شهيد علياصغر آقانژاد فروردين سال 1347 در خانوادهاي متدين در شهرستان بابل متولد شد. طلبه حوزه علميه بود كه شوق رفتن به جبهه او را به عضويت لشكر 25 كربلا درآورد. به ديار عاشقان رفت تا نهايتاً دهم تيرماه 1365 در عمليات كربلاي يك در منطقه مهران آسماني شود. آنچه ميخوانيد حاصل هم كلاميمان با آقا ننه محمدزاده مادر شهيد و رضا دادپور همرزم شهيد است كه از نظرتان ميگذرد.
مادر شهيد
چند فرزند داريد، شهيد چندمين فرزندتان بود؟
من هفت فرزند داشتم؛ سه دختر و چهار پسر. شهيد سومين فرزندم بود كه به شهادت رسيد. علي اصغر زمان شروع جنگ خيلي كوچك بود. اما از همان زمان دوست داشت به جبهه برود و شهيد شود.
از كودكي اخلاق و رفتارشان چطور بود؟
دلسوز و مهربان بود. به من و پدرش احترام ميگذاشت و همیشه با وضو بيرون ميرفت. اگر خوب نبود شهيد نميشد. اهل مسجد و هيئت بود. زمان شاه عليه رژيم طاغوت در تظاهرات شركت ميكرد. اگر بابل تظاهرات نبود به ساري ميرفت.
گويا ايشان طلبه هم بودند كه به جبهه رفتند؟
بله، پسرم از كودكي علاقه داشت طلبه شود. تا كلاس هفتم درس خواند و به حوزه علميه فريدونكنار رفت. ميخواست به حوزه علميه قم برود كه جنگ تحميلي شروع شد. از شانزده سالگي به عنوان بسيجي، دو سال در جبهه حضور داشت. هفت ماه در هفت تپه بود. چند بار به جبهه رفت و در آخر به آرزويش رسيد و شهيد شد.
چه شد که با آن سن كم به جبهه رفت؟
به او ميگفتم برايت خواستگاري بروم. ميگفت اين حرف را نزن! گفتم ميخواهم تو را در لباس دامادي ببينم! ميگفت عروسي من شهادتم است و خانهام آرامگاه!
پسرم منتظر شهادت بود. آخرين باري كه جبهه ميرفت گفتم تو خيلي دوستداري شهيد شوي. نكند بروي شهيد شوي؟
خيلي سخت است مادر از بچههايش دل بكند و راهي جبهه كند، اين روحيه شما از كجا آمد؟
پدر و مادرم اهل مسجد و قرآن بودند. مادرم سرگذشت امام حسين(ع) را برايمان ميگفت. روضه امام حسين(ع) ميرفتيم. دل ما با خدا و امامان بود. ما يك شهيد داديم بعضي خانوادهها چند شهيد دادند. وقتي هم كه خبر شهادتش را شنيدم، دلم را به صحراي كربلا و حضرت زينب(س) بردم. حضرت زينب(س) يك روز چند شهيد داد. اينطور دلم را قانع كردم. ميگفتم بعضي خانوادهها چند شهيد دادند، ولی من فقط يك پسرم شهيد شد قابلي نداشت. بعد از اينكه پسرم به شهادت رسيد، خواب ديدم به پسرم ميگويم تير به كجاي بدنت اصابت كرد؟ دستش را روي كتفش گذاشت گفت كتفم را تير زدند. از برادرم نحوه شهادت علي اصغر را پرسيدم. گفت مگر نميدانستي علياصغر كتف راستش تير خورده بود! گفتم در خواب از پسرم سؤال كردم همين جواب را شنيدم!
همرزم شهيد
گويا با شهيد از نوجواني دوست بوديد؟
در مسجد گلشن و مسجد كاظم بيك بابل با هم دوست شديم. شهيد طلبه بود. بسيار متواضع و كم حرف بود. كم ميخنديد. اهل نماز شب بود. نسبت به سنش جا افتاده بود. كارهايش را خودش انجام ميداد. با اينكه از نظر سني از من كوچكتر بود درسهاي خوبي از رفتار و استقامتش گرفتم. كنار بچهها بود اما كم حرف بود. در والفجر8 گردان امام محمدباقر(ع) در منطقه هفتتپه كه ادامه عمليات والفجر8 بود، با علي اصغر همرزم شدم. بيرون گردان قبر كنده بود و در شبهاي سرد هفتتپه در آن مشغول راز و نياز با خدا ميشد.
علياصغر با كدام همرزم شهيدش بيشتر مأنوس بود؟
عاشقانههايي با شهيد «احمد فردوس مكان» داشت كه در فاو شهيد شده بود. خود علياصغر هم كه در عمليات كربلاي يك شهيد شد. يادم است شبها كه به آرامگاه معتمدي ميرفتيم علياصغر در تابوت گريه ميكرد. علياصغر، شهيد اسماعيل مرادي و شهيد مصطفيپور با هم رفيق بودند. عمليات والفجر8 تمام شد علياصغر به همراه شهيد مرادي به گردان يا رسول رفتند. با شهيد حامد سرهنگپور و شهيد اسماعيل مرادي در يك گردان بودند که مرادي در كربلاي پنج شهيد شد.
من از علياصغر چك سفيد امضا گرفتم و گفتم مرا شفاعت كند. لحظه شهادتش نبودم. ظاهراً صبح موقع پاكسازي سنگرهاي دشمن به شهادت رسيده بود. شهيد علياصغر آقانژاد و تمام شهدا، امام خميني(ره) را به عنوان نايب امام زمان(عج) ميدانستند. علياصغر يكي از دغدغههايش توجه به راه و سخنان امام بود.