دستان کوچکش را به هم گره میزند، سن زیادی ندارد، اما همین ظاهر محجوب و محجبهاش نشان میدهد همه آنچه پدر به خاطرش جانش را فدا کرده است، به خوبی میداند. صمیمانه با ما همراه میشود تا همه دانستههای خود را با همان ادبیات کودکانه بیان کند. عمره حسن میگوید: «من دختر شهید علی محمود حسن هستم. ۵/۱ سالم بود که پدرم شهید شد. همه اطرافیان و مادرم از بابا برایم گفتهاند، از اینکه او بسیار دلیر، قهرمان و شجاع بوده و من به عنوان دخترش به او و راهی که برگزید و در آن به شهادت رسید، افتخار میکنم.»
همه سهم من یک آغوش پدرانه
این دختر شهید میگوید: من بابا را خیلی دوست دارم. من با افتخار میگویم که دختر شهید هستم. به دوستانم هم میگویم که دختر شهید مقاومت هستم. هر چه بزرگتر میشوم از بابا چیزهای زیادی میشنوم که عشقم به او بیشتر میشود. مادر میگوید که بابای من یک قهرمان است که به دست داعشیها به شهادت رسید. بعضی وقتها ناراحت میشوم که بابا در کنارم نیست، اما میدانم همیشه همراه ماست و من به او از همین جا میگویم که دوستت دارم. دوست دارم تو را در آغوش بگیرم. دلم برایت تنگ شده است. به بابا میگویم همه تلاش خود را میکنم که مانند تو شوم. لحظه شهادت بابا دو نفر از دوستانش کنارش بودند، اما نتوانستند به بابای من کمک کنند. آنها به من گفتند که بابا بسیار شجاع بود و خودش را به خطر میانداخت.
در انتهای مصاحبهمان عمره شعری میخواند:
پدرم و مادرمای خدای ماای صاحب کرم و کرامتای دارای تمام نعمت
این پدر من است و بهترین پدر است (نعم الابو)
به خاطر ما چقدر زحمت میکشد
مادرم را که خیلی دوست دارم
چه کسی مثل او فضل و بخشش دارد
خداوندا به آنها برکت بده
و آنها را همیشه برای ما حفظ کن