کد خبر: 1141595
تاریخ انتشار: ۰۷ اسفند ۱۴۰۱ - ۰۳:۰۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با خانواده و همرزمان دو شهید حادثه تروریستی سیستان‌و‌بلوچستان در سوم آبان ماه امسال
تیر کین تروریست‌ها خادمان شهدا را شهید کرد سوم آبان سال ۱۴۰۱ بود که خبر شهادت دو تن از نیرو‌های سپاه سلمان استان سیستان‌و‌بلوچستان رسانه‌ای شد. به دنبال اغتشاشات اخیر و نقشه‌های دشمن برای برهم زدن امنیت کشور، سرهنگ پاسدار مهدی ملا‌شاهی‌زارع و بسیجی مهدی کیخا در میدان پرستار زاهدان هدف اصابت گلوله افراد ناشناس قرار گرفتند و به شهادت رسیدند
 صغری خیل‌فرهنگ
سوم آبان سال ۱۴۰۱ بود که خبر شهادت دو تن از نیرو‌های سپاه استان سلمان سیستان‌و‌بلوچستان رسانه‌ای شد. به دنبال اغتشاشات اخیر و نقشه‌های دشمن برای برهم زدن امنیت کشور، سرهنگ پاسدار مهدی ملا‌شاهی‌زارع و بسیجی مهدی کیخا در میدان پرستار زاهدان هدف اصابت گلوله افراد ناشناس قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. این دو نفر پس از پایان ساعت کاری در سپاه سلمان سیستان‌و‌بلوچستان عازم منزل بودند که سرنشینان یک خودرو در میدان پرستار زاهدان با اسلحه کلاشنیکف آن‌ها را به رگبار بستند و ترور کردند. شهید مهدی ملاشاهی‌زارع، مسئول ایثارگران سپاه سیستان‌و‌بلوچستان بودند که چندین سال در این سمت به خدمتگزاری خانواده شهدا و ایثارگران استان مشغول بودند. بسیجی شهید جواد کیخا نیز از فعالان بخش ایثارگران سپاه سلمان در استان سیستان‌و‌بلوچستان بودند. ایشان نیز در رسیدگی به وضعیت ایثارگران استان مشارکتی جدی داشتند و شهادت‌شان شاید اجر همین خدمت به شهدا بود. در این نوشتار با همسران شهیدان مهدی ملاشاهی و جواد کیخا همراه شدیم تا از سبک زندگی و سیره شهدای‌شان بیشتر بدانیم و در ادامه با سرهنگ پاسدار محمود حیدری، معاونت بازرسی سپاه سلمان و مولوی یوسف، فعال اجتماعی منطقه حاشیه شهر زاهدان و از برادران اهل سنت همراه شدیم تا از خدمات و مسیر خادمی این دو شهید در استان سیستان‌و‌بلوچستان برای‌مان روایت کنند. 
 
تمام حواسش به خانواده شهدا بود
فاطمه ملاشاهی، همسر شهید ملاشاهی
  پدرم روحانی و مادرم خانه‌دار بود. پدرم برای تبلیغ به روستا‌های اطراف محل زندگی‌مان می‌رفت و رابطه صمیمانه‌ای با مردم و اهالی روستا‌های اطراف داشت. من و مهدی دخترعمو و پسرعمو بودیم. در یک فرهنگ مشابهی رشد کردیم و خیلی خوب همدیگر را می‌شناختیم. ما بعد از ازدواج به زاهدان آمدیم و هشت سالی در ایرانشهر زندگی کردیم و بعد از آن مجدداً در سال ۱۳۹۴ به زاهدان برگشتیم و تا زمان شهادت همسرم همان جا بودیم. به لطف خداوند ۲۱ سال با همدیگر زندگی کردیم. مدتی در خانه عمویم (پدر ایشان) ساکن بودیم. 
 رزمنده جبهه مقاومت
ایشان (مهدی) سال ۱۳۸۱ وارد سپاه شدند. خودشان بسیار به خدمت در نظام علاقه داشتند و خانواده هم ایشان را در این مسیر همراهی کرد. ایشان برای حضور در جبهه مقاومت هم ثبت‌نام کردند تا لباس مدافعین حرم را هم به تن کنند. آن روز‌ها کمی بی‌تاب حضورشان در جبهه مقاومت بودم، اما با خودم کنار آمدم. به ایشان گفتم درست است که دوری از شما برای من سخت است، اما اگر در آن دنیا حضرت زینب (س) از من بپرسد چرا جوانی در خانه داشتید و برای دفاع از اسلام و حریم اهل بیت (ع) راهی‌اش نکردید، من چه جوابی دارم که به ایشان بدهم و شرمنده‌شان می‌شوم. آن زمان قسمت ایشان نشد که بروند. من آنقدر از ایشان خوبی و لطف و محبت دیدم که هیچ داغی با فقدان‌شان قابل قیاس نیست، اما آنچه من را تسلی می‌دهد این است که همسرم در راه اسلام شهید شده است. 
 بچه‌های ولایتمدار
ماحصل زندگی من و همسرم چهار فرزند است. وقتی فرزند اولم زهرا متولد شد، ایشان دوره آموزشی سپاه بودند. من زابل بودم و ایشان اهواز. زهرا هشت روزه بود که ایشان مرخصی گرفتند و آمدند. قبل از اینکه زهرا خانم به دنیا بیاید همیشه می‌گفتند من دوست دارم بچه اولم دختر باشد و واقعاً خوشحال بودند. چند روزی پیش ما بودند و دوباره به محل خدمتش رفتند. زهرا دو ماهه بود که ایشان برگشتند و ما از زابل به زاهدان نقل مکان کردیم. دختر دومم محدثه به خاطر بیماری‌ای که داشت در حالی که یک‌سال‌وسه ماه داشت در بیمارستان به رحمت خدا رفت. آن روز پدرشان رزمایش بود. 
وقتی باخبر شدند که دیگر محدثه در بین ما نبود، اما واقعاً صبورانه برخورد کردند و حضورشان در کنار ما مرهمی بر دردمان شد. بعد از آن خدا فاطمه‌زهرا و محمدهادی را به ما داد. همراهی ایشان در تمام روز‌های زندگی همیشه زبانزد بستگان بود. ایشان نبودن‌های‌شان را با همه توان جبران می‌کردند. پسرم محمدهادی این روز‌ها زیاد بهانه پدر را می‌گیرد. همسرم وقتی از در خانه وارد می‌شدند با محمدهادی بازی می‌کردند و پسرم از سرو‌کول‌شان بالا می‌رفت. بسیار صبر و حوصله داشتند. با همه بچه‌ها این گونه بودند. با آن‌ها کشتی می‌گرفتند. گاهی می‌گویند که نظامی‌ها روحیات خشکی دارند ولی ما چنین اخلاقی را از ایشان ندیدیم. 
 ارتباط ایشان با بچه‌ها بسیار صمیمی بود. هیچ‌گاه به بچه‌ها نمی‌گفتند که چه کاری کنید و چه کاری نکنید. آنقدر در عمل و رفتار تأثیرگذار بودند که نیازی به تذکر‌های جدی نبود. بچه‌ها هم بسیار به ما احترام می‌گذاشتند. ایشان با شعر و تکیه‌کلام‌های‌شان بچه‌ها را تربیت می‌کردند. زمانی که بچه‌ها کار اشتباهی می‌کردند. می‌گفتند: «نکن کاری که بر پا سنگت آید/جهان با این فراخی تنگت آید». 
این شعر را چند باری تکرار می‌کردند، بچه‌ها خودشان متوجه اشتباه‌شان می‌شدند. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم اگر راهنمایی‌ها و الگوبرداری‌های من از ایشان نبود، کارم سخت می‌شد. در تربیت بچه‌ها مدیون حاج آقا هستم. بچه‌ها ولایتمدار و با تعهد به حجاب پرورش پیدا کردند؛ راهی که خودشان انتخاب کردند.
 دختر بزرگ من خودش تصمیم گرفت در حوزه علمیه درس بخواند و وقتی با حاج آقا این موضوع را مطرح کردیم، گفتند: اگر به این درک رسیده‌ای که می‌خواهی بقیه مسیر زندگی‌ات را در آنجا ادامه دهی پس برو. رفتارشان با بچه‌های دیگر هم همینطور بود. می‌دانستند چه کاری انجام دهند که مشکلی پیش نیاید. ایشان در کار‌های خانه به من کمک می‌کردند.
 وقتی جارو به دست می‌گرفتم، سریع جارو را از دست من می‌گرفتند و خودشان اتاق را جارو می‌زدند. به ایشان می‌گفتم خجالت می‌کشم شما چنین کاری می‌کنید، می‌گفتند: نه، حضرت علی (ع) در کار‌های خانه به همسرشان کمک می‌کردند. با همه دوستان و بستگان هم مهربان بودند.
 خادم صدیق شهدا
در سال ۱۳۹۴ که به زاهدان آمدیم. ایشان (مهدی) مسئول ایثارگران سپاه سیستان‌و‌بلوچستان بودند. چندین سال در این سمت به خدمتگزاری به خانواده شهدا و ایثارگران استان مشغول بودند. شهید ملاشاهی از افراد فعال و اثرگذار در حوزه ایثارگران بودند و خدمات ارزنده‌ای در رسیدگی به خانواده شهدای سیستان‌و‌بلوچستان داشتند. 
ایشان خانواده‌های شهدا را به اردو می‌بردند، در برخی از این اردو‌ها من در کنار ایشان بودم که واقعاً با دل و جان به خانواده‌ها رسیدگی می‌کردند. گاهی زمان ناهار برای پدران و مادران شهدا که سن‌شان بالا بود و از نظر جسمی ناتوان بودند، غذا می‌کشیدند و سر میزشان می‌گذاشتند. ابتدا به همه رسیدگی می‌کردند، بعد خودشان غذا می‌خوردند. گاهی امور خانواده شهدا را چنان مدیریت می‌کردند که با خودم می‌گفتم، ایشان چطور این همه کار را باهم انجام می‌دهند!
در رابطه با خانواده شهدا بر این عقیده بودند که هر چه داریم از خانواده شهدا داریم و این اعتقاد قلبی ایشان بود. می‌گفتند کسانی که برای انقلاب زحمت کشیده‌اند، باید قدرشان دانسته شود. 
در سفر زیارتی‌ای که به مشهد می‌رفتیم، در جا‌های تفریحی که خانواده‌ها را در سفر می‌بردند، به من می‌گفتند این پسر شهد فلانی است، وقتی به بازار رفتی حواست به این بچه هم باشد یا برای مثال اگر من متوجه مادران شهدا نمی‌شدم، می‌گفتند کمک حاج‌خانم بدهید و دست‌شان را بگیرید.
 
گفتم کاش شهید می‌شدی
 همسر شهید مهدی ملاشاهی
 زمانی که ایشان (مهدی) از اربعین برگشتند، برای من مشخص شد که حال و هوای دیگری پیدا کرده‌اند. انگار در این دنیا نبودند و وابستگی نداشتند. یک روز با خودم فکر می‌کردم که نکند ایشان رفتنی هستند که رفتارشان این اندازه تغییر کرده است! شب قبل از شهادت‌شان نشسته بودند و طبق معمول با محمدهادی بازی می‌کردند، محمدهادی از سروکول پدر بالا می‌رفت و روی مبل نشسته بودند و من هم کنارشان نشسته بودم، به ایشان گفتم: تربیت دختر‌ها برای من راحت بود، ولی این دیگر پسر است، تربیت او با خودتان است، فقط نگاهم کردند و لبخند زدند و هیچ چیزی نگفتند. مطمئن هستم که می‌دانستند شهادت نصیب‌شان می‌شود. صبح همان روز باهم از خانه بیرون رفتیم. بچه‌ها را به مدرسه رساندیم و من به محل کار رفتم (حوزه علمیه). کارم که تمام شد، مثل همیشه منتظر تماس‌شان بودم. ایشان تقریباً هر روز قبل از خروج‌شان از محل کار با من تماس می‌گرفتند و هماهنگ می‌کردند که دنبالم بیایند تا باهم به خانه برویم. روز شهادت‌شان من کمی زودتر به خانه آمدم. ساعت ۱۴:۰۸ گوشی من زنگ خورد، دیدم آقا مهدی هستند. صدایی آمد و بعد قطع شد. گفتم شاید خطایی در ارتباط بود. مجدداً شماره ایشان را گرفتم، اما ایشان پاسخ ندادند. پیام دادم و گفتم من خانه هستم. گویا همان لحظه که ایشان با من تماس می‌گیرند، مورد حمله قرار می‌گیرند و به شهادت می‌رسند. متأسفانه قسمت نشد که برای آخرین مرتبه صدای ایشان را بشنوم. کمی بعد یکی از اقوام دورمان به خانه‌مان آمدند. حالت کلافگی داشتم. یکی از همسایه‌ها هم آمدند و داشتند من را آماده می‌کردند. خانم همسایه به من گفت حاج مهدی تصادف کرده است، وقتی شنیدم با خودم گفتم مهدی حیف شد! افسوس خوردم و گفتم کاش شهید می‌شدی، حیف است که با تصادف بروی، لیاقت شما شهادت بود. اطرافیان که روحیه من را دیدند، خبر شهادت‌شان را به من دادند. خدا را شاکرم که شهادت را نصیب ایشان کرد. در یکی از قاب‌های روی دیوار اتاق بچه‌ها این جمله نوشته شده که: اگر شهید نشوی، می‌میری! بچه‌ها با همین فرهنگ بزرگ شده و پرورش پیدا کرده‌اند. دوری مهدی برای ما بسیار سخت است، ولی خدا ما را کمک می‌کند. دائم با خودمان مرور می‌کنیم که ایشان به آنچه همیشه آرزو داشتند رسیدند و همین تسلی دل‌مان می‌شود. امیدوار هستم که من و بچه‌ها بتوانیم راه حاج آقا را ادامه دهیم. 
 
خون می‌ریزند، چون اتحاد شیعه وسنی را برنمی‌تابند
مولوی یوسف از برادران اهل سنت و از فعالان اجتماعی منطقه حاشیه شهر زاهدان است. او در همان ابتدا به آیه ۱۰ سوره حجرات اشاره می‌کند و می‌گوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ؛ جز این نیست که همه مؤمنان باهم برادرند، بنابراین (در همه نزاع‌ها و اختلافات) میان برادران‌تان صلح و آشتی برقرار کنید و از خدا پروا نمایید که مورد رحمت قرار گیرید.» امروز رمز پیروزی همه ما مسلمانان در وحدت، اتحاد و همدلی است به هر نحوی که شده است باید این وحدت را حفظ کنیم. روز‌های اخیر دشمنان یکسری اغتشاشات به راه انداخته‌اند، خدا می‌داند که این اغتشاشات به ضرر همه مسلمانان است. ما کشور خود را دوست داریم، نظام و رهبر خودمان را دوست داریم و همه ما از ناامنی نفرت داریم. دشمنان خارجی و داخلی متأسفانه این نقشه شوم را دنبال می‌کنند که در کشور ناامنی ایجاد کنند. شبکه‌های معاند هیچ کدام دوست ما نیستند و هزینه‌های زیادی برای ایجاد شبکه‌های فارسی‌زبان علیه جمهوری اسلامی راه‌اندازی کرده‌اند؟! چون می‌فهمند تنها کشوری که اتحاد و همدلی یکسان دارد، جمهوری اسلامی است. در استان سیستان‌و‌بلوچستان به خصوص در شهر زاهدان شیعه و سنی با همدیگر یکی هستند و ارتباط تنگاتنگی دارند. ما هر چه بیشتر با همدیگر وحدت داشته باشیم، دشمنان بیشتر مأیوس خواهند شد. 
 خون شیعه و سنی در هم آمیخته شد
متأسفانه دشمنان تعداد زیادی از جوانان ما را به شهادت رسانده‌اند. ما در راه اسلام و اعتلای دین شهدای زیادی را تقدیم کردیم و امروز مدیون خون این شهدا هستیم. خون شهدای شیعه و سنی در این مسیر در هم آمیخته است. هدف دشمنان از این اقدامات تروریستی و اختلاف‌افکنی ایجاد تفرقه بین شیعیان و اهل تسنن است، اما به لطف خداوند مردم استان سیستان‌و‌بلوچستان بیدار و بصیر هستند. هدف شهدا این بود که این نظام و کشور را نگه دارند و از مملکت و نظام حراست کنند. علمای دین بیدار هستند و همیشه در خطبه‌ها مردم را به روشنگری و بصیرت دعوت می‌کنند. 
 شهید مردم‌دار
سرهنگ ملاشاهی یکی از شهدای بزرگ استان سیستان‌و‌بلوچستان بودند، یکی از شاخصه‌های ایشان این بود که مردم‌دار بودند. اخیراً هم مسئولیت خادمی خانواده‌های شهدا را بر عهده گرفته بودند و به خانواده‌های شهدا خدمت می‌کردند، به ما می‌گفتند دعا کنید خداوند همه ما را عاقبت‌بخیر کند که خداوند متعال دعای این شهید را پذیرفت و شهادت نصیب ایشان شد. 
 الگو‌گیری از سیره اهل بیت (ع)
امروزه همه ما می‌دانیم که مسئله وحدت مسئله‌ای ارزشی، دینی و ایمانی برای همه ما مسلمانان است و همه ما وظیفه داریم زندگی پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت (ع) را الگو قرار دهیم. پیامبر (ص) ما رحمت‌للعالمین بودند و بهترین رفتار را داشتند. اهل بیت (ع) او هم همین رفتار پیامبر (ص) را داشتند. وظیفه تک‌تک ما مسلمانان است که زندگی اهل بیت (ع) و پیامبر (ص) را بنگریم و ادامه‌دهنده راه آن‌ها باشیم، چراکه هدایت بر قدم‌های پیامبر (ص) و راه اهل‌بیت (ع) اوست. در آخر دعا می‌کنم خداوند متعال امنیت ما را پایدار کند. کشور و استان ما را حفظ کند. طول عمر بابرکت به رهبر معظم ما نصیب بفرماید. اتحاد، وحدت و همدلی ما را قوت بخشد و دشمنان قسم‌خورده ما را ناکام بگرداند. ان‌شاءالله عاقبت همه ما ختم به خیر شود. 
 
 
شهید می‌شوم، تو هم راضی می‌شوی!
 فاطمه صیادی، همسر شهید کیخا 
  شهید جواد کیخا نیز از فعالان بخش ایثارگران سپاه سلمان در استان سیستان‌و‌بلوچستان بودند. ایشان متولد سوم اسفندماه ۱۳۶۵ بودند. من و جواد ۱۰ سالی با همدیگر زندگی می‌کردیم. در این ۱۰ سال یکی از خصوصیات اخلاقی بارز ایشان که می‌توانم به آن اشاره کنم رعایت ادب و احترام بود. احترام گذاشتن به دیگران برای ایشان بسیار اهمیت داشت. زمانی که وارد این کار شدند و با خانواده شهدا در ارتباط بودند، برای ایشان فرقی نداشت که این خانواده اهل چه قومی و چه مسلکی بود. همیشه دوست داشتند، خدمت کنند. خدمت به شهدا را خیلی دوست داشتند. بسیار مهربان بودند و دل‌رحمی ایشان زبانزد خاص و عام بود. یکی دیگر از بهترین شاخصه‌های اخلاقی همسرم این بود که شهید بزرگوار از غیبت رنجیده‌خاطر می‌شدند و به شدت مخالف بودند. هیچ گاه اجازه نمی‌دادند در جایی که ایشان حضور دارد، از کسی غیبت شود یا در مورد کسی حرف‌های ناجور گفته شود. ایشان خیلی زود آن محل را ترک می‌کردند. راستش را بخواهید به همه خوبی‌هایش که امروز مرور می‌کنم، دلم می‌سوزد که از دستش دادم، اما همین که در مسیر خادمی شهدا و در راه اسلام به شهادت رسیدند، آرام می‌شوم. عاشق این بودند که به هر کسی با هر شرایطی که دارد، کمک کنند. برای ایشان فرقی نداشت که تا چه حد کمک‌شان می‌تواند تأثیرگذار باشد، برای همین همه تلاش‌شان را می‌کردند و از هیچ کاری دریغ نمی‌کردند. بار‌ها به ایشان می‌گفتم کار اداره را نباید به خانه بیاورید ولی آنقدر با عشق و علاقه خاصی از خانواده شهدا و جانبازان صحبت می‌کردند که ما هم دوست داشتیم برای‌مان بیشتر از شهدا بگویند که چه حال و هوایی بر خانواده شهدا می‌گذرد، اما هرگز فکرش را هم نمی‌کردم که خودمان هم یک روزی این شرایط را از نزدیک لمس کنیم. 
 رسم برادری 
جواد و شهید مهدی ملاشاهی شش سالی بود همکار بودند. گاهی که ایشان (جواد) از اداره به خانه می‌رسیدند و آقای ملاشاهی با ایشان تماس می‌گرفتند و کاری داشتند، سریع می‌رفتند. این کار به جایی رسید که من به ایشان می‌گفتم: جوادجان اگر من به شما کاری را بگویم انجام نمی‌دهید! ولی تا حاج مهدی به شما زنگ می‌زنند با سرمی‌روید، جریان چیست؟ ایشان می‌گفتند حاج مهدی مثل برادر بزرگ‌تر من است. خیلی هوای من را دارد. خیلی انسان شایسته و بااخلاقی است. واقعاً هم همینطور بود. گاهی با همدیگر مأموریت می‌رفتند و ایشان (جواد) به دلیل معلولیتی که داشتند، خسته می‌شدند و حوصله اینکه برای آوا هدیه‌ای بگیرند، نداشتند. می‌گفتند، من در میهمانسرا می‌مانم، شما اگر جایی کاری دارید بروید و می‌گفتند وقتی آنجا می‌ماندم، حاج مهدی هدیه برای دخترمان آوا تهیه می‌کردند و می‌آوردند، این یکی از ده‌ها اخلاق نیک ایشان بود. ایشان رسم برادری را در حق شهید جواد تمام کرده بودند. 
 قطع یک پا
چند سال پیش در حادثه‌ای تیر به پای جواد اصابت کرد و بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان پای ایشان را قطع کردند. چند سالی هم با پروتز زندگی کردند. زمانی که این اتفاق برای‌شان افتاد و به لحاظ جسمانی به مشکل برخوردند، شخصاً فکر می‌کردم از بسیاری از مزایایی که می‌توانستیم در زندگی از آن بهره ببریم، محروم خواهیم شد. مثلاً در بسیاری از کار‌های فنی خانه نیازمند کس دیگری شویم، ولی همسرم به گونه‌ای همه چیز را درست کنار هم چیده بودند که معلولیت‌شان حس نمی‌شد و در خانه و کارهای‌مان به مشکل برنمی‌خوردیم. 
 عاشق شهادت بودند
یک ماه قبل از شهادت‌شان، هرگاه می‌خواستند شوخی و جدی حرفی بزنند، آخر حرف‌شان به شهادت ختم می‌شد. یک مرتبه که نشسته بودیم، تلویزیون مستندی از شهدا پخش می‌کرد. ایشان (جواد) رو به من کردند و گفتند: اگر شهید شدم یادت باشد این را حتماً بگویی (حرفی که در مستند شنیده بود) من واقعاً از دست او ناراحت شدم و گفتم تا من راضی نشوم، شما شهید نمی‌شوید! به من لبخند زدند که شهید می‌شوم و تو هم راضی می‌شوی. خیلی دم از شهادت می‌زدند. بسیار دوست داشتند که شهید شوند. 
 ۲ دقیقه انتظار!
سه چهار شب قبل از شهادت باهم از خاطرات زندگی‌مان صحبت می‌کردیم، انگار می‌خواستند برای من مرور کنند که ما چه زندگی شیرینی در کنار هم داشتیم. می‌گفتیم و می‌خندیدیم و از زندگی‌مان تعریف می‌کردیم. صبح روز شهادت‌شان نمی‌دانم چه شد که در لحظه خداحافظی به ایشان گفتم برگردند! وقتی برگشتند، گفتم: شما را به خدا سپردم. 
از رفتار خودم تعجب می‌کردم. ایشان گفتند: مثل مادربزرگ‌های نگران رفتار می‌کنی! ایشان رفتند. بعد از اتمام کار و در مسیر به من پیام دادند که من دو دقیقه دیگر به منزل می‌رسم. همچنان منتظر هستم که آن دو دقیقه تمام شود و ایشان از راه برسند، اما دیگر به خانه بازنگشتند. 
 ملاقات ممنوع!
فکر می‌کنم به خاطر شرایط بارداری‌ام، آخرین نفری بودم که از شهادت ایشان اطلاع پیدا کردم. وقتی آخرین پیام‌شان رسید که دو دقیقه دیگر به منزل خواهند رسید، ساعت ۲ بود. بعد هم که بی‌خبر بودم تا اینکه عمویم ساعت ۲:۲۰ بود که با من تماس گرفت و پرسید، که از جواد خبرداری؟ گفتم، ایشان اداره بودند، دارند به خانه برمی‌گردند، کارش دارید؟ گفت، بله زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد، وقتی آمد بگو به من زنگ بزند. غذا را گرم کردم. من و دخترم منتظر نشستیم تا جواد از راه برسد. همین حین بود که زنگ در به صدا درآمد. آیفون را نگاه کردم، ابتدا فکر کردم ایشان پشت در هستند، اما دقت که کردم دیدم عموهایم و یکی از زن‌عمو‌هایم و چندنفر دیگر پشت در هستند. با خودم گفتم حتماً اتفاقی افتاده است که فامیل‌هایم آمده‌اند. خودم را برای هر اتفاقی به غیر از شهادت آماده کرده بودم. وقتی آمدند، ابتدا گفتند جواد تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده است. من گفتم محال است که به خاطر یک تصادف معمولی این همه آدم به خانه ما بیاید، مطمئن هستم که جواد تیر خورده است. گفتند بله تیر خورده است و بستری است، اما ملاقات ممنوع است. اصرار کردم و از آن‌ها خواستم من را به بیمارستان ببرند. سوار ماشین عمویم شدم، قرار بود برای دیدار با جواد به بیمارستان برویم، اما در مسیر متوجه شدم که عمویم مسیر بیمارستان را طی نمی‌کند. گفتم چرا بیمارستان نمی‌روید؟ گفتند، جواد ملاقات ممنوع است! حالا هم به بیمارستان بروی کاری از دست تو بر نمی‌آید. ما به خانه پدرش می‌رویم، اگر خبری شد برمی‌گردیم. هرچه اصرار می‌کردم کسی به حرف من گوش نمی‌کرد و در کل مسیر دعا می‌کردم که اگر تیر خورده‌اند، تیر به پای سالم‌شان یا به نخاع‌شان نخورده باشد. هر اتفاقی افتاده باشد، اشکال ندارد، فقط طوری باشد که نفس‌شان برای ما بماند. همین که به منزل پدرشان رسیدیم، دیدم همه با لباس مشکی ایستاده‌اند و برادرشان گریه می‌کند، آنجا بود که فهمیدم چه بلایی بر سرم آمده و جواد آسمانی شده است!
 حس تنهایی!
این روز‌ها از همسرم می‌خواهم همانطور که در زندگی همیشه کنار من بودند، باز هم کنار ما بمانند و ما را تنها نگذارند. می‌خواهم که دست‌مان را بگیرند و ما را رها نکنند. به امام حسین (ع) ارادت زیادی داشتند، به من قول دادند سال دیگر همراه فرزندان‌مان به پیاده‌روی اربعین و زیارت امام حسین (ع) برویم، اما ایشان زودتر از همه ما به کربلای امام حسین (ع) رفتند. این روز‌ها را با یاد و خاطرات ایشان می‌گذرانیم. چندمرتبه‌ای هم خواب‌شان را دیدم. بعد از بیست‌ویکمین روز از شهادت‌شان، خواب‌شان را دیدم. به ایشان گفتم که ۲۱ روز است شما از پیش ما رفته‌اید. ایشان رو به من کردند و گفتند: من می‌آیم شما حواست نیست! من در کنار شما هستم. بعد از آن واقعاً آرامش گرفتم، ولی به جرئت می‌توانم بگویم که برای من سخت‌تر از روز تشییع، روز چهلم ایشان بود. آن روز سخت‌ترین روز عمرم بود. روز چهلم ایشان اذیت شدم و حس تنهایی را بیش از هر روز دیگری درک کردم. 
 آغوش مهر پدرانه 
ایشان بسیار مهربان بودند. دخترمان هم همیشه سعی می‌کرد اطراف پدرش باشد. ایشان خیلی او را دوست داشتند و سعی می‌کردند برای دخترمان سرگرمی ایجاد کنند. نبودن‌های‌شان را جبران می‌کردند. من نتوانستم ذره‌ای از آن روز‌ها و لحظاتی که او با پدرش گذرانده را حتی برایش تداعی کنم. ایشان و شهید ملاشاهی به معنای واقعی کلمه خادم‌الشهدا بودند و شهادت‌شان را از این خادمی گرفتند. وقتی به دیدار خانواده شهدا می‌رفتند و می‌دیدند که شهید فرزند چهارساله، دو ساله یا فرزند کوچک دارد، به شدت دل‌شان غمگین می‌شد. هیچ گاه نتوانستم غم دل‌شان را درک کنم. 
همیشه برای من تعریف می‌کردند که دوست داشتم آن دختر چهارساله شهید را در آغوش بگیرم و به او محبت کنم تا شاید برای لحظاتی نبود پدر را حس نکند. حالا دخترش «آوا» همین شرایط را پیدا کرده و از آغوش پدر محروم شده است و پسری که هیچ‌گاه نتوانست درک کند که چه پدر مهربانی را از دست داده است. من هم قادر نیستم برای او توضیح بدهم که پدر یعنی چه و پدرش که بود؟ 
 
شهید بودند و شهید شدند!
 سرهنگ پاسدار محمود حیدری، معاونت بازرسی سپاه سلمان 
 تا قبل از اینکه شهید ملاشاهی به عنوان مسئول ایثارگران استان سیستان‌و‌بلوچستان انتخاب شوند، آشنایی کمی با ایشان داشتم، اما سال ۹۴ که به عنوان معاون نیروی انسانی معرفی شدم و ایشان هم مسئول ایثارگران استان شدند، شناختم از ایشان بیشتر شد. خصلت‌های شهید ملاشاهی انصافاً همه را مجذوب خودش می‌کرد. ایشان متانت، آرامش و صبوری خاصی در وجودشان داشتند. یک مرتبه ندیدم که ایشان پشت سر همکاران غیبت یا صحبتی کنند. 
اینجا به یاد آن فرموده حاج قاسم سلیمانی می‌افتم که «اول باید شهید بود تا شهید شد» هم ایشان و هم شهید جواد کیخا که رفاقت‌شان تا شهادت‌شان دوام داشت، قبل از شهادت‌شان شهید بودند. 
این را از میان همه خصلت‌ها و آداب و منش‌شان می‌توانستیم به خوبی حس کنیم و برای‌مان قابل درک بود. 
هر دوی‌شان باهم بودند و باهم خادمی شهدا را در استان بر عهده داشتند. فعالیت‌های‌شان در حوزه شهدا مثال‌زدنی بود. واقعاً دغدغه خانواده شهدا را داشتند. 
شهید ملاشاهی می‌گفتند، حاجی می‌خواهم خانواده شهدایی را شناسایی کنم که در این سال‌ها کمتر سراغ‌شان رفته‌ایم. واقعاً این کار هم کردند. همیشه می‌گفتند برای دیدار با خانواده شهدا باید برنامه‌ریزی داشته باشیم و الحق‌و‌الانصاف که این کار را هم به خوبی به سرانجام رساندند، به طوری که همکاران گاهی همراه با خانواده‌های‌شان به دیدار خانواده شهدا می‌رفتند و این جزو محالات بود که در ماه چند خانواده شهید را سرکشی نکنند. 
شهید ملاشاهی به دنبال پست و مقام نبودند. از سمت‌ها فراری بودند. تمام فکر و ذهن‌شان خادمی شهدا بود. چند مرتبه‌ای به ایشان پیشنهاد مسئولیت‌های بالاتری داده شد، اما نپذیرفتند. یک بار آمدند گفتند آقای حیدری من یک خواهشی از شما دارم، گفتم: چه شده؟ گفتند من نمی‌خواهم مسئول باشم. بگذارید خادم شهدا بمانم. بگذارید به خانواده شهدا سر بزنم. می‌گفتند: حاجی من را از مجموعه ایثارگران جدا نکنید. با یک صبر و حوصله خاصی با خانواده‌های ایثارگران، جانبازان و شهدا برخورد می‌کردند. با آن لبخند همیشگی که بر چهره داشتند، پای حرف‌های‌شان می‌نشستند. 
 گریه همسر شهید!
یک مرتبه به شهید ملاشاهی گفتم: چرا اینقدر اصرار دارید در ایثارگران بمانید؟ خاطره‌ای برایم روایت کردند که خیلی جالب بود. شهید گفتند: نمی‌توانم این را به هر کسی بگویم، اما، چون از من پرسیدید، به شما می‌گویم. یک روز رفتم سیستان منزل یک شهید. در خانه‌شان را زدم، همسر شهید آمد در را باز و شروع به گریه کرد. مرا می‌شناخت. گفتم چرا گریه می‌کنید؟ همسر شهید گفت: یکسری مشکلاتی داشتیم، دیشب شهیدمان را در خواب دیدم. گفت نگران نباش، آقای ملاشاهی به فکرتان هست! ملاشاهی رو به من کرد و گفت: اینهاست که اصرار دارم از مجموعه ایثارگران جدا نشوم.»
 شب و روز نداشتند
خاطرات زیادی از این دو شهید بزرگوار داریم. شهید کیخا معلول بودند و یک پا داشتند، اما هرگز ندیدم در پذیرفتن و انجام مأموریت‌های محوله، کوچک‌ترین ابراز ناراحتی یا گلایه‌ای داشته باشند. ایشان آنچه بر عهده داشتند را بدون کوچک‌ترین بحث و ایرادی به سرانجام می‌رساندند. 
همرزمان و همکاران این دو شهید هم خاطرات زیادی از ایشان دارند. ایشان چندین سال در دفتر فرماندهی ایرانشهر بودند. همه دوستان‌شان از متانت، بزرگواری ایشان تعریف می‌کردند. شهید ملاشاهی کسی بودند که کمیسیون پزشکی استان را راه‌اندازی کردند تا گرهی از مشکلات جانبازان رفع شود. وقتی هم که ماده ۳۸ تصویب و اجرایی شد، ایشان با ذوق فراوان با سراسر استان تماس گرفتند، حتی افرادی که قبلاً اینجا زندگی می‌کردند و از اینجا رفته بودند تلفنی پیدا می‌کردند.
 یک بزرگواری از نیشابور آمده بود، حالا فامیلی‌اش دقیق ذهنم نیست، گفتند زمانی که آقای ملاشاهی با من تماس گرفتند و گفتند شما در تاریخ مورد نظر برای کمیسیون پزشکی بیایید اینجا، ابتدا اصلاً باورم نشد، تعجب کردم که بعد از چندین سال چه شده که با من تماس گرفته‌اند و پیگیر وضعیت من هستند. واقعاً در این حوزه خوب کار کردند و یک تعداد بالایی از پرونده جانبازان تشکیل و ساماندهی شد. ایشان دغدغه خدمت داشتند. 
ایشان در حوزه مسئولیتی‌شان شب و روز نداشتند واقعاً. بعضاً گاهی فرمانده تماس می‌گرفتند که هماهنگی بکنید ساعت‌۹ یا ۱۰ شب به دیدار خانواده شهیدی برویم، بلافاصله شهید ملاشاهی و شهید کیخای بزرگوار هر کدام بودند، زنگ می‌زدند، بلافاصله لوح تقدیر را سریع آماده می‌کردند، نمی‌گفتند، بگذارید برای فردا، نه اصلاً، آنقدر هم خوشحال می‌شدند که هر کمکی که از دست‌شان برمی‌آید، انجام بدهند. می‌گفتند هر ساعتی که بخواهید بروید، حتماً بگویید. 
 
 شیعه و سنی برای‌شان فرق نداشت
 با توجه به اینکه استان ترکیب قومی قبیله‌ای، مذهبی (شیعه و سنی) دارد، ایشان انصافاً برای‌شان فرق نمی‌کرد. این شهید متعلق به کدام قبیله است؟ چه مذهبی دارد؟ اصلاً برای‌شان فرقی نمی‌کرد و بلافاصله و سریع پیگیر مسائل و مشکلات مربوط به آن‌ها می‌شدند. بحث احراز شهادت و بقیه موارد را انجام می‌دادند. در مورد سرکشی از جانبازان هم همینطور بودند. زمان برنامه‌ریزی در مورد دیدار و بررسی وضعیت‌شان را به دقت انجام می‌دادند و شیعه و سنی هم برای‌شان فرقی نداشت و با جان و دل این کار را انجام می‌دادند. 
 خبر ناباورانه شهادت
وقتی که به ما اطلاع دادند دو تن از همکاران شهید شدند، واقعاً ما ذهن‌مان سمت هر کسی می‌رفت جز شهید ملاشاهی و شهید کیخا، چون این عزیزان کارشان فقط خدمت‌رسانی به خانواده شهدا بود و کار دیگری نداشتند. کارشان در حوزه رزم و این‌ها نبود. فقط و فقط کارشان خدمت‌رسانی به خانواده شهدا و ایثارگران بود. 
نهایتاً سریع خودمان را به بیمارستان تأمین اجتماعی رساندیم که پیکر‌های مطهر را به سردخانه منتقل کرده بودند. وقتی در سردخانه با آن‌ها مواجه شدم، باورم نمی‌شد. چشمم به پیکر و صورت شهید ملاشاهی افتاد، انگار خوابیده بودند. یک لبخندی بر لبان‌شان داشتند. شهید کیخا هم همین طور، آرامش خاصی در چهره‌شان بود. 
 تیروترکش‌های تروریسم 
نحوه شهادت‌شان هم اینطور بود که یک هفته شهید کیخا ماشین می‌آوردند و یک هفته شهید ملاشاهی. این هفته شهید ملاشاهی ماشین‌شان را آورده بودند و باهم تردد می‌کردند، یعنی اینقدر به هم علاقه داشتند که همیشه همراه هم بودند، حتی در مسیر از منزل تا محل کار و بالعکس. 
 آن روز شهیدان ملاشاهی و کیخا بعد از ساعت اداری تقریباً نزدیک ساعت ۱۴ از مجموعه خارج شدند. گویا قریب یک ساعت و خرده‌ای پیش از خروج شهدا از محل کار، تروریست‌ها منتظرشان بودند. یکی‌دو دقیقه بعد از حرکت‌شان، تروریست‌ها به محض رؤیت‌شان این دو بزرگوار را تعقیب می‌کنند و نرسیده به مجموعه بیمارستان تأمین اجتماعی، به سمت‌شان تیراندازی می‌کنند. هر دوی این بزرگواران به شهادت می‌رسند. تیر‌ها به قلب و سر شهید ملاشاهی اصابت کرده بود، اما شهید کیخا بیشتر از ایشان مورد اصابت تیر قرار گرفته بودند. دست و پا و صورت شهید کیخا رد تیر و ترکش داشت. 
 آخرین زیارت اربعین
یک خاطره زیبا از همسفری در زیارت اربعین همراه با شهید ملاشاهی دارم که جا دارد برای‌تان روایت کنم. توفیق حاصل شد و ما با همدیگر به پیاده‌روی اربعین رفتیم. خب ایشان یک آدم شوخی بودند. در مسیر پای‌شان پیچ خورد و باقی راه را با همان پای پیچ‌خورده و با کمک عصا ادامه دادند. 
من می‌گویم که شهید ملاشاهی برات شهادت‌شان را از همان پیاده‌روی اربعین و از امام حسین (ع) گرفتند. نکته دیگر که به نظرم قابل اهمیت است اینکه وقتی بچه‌ها برای مراسم تدفین و خاکسپاری ایشان از همسرشان تقاضای کفن کرده بودند، همسرشان گفته بودند شهید ملاشاهی دو روز قبل کفنش را از خانه به محل کار برده بودند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار