریق بسیج مدرسه به اردو رفتیم. اردو که چه عرض کنم، مثل یک دوره آموزشی بود. البته خود ما اصرار داشتیم که اینطور اردوها را پشتسر بگذاریم. در آن سن و سال وقتی اسلحه به دست میگرفتیم، یک حس غرور و بزرگ شدن در ما زنده میشد. در اردوی آموزشی مدرسه، من احساس کردم به اندازه چند سال بزرگ شدهام.
اولین اعزام
اولین باری که به جبهه اعزام شدم، ۱۶ سالم بود. سال اول دبیرستان بودم. امتحانات ثلث سوم را که دادم از قبل با مسئول پایگاه بسیج محلهمان هماهنگ کرده بودم که کارهای اعزامم را درست کند. به هر ترتیبی بود پدر و مادرم را راضی کردم. بعد شناسنامه را دستکاری کردم و خلاصه توانستم به دوره آموزشی اعزام شوم. این آموزشی بسیار سختتر از دورههایی بود که در بسیج دانشآموزی سپری میکردم. یک ماه (از اواخر خرداد تا اوایل تیر ۱۳۶۴) آموزش دیدم. بعد چند روز به خانه برگشتم تا زمان اعزام به جبهه فرابرسد. چند روزی که در خانه بودم، مادرم مثل پروانه دور سرم میچرخید. چون فکر میکرد همان بار اول که بروم، شهید میشوم!
تابستان گرم جبهه
ما به پادگان دوکوهه در اندیمشک رفتیم. قطار از مقابل پادگان عبور میکرد، اما ابتدا باید در ایستگاه پیاده میشدیم و بعد خودمان را به پادگان میرساندیم. ساختمانهای لشکر ۲۷ امکانات آنچنانی نداشت. حتی اگر بحث بمباران پیش میآمد، مجبور میشدیم در محوطه پادگان چادر بزنیم و آنجا مستقر شویم. در اوج تابش خورشید، سایه چادر نمیتوانست ما را از گزند گرما حفظ کند. طوری عرق میریختیم که هر بار موقع غذا خوردن با هر لقمهای چند قطره عرق روی غذا میریخت و آن را شور میکرد!
خبری نبود!
عموماً در فصل تابستان خبر خاصی در جبهههای جنوب نبود. چون بیشتر عملیاتها در فصل زمستان انجام میگرفتند و تابستانها بچهها در خط پدافندی فعال بودند. یکبار به فرمانده گروهانمان گفتیم از بیکاری حوصلهمان سر رفت. گفت خدا به شما خیر بدهد که این موقعها به جبهه میآیید. گفتیم چرا؟ پاسخ داد، چون زمستان که بوی عملیات میآید، جبهه پر از آدم میشود، ولی مواقعی که عملیاتی در کار نیست، غصهمان میگیرد که چطور خط پدافندی را تقویت کنیم!
ییلاق در جبهه
بعدها که تجربهام بیشتر شد، میدیدیم که بعضی از بچههای باسابقه جبهه و جنگ، تابستانها به کردستانات میرفتند. چون جبهههای غرب در فصل تابستان جنب و جوش بیشتری داشت. ضد انقلاب تابستانها فعالتر میشدند. در عوض زمستانها آنها به پناهگاههایشان میخزیدند و در جنوب ما عملیات سنگین اجرا میکردیم؛ بنابراین این عده از رزمندههای با سابقه، تابستان را به غرب و زمستان را به جنوب میرفتند. انگار که ییلاق و قشلاق میکردند!