هیچ چیز مثل مهاجرت نمیتواند نشان دهد چطور چیزهایی که طبیعی به نظر میرسند، در واقع مصنوعات فرهنگی هستند. نیکیل کریشنان، پژوهشگر فلسفه اخلاق و تاریخ فلسفه در دانشگاه کمبریج میگوید: وقتی از هند به انگلستان رفتم، باورم نمیشد که فشاردادن برآمدگی گلویم به معنای «اشاره به شرافت» نیست یا وقتی برای ابراز موافقت یا مخالفت سرم را کج میکردم، مسخرهام میکردند. بعداً یاد گرفتم برای ابراز موافقت یا مخالفت صرفاً سرم را به بالا و پایین یا چپ و راست حرکت دهم. این دست تجربهها سؤال بزرگتری به ذهنمان میآورد: آیا همه انسانهای دنیا عواطف و هیجانات واحدی دارند؟» آنچه میخوانید گزیده و خلاصه جستارهایی از مقاله او درباره کتابی است به نام «در میان ما: فرهنگها چطور هیجانات را میسازند.» مقاله کریشنان در وبسایت نیویورکر چاپ شده و محمدحسن شریفیان برگردان فارسی آن را در وبسایت ترجمان منتشر کرده است.
روانشناس هلندی، باتیا مسکیتا در کتاب «در میان ما: فرهنگها چطور هیجانات را میسازند»، میگوید: هیجانات صرفاً از روان ما برنمیخیزند، بلکه برساختهایی هستند که از اجتماع خود به ارث میبریم. او از ما میخواهد فراتر از کارهای محققانی برویم که در گذشته چند هیجان «فطری» را شناسایی کردهاند و آنها را جهانشمول و به لحاظ تکاملی سازگارانه تلقی کردهاند (این هیجانات معمولاً عبارتند از: خشم، ترس، انزجار، تعجب، شادی و غم). خود مسکیتا هم زمانی به این یافتهها باور داشت. او در این باره مینویسد: «خود هیجانات یکسانند ولی زندگی هیجانی آدمها چیز دیگری است.» تحقیقات او ابتدا بر زبان هیجانات، فرم و شدت ابراز آنها و معنای اجتماعیشان متمرکز بود، ولی با گذشت زمان، اعتقادش سست شد و از خود پرسید «یکسانبودن هیجانات چه معنایی دارد؟» او که با مهاجران ترک و سورینامی در هلند کار کرده بود، پس از مهاجرت به امریکا، به این نتیجه رسید که این باور که هیجانات اصلی تحت تأثیر فرهنگ قرار نمیگیرند، بیشتر از اینکه حقیقتی علمی باشد، یک ایدئولوژی است. او میگوید: «یک دلیلش این است که برخی زبانها حتی واژهای برای خود هیجان ندارند.»
مسکیتا اشاره میکند که به طور مثال واژه ژاپنی «هاجی» هم به معنای «شرم» است و هم «خجالتزدگی»، در حالی که خیلی از زبانها (از جمله زبان اول خودم، تامیل) چنین تمایزی را ندارند. در میان بادیهنشینان، واژه حَشام نهتنها شرم و خجالتزدگی، بلکه کمرویی و احترام را هم شامل میشود. ایلونگوتهای فیلیپین واژه «بِتانگ» را برای اشاره به همه این مفاهیم به اضافه خشیت و اطاعت به کار میبرند. بدتر از این هم میشود. به گفته مسکیتا، «عزت نفس هیچ معادلی در زبان چینی ندارد»، او میگوید: ژاپنیها از شنیدن اینکه در انگلیسی هیچ معادلی برای آمایی وجود ندارد، متعجب میشوند. آمایی یعنی «لوسکردن خود برای مراقبان.» روانکاو ژاپنی، تاکئو دوی، راجع به این شکاف وصفناپذیر برای یکی از همکارانش صحبت کرد. همکارش با هیجان گفت: «حتی سگها هم این کار را میکنند.» مسکیتا اینطور نتیجهگیری میکند که «زبان تجربه را به شکل کاملاً متفاوتی سازماندهی میکند و تمایزات متنوع و متکثری پدید میآورد.»
او در بخشی که درباره روش کاریاش توضیح میدهد به یافتههایی تجربی اشاره میکند که باعث سردرگمی او شده است. وقتی از خانوادههای ترک و سورینامی خواسته میشد «واژههای هیجانی» را فهرست کنند، آنها تمایل داشتند واژههایی را ذکر کنند که به رفتار اشاره داشت. به این ترتیب «خندیدن» بیش از «شادی» و «گریستن» بیش از «غم» ذکر میشد. عدهای معتقد بودند «فریادزدن» و «کمککردن» واژههای هیجانی هستند. این به مسکیتا آموخت «تفاوتهای فرهنگی فراتر از اختلافات معنایی واژگان است» و هیجانات «نه در درون آدمها، بلکه در میان آنها» به حیات خود ادامه میدهند.
مسکیتا از ما میخواهد مدل دیگری را در نظر بگیریم و به جای آنکه هیجانات را ذهنی و «درونی» بدانیم، آنها را «کنشهایی بدانیم که در میان مردم رخ میدهند؛ کنشهایی که با توجه به شرایط موجود تنظیم میشوند» نه «حالتهای ذهنی درون یک نفر». باید به جای زیستیدانستن منشأ هیجانات آنها را آموختهشده بدانیم؛ «القاشده توسط والدین و سایر عوامل فرهنگی» یا «شرطیشده توسط تجربیات درونفرهنگی مکرر».
در مصاحبههایی که پس از مسابقه از ورزشکاران ژاپنی انجام میشود، آنها در مقایسه با ورزشکاران امریکایی «هیجانات بیشتری را در بافت روابط» گزارش میکنند. جوامع غربی، با درونی (و نه بیرونی) دانستن هیجانات، فهم سایر شکلهای داشتن یا «انجام دادن» هیجانات را سخت کردهاند، چه برسد به همدردی با آنها. نگاه انتقادی کتاب مسکیتا سایهای بلند بر فرهنگ فکری غرب در قرن گذشته افکنده است. ما خامدستانه قرار بود به دنبال خصوصیات جهانشمول بشری باشیم، اما منتقدان- انسانشناسان، فیلسوفان و اکنون روانشناسان- ما را به دیدن تنوع، نسبیت، «پارادایمهای قیاسناپذیر» و «ناهمسانی افراطی» تشویق میکنند. ترجمه واژگان هیجانی به زبانهای مختلف که زمانی گمان میرفت کار روزمره باشد، اکنون به نظر غیرممکن میآید، حتی عمیقترین احساساتمان هم از تأثیر زبان و قرارداد رها نیست.