کد خبر: 1128532
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۴۰۱ - ۲۱:۱۰
شهیداحمد کاظمی و حاج‌قاسم سلیمانی ۲ یار جداناشدنی
رفاقت نزدیک و دیرینه سردار قاسم سلیمانی با شهید احمد کاظمی بر کسی پوشیده نیست. هر دو از زمان جنگ و در سخت‌ترین شرایط در کنار هم کار کرده و روز‌های تلخ و شیرین زیادی را دیده بودند.

رفاقت نزديك و ديرينه سردار قاسم سليماني با شهيد احمد كاظمي بر كسي پوشيده نیست. هر دو از زمان جنگ و در سخت‌ترين شرايط در كنار هم كار كرده و روزهاي تلخ و شيرين زيادي را ديده بودند. حاج احمد 14سال زودتر از حاج قاسم از ميان ما رفت و شهادتش داغ بزرگي را بر دل دوست و رفيقش نشاند.

در كتاب «حاج احمد» كه روايتي مستند از زندگي و خاطرات سردار شهيدحاج احمد كاظمي است، در بخش‌هايي رفاقت اين دو فرمانده خوشنام را مي‌خوانيم. شهيد سليماني در زمان حياتش بيش از چندين بار از ارادت ويژه‌اش به شهيدكاظمي و فراق و دوري حاج‌احمد سخن گفته بود: «وقتي احمد در جمع ما بود، تداعي همه زندگي‌مان را مي‌كرد؛ هر چيزي كه در زندگي به آن خوش بوديم. چهره باكري را در احمد مي‌ديديم، خرازي را در احمد مي‌ديديم. زين‌الدين را در احمد مي‌ديديم. همت را در احمد مي‌ديديم. خيلي از شهدا را ما در احمد خلاصه مي‌ديدیم.»
شما وقتي كسي يادگار همه يادگاري‌هايت است، يادگار همه دلبستگي‌هايت است؛ يادگار همه بهترين دوران عمرت. اين را از دست مي‌دهي، اين يك از دست دادن معمولي نيست. احمد با رفتن خودش، همه ما را آتش زد. خب. مدت‌ها از زمان جنگ گذشته بود، دلخوشي‌مان به هم بود، نه اينكه پشتوانه خاصي براي همديگر باشيم، قوت قلب معنوي براي هم بوديم. در بيان‌كردن موضوعات، نصيحت‌كردن هم و سطوح مختلف ديگري با هم رودربايستي نداشتيم. من هميشه به احمد مي‌گفتم: «الهي دردت بخوره توي سرم.» اصطلاح من بود نسبت به احمد و مي‌گفتم: «دورت بگردم.» آنچه مكنونات قلبي‌ام است، از خدا مي‌خواهم؛ خدا هر چه سريع‌تر مرا به او ملحق بكند و خودم را مستحق اين عنايت خدا مي‌دانم و به او اگر بنويسم، اين را خواهم نوشت: «مرا ببر. ما را تنها نگذار.» اين را خواهم گفت. خدا رحمت كند شهيدي داشتيم هميشه ورد زبانش اين بود: «ياران همه رفتند افسوس كه جامانده منم/ حسرتا اين گل خارا همه جا رانده منم/ پير ره آمد و طريق رفتن آموخت/ آنكه نارفته و جامانده منم» فكر مي‌كنم مصداق اين شعر من هستم. باور كنيد به احمد حسودي‌ام مي‌شود. دلم مي‌خواهد همه عمرم را بدهم، فقط يك‌بار ديگر صداي احمد را بشنوم. وقتي كه جنگ تمام شد تا روزي كه شهيد شد هيچ روزي، هيچ لحظه‌اي و هيچ ساعتي نبود كه ما با هم باشيم و با حسرت پشت دستش نزند و نگويد: «ما ضرر كرديم و شهدا برد كردند.
نه تنها برای شهيد‌شدن، آنقدر بي‌تاب بود كه از زنده ماندن خودش ناراحت بود؛ ضمن اينكه آرزويش شهادت بود و يك آرزوي ديگرش زودتر رفتن.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار