آیا هفته پیش نمازتان قضا شد؟
این سؤال اول بود و از افرادی پرسیدیم که نسبت به تقیدات مذهبی آنها مطمئن بودیم. با این مقدمه که «میدانیم این سؤال شخصی بوده و به ما بیربط است، اما اگر دوست دارید، پاسخ دهید.» آیا هفته پیش نمازتان قضا شد؟
این سؤال اول بود و از افرادی پرسیدیم که نسبت به تقیدات مذهبی آنها مطمئن بودیم. با این مقدمه که «میدانیم این سؤال شخصی بوده و به ما بیربط است، اما اگر دوست دارید، پاسخ دهید.»
جوابها جالب بود که در ادامه میخوانید:
- وای خدا نکنه
- نه
- یکی دوبار قضا خوندم
- نمازم قضا بشه تمام روز و هفتهم به هم میریزه
- آره، چند بار
- آره، نماز صبحم زیاد قضا میشه
- عمراً
- این یکی رو سعی میکنم که خراب نکنم
- نه واقعاً
- نه
در ادامه پرسیدیم هفته پیش امربهمعروف و نهیازمنکر داشتید؟ پاسخها جالب بود:
- یعنی چی؟ راه بیفتم تو خیابون دنبال این و اون بگم موهاتو بکن تو!
- تذکر حجاب منظورته؟
- یادم نمیاد کی بود، ولی هفته پیش نبود!
- فرصتش پیش نیومد
- خودم سراپا ایرادم
- هر کس رو داخل قبر خودش میگذارند
- بله
- خودم را در جایگاهش نمیبینم
- به ایراد ظاهری کسی کاری ندارم
- بله
جز دو نفر پاسخها عموماً منفی بود. چرا؟! مگر این عمل واجب نیست؟! به واجب بودن امربهمعروف و نهیازمنکر توجه نداریم یا میترسیم؟! اعتمادبهنفس نداریم یا آن را واجب نمیدانیم؟! آن را بیاثر و بینتیجه میدانیم یا از نتایج عکس آن واهمه داریم؟! ناامیدیم یا صبر و حوصله نداریم؟! خجالت میکشیم یا شیوه صحیح آن را بلد نیستیم؟! بهانه شرعی میآوریم یا به بهانه اینکه دیگران هستند و انجام میدهند از گردن خود
ساقط میکنیم؟!
شاید همه در کنار هم باعث شده است این روزها افراد کمتر نگران انجام این فریضه باشند و البته که برخی نگرانیها بیجا و بیراه هم نیست، مثل ترس از اثرگذاری و بلد نبودن شیوه آن! اما سؤال این است که اگر بلد نیستیم، آیا سراغ
یادگیری رفتهایم؟!
شاید بد نباشد بدانیم گاهی حرفزدنهای عادی ما با دیگران حکم همان امربهمعروف و نهیازمنکر را دارد که خود واقف به آن نیستیم.
از چند نفری پرسیدیم آخرین باری که به تذکر کسی بابت عملکرد بد خودتان گوش دادید کی و کجا بود؟! یعنی قالب سؤال را از واژه امربهمعروف و نهیازمنکر خارج کردیم. فردی گفت: «از رفیقم تذکر گرفتم که گفت حواست باشه، مادرا زود دلشون نرم میشه، اما دل پدر اگر بگیره سخت نرم میشه!»
دیگری گفت: «یه روزی مدلم اینطوری بود که به هیچ کس که پشتم چراغ میزد، راه نمیدادم ازم رد بشه، یه جوونی تو خیابون بهم گفت مادر مریض داخل ماشین دارم و داره میمیره، چرا راه نمیدی آخه؟! همین تنمو لرزوند و بعد از اون ماجرا به همه راه دادم!»
یکی دیگر گفت: «به همکارم که با تلفن سر جنگ داره گفتم یه بار فک کن تلفن خونه خودته!»
جالب است یکی تعریف میکرد به رغم نداشتن حجاب، اما یک بار دوستم از من خواهش کرد وقتی به منزل او میروم به حرمت برادر شهیدش چادر سر کنم، سالهاست رفاقت ما پا بر جاست و هنوز هم به حرمت برادر شهید او با چادر به منزلشان میروم.
گاهی وقتها سادهترین حرف و نصیحتها، گلایهها و تذکرات ما میتواند نتایج خوبی داشته باشد، بیآنکه بدانیم در جایگاه یک آمربهمعروف و ناهی از منکر بودهایم!