شهید فرهاد خیامباشی
فرهاد متولد سال ۱۳۴۱ بود. او که همراه خانواده مدتی در کشور کویت زندگی میکرد، در کودکی به ایران بازگشتند و در خیابان کوکاکولای سابق (پیروزی) ساکن شدند. فرید در هنگام شعلهور شدن مبارزات انقلابی مردم ایران، ۱۶ سال داشت. نوجوان بود، اما همراه با برادر بزرگترش فریدون، بسیار فعالیت میکردند. مرحوم فریدون خیامباشی در خصوص فعالیتهای انقلابیشان میگوید: «علاوه بر اینکه خانوادهای مذهبی داشتیم، محیط محلهمان هم مذهبی بود و با حضور در مسجد محله با بحث انقلاب و نهضت امام خمینی بیشتر آشنا شدم. سال ۵۷ روزها به نام مدرسه از خانه بیرون میآمدیم، اما سر از تظاهرات در میآوردیم. مرحوم پدرم میترسید و میگفت مبادا در تظاهرات شرکت کنی. اما ما که شور انقلابی داشتیم این حرفها توی کتمان نمیرفت».
بعد از پیروزی انقلاب، فرهاد خیلی زود وارد بحث دفاع مقدس شد. او که به عضویت سپاه درآمده بود، در سال ۱۳۶۱ و زمان آزادسازی خرمشهر در این عملیات شرکت کرد و ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۶۱، در حالی که ۱۰ روز از شروع عملیات میگذشت در منطقه شلمچه به شهادت رسید. فرهاد خیامباشی در زمان شهادتش تنها ۲۰ سال داشت. فرهاد نام مستعار امیر نیز داشت و برخی از همرزمانش او را با نام مستعارش «امیر خیامباشی» میشناختند.
شهید بهرام خیامباشی
بهرام خیامباشی متولد سال ۱۳۴۴ بود. او از برادرانش فریدون و بهرام چند سالی کوچکتر بود؛ لذا برادرانش، خصوصاً فریدون زودتر از او رخت رزمندگی به تن کردند. اما بهرام نیز از همان دوران نوجوانی بسیار مشتاق بود تا خودش را به جبهههای جنگ برساند. سال ۱۳۶۱ فرهاد در عملیات الی بیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر) به شهادت رسید. شهادت او اشتیاق بهرام برای حضور در جبههها را بیشتر کرد. او نیز کمی بعد عازم جبهه شد و نهایتاً در ۱۵ آبان ماه ۱۳۶۲ در منطقه پنجوین عراق به شهادت رسید.
از شهید ۱۸ ساله بهرام خدایی وصیتنامه بسیار زیبایی برجای مانده است که فرازی از این وصیتنامه را پیشرو دارید:
بار الهی جوانی گولم زد، گناه نمودم، نعمت دادی شکر آن را به جا نیاوردم، همتم دادی ولی بیهمتی نمودم، دین، ایمان، قرآن، شرف، حیثیت دادی به آن اعتناء نکردم. نمیدانم با چه رویی به درگاهت بیایم بارالهی به حق خون حسین مظلوم و به حق نماز شبهای پیر جماران و به حق جسم تکهتکه شده بهشتی و ۷۲ تن از یارانش و حتی بدن سوخته شده رجایی و باهنر و به حق صد پارگان پیکر در محراب و به حق نالههای جانسوز پدران و مادران شهدا، مرا جزو سربازان اسلام قرار ده و اگر لیاقت دارم شهادت را، این فیض علما را نصیبم گردان... سخنی با شما پدر و مادر عزیزم: نمیدانم چه بگویم. زبان قادر به گفتن نیست و قلم از نوشتن عاجز است. من در طول زندگی فرزند خوبی برای شما نبودم و آرزوهای شما را نتوانستم برآورده کنم. در طول زندگی آنقدر شما را آزردم که نمیتوانم پوزش به طلبم و فقط از خدای بزرگ برای شما اجر و پاداش اخروی خواهانم.
شما امانت داران خوبی بودید و امانت خدایی را خوب نگهداری و تربیت نمودید. امروز روزی است که باید امانت را به صاحب امانت بازگردانید. درود بر تو که ابراهیم گونه فرزندانت را به قربانگه عشق میفرستی و درود بر تو مادر که فاطمه گونه حسین خودت را تربیت نموده و روانه کربلا میکنی، من در وجودم غرور کبر حکمفرما بود و گاهی لغزشهایی داشتم و مرتکب گناهی میشدم، ولی سعی خود را کردید که در راه قرآن و اسلام تربیت نمایید. پدر و مادر همچون کوه در مقابل سختیها استوار باشید که دشمن از هیمنه استقامت شماست که به زانو در میآید. از گریهزاری بیش از حد برایم خودداری کنید و اگر خواستید گریه کنید برای تمامی شهدا مخصوصاً شهدای کربلا گریه کنید.