کانال تلگرامی «ترجمان» مقالهای از تِس ویلکینسون- رایان، نویسنده و استاد حقوق و روان شناسی دانشگاه پنسیلوانیا، را با ترجمه محمدحسن شریفیان به اشتراک گذاشت. خلاصهای از این مقاله در ادامه از نظر میگذرد: یکی از مضمونهای ثابت تحقیقات من این است که احساس فریب خوردن، به لحاظ شناختی و هیجانی، بسیار شدید است. قبل از اینکه به لحاظ حرفهای به موضوع احساس فریب علاقهمند شوم، شاهد مثال آشناتری در زندگی ام بودم. مادربزرگ و پدربزرگ مادری ام که اکنون دیگر در قید حیات نیستند. آنها از نکاتی که دربارۀ فریبخوردن و پول گفته میشد پیروی میکردند و صرفه جو و محتاط بودند. ولی در سالهای پایانی زندگی شان، احتیاط به چیزی تیرهتر بدل شد. آنها غذاهایی را که پیک برایشان میآورد نمیپذیرفتند، کمک دیگران را رد میکردند مبادا پرستاران به دنبال دزدیدن وسایلشان باشند. عدم اعتماد پدربزرگ و مادربزرگم به مراقبانشان باعث میشد چیزی را از دست بدهند که بیش از هر چیز میخواستند. آدمهایی که از فریبخوردن میترسند از توافقات و همکاریهایی که بیش از همه برایشان ارزش قائل هستند دوری میکنند، خواه در سطح شخصی باشد (کینه به دل گرفتن، زیر معامله زدن)، خواه در سطح سیاسی (سیاستگذاری رفاهی، اصلاح مهاجرت).
در یک آزمایش گویا درمورد تصمیم گیری مالی، روان شناسان از تعدادی آزمودنی خواستند تصور کنند ۱۰۰ دلار برای سرمایه گذاری دارند. به آنها اطلاعاتی دادند تا دربارۀ سرمایه گذاری فرضی شان تصمیم بگیرند که از این قرار بود: «اگر در این شرکت سرمایه گذاری کنید، به احتمال ۸۰ درصد اصل پولتان را پس میگیرید (نه بیشتر نه کمتر)، به احتمال ۱۵درصد پولتان دوبرابر میشود، و در بدترین حالت پنج درصد احتمال دارد همۀ پول را از دست بدهید». نکتۀ مهم این بود که شرکت کنندگان متنهای متفاوتی در مورد ماهیت ریسکشان میخواندند. به یک گروه گفته میشد پنجدرصد احتمال دارد همۀ پولشان را از دست بدهند چرا که ممکن است شرکت با مشتریان کمتری از آنچه انتظار دارد مواجه شود و به گروه دیگر گفته میشد پنجدرصد احتمال دارد همۀ پولشان را از دست بدهند چراکه پنجدرصد احتمال دارد بنیان گذاران شرکت شیاد باشند. در حالتی که عدم اطمینان مربوط به میزان مشتریان شرکت بود، شرکت کنندگان حاضر بودند ۶۰ دلار از ۱۰۰ دلارشان را وسط بگذارند، ولی در حالتی که پای خیانت در میان بود و نه مسائل مربوط به بازار، با اینکه همان مقدار ریسک وجود داشت، تنها ۳۷ دلار از پولشان را سرمایه گذاری میکردند. همۀ شرکت کنندگان با یک میزان ریسک ضرر مواجه بودند، ولی فقط بعضی از آنها به احتمال کلاهبرداری فکر میکردند و همین توانست منجربه چنین تفاوتی در نتیجه شود.
وقتی پای سود شخصی در میان باشد، معمولاً برآورد افراد از ریسک خیانت زیاد میشود. ولی حتی در مسائل خیرخواهانه (نه مادی) نیز همان نشانههای پنهان منجربه فعال شدن غریزۀ احتیاط میشود. کمک کردن به میزان تعجب آوری پرریسک است، دست کم از منظر روان شناختی. کسی که درخواست کمک میکند، تقریباً به طور خودکار، فرد را مضطرب میکند و به این فکر وامی دارد که نکند ساده لوحی کند؛ جلب همدردی دیگران ترفند رایجی است، از چوپان دروغگو گرفته تا سکوت برهها. سخاوتمندی نوعی آسیب پذیری و این فکر آزارنده را به همراه دارد که کسی که سعی میکند مهربان باشد ممکن است فریب بخورد.
شکاکیت غریزی در برابر درخواستهای کمک میتواند تأثیر شگرفی بر رفتار کمک کردن بگذارد و پیامدهایی نظاممند در سطح سیاست اجتماعی داشته باشد. در امریکا، سیاستهای بازتوزیعی همواره با این نگرانی همراه بوده که افراد متقلب و تن پرور سربار مالیات پردازان سخت کوش شوند. در نتیجه، افرادِ دو سر طیف سیاسی اغلب از آن دسته از سیاستهای اجتماعی حمایت میکنند که ناکارآمدند و جای تعجب است که حتی با ارزشهای اخلاقی خود این افراد ناهمخوان هستند. شواهد متقنی وجود دارد مبنی بر اینکه بیشتر امریکاییها مایل اند به افراد نیازمند کمک کنند ولی به طرز متناقضی با بالابردن مخارج رفاهی مخالفت میکنند. مردم کمک رفاهی را نمیپسندند، چون احساس کلاهبرداری به آنها میدهد، حتی وقتی که مزایای رفاهی منجربه تحقق اهداف محبوب اجتماعی میشود.
یکی از قدیمیترین و مقبولترین یافتههای روان شناسی این است که بعضی از درسهای زندگی بیش یادگیری میشوند. وقتی دانشجوی تحصیلات تکمیلی بودم، با پدیدهای به نام «موشهای گارسیا» آشنا شدم. پژوهشگری به نام جان گارسیا موشها را به طور هم زمان در معرض آب شیرین شده و تشعشع قرار داد، اتفاقی که به طور تصادفی و به خاطر نقص در طراحی آزمایش رخ داد. موشها عاشق مزۀ شیرین هستند، ولی تشعشع باعث حالت تهوع شدید میشود. موشهای گارسیا حالت تهوع را با شیرینی تداعی کردند و، تا چند هفتۀ بعد، از خوردن غذاهای شیرین امتناع کردند. اگر تابه حال دچار مسمومیت غذایی یا خماری شده باشید، حال این موشها را درک میکنید. احساس فریب نیز به همین شکل عمل میکند. مغز باعجله سعی میکند توضیح دهد چه اتفاقی رخ داده است؛ شروع میکند به ساخت ابزاری شناختی که دفعات بعد به دنبال تهدیدات بگردد و موانعی را در برابر آن علَم کند.