نخستین یادواره شهدای رسانه محور مقاومت با عنوان «راویان مقاومت» روز دوشنبه ۸ اسفند سال ۱۴۰۱ در مرکز همایشهای بینالمللی صداوسیما با حضور خانواده شهدای رسانه از ایران، عراق، یمن، سوریه، افغانستان، فلسطین و لبنان برگزار شد. در این یادواره مجموعاً ۲۳۰ نفر از خانوادههای شهدا به همراه مسئولان رسانهای و مدیران بنیاد شهید و برخی از وزرای رسانهای از کشورهای خارجی حضور داشتند. این یادواره فرصتی پیش آورد تا پای حرفها و حکایات خانواده تعدادی از شهدای رسانهای بنشینیم. متن زیر گفتوگوی ما با سیدغضنفر حسینی برادر شهید سیدمحمدجواد حسینی از فعالان رسانهای جبهه مقاومت است.
خیابان دارالامان
سیدغضنفر حسینی، فارسی را با لهجه افغانستانی صحبت میکند. او از شهادت برادرش میگوید: «برادرم سیدمحمدجواد حسینی ۲۸ سال داشت و در یکی از رسانههای خصوصی افغانستان در بخش ادیت و بخش اخبار کار میکرد که نهایتاً هفت سال پیش در یک حمله انتحاری در خیابان دارالامان به شهادت رسید. در این حادثه تروریستی ۲۱ نفر زخمی و هفت نفر شهید شدند؛ سه خانم و چهار آقا. برادرم و تعدادی از همکارانش در مسیر خانه بودند که ۴۵۰ کیلو مواد منفجره داخل یک خودرو سر راهشان منفجر شد.»
بیمارستان اردوی ملی
برادر شهید در ادامه میگوید: «ابتدا از بیمارستان با من تماس گرفتند و گفتند بیایید بیمارستان. گفتم خیر باشد برای چه؟ گفتند برادرتان تصادف کرده است. خودتان را برسانید! خودم را رساندم. محیط بیمارستان صحرای محشر شده بود. هر کس طرفی میدوید. آنجا بود که متوجه انفجار و حمله تروریستی شدم. خانواده شهدا آمده بودند تا پیکر شهیدشان را شناسایی کنند و تحویل بگیرند. تا نیمههای شب میچرخیدیم تا برادرم را پیدا کنیم. اما نام ایشان نه در لیست مجروحان بود و نه شهدا! نمیدانستیم او را کجا بردهاند؟ تمام بیمارستانها را چرخیدیم. من و همکاران برادرم و دوستانم در همه بیمارستانها و مراکز درمانی پخش شده بودیم و همه جا را میچرخیدیم. نهایتاً پیکر ایشان را از بیمارستان اردوی ملی افغانستان پیدا کردیم. برخی از شهدا سوخته بودند و از طریق دی انای شناسایی شدند.»
این برادر شهید میافزاید: «پیکرش را دیدم. سرش ترکش خورده بود. مغزش بیرون ریخته و پاهایش هم سوخته بود. پیراهنش سوخته بود، اما جانماز و مهری که از تربت امام حسین (ع) بود نسوخته بود. ایشان همیشه تربت کربلا همراهش بود.»
رفیق نیمه راه
سیدغضنفر حسینی از رفاقت و دوستی با برادر شهیدش روایت میکند و میگوید: «رفاقت زیادی بین من و برادرم بود. از من پنج سالی کوچکتر بود. با اینکه از او بزرگتر بودم، اما من از ایشان درس میگرفتم. محمدجواد خیلی مهربان، دلسوز و با ادب بود. با همه با متانت رفتار میکرد. اهل نماز اول وقت و مسائل دینی بود. همه اینها در زندگی او تأثیر زیادی داشت. یک مرتبه یکی از دوستانش میگفت شب قدر از محمدجواد پرسیدم در چنین شبی همه روزی یکساله شان را از خدا میخواهند، شما از خدا چه خواستی؟ محمدجواد گفته بود از خدا شهادت خواستم.»
خواب شهادت
در میان همکلامیمان با سیدغضنفر حسینی متوجه شدم برادرش قبل از شهادت خواب محلی را که آنجا به شهادت میرسد دیده بود. او میگوید: «محمدجواد یک ماه قبل از شهادت از خوابهایی برایم صحبت کرد که بعد از شهادتش متوجه تعبیر آنها شدم. خواب دیدم در خیابان دارالامان هستم و یک اسب سوار جوان بسیار زیبا و نورانی از آن سوی خیابان به سمت من میآید. لبخند میزد و من که به سمتش میرفتم دستم روی سینهام بود. زمانی هم که پیکر برادرم را پیدا کردند گفتند دستش روی سینهاش بود. دقیقاً خوابش تعبیر شد و در همان خیابان به شهادت رسید. امیدوارم بتوانیم ادامه دهنده راه شهدای رسانه مقاومت باشیم که در این مسیر خون شان را نثار کردند.»