در عملیات کربلای ۴ تعدادی از غواصان و رزمندگان لشکر انصارالحسین همدان به اسارت دشمن درآمدند. نیروهای این لشکر باید در منطقهای از جزیره امالرصاص وارد عمل میشدند، اما به دلیل هوشیاری دشمن، موج غواصها و سپس اولین موج از نیروهای آبی- خاکی این لشکر نتوانستند به اهداف از پیش تعیین شده دست یابند و تعدادی شهید، مجروح و اسیر شدند. در عمليات كربلاي4 تعدادي از غواصان و رزمندگان لشكر انصارالحسين همدان به اسارت دشمن درآمدند. نيروهاي اين لشكر باید در منطقهاي از جزيره امالرصاص وارد عمل ميشدند، اما به دليل هوشياري دشمن، موج غواصها و سپس اولين موج از نيروهاي آبي- خاكي اين لشكر نتوانستند به اهداف از پيش تعيين شده دست يابند و تعدادي شهيد، مجروح و اسير شدند. آزاده جانعلي حسنخاني از غواصان لشكر انصارالحسين(ع) بود كه در كربلاي4 به اسارت دشمن درآمد و آنطور كه خودش ميگويد، بعد از اسارت و زماني از آغاز عمليات كربلاي5 باخبر ميشود كه آنها را به زندان الرشيد بغداد منتقل كردهاند.
حضور در عمليات كربلاي4 چندمين حضورتان در جبهههاي دفاعمقدس بود؟
من براي اولين بار به جبهه اعزام شده بودم كه به اسارت نيروهاي دشمن درآمدم. آن زمان كارمند بنياد مستضعفان همدان بودم و به اتفاق چند نفر از همكاران به جبهه اعزام شديم كه مصادف با عمليات كربلاي4 شد و بنده به عنوان غواص لشكر انصارالحسين(ع) به اسارت درآمدم.
چطور شد كه در اولين حضور نيروي گردان غواص شديد؟ چون اغلب نيروهاي غواص از رزمندههاي با تجربه بودند.
قبل از آنكه به سؤالتان پاسخ بدهم، نكتهاي را عرض كنم. قصه جبهه رفتن من طولاني است. از ابتداي شروع دفاعمقدس دوست داشتم به جبهه بروم، اما قسمت نميشد. ما در روستاي گنبدچاي همدان زندگي ميكرديم. من دقيق نميدانستم براي رفتن به جبهه بايد چهكار كنم و در روستايمان كسي را پيدا نميكردم كه بخواهد همراهيام كند. سال 61 كه اخوي بزرگترم به جبهه رفت و در عمليات فتح خرمشهر شركت كرد، اشتياق نشان دادم كه اعزام بگيرم، اما پدرم ميگفت برادرت رفته، تو ديگر نيازي نيست که بروي. همان سال 61 ازدواج كردم و سال 62 به استخدام بنياد مستضعفان درآمدم. بارها به ادارهمان درخواست اعزام به جبهه دادم، اما قبول نميكردند. ميگفتند ما خودمان پشتيبان جبهه هستيم و ديگر نيازي نيست كه كارمندان و نيروهاي بنياد به جبهه بروند. تازه استخدام هم بوديم و ميترسيديم اگر سر خود برويم، مشكلي برايمان پيش بيايد؛ تا اينكه سال 65 امام فرمودند: «جبهه رفتن واجب كفايي است و هر كسي كه توان دارد، برود.» آن سال بنياد، آموزش دادن به بچهها را شروع كرد، ما هم رفتيم و در دوره آموزشي شركت كرديم. چند روزي در پادگان شهيد شهبازي همدان آموزش فشرده ديديم و همين شد مدركي براي ما تا دوباره درخواست اعزام بدهيم. عاقبت من به اتفاق شش نفر ديگر از همكاران توانستیم اواخر شهريور 1365 به جبهه خوزستان اعزام شویم. در پادگان شهيد مدني دزفول و سد گتوند مجدد آموزشهايي را پشتسر گذاشتیم. چون من شنايم خوب بود، به عنوان نيروي غواص انتخاب شدم.
ميدانستيد كه قرار است براي عمليات كربلاي4 آموزش غواصي ببينيد؟
نه. ما خبر نداشتيم. فقط آنجا از بين بچههاي آموزشي، آنهايي كه شنايشان خوب بود و قدرت جسمانيشان اجازه ميداد را براي يگانهاي غواصي انتخاب ميكردند. دورهاي كه بنياد اجازه داده بود به جبهه برويم، 45 روزه بود، اما خودمان 45 روز ديگر به آن اضافه كرديم و سه ماه در منطقه مانديم. از بين هفت نفر همكاري كه آمده بوديم، چند نفري در پايان همان دوره 45 روزه اول به همدان برگشتند و به مسئولان اداره گفتند كه نفرات باقيمانده برگزيده شدهاند و بايد در منطقه بمانند. ما هم كه در اوايل آذرماه به همدان برگشتيم، بنياد خيلي سختگيري نكرد و اجازه داد تا براي اعزام مجدد اقدام كنيم، بنابراين سه ماه ديگر هم دورهمان را تمديد كرديم و مجدد به جبهه برگشتيم.
در اين زمان مدت زيادي به عمليات كربلاي4 باقي نمانده بود.
بله. مقدمات عمليات كربلاي4 داشت فراهم ميشد كه ما برگشتيم و من شدم رزمنده گردان 155 حضرت علياصغر(ع) از لشكر انصارالحسين(ع) همدان. فرمانده گردان ما شهيد حاج ستار ابراهيمي بود. اين گردان يك گروهان غواصي داشت به نام بدر كه فرماندهاش شهيد پرسيان بود. بنده هم در نيروي گروهان بدر بودم. در كل عمليات كربلاي4، لشكر انصارالحسين(ع) سه يگان غواصي داشت؛ يكي گروهان ما بود، ديگري گردان غواص جعفر طيار(ع) و سومي هم يك گروهان غواص از گردان 153 به فرماندهي شهيد سلگي كه عمدتاً از بچههاي شهرهاي لرنشين استان مثل تويسركان، نهاوند، ملاير و... بودند. شب عمليات قرار بود گروهان ما به همراه بچههاي گردان جعفر طيار و گروهان غواص شهيد سلگي وارد عمل شوند و بعد كه ما خط دشمن را شكستيم، در موج بعدي بچههاي آبي- خاكي بيايند. حاج ستار، فرمانده گردان ما با دو گروهان باقيمانده در موج بعدي از اروند عبور كردند كه ماجراي آنها داستان جداگانهاي دارد.
مأموريت شما چه بود و از كدام منطقه به خط دشمن زديد؟
ما بايد به امالرصاص ميرفتيم. شب عمليات از روبهروي خرمشهر وارد آب شديم. تقريباً از همان زمان مشخص بود كه عمليات لو رفته است. البته من قبل از آن تجربه عمليات نداشتم و نميدانستم معني منورها و گلولههايي كه از طرف دشمن شليك ميشود، چيست. ولي بچههاي باتجربهتر حدس ميزدند كه عمليات لو رفته است. خلاصه ما به آب زديم و هرچه كه به مواضع دشمن نزديكتر ميشديم، گلوله بارانشان بيشتر و از چند طرف به سمت ما شليك ميشد. هنوز به پشت سيم خاردارهاي لب ساحل نرسيده بوديم كه بچهها را زدند. مشخص بود كه منتظر رسيدن ما بودند! با رسيدن به موانع كار سختتر شد، وقتي ما به آب زديم هنگام مد بود. آب از سمت دريا به رودخانه ميآمد. از طرف ديگر سيلابي كه چند شب پيش آمد و آبراههاي بالا دست اروند را پر كرده بود، با شروع جزر آب، فشار آوردند و باعث شدند شدت آب به قدري زياد شود كه سرعت جريان رودخانه گاهي به 100 الي 150 كيلومتر در ساعت برسد. در اين شرايط غواصها به سختي سعي ميكردند، خودشان را روي آب نگه دارند. البته ما كه به خط دشمن رسيديم، مد كامل برقرار بود. آب بالا آمده و روي موانع را پوشانده بود. تنها برخي از موانع مثل خورشيديها يا حلقويها اندكي روي آب ديده ميشدند. با وجود شليك دشمن ما سعي كرديم سريع خودمان را به خشكي برسانيم. لباسهاي غواصيمان زير آب به موانع گير ميكرد و پاره ميشد. وقتي من توانستم به خشكي برسم، ديدم سنگر تيربار دشمن روي ما زوم كرده و مرتب ميزند. در اين حالت تنها راهمان اين بود كه زير يك پدي پناه بگيريم. زير اين پد بر اثر آبخوردگي خالي شده بود و من و چند نفر از بچههاي غواص توانستيم آنجا از گلولههاي دشمن در امان بمانيم.
يادتان است كدام يك از بچههاي گروهانتان در اين مرحله شهيد شدند؟
شهيد پرسيان، فرمانده گروهان همان پشت سيم خاردارها به شهادت رسيد. آخرين كلامش را يادم است؛ فرياد ميزد: يازهرا(س)، بچهها بريد جلو... يا زهرا(س)... در همين حين گلوله دوشيكاي دشمن به او خورد. كاليبر اين گلولهها به قدري بزرگ بود كه وقتي به تن يك نفر اصابت ميكرد، شكاف بزرگي ايجاد ميكرد. پرسيان به شهادت رسيد و غير از ايشان چند نفر ديگر از بچهها پشت سيم خاردارها يا لابهلاي آن به شهادت رسيدند. عبور از اين موانع كار سختي بود و از طرفي دشمن آمادگي داشت و با گلوله بارانش خيلي از بچهها را پيش از رسيدن به ساحل شهيد كرد. آرپيچيزنهاي ما دو نفر بودند كه هر دو به شهادت رسيدند و ما ديگر آرپيچيزن نداشتيم تا سنگر تيربار دشمن را بزند. برد نارنجكهايمان به بالاي دژ دشمن نميرسيد و تازه با انداختن نارنجك، تيربارچي متوجه ما میشد و ديگر ول كن نبود. اگر پدي كه عرض كردم نبود، همگي به شهادت میرسیدیم. موقع مد ارتفاع آب در زير اين پد خيلي بالا بود و به سختي سرمان را روي آب نگه میداشتیم. بعد جزر آب شروع شد و همان شدت و سرعتي كه عرض كردم، براي اروند رخ داد. حجم آب كه پايين رفت، من برگشتم و پشتسرم را نگاه كردم. حالا ميشد ابعاد سيم خاردارها و موانع دشمن را بهتر ديد. آنقدر زياد بودند كه فكر كردم چطور ما توانستيم از بين اين همه مانع خورشيدي، حلقوي و سيم خاردارها خودمان را به ساحل برسانيم. هر چند كه هنگام عبور يك جاي سالم در بدنم نمانده بود و همه جايم زخمي شده بود.
چطور به اسارت دشمن درآمديد؟
زير همان پد كه طول نسبتاً زيادي داشت، بچهها هركدام با فاصله از هم پناه گرفته بودند. يادم است جمشيد تركمان از بچههاي تخريبچي، مجروح روي سيم خاردارها افتاده بود و تكان که ميخورد، تيربارچي او را ميزد. تا صبح كه آنجا بوديم، هر بار كه تيربارچي به سمت ما شليك ميكرد، گلولههايش به پيكر جمشيد ميخورد و پيكرش متلاشي شده بود. زير آن پد نه راه پس داشتيم نه راه پيش. اول اميد داشتيم تا بچههاي پشتيبان بيايند، ولي آنها هم نتوانسته بودند خودشان را به ما برسانند. خلاصه تا صبح كلي گلوله آرپيچي و تيربار و خمپاره كنار پد خورد و من كه لبه آن پناه گرفته بودم از موج انفجار نيمي از بدم بيحس شده بود. هوا كه روشن شد، ديگر كار از كار گذشته بود. هرچند ما ميخواستيم تا شب منتظر بمانيم، بلكه با استفاده از تاريكي برگرديم، اما از قسمت ديگر پد، بچههايي كه مجروح بودند، دست بلند كردند و تسليم شدند. ما هم به ناچار به اسارت درآمديم.
رفتار نيروهاي دشمن در ابتداي اسارت چطور بود؟
بسته به نوع نگاه و انصاف طرف داشت؛ بعضي از آنها بدرفتاري ميكردند و بعضيهايشان نه. حتي به ما نان يا خوراكي كه داشتند، تعارف ميكردند. معمولاً نيروهاي خط اول دشمن از جيشالشعبي بودند. اينها مردم عادي بودند كه به زور آنها را به جبهه آورده بودند. بين نيروهاي دشمن سربازان شيعه هم بودند كه رفتار خوبي با ما داشتند، اما هرچه ما را به خطهاي عقبترميبردند، ميزان خشونت نيروهايشان بيشتر ميشد. حتي يك ژنرال بعثي وقتي ما را ديد، از شدت خشم دهانش كف كرده بود و به زبان عربي بد و بيراه ميگفت. اينطور متوجه شدم كه ميگفت، چرا اينها را زنده گرفتيد! چرا همان لحظه همهشان را به رگبار نبستيد. ميخواستند مجدد ما را به رگبار ببندند كه ديگر نيروهايشان اجازه ندادند.
تا چه زماني اسرا را در مناطق عملياتي نگه داشتند؟
عراقيها چند خط داشتند؛ خط اولشان كه ما با آن درگير شديم و همانجا به اسارت درآمديم، 15، 20متري با ساحل فاصله داشت و هرچه از ساحل فاصله ميگرفت، ارتفاعش بيشتر ميشد. با اين وجود خط دومشان از خط اولشان ارتفاع بيشتري داشت، طوري كه نيروهاي موجود در خط دوم كاملاً به ساحل اشراف داشتند. از همان خط دوم با دو لول و چهار لول ضدهوايي بچههاي ما را ميزدند. خط سوم و چهارمشان هم همينطور ارتفاع ميگرفت. در خط چهارم تانكها و ادوات سنگينشان كاملاً پشت خاكريز قرار گرفته بودند. ما 12روز در همين خط چهارم و منطقهاي بوديم كه در تيررس ادوات دورزن نيروهاي خودي قرار داشت. همانجا برخي از نيروهاي غواص را ميديديم كه خودشان را گوشهاي پنهان كرده و چند روزي مخفي مانده بودند. در اين مدت از فرط گرسنگي پوست و استخواني از آنها باقيمانده بود، اما عاقبت هر كدام بنا به دلايلي به اسارت درآمده بودند. دشمن خيلي تبليغ ميكرد كه بگويد در كربلاي4 از ما هزاران اسير گرفته است. بعد كه ديدند، دروغشان برملا میشود، گفتند 2هزار و 500 اسير از ايرانيها گرفتهايم، اما در حقيقت اسراي كربلاي4 نهايتاً زير 500 نفر ميشدند.
در همان مناطق عملياتي بوديد كه عمليات كربلاي5 شروع شد؟
نه. ما تقريباً 16 دي ماه از منطقه عملياتي به سمت بغداد رفتيم. مقصدمان زندانالرشيد بغداد بود. آنجا يك ماه و نيم مانديم و دو روزي از رسيدنمان به الرشيد نميگذشت كه خبر رسيد عمليات كربلاي5 آغاز شده است.
واكنش نيروهاي دشمن به شروع عمليات كربلاي5 چه بود؟ آن هم در شرايطي كه فكرش را نميكردند ايران به فاصله دو هفته يك عمليات ديگر آغاز كند؟
راستش ما از تعجب خود نيروهاي دشمن متوجه شديم كه ايران عمليات كربلاي5 را آغاز كرده است. عراقيها از ما ميپرسيدند، مگر شما چقدر نيرو داريد كه مجدداً عمليات كردهايد. بعضي از آنها هم عصباني میشدند و حرصشان را از شروع كربلاي5 سر ما خالي ميكردند. يادم است عراق به تلافي عمليات كربلاي5 بعضي از شهرهاي ما را بمباران كرد و موشكهايي به مناطق مسكوني زده بود. ايران هم در جواب موشكباران آنها، دو موشك به بغداد زد. يك روز بعد از نماز صبح بود كه شنيديم، بغداد لرزيد. صداي دو انفجار موشكهاي خودي به خوبي شنيده شد. بچهها بلند صلوات فرستادند و خوشحاليشان را اينطور بروز دادند. ما غريو حماسهسازان كربلاي5 را از دل بغداد شنيديم. آن روزها اگر چه اسير بوديم، اما از اينكه نيروهاي ما توانسته بودند بعد از چند روز مجدداً عمليات ديگري را طرحريزي و اجرا كنند، احساس غرور ميكرديم. خوشحالي بعثيها خيلي طول نكشيد و عمليات كربلاي5 جشن و پايكوبيشان را حسابي برهم زد.
گويا از خاطرات شما كتابي منتشر شده است؟
«جز زيبايي نديدم» خاطرات بنده از دوران دفاعمقدس و خصوصاً اسارتم از دي 1365 تا آزادي در شهريور 1369 است كه در آن سعي كردم، ديدههايم از تاريخ معاصر كشورم را به رشته تحرير درآورم.